- ماشالله خیلی بزرگ شده بود. اصلا نشناختمش. فکر میکنم کامپیوتر خونده باشه. آخه توی مغازهای نشسته بود و داشت کارت اینترنت میفروخت ! راستی رشته شما چیه؟
> بنده رو میفرمایین؟ من لیسانس آبیاری گیاهان دریایی از دانشگاه آزاد واحد تهران وسط دارم. البته این را هم در نظر بگیرید که دیشب یک لیوان و نصفی دوغ خوردهام !
پاشنهاش را بالا کشید و گفت «نوکرتیم حاجی. اتفاقا کاملا احساس باهودگی میکنم ! »
برق تمام منظقه رفته است. انگار شهر در شب، خفقان ظلمت گرفته است.
این کارم را کمی راحتتر میکند.
میپرسم بالاخره نمرهات را دیدی؟
میگوید : تقریبا !
تقریبا؟؟ یعنی چی؟ یعنی مثلا با تقریب خیلی خوبی نمرهات را دیدی؟ یا مثلا از پشت یک شیشه بخار گرفته دیدی؟
ملاحتش مرا کشته است. چنان که نفس از سنگ برآید و از بنده حقیر، نه !
------------
* - این کلمه محاورهای را به زور آنجا چپاندم. چون احساس گردن کلفتی در انگشتانم رخنه کرده است !!
انگار دستش به چیزی گیر کرد.
- نه اینم نیست.
> چی، کبوتر ؟
- بله آقا ؟؟؟!
- هیچی. به کارتون مشغول باشین. از دهن میافته!
بابا دیگه اون طوریام نیستیم. هر چه بهش میگویم عزیز جان کوتاه بیا، هی بلند میاید !
« ببخشید شما از جای دیگهای میشنوید؟!»
لااله الا الله

