تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


« علی نگذاشتم بخوابی. »

« خواب؟ یک عمر خواب بودیم. خواب به دنیا می­آییم و خواب از دنیا می­رویم. بگو عزیز. »

 

«آخر اینها را برای هیچ کس نگفته ام»

« واقعاً ؟؟ این همه سال چگونه پیش خود نگه داشته­ای؟  بگو عزیز می­خواهم بشنوم. »

 

گفت و گفت. هر از گاه رویش را برمی­گرداند. خاطراتش تازه می­شد. چشمانش موج می­زد. انگار همان جوان بیست ساله بود و از سیامک ها و قاسم­ها و سعید ها حرف می­زد. هریک با لهجه خودش، کرمانشاهی، لری، ترک، شمال، شیراز و ...   می­خندید. چشمانش را ازم می­دزدید.

« می­دانی که وظیفه آرپی­جی زن چیست. بُردش کم است، مجبوری زیاد به هدف نزدیک شوی. همه یا سینه­خیزند یا نشسته. در یک لحظه آرپی­جی زن­ها به پا می­خیزند و می­زنند. بعدش همه چیز شروع می­شود. اضطراب زیاد است.....»

 

از شب سوم خرداد گفت، از نیت نمازش، از مقدمات والفجر، ...

 

« بیمارستان صحرایی، پزشک آمد بالای سرم.    سیدی؟  نه چطور؟ خدا خیلی بهت رحم کرده، یک سانت بالا یا نیم سانت چپ بود تمام بود. بیست روز مرخصی.»      مقاومت کردم، نمی­روم. همینجا معالجه کنید؛ مادرم نفهمد.       والیوم زدند.

 

«نمی­دانم اطراف اهواز را دیده­ای یا نه. آب توی خاکش نفوذ نمی­کند. باران شدیدی می­بارید. بیابان را آب فرا گرفته بود. توی کانکس نشسته بودم. در با صدای مهیبی بسته شد، نا خودآگاه خیز گرفتم و شیرجه رفتم زیر میز.     بلند شدم، خودم را جمع و جور کردم. هشت نه نفر بیشتر آن تو نبودند. به هم نگاه کردند و دو نفر اشک ریختند ...  معذب شدم. طرف چپم کامل خون بود. اتوبوس آمد، راهیم کردند، باران پشت پنجره شدیدتر شده بود و سوزش دستم کمتر. خوابیدم .... »

نتوانست ادامه دهد.

 

بی صدا گریه می­کردم. صدای هق ام را می­شنید دیگر چیزی نمی­گفت. هرچند خودش چشمانش پر بود. اما بیرون نریخته بود.

 

« علی! ساکتی. »

(فریادی رساتر از این؟) سکوت کردیم. خیره شد. شروع کردم. سکوت را شکستم. این بار من حرف زدم. گوش کرد.

جمله اولم تمام نشده، بغض کرد. کمی که ادامه دادم گریه کرد. اما

اما ادامه دادم. اشک­های من نیز بی­اختیار همراهی­اش می­کردند و به روی گونه سرریز می­شدند. سرخود ! ولی همچنان می­گفتم.

و باز هم سکوت و دوباره تعریف کرد.

 

« چند روز مانده بود تمام شود؛ شب یک سر رفتم پیش گروه استراق سمع. نیم ساعتی نشستیم و آرام گپ زدیم. تقریبا کار همیشگی­ام بود. در آن مناطق دشمن فاصله­اش کمتر از صد متر است. نیم ساعتی هم به دیده­بان سر زدم، هوا خوب بود، بعد ......

.......

دیگر نفهمیدم. وقتی چشم باز کردم که از کُمای چهل روزه برخاسته بودم. تا چند ماه نصف بدنم فلج بود. دکترها قطع امید کرده بودند. اما خدا ... »

.

.

.

.

.

.

.

.

دوستی می­گفت درد را با چه حروفی می­نویسند. بیا جانم، الفبای درد. حرف اول. حرفی که دیگران با خون دل نوشتند و ما حتی تاب دیدنش را نداریم و فقط می­شنویم.

مردان خدا پرده پندار دریدند        یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند

 

درد آن است که پفیوزهایی چون من که آن زمان اسباب بازیمان جغجغه بود، درباره جنگ و انقلاب و آدمهایش نظر دهیم و شرم­آورتر آنکه کارهایشان را زیر سوال بریم. درد آن است که آن بچه پاستوریزه­ای که تا به حال مثل کنه از امکانات و تسهیلات رایگان 18 سال تحصیلش استفاده کرده و سه کلاس سواد خرچنگ قورباغه هم ندارد، بگوید جامعه و مردم تا به حال برایم چه کرده­اند یک عده رفتند برای خودشان جنگیدند و گند زدند به وضع کشور !


اینها همان انگلهایی هستند که خودشان نه تنها کاری نکرده­اند بلکه هر غلطی بگویی مرتکب شده­اند.

