طبق روال گذشته است. خلوت خلوت. وارد میشوم. تابلوهای روی دیوارها را بارها خواندهام. صاف میروم و گوشهای روی یک سکوی کوتاه مینشینم. سالن بزرگی است. سکوت چندان جالب نیست. انگار چیزی کم است. به مسوول سالن که در کتابفروشی (اتاق کوچکی چسبیده به سالن) نشسته است، میگویم «قبلاها اینجا صدای خود استاد را پخش میکردید. پس چه شد؟» تصدیق میکند. نواری از کولهام در میآورم و بهش میدهم. "حیدر بابا" و در پی آن "در جستجوی پدر" با صدای خود محمد حسین. صدا در سالن طنین انداز میشود. آدمهایی میآیند و عکس میگیرند و دوری میزنند و میروند. بعضی هایشان روی کادر عکس حساسیت خاصی نشان میدهند که همه چیز تمام و کمال بیفتد! سوز صداییست که هنوز به گوش میرسد. نشسته به دیوار تکیه میدهم و گوش میدهم. ساعتی میگذرد. . . تا به آنجا که در بیت آخر، بغضش میگیرد و میگرید. من، هم. . . صدایی مرا به خود جلب میکند. نگهبان محوطه! «آنجا بازی نکن» دختر کوچولویی برمیگردد و میدود پیش پدرش. دوربین فیلمبرداری مادرش حاکی از آن است که برای گردش به این شهر آمدهاند. با تمأنینه از تابلوها فیلم میگیرد. دخترک خسته و کلافه میشود. این چیزها که به درد او نمیخورد. میآید و با فاصله چند متری کنارم مینشیند و دستهایش را زیر چانهاش میزند. (خداییش من بی تقصیر بودم! به من چه، خودش آمد !!) وقتی نگاهم میکند، بهش چشمک میزنم. دست کوچکش را جلوی دهنش میگیرد و پقی میزند زیر خنده. میپرسم «میخواهی بروی آنجا بازی کنی؟» شانهاش را بالا میاندازد و میگوید «نمیذارن که!» «دهِکی؛ کی نمیذاره دختر خوشگلا برن بازی کنن؟ بیا بریم ببینم» زودی میآید پیشم، اما وسط راه میگوید «بذار برم به مامانم بگم.» از این کارش خوشم میاید. «بدّو بگو. من همینجام» میدود پیش مادرش. «مامان من با اون دوست شدم» (با انگشت یواشکی مرا نشان میدهد) و دوباره میآید پیشم. درست همانجایی که زنجیر کوتاهی دور آرامگاهش کشیدهاند، بغلش میکنم و میگذارمش تو. خودم هم همانجا میایستم. کمی که قدم زد و دید نه زیاد هم خبری نبود، دستش را بالا میآورد یعنی بغلم کن بیارم بیرون. راه میافتم تابلوها را برای چندمین بار مرور کنم. زیر چشمی حواسم است، دخترک پشت سرم میآید. به تابلویی اشاره میکند،«اون کیه؟» چه بگویمش؟ «اون مممممم یه آقاییه که شعر ... (حرفم را میخورم) یه آقاییه که کتابای خوبی نوشته» موهای دمب موشیاش را با وسواس خاصی هی سفت میکند. «اون چیه؟» «اون عکس برفه. میبینی؟» قدش اجازه نمیدهد تابلوی روی دیوار را ببیند. میارمش بالا. «کفشام قشنگه؟» خندهام میگیرد. طول کفش صورتیاش به اندازه انگشتم است. «آ آ آ ره، خیلی.» «تازه پاشنه هم داره» پایش را بالا می آورد تا ببینم و کمی راه میرود تا صدای تقتق پاشنهاش را بشنوم. «مثل خانوما شدی» «مثل مامانم، مال اونم پاشنه داره !» یهو نگران می شود. «پس کوشن؟؟» . . هنوز شهریار میخواند. . . موقع رفتن بدو بدو همه راهروها را میگردد تا پیدایم کند. « خدافظ» مینشینم تا همقدش شوم. بچهها را نباید از بالا به پایین نگاه کرد. هم سطح دید خودشان باید بود. «خدافظ موش موشی» بازهم میخندد و دست تکان میدهد و میدود پیش مامانش که کنار در منتظرش است. میروم با آنها هم خداحافظی میکنم و میآیم و بازهم مینشینم و گوش میدهم. محمد حسین عاشق بود. یک عمر. عاشق که ....