خورشید را برمیداری میگذاری ته جاده کویر و میروی به سویش. نه چشمهایت میسوزد و نه چشم برمیداری از انتهای خطوط موازی.
گوشها صدایی نمیشنوند جز آنچه باید.
بایدها چیزهایی هستند به سادگی ِ کس نیست که افتاده آن زلف دو تا نیست
بایدها انتظارهای کوتاهی هستند برای پرستش
.
.
باید، کلام شریعتیست؛ آن هنگام که حرف میزند و میگوید و میگوید و میگوید، بعد به یکباره سکوتی طولانی و چنین ادامه میدهد : خدایا ، اخلاص، اخلاص
و چه عظمتی در پس حرفها نهفته است.
کتابها و مقالات گرد هم میآیند و پیچیدگیها را به نمایش میگذارند و توصیفات و چه و چه، تا در یک کلام، همه آنچه در باره فاطمه است با تمام وسعتش به همین سادگی درک کنیم که :
فاطمه، فاطمه است