شنیدنش برای چون منی گران است چه برسد به آنهایی که تمام زندگی­شان اخلاص بوده و هست و اینها را لمس کرده­اند. البته، به گمانم برای من ثقیل است، چه آنها آنقدر روحشان وسیع است که معامله­شان با دنیا نیست. نفَسشان هم برای خداست.

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار           که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

 

همانهایی که سرود و شعار «ایران ایران» و دم زدن از خاک وطن و پرچم سه رنگ و هزارتا چیز دیگر که من با زبانم امروز یک چیزهایی بلغور می­کنم و فردا یادم می­رود، عملی کردند.

 

درد ! آن بی هویت بی­شرمی است که به اسم مقدسات و دین و مذهب و جنگ و آخرت و عقبی، تیشه به ریشه اعتقادات جوانهای آینده­ساز کشور می­زند و انتظار از نخبگان دارد. بیاییم هر روز آمار بدهیم نخبگان ما چنین­اند. گذشتگان ما ابوعلی سینا بودند و فلانها بودند. کوته فکر سخیف، گذشتگان ما هر چه بودند، الان ما تویی ! اگر آنها هم مثل تو پپه بودند هیچگاه دانشمند و متفکر و دکتر حسابی نمی­شدند. اگر تو فقط بلدی آمار و ارقام بدهی و بگویی رشد منفی و صعود مثبت و هزار تا کوفت دیگر ما چه بوده است و اگر بلدی درباره فقر و فحشا و اعتیاد جوانان مقاله و کنفرانس شیک بدهی، بیا به ازای هر یک موردت ده تا بشمارم. مطمئن باش منابع ورودی اطلاع من بیش از توست. هر یک بدبختی را که نشانم دهی، ده تایش را توی چشمت می­کنم ! اما این هنر نیست. رسالت چیز دیگری است.

دوستی می­گفت شاملو را از این جهت دوست دارم که لجن های جامعه را نشان می­دهد. گفتم آری راست گفته­ای. به­به ! کسی که داخل منجلاب است چگونه می­تواند دست فرد دیگری را بگیرد؟ هنرمند وظیفه­اش کمک است، یا علی گفتن است. برخیزیم.  بهش گفتم  حافظ از این نظر در تفکرم آدم به دردنخوری است چون یک مرفهی بوده که از گل و بلبل سخن می­گفته و هیچ مشکلی در زندگی نداشته. حالا دیگر دوره آنها سر آمده. الان باید بگوییم:     ای موشهای بنفش­گون تیره­بخت به برهنگی اندامم در تیرگی پَست عابران رحم کنید تا صدای عصیان ضجه­هایم بر گرد می شبانه  آرام گیرد !!!

و شب شعرها بگذاریم.

 

درد ! یاس و ناامیدی بین آدمهای دور وبرمان است که مثل خوره توی وجودشان رخنه کرده و هریک انتظار دارد برای بهبودیِ کار، دیگری شروع کند.  از مدیر و رییس گله می­کنیم و نمی­دانیم اگر روزی خودمان جایش بنشینیم بهتر از او خواهیم بود یا نه.

درد سراب­های خارج از کشور و روشنفکری عذاب آور هم نسلان من است وقتی می­گوید آنجا برای آدم ارزش قایلند و بیمه و حقوق شهروندی و تراموا دارد !!!

راست می­گویی آنجا برای آدم ارزش قایلند نه تو !

آدم کسی است که هویتش، ارزشهایش و مقدساتش را کتمان نکند.

.

.

.

درد من این است که برای قرار کافی شاپ شبم کدام پیراهنم را باشلوارم ست کنم.

درد جانسوز اسیری که بعد از سالها می­آید و صندلی جماران را خالی می­بیند از چه جنسی است؟ جایی که وقار و ابهت فردی - حتی تا آخرین لحظات عمر – پشت گرمی آرامش ملتی بود. چشمهای نافذ و گیرایش، سخنان محکم و پدرانه­اش، عرفانش، ...

ملت منتظر قهرمان نیست. اما خفیف ترین بیان برای توصیفش قهرمان است.

پدر ملت، عاشقانه و دلسوزانه تمام سختیها را به جان کشید و شجاعانه برخاست. همه یک صدا شدند.

بزرگی که اکنون از نظر خصوصیات کلی یک انسان همه بُعدی، کسی به گرد پایش هم نمی­رسد.

برای یافتن الگوهای انسانیت به اعماق تاریخ و کتب خطی و جزیره­های دور افتاده نرویم.

عیب از ماست اگر دوست ز ما مستور است         دیده بگشا که ببینی همه عالم طور است

امام خمینی ره

 

خدایا روح امام راحل را از ما خشنود بگردان.

 

 

/ یکشنبه 14 خرداد 1385/

 

نامبرده ،ا 17:0 ا. لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....