، بهتر است بگویم میسوخت. وقتی چیزی بسوزد تمام میشود. پنج دقیقه، ده دقیقه، فوقش نیم ساعت کامل میسوزد و تمام. خلاص. شعله تمام شدنیست. اما محمد حسین ، یک عــمـــر سوخت. نفسش، لحن صدایش هم آتش میزند. . . وقتی میروم نوارم را پس بگیرم میگوید «تا حالا این شعر استاد را با صدای خودش نشنیده بودم» تعجب میکنم، مگر میشود؟ اینجا که دیگر باید کاملترین مجموعهها را داشتهباشد. قرار شد دفعه بعد یک نسخه برایشان ببرم. . . . میآیم بیرون و روز من تازه آغاز میشود. سبک شدهام. راحت. فشار چندین و چند روزهام کمی تخلیه شدهاست. هوا جان میدهد برای پرسهزنی! باد ملایمی میآید. دو بند کولهام را پشتم میاندازم، دستهایم را توی جیبم میگذارم و با کفشهای اسپرت راه میافتم. چنین خیابانی که صبح باران زده و حالا آفتابیست و میلیونها رنگ ترکیبی سبز و زرد منظره غالب است، وصف ناپذیر است. [ broad street ] ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم. این قسمت شهر خلوت است. خیابانهای پهن. پیادهروهای فوقالعاده زیبا و وسوسهانگیز و یک آدم علاف مثل من! البته علافِ یک روزه! جوان رعنای عاطل و باطل!! مسیر سه ساعت مرا میطلبد. همه چیز از کنارم عبور میکنند. اینکه من رد شوم یا آنها، تفاوتی نمیکند. مهم این است که همهشان را میبینم و تجربه میکنم. برجها، درختان، باغ و حتی کوچه باغهایی که سر از شهر در آوردهاند. زوج خوشبختی (!) از کنارم میگذرند. گویا آنها هم علاف یک روزه هستند! هوای خنک استغناست در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی خرقه جایی گرو ِ باده و دفتــر جایی دل که آیینـه صافیست غباری دارد از خدا میطلبد صحبت روشـن رایی . . لذت؛ یعنی سایه درخت آلبالو. دوست داشتن به قشنگی تعطیلی یک ساعت زودتر پنجشنبههای دبستان است؛ و وقتی به نهایتش میرسد که تا رسیدی خانه مشقهایت را تندتند بنویسی و تمام کنی و به پدرت نشان دهی. دیگر روحت در پوستت نمیگنجد. بوی همه چیز عوض می شود. بی اغراق. عصرهای پنجشنبه بوی بهشت فردا میآید. دوست داشتن به لذتبخشی دویدنهاییست که از کلاس بیرون بیایی تا ته حیاط بدوی، دهانت را به شیر بچسبانی و آب بخوری و برگردی سر کلاس، انگشتت را بالا بگیری و بگویی «خانوم اجازه؟» دوست داشتن به زیبایی روزنامهدیواریهای راهروی مدرسه است، زنگ ورزش، رنگ پلهها، سر به سر گذاشتن با معلمها؛ حتی لحظه بعد از آخرین امتحان خرداد. دوست داشتن یعنی کویر. نه کویری که من ببینم، کویری که شریعتی برایم تعریف کند. کعبهای که صورتم را به سنگ داغ زمینش بچسبانم و بگویم؛ سبحان ربی الاعلی و بحمده پینوشت : [ بدون شرح ]![]()
![]()
[ Little Girl ]![]()
بلند زمزمه میکنم:


