« علی نگذاشتم بخوابی. » « خواب؟ یک عمر خواب بودیم. خواب به دنیا میآییم و خواب از دنیا میرویم. بگو عزیز. » «آخر اینها را برای هیچ کس نگفته ام» « واقعاً ؟؟ این همه سال چگونه پیش خود نگه داشتهای؟ بگو عزیز میخواهم بشنوم. » گفت و گفت. هر از گاه رویش را برمیگرداند. خاطراتش تازه میشد. چشمانش موج میزد. انگار همان جوان بیست ساله بود و از سیامک ها و قاسمها و سعید ها حرف میزد. هریک با لهجه خودش، کرمانشاهی، لری، ترک، شمال، شیراز و ... میخندید. چشمانش را ازم میدزدید. « میدانی که وظیفه آرپیجی زن چیست. بُردش کم است، مجبوری زیاد به هدف نزدیک شوی. همه یا سینهخیزند یا نشسته. در یک لحظه آرپیجی زنها به پا میخیزند و میزنند. بعدش همه چیز شروع میشود. اضطراب زیاد است.....» از شب سوم خرداد گفت، از نیت نمازش، از مقدمات والفجر، ... « بیمارستان صحرایی، پزشک آمد بالای سرم. سیدی؟ نه چطور؟ خدا خیلی بهت رحم کرده، یک سانت بالا یا نیم سانت چپ بود تمام بود. بیست روز مرخصی.» مقاومت کردم، نمیروم. همینجا معالجه کنید؛ مادرم نفهمد. والیوم زدند. «نمیدانم اطراف اهواز را دیدهای یا نه. آب توی خاکش نفوذ نمیکند. باران شدیدی میبارید. بیابان را آب فرا گرفته بود. توی کانکس نشسته بودم. در با صدای مهیبی بسته شد، نا خودآگاه خیز گرفتم و شیرجه رفتم زیر میز. بلند شدم، خودم را جمع و جور کردم. هشت نه نفر بیشتر آن تو نبودند. به هم نگاه کردند و دو نفر اشک ریختند ... معذب شدم. طرف چپم کامل خون بود. اتوبوس آمد، راهیم کردند، باران پشت پنجره شدیدتر شده بود و سوزش دستم کمتر. خوابیدم .... » نتوانست ادامه دهد. بی صدا گریه میکردم. صدای هق ام را میشنید دیگر چیزی نمیگفت. هرچند خودش چشمانش پر بود. اما بیرون نریخته بود. « علی! ساکتی. » (فریادی رساتر از این؟) سکوت کردیم. خیره شد. شروع کردم. سکوت را شکستم. این بار من حرف زدم. گوش کرد. جمله اولم تمام نشده، بغض کرد. کمی که ادامه دادم گریه کرد. اما اما ادامه دادم. اشکهای من نیز بیاختیار همراهیاش میکردند و به روی گونه سرریز میشدند. سرخود ! ولی همچنان میگفتم. و باز هم سکوت و دوباره تعریف کرد. « چند روز مانده بود تمام شود؛ شب یک سر رفتم پیش گروه استراق سمع. نیم ساعتی نشستیم و آرام گپ زدیم. تقریبا کار همیشگیام بود. در آن مناطق دشمن فاصلهاش کمتر از صد متر است. نیم ساعتی هم به دیدهبان سر زدم، هوا خوب بود، بعد ...... ....... دیگر نفهمیدم. وقتی چشم باز کردم که از کُمای چهل روزه برخاسته بودم. تا چند ماه نصف بدنم فلج بود. دکترها قطع امید کرده بودند. اما خدا ... » . . . . . . . . دوستی میگفت درد را با چه حروفی مینویسند. بیا جانم، الفبای درد. حرف اول. حرفی که دیگران با خون دل نوشتند و ما حتی تاب دیدنش را نداریم و فقط میشنویم. مردان خدا پرده پندار دریدند یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند درد آن است که پفیوزهایی چون من که آن زمان اسباب بازیمان جغجغه بود، درباره جنگ و انقلاب و آدمهایش نظر دهیم و شرمآورتر آنکه کارهایشان را زیر سوال بریم. درد آن است که آن بچه پاستوریزهای که تا به حال مثل کنه از امکانات و تسهیلات رایگان 18 سال تحصیلش استفاده کرده و سه کلاس سواد خرچنگ قورباغه هم ندارد، بگوید جامعه و مردم تا به حال برایم چه کردهاند یک عده رفتند برای خودشان جنگیدند و گند زدند به وضع کشور ! شنیدنش برای چون منی گران است چه برسد به آنهایی که تمام زندگیشان اخلاص بوده و هست و اینها را لمس کردهاند. البته، به گمانم برای من ثقیل است، چه آنها آنقدر روحشان وسیع است که معاملهشان با دنیا نیست. نفَسشان هم برای خداست. تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند همانهایی که سرود و شعار «ایران ایران» و دم زدن از خاک وطن و پرچم سه رنگ و هزارتا چیز دیگر که من با زبانم امروز یک چیزهایی بلغور میکنم و فردا یادم میرود، عملی کردند. درد ! آن بی هویت بیشرمی است که به اسم مقدسات و دین و مذهب و جنگ و آخرت و عقبی، تیشه به ریشه اعتقادات جوانهای آیندهساز کشور میزند و انتظار از نخبگان دارد. بیاییم هر روز آمار بدهیم نخبگان ما چنیناند. گذشتگان ما ابوعلی سینا بودند و فلانها بودند. کوته فکر سخیف، گذشتگان ما هر چه بودند، الان ما تویی ! اگر آنها هم مثل تو پپه بودند هیچگاه دانشمند و متفکر و دکتر حسابی نمیشدند. اگر تو فقط بلدی آمار و ارقام بدهی و بگویی رشد منفی و صعود مثبت و هزار تا کوفت دیگر ما چه بوده است و اگر بلدی درباره فقر و فحشا و اعتیاد جوانان مقاله و کنفرانس شیک بدهی، بیا به ازای هر یک موردت ده تا بشمارم. مطمئن باش منابع ورودی اطلاع من بیش از توست. هر یک بدبختی را که نشانم دهی، ده تایش را توی چشمت میکنم ! اما این هنر نیست. رسالت چیز دیگری است. دوستی میگفت شاملو را از این جهت دوست دارم که لجن های جامعه را نشان میدهد. گفتم آری راست گفتهای. بهبه ! کسی که داخل منجلاب است چگونه میتواند دست فرد دیگری را بگیرد؟ هنرمند وظیفهاش کمک است، یا علی گفتن است. برخیزیم. بهش گفتم حافظ از این نظر در تفکرم آدم به دردنخوری است چون یک مرفهی بوده که از گل و بلبل سخن میگفته و هیچ مشکلی در زندگی نداشته. حالا دیگر دوره آنها سر آمده. الان باید بگوییم: ای موشهای بنفشگون تیرهبخت به برهنگی اندامم در تیرگی پَست عابران رحم کنید تا صدای عصیان ضجههایم بر گرد می شبانه آرام گیرد !!! و شب شعرها بگذاریم. درد ! یاس و ناامیدی بین آدمهای دور وبرمان است که مثل خوره توی وجودشان رخنه کرده و هریک انتظار دارد برای بهبودیِ کار، دیگری شروع کند. از مدیر و رییس گله میکنیم و نمیدانیم اگر روزی خودمان جایش بنشینیم بهتر از او خواهیم بود یا نه. درد سرابهای خارج از کشور و روشنفکری عذاب آور هم نسلان من است وقتی میگوید آنجا برای آدم ارزش قایلند و بیمه و حقوق شهروندی و تراموا دارد !!! راست میگویی آنجا برای آدم ارزش قایلند نه تو ! آدم کسی است که هویتش، ارزشهایش و مقدساتش را کتمان نکند. . . . درد من این است که برای قرار کافی شاپ شبم کدام پیراهنم را باشلوارم ست کنم. درد جانسوز اسیری که بعد از سالها میآید و صندلی جماران را خالی میبیند از چه جنسی است؟ جایی که وقار و ابهت فردی - حتی تا آخرین لحظات عمر – پشت گرمی آرامش ملتی بود. چشمهای نافذ و گیرایش، سخنان محکم و پدرانهاش، عرفانش، ... ملت منتظر قهرمان نیست. اما خفیف ترین بیان برای توصیفش قهرمان است. پدر ملت، عاشقانه و دلسوزانه تمام سختیها را به جان کشید و شجاعانه برخاست. همه یک صدا شدند. بزرگی که اکنون از نظر خصوصیات کلی یک انسان همه بُعدی، کسی به گرد پایش هم نمیرسد. برای یافتن الگوهای انسانیت به اعماق تاریخ و کتب خطی و جزیرههای دور افتاده نرویم. عیب از ماست اگر دوست ز ما مستور است دیده بگشا که ببینی همه عالم طور است امام خمینی ره خدایا روح امام راحل را از ما خشنود بگردان. / یکشنبه 14 خرداد 1385/
اینها همان انگلهایی هستند که خودشان نه تنها کاری نکردهاند بلکه هر غلطی بگویی مرتکب شدهاند.

