صبح اول وقت میروم نمایشگاه. راننده تاکسی وحشیانه از راههای محیر العقول مالرو ویراژ میدهد. حس میکنم سوار جیپ صحرایی شده ام و در پارک ژوراسیک به سر میبرم.
پیاده که میشوم یکی از مسافران دویست متر دنبالم میدود تا کیفم را که جا مانده بهم بدهد. حواسپرتی است دیگر. ای دل غافل !
به محض ورود اصلا تعجب نمیکنم که سرانه مطالعه هشت دقیقه مطالعه در سال برای هر نفر، چگونه این جمعیت مشتاق به علم را در خود گنجانده است. فوران علم دوستی و کتابخوانی از سر و رویشان می بارد. البته از سر روی بعضیها بیشتر میبارد !
گویی بعضی صبح که از خواب برخاستهاند ملافهشان را دورشان پیچیده و آمدهاند. جنس لباس برخی هم از پرده خانهشان است. گروه کثیری هم آنقدر با عجله آمدهاند که فرصت نشده دمپایی حمام را عوض کنند. با همانها آمدهاند.
یک محاسبه سر انگشتی (با سایر قسمتهای انگشت هم می توان انجام داد) نشان میدهد که افراد برای این گونه حضور در نمایشگاه حدود شش ساعت وقت برای مقدمات و آماده سازی صرف کردهاند. بنابراین چشمهای پف کرده از بیخوابی کاملا توجیهپذیر و منطقی به نظر میرسد. بیچارهها از ساعت سه نیمه شب برای اِعمال انواع هنر بر روی صورت، مو و سایر اماکن بدن زحمت کشیدهاند.
اوه خدای من. برای چند نفر خیلی نگران شدم. گویا از توی پریز ۴۴۰ ولت AC بیرون آمدهبودند !
پسر جوانی میگوید : « آقا میشود یک عکس از ما بگیرید؟ »
- با دوربین خودم؟
چپ چپ نگاهم میکند و دوربینش را به همراه توضیحاتی مفصل میدهد. منم دهانم را باز نگه میدارم و مثل پپه ها نگاهش میکنم ! (نترسید مگس توی دهنم نرفت!) مبهوت تکنولوژیاش شدهام. جلالخارج. آخر چهطور میشود یک دگمه را چیک فشار دهی و عکس بگیرد ؟! الله اکبر.
یاد صحنههایی میافتم که پسرهای سر کچل با لباس شریف سربازی وسط میدان آزادی (!!) عکس یادگاری میگیرند و پشتش می نویسند : تقدیم به ... عزیزم. منتظرم باش. به زودی برمیگردم !! و پستش می کنند به نا کجا آباد. اشک در چشمانم حلقه زده است ! زبانم بند آمده !
آه کجایید چنگیز وثوقی، فردین، علی پروین !
.
.
آدمهای خیلی متمدن و باکلاس یک بطری آب معدنی دستشان گرفتهاند و هر از گاهی یک قلپ میخورند و دهانشان را با نوک دستمال کاغذی پاک میکنند. سانتی مانتال
. بگی منو !
.
.
داشتم به آن آگهی که امروز صبح دیدم فکر میکردم که چهطور میتوانم پولی به جیب بزنم که تجمع برادران و خواهران در محلی حواس مرا بیخود و بیجهت پرت کرد. [عکس]
.
.
تا مرا میبیند هول میکند. « ایشون استادم، ممم چیزه، معلم گیتارم هستند !»
« سلام. به به. خوشبخت بشین ایشالا ! »
.
.
و اما توی سالن.
چیدمان غرقه ها افتضاح است. وقتی از یک طرف، راستگرد شروع به جاروی۲ غرفه ها میکنی باید لااقل همهشان را یک بار ببینی. اما اینگونه نیست و آن وسط خیلیهایش از قلم میافتد. البته توفیر چندانی نمیکند. هر سالن بیش از ده دقیقه وقتم را نمیگیرد ! دیگر خودتان حسابش را بکنید که سرعت گذرم از کنار هر غرفه چهقدر است.
اکثر بازدید کنندهها ادکلن مشابهی زدهاند. بوی لذتبخش در همه سالن ها پیچیدهاست. مخصوصا ایرکاندیشنها و تهویه مناسب هوا به طور کاملا تخصصی در نمایشگاه بینالمملی کتاب کاملا رعایت شدهاست.
