تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


طبق روال گذشته است. خلوت خلوت.

وارد می­شوم. تابلوهای روی دیوارها را بارها خوانده­ام. صاف می­روم و گوشه­ای روی یک سکوی کوتاه می­نشینم. سالن بزرگی است. سکوت چندان جالب نیست. انگار چیزی کم است.

به مسوول سالن که در کتابفروشی (اتاق کوچکی چسبیده به سالن) نشسته است، می­گویم «قبلاها اینجا صدای خود استاد را پخش می­کردید. پس چه شد؟» تصدیق می­کند.

نواری از کوله­ام در می­آورم و بهش می­دهم. "حیدر بابا" و در پی آن "در جستجوی پدر" با صدای خود محمد حسین. صدا در سالن طنین انداز می­شود.

آدمهایی می­آیند و عکس می­گیرند و دوری می­زنند و می­روند. بعضی هایشان روی کادر عکس حساسیت خاصی نشان می­دهند که همه چیز تمام و کمال بیفتد!

سوز صدایی­ست که هنوز به گوش می­رسد. نشسته به دیوار تکیه می­دهم و گوش می­دهم. ساعتی می­گذرد.

.

.

تا به آنجا که در بیت آخر، بغضش می­گیرد و می­گرید.

من،

هم.

.

.

صدایی مرا به خود جلب می­کند. نگهبان محوطه! «آنجا بازی نکن» دختر کوچولویی برمی­گردد و می­دود پیش پدرش. دوربین فیلمبرداری مادرش حاکی از آن است که برای گردش به این شهر آمده­­اند. با تمأنینه از تابلوها فیلم می­گیرد. دخترک خسته و کلافه می­شود. این چیزها که به درد او نمی­خورد. می­آید و با فاصله چند متری کنارم می­نشیند و دستهایش را زیر چانه­اش می­زند. (خداییش من بی تقصیر بودم! به من چه، خودش آمد !!)

وقتی نگاهم می­کند، بهش چشمک می­زنم. دست کوچکش را جلوی دهنش می­گیرد و پقی می­زند زیر خنده.

می­پرسم «می­خواهی بروی آنجا بازی کنی؟»  شانه­اش را بالا می‌اندازد و می‌گوید «نمی­ذارن که!»

«دهِکی؛ کی نمی­ذاره دختر خوشگلا برن بازی کنن؟ بیا بریم ببینم»

زودی می­آید پیشم، اما وسط راه می­گوید «بذار برم به مامانم بگم.»   از این کارش خوشم میاید. «بدّو بگو. من همین­جام»

می­دود پیش مادرش. «مامان من با اون دوست شدم» (با انگشت یواشکی مرا نشان می­دهد) و دوباره می­آید پیشم.

درست همانجایی که زنجیر کوتاهی دور آرامگاهش کشیده­اند، بغلش می­کنم و می­گذارمش تو. خودم هم همانجا می­ایستم. کمی که قدم زد و دید نه زیاد هم خبری نبود، دستش را بالا می­آورد یعنی بغلم کن بیارم بیرون.

 

موش موشک

 

راه می­افتم تابلوها را برای چندمین بار مرور کنم. زیر چشمی حواسم است، دخترک پشت سرم می­آید.

به تابلویی اشاره می­کند،«اون کیه؟»

چه بگویمش؟ «اون مممممم  یه آقاییه که شعر ... (حرفم را می­خورم) یه آقاییه که کتابای خوبی نوشته»

موهای دمب موشی­اش را با وسواس خاصی هی سفت می­کند.

 

«اون چیه؟»

«اون عکس برفه. می­بینی؟» قدش اجازه نمی­دهد تابلوی روی دیوار را ببیند. میارمش بالا.

 

«کفشام قشنگه؟» خنده­ام می­گیرد. طول کفش صورتی­اش به اندازه انگشتم است. [ Little Girl ]

«آ آ آ ره، خیلی.» 

«تازه پاشنه هم داره»  پایش را بالا می آورد تا ببینم و کمی راه می­رود تا صدای تق­تق پاشنه­اش را بشنوم.

«مثل خانوما شدی»

«مثل مامانم، مال اونم پاشنه داره !» یهو نگران می شود. «پس کوشن؟؟»

.

.

هنوز شهریار می­خواند.

.

.

