پاسي از شب گذشتهاست. خواب به چشمانم نميآيد. پشت ميز مينشينم، اتاقم تاريك است. چراغ مطالعه را روشن ميكنم، يك دسته برگه سفيد گوشه ميز است. يكي از رويش برميدارم و با يك مداد راحتي شروع ميكنم به نوشتن.
جملهها به پايان نميرسند؛ هربار چند كلمهاي مينويسم و ميبينم چنگي به دل نميزند، مدادم را از روي كاغذ برنداشته برميگردم و يك خط ممتد رويشان ميكشم و دوباره سرخط.
پنجره كمي باز است و باد هر از گاه لبه كاغذ را بلند ميكند.
دستم را دراز ميكنم و راديو را هم روشن ميكنم. صداي آرام موسيقي شبانه.
هوس يك فنجان قهوه كردهام. ميروم لب پنجره دستهايم را توي جيبم ميگذارم ...
ساعتي بعد خيره به برگههاي سياه، فنجاني در دست دارم.
هر جمله ناتمام ساعتها حرف در پي دارد و ماندهام كه بالاخره از چه گويم. ميدانم نوشتن براي كند كردن سرعت تفكراتم است. اگر مدادي نباشد، و كاغذي، عنان از كف ميرود. اما جالب است. اين بار قلم هم لجام گسيخته شده؛ روان است. خارج از اختيار ميلغزد. [-]
يكي از برگهها را كه قلم خوردگياش كمتر از بقيه است، ميخوانم.
از چه گويم.
از كجا شروع كنم.
يكي ميگويم و صدتا از دستم سرريز ميشود. ميريزد. توان نگهداريش نيست با دست ديگر ميگيرم. بگذار اين هم باشد، مواظب باش آن هم از قلم نيفتد.
اما نميشود.
سرمايه ماورايي هر كس ....
جرمش آن بود كه اسرار هويدا ميكرد
.
.
نهايتش همان ميشود كه سالها نوشتهام را به ساعتي سوزاندم. گويي لهيب شعلههايي بود كه از جان خودم برميخاست.
محوطهاي دنج و وسيع. شب. چندين بار نم باران جلوي كارم را گرفت. گويا ميخواست چيزي بفهماند. اما بار آخر، آخرين نگاهم را كردم و ....... "سالها" آتش كشيد و سوخت. صداي زجر آور و سايه لرزان زبانهها توي ذهنم است. در آن دقايق هزاران صحنه از جلوي چشمانم گذشتند اما جايي براي ثبت نبود، يعني بود اما رسالت مهمتري دنبال ميكرد. رسالت سوختن. آتش به دل داشتن.
يكي از برگهها كنار پايم افتاد؛ " تاوان زندگي كردن "
ايستادم تا كامل بسوزد و اين بار، باران باريد تا خاكسترش فروكش كند.
بعد از باران بادي ملايم وزيد تا تكههاي سياه كوچك كاغذ - نه سياهي قلم كه سياهي آتش- در هوا برقصند و نظاره گر باشم.
وقتي برميگشتم كوله سنگيني بر زمين گذارده بودم.
اينك من ماندم و آن كتابچه مندرس ِ هميشه همراه ؛ بزرگترين لذت زندگيام.
جلوه بر من مفروش اي ملكالحاج كه تو / خانه ميبيني و من خانه خدا ميبينم
وين عجب بين كه چه نوري ز كجا ميبينم

