تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


 

اذان مغرب. صداي موذن­زاده كه داشت پخش مي­شد، داشتم از باشگاه با محمدرضا برمي­گشتم. رعد و برق زد. باورم نمي­شد. چله تابستون. مرداد.

مي­دوني چند ماه دلتنگت بودم؟

فقط دو دقيقه باريد. آروم و سرد.

الان؟

شب هشتم مرداد؟

نباريد و نباريد تا اينكه اثبات كنه فقط براي منم شده مي­تونه بباره. اونوقته كه ديگه تابستون و ظل گرما هم جلو دارش نيست. حتي اگه ماهها اثري ازش نباشه. شده برا دو دقيقه.

رو نيمكت دراز كشيدم. محمدرضا گفت عرق كردي، سرما مي­خوري.

تو اين فكر نبودم، فقط حواسم به اين بود چشام به آسمون نيفته. دراز كشيدم. زير باران.

ممنون.

مي­دونم فقط به خاطر من بود.

.

.

  اين كودك بازيگوش، هنوز هم شب­ها بي­قصه به خواب نمي­رود.

 

 

نامبرده ،ا 0:20 ا. لینک 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....