تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


گدایی نمی­کرد، اما با ظاهری مندرس نشسته بود و چادرش را روی صورتش کشیده بود و برگهای دعا می­فروخت. آفتاب سوزان تابستان در مکانی مقدس.

رد شدم. چیزی زیر لب گفت. چند قدم جلوتر. تنم لرزید. تا به حال چنین چیزی نشنیده بودم. خدایا.

«پدر یک لحظه بایست» ؛  برگشتم ...

به خودم می­گویم می­روی دعا می­کنی تا دلت صاف شود، اما نمی­دانی این آجرها و سنگ­ها نیستند که تقدس بخشیده­اند، بلکه پیرزنی نشسته در بیابان است که تو را منقلب می­کند، تا ببینی چگونه  عظمت کلامش در گیتی نمی­گنجد.

بی­شک اگر پدر کنارم نبود، پیمانی که با خود بسته­بودم می­شکستم و می­نشستم دعا می­فروختم، به شوق شنیدن مکرر دعایی که از دل برآمد و احساس لرز بر اندامم. نو به نو.

 

 

نامبرده ،ا 15:38 ا. لینک 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....