توی ذهنم دارم با خودم کلنجار میروم که جبران خلیل جبران با پائولو کوئیلو چه فرقی داشتند و کدوم یکی آن یکی نبوده. آخر من این دوتا را همیشه قاطی میکنم. زیاد هم فرقی نمیکند. کتابهایشان مال رده سنی "ب" است. حتی از این نظر هم مشابهند و مرا در اشتباه فرو میکنند ! باید یک کلمهای، تصویری، چیزی توی مغزم برای یکیش بسازم که یادم نرود. شاید کوئل مناسب باشد. در همین اثنا، با غلظت تمام میپرسد « رُمّان فلان را دارید » احتمالا کلی اهل مطالعه است و اصلا برای افه برای دوستان کناریش دنبال خرید کتاب نیست.
بعضی غرفهها مشتریهای زیادی دارند. نه اینکه فکر کنید خدای نکرده، مربوط به فروشنده است ها. نه. زبانتان را گاز بگیرید و فلفل توی دهانتان پر کنید
. محتوای کتابها خفن است و همه مجذوب کتاب شدهاند و لاغیر !
« آموزش شنا در پنج دقیقه »
« چگونه همسر دلخواه خود را گول بزنیم !»
انواع دیوان حافظ با جلدهای گل منگلی و جوات
سوالهای کاردانی به کارشناسی و کارشناسی به کاردانی
« علوم مامایی و بابایی !»
« مهملات شاملو برای لبو فروشی ها ۳»
« قورباغه ها چه دنیای زیبایی دارند»
« عشق به توان ابدیت»
« ابدیت تقسیم بر سه ممیز چهارده صدم»
« هجوم لاممکن بر اشعار عارفانه گذر پل خواب از تاریکی»
« مجومعه اشعار کویر وحشت»
« محبوب من : ساری گولی خان !»
« ده نمایشنامه ادبی برتر قرن به انتخاب علی دایی »
« آموزش نرم افزار ِ اینترنت و یاهو »
« خاطرات چاپ نشده یک آدم گمنام»
« ژنتیک و اثرات آن در رنگ گاو »
« رزا منتظمی از قابلمه چه میداند»
« پخت سریع ناهار در نود دقیقه»
« فواید تخم آفتابگردان بر سرطان لاله گوش چپ»
« سیگار بهتر است یا بدتر ؟»
« راز و نیاز با یک غاز دراز »
« مربی خود باشیم »
« راز موفقیت یک آدم خیلی موفق»
« فرهنگ، انسان، کار، جامعه، ،زولبیا »
« صد و یک راه برای باز کردن در نوشابه »
« درمان غصه با داروی گیاهی ۴»
« هری پاتر و دیو بیتربیت بدطینت بیشور زشت پلید»
.
.
.
نمایشگاه خیلی قشنگ است و حتی گاهی بهتر. حتی من در انشای «علم بهتر است یا ثروت» نوشته بودم که تمام ثروتم فدای یک تار موی علم !
.
نکته قابل توجه در خیابانهای بیرون نمایشگاه، انسان دوستی زحمتکشانی بود که به طور رایگان با امکانات رفاهی خاصی مردم را در رساندن به مقاصد همراهی میکردند
. برای هرکدام از بازدید کنندههای خستهای که ساعتها به جمع آوری علم و دانش کمر همت بسته بودند، قبل از حرکت ماشین، یک لیوان آبپرتقال با نی اضافه و یک دستگاه سشوار خنک به طور مجانی و فقط در ازای یک تراول چک، ارائه میشد. سپس بزرگراهها پذیرای تک و توک ماشینی بودند که به سرعت عبور میکردند. تو گویی این بزرگراه هیچ وقت روی ترافیک به خود ندیده است !
در پایان از تمام مسوولانی که در انتقال جدی نمایشگاه به بیرون شهر از سالها پیش اقدام کردهاند تشکر میکنم و آرزوی روزگاری خوش با پولهای به جیب زده (از محل بودجه تحقیقات و سمینارهای انتقال نمایشگاه) را مینمایم. ان شاءالله آب خشک از حلقومتان پایین نرواد ! ۵
--------------------------------
۱- حواشی نمایشگاه شامل کتب داخلی، کتب خارجی، اطلاعات و ... میباشد.
۲- اشتباه نکنید، کسی قصد جارو کردن ندارد. متذکر میشوم که کلمه جاروب ناصحیح میباشد. این کلمه معادل sweep در زبان بلاد کفر میباشد.
۳- در چاپ جدید این کتاب، کلمه سبزی فروش هم اضافه شدهاست. یادش گرامی، روحش شنگول !
۴- تحت لیسانس پیتر اند ژرژ فرانسه
۵- پایین رفتن آب تر بلامانع است