موقع رفتن بدو بدو همه راهروها را می­گردد تا پیدایم کند. « خدافظ»   می­نشینم تا هم­قدش شوم. بچه­ها را نباید از بالا به پایین نگاه کرد. هم سطح دید خودشان باید بود.

«خدافظ موش موشی» بازهم می­خندد و دست تکان می­دهد و می­دود پیش مامانش که کنار در منتظرش است. می­روم با آنها هم خداحافظی می­کنم و می­آیم و بازهم می­نشینم و گوش می­دهم.

محمد حسین عاشق بود. یک عمر. عاشق که ....، بهتر است بگویم می­سوخت. وقتی چیزی بسوزد تمام می­شود. پنج دقیقه، ده دقیقه، فوقش نیم ساعت کامل می­سوزد و تمام. خلاص. شعله تمام شدنی­ست. اما محمد حسین ، یک عــمـــر سوخت.

نفسش، لحن صدایش هم آتش می­زند.

.

.

وقتی می­روم نوارم را پس بگیرم می­گوید «تا حالا این شعر استاد را با صدای خودش نشنیده بودم» تعجب می­کنم، مگر می­شود؟ اینجا که دیگر باید کامل­ترین مجموعه­ها را داشته­باشد. قرار شد دفعه بعد یک نسخه برایشان ببرم.

.

.

.

می­آیم بیرون و روز من تازه آغاز می­شود. سبک شده­ام. راحت.    فشار چندین و چند روزه­ام کمی تخلیه شده­است. هوا جان می­دهد برای پرسه­زنی! باد ملایمی می­آید. دو بند کوله­ام را پشتم می­اندازم، دستهایم را توی جیبم می­گذارم و با کفشهای اسپرت راه می­افتم. چنین خیابانی که صبح باران زده و حالا آفتابی­ست و میلیونها رنگ ترکیبی سبز و زرد منظره غالب است، وصف ناپذیر است.   [ broad street ]

 

ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.

 

... 

 

این قسمت شهر خلوت است. خیابانهای پهن. پیاده­روهای فوق­العاده زیبا و وسوسه­انگیز و یک آدم علاف مثل من! البته علافِ یک روزه! جوان رعنای عاطل و باطل!!

مسیر سه ساعت مرا می­طلبد. همه چیز از کنارم عبور می­کنند. اینکه من رد شوم یا آنها، تفاوتی نمی­کند. مهم این است که همه­شان را می­بینم و تجربه می­کنم. برج­ها، درختان، باغ و حتی کوچه باغهایی که سر از شهر در آورده­اند.

زوج خوشبختی (!) از کنارم می­گذرند. گویا آنها هم علاف یک روزه هستند!

 

هوای خنک استغناست


بلند زمزمه می­کنم:

 در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی

 خرقه جایی گرو ِ باده و دفتــر جایی

 دل که آیینـه صافی­ست غباری دارد

 از خدا می­طلبد صحبت روشـن رایی

 

.

.

لذت؛ یعنی سایه درخت آلبالو.

 

دوست داشتن به قشنگی تعطیلی یک ساعت زودتر پنجشنبه­های دبستان است؛ و وقتی به نهایتش می­رسد که تا رسیدی خانه مشقهایت را تندتند بنویسی و تمام کنی و به پدرت نشان دهی. دیگر روحت در پوستت نمی­گنجد. بوی همه چیز عوض می شود. بی اغراق.    عصرهای پنجشنبه بوی بهشت فردا می­آید.

دوست داشتن به لذت­بخشی دویدن­هایی­ست که از کلاس بیرون بیایی تا ته حیاط بدوی، دهانت را به شیر بچسبانی و آب بخوری و برگردی سر کلاس، انگشتت را بالا بگیری و بگویی «خانوم اجازه؟»

 

دوست داشتن به زیبایی روزنامه­دیواری­های راهروی مدرسه است، زنگ ورزش، رنگ پله­ها، سر به سر گذاشتن با معلمها؛  حتی لحظه بعد از آخرین امتحان خرداد.

 

 

دوست داشتن یعنی کویر. نه کویری که من ببینم، کویری که شریعتی برایم تعریف کند.

 

کعبه­ای که صورتم را به سنگ داغ زمینش بچسبانم و بگویم؛

سبحان ربی الاعلی و بحمده




پی­نوشت :   [ بدون شرح ]

 

 

 

نامبرده ،ا 16:45 ا. لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....