داشتم آرشیوم را میخواندم. انصافا و بیطرفانه بخواهم قضاوت کنم، کلی لذت بردم. هوس کردم دوباره همه را روی نت بگذارم. برای چند روز.
بند بند مفاصل کلمات را بگسل و بریز روی زمین. آن وقت است که ابتداییترین اجزای تشکیل دهنده هر ساختاری برایت مهیاست.
دیوارها و دکوراسیون داخلی خانه را تا یک حدی میتوانی جابجا کنی. حداکثر کاری که ازت بربیاید جابجایی است. از این ور برداری آن ور بگذاری. یا یک دیوار اضافه و کم کنی؛ اما با آجرهایی که به صورت توده جلویت روی زمین بریزند، میتوانی میلیونها طرح بدهی. بسازی. یکا، واحد، جزء را در اختیار داری بی هیچ قید و بندی.
قید واژگان را بگسل. خود را رها کن. آنوقت است مثل خمیر شکل میدهی به گفتارت. ایدهات. خلاق میشوی. زنبیلت را برمیداری و هرچه دلت خواست سوا میکنی.
تا وقتی نترسی نمیتوانی ترس را تشریح کنی. توصیف کنی. نمیتوانی کسی را هل بدهی که برو آن جلو را ببین. باید خودت جلو باشی و دستش را بگیری بکشی بالا بگویی بیا تجربه کن. ببین. وحشت را. لذت را. کودک معصوم را. امید را. غربت، اشتیاق، تنفر، اشک، ابهام، لذت، وسعت، یک لبخند ساده و شاید زندگی را.
همه اینها را که آموختی، بعد یاد میگیری چگونه با ابزار خاص خودت، فرم بدهی به سکوتت. سکوت هم خمیری میشود. باید آنقدر توانمند باشی، باید چنان انگشتانت ورزیده باشند، که تندیس «آه» را در کلبد زمان روح بخشی.
زمان چه زود میگذرد.
چه پیر میشوی.
زود.
تو و تو و تو و تو هیچ وقت نخواهید فهمید که او و او و آن یکی چرا صدای های و هویشان تمام فضا را گرفتهاست.
الهی چگونه خاموش باشم که دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گویم که خرد مدهوش و بیهوش است.
الهی رجب بگذشت و ما از خود نگذشتیم؛ تو از ما بگذر !


