تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


I'm painting the town red !

 

1- يك فينال زودرس بين ايران و آنقولا ! البته ايران رو كاغذ تيم قوي­ايه ولي روي مقوا كمي ليز مي­خوره. تمام بازي­ها و گلها مي­تونه يك كلاس آموزشي باشه براي مربي­هاي ما !! بعد ميان مي­گن تابستون كلاساي آموزشي و گل چيني نداريم !

 

بهش مي­گم چرا اينجوري راجع به ميرزاپور و دايي صحبت مي­كني؟ مي­گه من كه فحش نمي­دم، فقط حقايقي در مورد خانواده­شون روشن مي­كنم !!!

 

حالا كه هماي سعادت بر فرق كله مان نشسته، جا داره از همين جا (يه كم جمع­تر بشينين جا بشه) تشكر ويژه­اي بكنم از تك­تك بازيكنان، چه اون نصرتي كه سه ساعت دنبال توپ گشت بعدش افتاد زمين و كم مونده بود بزنه زير گريه مامانشو صدا كنه، و چه اون كعبي كه وقتي با استوكهاي كفشش رفت تو صورت فيگو و بعدا بره واسه بچه محلاش تعريف كنه « وولك اون فيگو رو مي­بيني مو به او روزش انداختُم. همچين فيگو فيگو مي­كنن مالي هم نيس. سوسكش كردُم» (حالا تو رختكن داشت ازش امضا مي­گرفتا !) ، و از يحيي ناپلئوني به خاطر نهايت سعي و كوشش در بازي شرم آور سپاسگزاري مي­كنم. از تماشاچي هاي عزيزي كه وقت گذاشته بودن و به ورزشگاه اومده بودن از جمله دايي و سايرين ممنونم. (البته ساير تماشاچي ها تو تلويزيون­ ما نشون داده نمي­شد؛ چون آدماي بي­تربيتي بودن ! شايد تلويزيون شما قشنگتر بوده ! )

 

 

2- اي به خشكي شانس! آبليمو تموم شد؛ حالا هر شب با خاويار چي بخورم؟

 

 

3- ببخشيد برداشتتون از اين سمينار علمي چي بود؟

يك عدد شيريني و سانديس !

 

 

4- وسط صحبتش برگشته بهم مي­گه: « ببين بذار بهتر توضيح بدم. فرض كنيم تو پسر خوبي هستي»

 

جانم؟ فرضضض؟؟؟!!!    (حالا نمي­شه اينقد تخيلي نباشي و واقع­گرايانه با مسايل برخورد كني ؟ اين چه فرضيه ؟!)

 

 

5- يك ضرب­المثلي بود مي­گفت: «دارم اشتباه مي كنم» يادتونه؟ حالا تبديل شده به «داشتم اشتباه مي­كردما !»

از دست و زبان كه برآيد     كز عهده شكرش به در آيد

به عنوان مثال :

جونمي جون بالاخره فهميدم فاصله دكمه دوم و سوم پيراهنش چقدره! چنين اطلاعات مرموزي منو به وجد مياره. در ضمن بقالي سر كوچه كه مي­رم يه پارچه زير كفشم مي­چسبونم كه جاي پاهام جايي نمونه و بابت خريد پنير از صاحب مغازه يك رسيد با سه تا امضا مي­گيرم كه بعدا با دليل و مدرك بتونم ثابت كنم ازش خريدم. سرم با همين چيزا مشغوله!

يك كتاب هم مي­نويسم با عنوان «خودآموز جاسوي» يا «چگونه جاسوس خود باشيم»

 

 

6- ياد گرفته­ام از دقيقه دقيقه لحظاتم استفاده كنم. كاملا اتفاقي پيش اومد. وقتي نمودار Simulation time-CPU time و Array size effect رو كشيدم، انگشتمو گذاشتم رو مانيتور و چند دقيقه خيره شدم. دكتر گفت «يه دست­آورد بزرگه. ايده­ت فوق العاده بود»

ولي اون لحظه به دست­آورد مهمتري فكر مي­كردم، نه به نتيجه كار.

.

.

.

گاه به صرافت مي­افتم و مي­خواهم كاش بيش از بيست و چهار ساعت وقت داشتم. برنامه­ام پر از تمامي فعاليتها از هر نوعي شده. اين هر نوع برايم خيلي باارزش است. البته تقريبا ناهار از برنامه­ام حذف شده، گاهي بالاجبار گاهي هم يادم مي­رود ! شب هم 4.5 ساعت خواب. حمام به فراموشي سپرده شده؛ (التماس دعا دارم وقتي حمام تشريف مي­برين! چي؟ شمام سال به سال نمي­ريد؟)، فوتبال هاي ساعت چهار و نيم از راديوي گوشي حين سفرهاي درون شهري و يا حضور در كلاس، پخش مي­شود! تو خود حديث مجمل بخوان از اين مفصل !

