تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


You're barkin' up the wrong tree

1- خدا نصیب همه‌تان کند از این دوست‌ها ! بس که روشنفکرانه و منطقی فکر می‌کند. می‌گوید:
«درست است که دیگر هیچ‌کس الان نمی‌گوید اما این چه معنی دارد که یکی بگوید لطفا مرا به غلامی قبول کنید ! مطمئنا اگر روزی من به خواستگاری بروم خواهم گفت لطفا دخترتان را به کنیزی به من دهید!!»

ایـــــــــــــــــول ! بسیار قوی! هستمت. خفن پایه‌تم ! اینو خوب اومدی. ماچُ بده بیاد.



۲- این گزارشگرها با این سوال‌های زاغارتشان بدجوری حرص آدم را درمی‌آورند.
روز مادر؛

> سلام
- سلام
> اینکه بعضیا مادراشونو می‌ذارن خانه سالمندان آیا کار درستی می‌کنن؟
(با اعتماد به نفس از اینکه همه بیننده‌ها دارن از جوابش استفاده می‌کنن جواب می‌ده )
- نه، واقعا کار اشتباهیه. باید از مادر و پدرها مراقبت کرد. اونا خیلی برای ما زحمت کشیدن! نباید اونارو گذاشت سالمندان !

(چشم، بهش می‌گم)

> سلام
- سلام
> می‌بینم که مشغول خرید هستین، می‌شه بپرسم چی کار می‌کنید؟ (کوری؟)
- دارم برای مادرم هدیه می‌خرم
> آیا می‌شه با یه کادوی خیلی بزرگ از زحمات مادر قدردانی کرد؟
- نه !
> می‌شه بیشتر توضیح بدین؟
- نه !

> سلام، آیا این کار خوبیه که مادر و پدرها رو بگیریم بزنیم ؟!!!
- نه کار خوبی نیست. کار خیلی بدیه !

> آیا همین که یه روز مادر به فکر مادرها باشیم کفایت می‌کنه؟
- نه باید همیشه به فکرشون باشیم!  (کلاً دیگه همین جوری به فکرشون باشیم. گیر نده تو هم!)


آی یکی از این گزارشگرها گیر من بیفته! آی حالشو بگیرم تو پخش مستقیم !



۳-  بهش می‌گم لطفا این فایل منو زود پرینت بگیرین خیلی فوریه بی‌زحمت.
> آقا برگ نداریم. نمی‌شه.
- ای بابا. من خودم برگ A4 دارم. بفرمایین. (الکی بهونه نیار دیگه. مشکلت حله؟)
> آقای عزیز می‌گم برگ نداریم. چرا متوجه نیستین. کامپیوتر روشن نمی‌شه. برگا رفته !
- جانم؟؟؟؟ برگ؟


۴- می‌خواهد با یک مثال حرفهایش را کاملا جا بیندازد.
« دیده‌اید بعضی‌ها که کم غذا می‌خورند فرم هیکلشان هُگـّولی است؟»
و همه مثل شتر کله‌شان را بالا پایین می‌برند و تایید می‌کنند « بله. بله. »

هُگـّولی؟!
و به مصداق آن ضرب‌المثل شیرین، همرنگ جماعت شدم و سرم را چون شتری به حرکت رفت و برگشتی واداشتم!
بله. بله. دیده‌ام !

۵- از تنها شلوغی و ترافیکی که خوشم میاید، ازدحام جمعیت در میدان انقلاب است. آن کتابفروشی‌ها و در بینشان لوازم التحریر و ساندویچی و سمبوسه و نوار و سی‌دی و عکس و پوستر.
آدم خسته نمی‌شود. مثل همیشه یک راست می‌روم به سمت تابلوی ۳۴۰ و طبقه زیرین. عوض شده‌است. دیگر آن وسعت گذشته را ندارد ولی همچنان قفسه‌های بلند فلزی قدیمی و کهنه را دارد. کتاب‌های پوسیده. فریاد کتابهای آموزشی و کمک آموزشی همه فضا را پر کرده است و حتی لابلای کتابها هم رخنه کرده.
بازارچه کتاب و اولین چیزی که به چشم می‌‌خورد انتشارات فارابی. اما آنجا نمی‌روم، از کنار کتابفروشی زبان انگلیسی کنار راهرو که سالهای سال است آنجا جا خوش کرده رد می‌شوم و راه‌پله‌ای که به سمت پوسترهای زیباست را پایین می‌روم.
راه برگشت، ظهر داغ تابستان، فقط یخ در بهشت‌های غیر بهداشتی و خوشمزه کنار دانشگاه می‌چسبد.
و پیرزنی که کماکان در کنار اتوبوس خط هفت تیر به فروش روزنامه و دفترچه مشغول است. بیش از ده سال است که بساطش را همانجا پهن کرده و روی چهارپایه‌ای نشسته‌است.


۶- او بی‌شک بهترین بازیکن آسیا تو دنیاست !
بهترین بازیکن آسیا تو دنیا؟؟ آره؟    غذاتو بخور !! تو واقعا حیفی. اینجا داری حروم می‌شی. بری هندوستان اونجا می‌پرستنت !


۷- [ مست و پریشان تو ام ]



تنه سفید

پی‌نوشت :
نمای انتقام ذلت عرق یهودی از نظام دهر
لجـن در لج، لج انـدر خـون و خـون در زهر



نامبرده ،ا 15:20 ا. لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....