گدایی نمیکرد، اما با ظاهری مندرس نشسته بود و چادرش را روی صورتش کشیده بود و برگهای دعا میفروخت. آفتاب سوزان تابستان در مکانی مقدس.
رد شدم. چیزی زیر لب گفت. چند قدم جلوتر. تنم لرزید. تا به حال چنین چیزی نشنیده بودم. خدایا.
«پدر یک لحظه بایست» ؛ برگشتم ...
به خودم میگویم میروی دعا میکنی تا دلت صاف شود، اما نمیدانی این آجرها و سنگها نیستند که تقدس بخشیدهاند، بلکه پیرزنی نشسته در بیابان است که تو را منقلب میکند، تا ببینی چگونه عظمت کلامش در گیتی نمیگنجد.
بیشک اگر پدر کنارم نبود، پیمانی که با خود بستهبودم میشکستم و مینشستم دعا میفروختم، به شوق شنیدن مکرر دعایی که از دل برآمد و احساس لرز بر اندامم. نو به نو.

