تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


پاسي از شب گذشته­است. خواب به چشمانم نمي­آيد. پشت ميز مي­نشينم، اتاقم تاريك است. چراغ مطالعه را روشن مي­كنم، يك دسته برگه سفيد گوشه ميز است. يكي از رويش برمي­دارم و با يك مداد راحتي شروع مي­كنم به نوشتن.

جمله­ها به پايان نمي­رسند؛ هربار چند كلمه­اي مي­نويسم و مي­بينم چنگي به دل نمي­زند، مدادم را از روي كاغذ برنداشته برمي­گردم و يك خط ممتد رويشان مي­كشم و دوباره سرخط.

 

پنجره كمي باز است و باد هر از گاه لبه كاغذ را بلند مي­كند.

دستم را دراز مي­كنم و راديو را هم روشن مي­كنم. صداي آرام موسيقي شبانه.

هوس يك فنجان قهوه كرده­ام. مي­روم لب پنجره دستهايم را توي جيبم ميگذارم ...

ساعتي بعد خيره به برگه­هاي سياه، فنجاني در دست دارم.

هر جمله ناتمام ساعتها حرف در پي ­دارد و مانده­ام كه بالاخره از چه گويم. مي­دانم نوشتن براي كند كردن سرعت تفكراتم است. اگر مدادي نباشد، و كاغذي، عنان از كف مي­رود. اما جالب است. اين بار قلم هم لجام گسيخته شده؛ روان است. خارج از اختيار مي­لغزد. [-]

يكي از برگه­ها را كه قلم خوردگي­اش كمتر از بقيه است، مي­خوانم.

 

از چه گويم.

از كجا شروع كنم.

يكي مي­گويم و صدتا از دستم سرريز مي­شود. مي­ريزد. توان نگهداريش نيست با دست ديگر مي­گيرم. بگذار اين هم باشد، مواظب باش آن هم از قلم نيفتد.

اما نمي­شود.

 سرمايه ماورايي هر كس ....

 

جرمش آن بود كه اسرار هويدا ميكرد

.

.

نهايتش همان مي­شود كه سالها نوشته­ام را به ساعتي سوزاندم. گويي لهيب شعله­هايي بود كه از جان خودم برمي­خاست.

محوطه­اي دنج و وسيع.  شب.  چندين بار نم باران جلوي كارم را گرفت. گويا مي­خواست چيزي بفهماند. اما بار آخر، آخرين نگاهم را كردم و .......  "سالها" آتش كشيد و سوخت. صداي زجر آور و سايه لرزان زبانه­ها توي ذهنم است. در آن دقايق هزاران صحنه از جلوي چشمانم گذشتند اما جايي براي ثبت نبود، يعني بود اما رسالت مهمتري دنبال مي­كرد. رسالت سوختن. آتش به دل داشتن.

 

يكي از برگه­ها كنار پايم افتاد؛  " تاوان زندگي كردن "

ايستادم تا كامل بسوزد و اين بار، باران باريد تا خاكسترش فروكش كند.

 

بعد از باران بادي ملايم وزيد تا تكه­هاي سياه كوچك كاغذ - نه سياهي قلم كه سياهي آتش- در هوا برقصند و نظاره گر باشم.

 

وقتي برمي­گشتم كوله سنگيني بر زمين گذارده بودم.

 

اينك من ماندم و آن كتابچه مندرس ِ هميشه همراه ؛ بزرگترين لذت زندگي­ام.

جلوه بر من مفروش اي ملك­الحاج كه تو / خانه مي­بيني و من خانه خدا مي­بينم




وين عجب بين كه چه نوري ز كجا مي­بينم

نامبرده ،ا 0:5 ا. لینک 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....