اذان مغرب. صداي موذنزاده كه داشت پخش ميشد، داشتم از باشگاه با محمدرضا برميگشتم. رعد و برق زد. باورم نميشد. چله تابستون. مرداد.
ميدوني چند ماه دلتنگت بودم؟
فقط دو دقيقه باريد. آروم و سرد.
الان؟
شب هشتم مرداد؟
نباريد و نباريد تا اينكه اثبات كنه فقط براي منم شده ميتونه بباره. اونوقته كه ديگه تابستون و ظل گرما هم جلو دارش نيست. حتي اگه ماهها اثري ازش نباشه. شده برا دو دقيقه.
رو نيمكت دراز كشيدم. محمدرضا گفت عرق كردي، سرما ميخوري.
تو اين فكر نبودم، فقط حواسم به اين بود چشام به آسمون نيفته. دراز كشيدم. زير باران.
ممنون.
ميدونم فقط به خاطر من بود.
.
.
اين كودك بازيگوش، هنوز هم شبها بيقصه به خواب نميرود.

