تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


{} معلوم نیست با من حرف می­زند یا خودش. با دهان پُر یک چیزهایی بلغور می­کند :

 

- ماشالله خیلی بزرگ شده بود. اصلا نشناختمش. فکر می­کنم کامپیوتر خونده باشه. آخه توی مغازه­ای نشسته بود و داشت کارت اینترنت می­فروخت !      راستی رشته شما چیه؟

 

> بنده رو می­فرمایین؟ من لیسانس آبیاری گیاهان دریایی از دانشگاه آزاد واحد تهران وسط دارم. البته این را هم در نظر بگیرید که دیشب یک لیوان و نصفی دوغ خورده­ام !

 

 

 

{} بهش گفتم: «فقط بعد از اینکه از قدم زنی برگشتیم، از با من بودنت احساس بیهودگی نکن. امروز چـِت هستم.»

پاشنه­اش را بالا کشید و گفت «نوکرتیم حاجی. اتفاقا کاملا احساس باهودگی می­کنم ! »

 

برق تمام منظقه رفته است. انگار شهر در شب، خفقان ظلمت گرفته است.

این کارم را کمی راحت­تر می­کند.

 

 

 

{} با این کار خودش خیلی حال می­کند. یک احساس امنیت خاصی بهش دست می­دهد. حتی گاهی واسه خودش هم پشت پا می­گیرد. فکر می­کند همه دارند می­پایندَش*

 می­پرسم بالاخره نمره­ات را دیدی؟

می­گوید : تقریبا !

 

  تقریبا؟؟ یعنی چی؟ یعنی مثلا با تقریب خیلی خوبی نمره­ات را دیدی؟ یا مثلا از پشت یک شیشه بخار گرفته دیدی؟

 

ملاحتش مرا کشته است. چنان که نفس از سنگ برآید و از بنده حقیر، نه !

 

------------

* - این کلمه محاوره­ای را به زور آنجا چپاندم. چون احساس گردن کلفتی در انگشتانم رخنه کرده است !!

 

 

 

{}  از آن آدمهایی­ست که توی جیبش همه چیز پیدا می­شود. چندین دقیقه اون تو دنبال چیزی می­گشت. توی تصوراتم داشتم فکر می­کردم (از آنهایی که ابر بالای کله­ام تشکیل می­شود) که الان کبوتر سفیدی از جیبش درمی­آورد و می­گوید نه این نیست.

انگار دستش به چیزی گیر کرد.

- نه اینم نیست.

> چی، کبوتر ؟

- بله آقا ؟؟؟!

- هیچی. به کارتون مشغول باشین. از دهن می­افته!

 

 

 

{}  این موجود، بدجوری تحویلم می­گیرد. اعتماد به نفسم را می­گیرد با لگد شوتش می­کند بالا !

بابا دیگه اون طوریام نیستیم. هر چه بهش می­گویم عزیز جان کوتاه بیا، هی بلند میاید !

 

 

 

{}  معلوم است بدجوری منتظر همچین جمله­ای بود. آه غلیظی می­کشد و می­گوید «خدا از دهنت بشنوه!»

« ببخشید شما از جای دیگه­ای می­شنوید؟!»

لااله الا الله

 

 

نامبرده ،ا 21:15 ا. لینک 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....