 

همه چيز باهام راه مي­آيد. گويي در و تخته و كائنات دست به دست هم داده­اند.

و من چون هميشه تمام لذتم را از زندگي مي­برم. ايده­آل­هاي دست يافتني. شكر.

آستين­ها را بالا زده­ام تا اثبات كنم :

«يك اراده قوي بر همه چيز مسلط مي­شود حتي بر زمان»

 

 

7- عهدي گذاشته­ايم؛ هر وقت مي­رود يك پيام كوتاه برايم مي­فرستد. بهش گفتم برو روي پله اتاق فريدون بنشين. بعد،   بعد بخوان.

خودم هم چراغ اتاقم را خاموش كردم و رفتم توي بالكن، روي صندلي نشستم و پاهايم را روي لبه­اش گذاشتم و منتظر شدم. باد خنك شبهاي اينجا پر از خاطره است.

 خرم آن روز كزين منزل ويران بروم ...

 

چه زود خواندي...

 

 

8-  ثبت وقايع براي خودم.

ديروز ارائه يك كنفرانس براي مديران بازرگاني و تجاري و صاحبان كارخانه­هاي ملي كشور داشتم! بيست دقيقه مونده به ارائه، رسیدم به محل کنفرانس. استادم كمي نگران و کلافه بود چون تا لحظه آخر فايل ِ ارائه رو نديده بود.

وقتي تموم شد هيچكس فكر نمي­كرد كه 40 دقيقه­س دارم حرف مي­زنم. گاهي صداي خنده جمع و گاهي سكوت محض حاكم مي­شد. فقط يه سوتي خارج از كنترل دادم ! (بقيه سوتي­هام قبلا طراحي شده بودند !)

بين صحبتها برگشتم گفتم : « بذارين يه مثال كاملا ديناميكي بزنم، وقتي يه توپ مي­خوره زمين ...  !!!!»

 

آخه اين چه مثالي بود؟ حالا با چه رويي ادامه­ش بدم؟ هيچ جوريم نمي­شه ماسمالش كرد. همه گوشاشونو تيز كردن كه مي­خوام چي بگم. يه بار ديگه جمله آخرو تكرار كردم كه فرصت بيشتري براي فكر كردن داشته باشم. اما ديگه ضايع شده بود. مثلا مي­تونستم بگم وقتي يه توپ مي­خوره زمين به روي خودش نمي­آره و به حركت خودش ادامه مي­ده! يا مثلا وقتي يه توپ مي­خوره زمين باعث رشد فرهنگي طبقه فقير جوامع سوسيال دموكرات مي­شه!

خلاصه براي سومين بار جمله آخرو تكرار كردم و اينجوري تمومش كردم : « وقتي يه توپ مي­خوره زمين، با عرض معذرت از حضار، هوا مي­ره !»

 

وقتي تموم شد و كنار دكي نشستم، برگشت گفت : « عالي بود. دستت درد  نكنه» خداييش خستگي دو هفته همونجا از بين رفت.

 

 

9- چه اندك تفاوتي بين نشانه هاي جاودان بشريت. علي شريعتي و مصطفي چمران. 29 و 31 خرداد ماه.

لحظاتي كه سكوت را جايز مي­دانم. خامشي بهتر.

خدايشان رحمت كناد.

 

 

10- احسنت. باريكلا. كارت درسته. وقتي شنيدم اونقدر خوشحال شدم كه حد نداره. مطمئنم به تموم موفقيت­هات مي­رسي.

يك عجيب­الخلقه بااستعداد ! تو فوق­العاده­اي.

يه ماچ به اين گندگي به همراه تف مالي طلبت. جايزه­ت پيشم محفوظه. « از اون بالا كفتر ميايَه ! يك دانَه دختر ميايه» با صداي ماندگار خودم !

I miss you

فقط این دفه آهنگ مخصوصی که وقتی من زنگ می­زنم صداش در می­آد رو عوض کن تا سر کلاس ضایع نشی. «اِ توپ دالم لنگاوالنگه !»

مبارکه امتحانات تموم شده.


 

11- وارد بازي خطرناكي شدي. آخه چرا؟

دنبال دردسر گشتن، در فرهنگ لغات به اين معني است «تنت مي­خاره، خوشي زده زير دلت؟»   آره؟ آره؟ ها؟

 

 

12- لطفا به وسايل اتاق­هايتان جابجايي نكنيد !!!

 

 

 


پي­نوشت:
«پيش از آنكه از نردبان ترقي صعود كنيد، مطمئن شويد كه به ساختماني كه مد نظر داشته­ايد تكيه داده شده­است.»

استفان كاوي

 

نامبرده ،ا 23:34 ا. لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....