پرسید : «برادر ساعت چنده؟»
توی دلم گفتم آن وقتها که حرف زور هم میزنید، بازهم گوشه لبتان این لبخند ملیح جا خوش میکند؟ آن وقتها هم همه برادرتان هستند؟
گفتم : «برادر، سی و هشت دقیقه از اذان ظهر گذشته است !»
مثل آن پیرمردهایی که روی نیمکت پارکی مینشینند و برای کبوترها دانه میریزند و هر چند دیقه یک بار، یک عکس هزار تا خورده، له شده که معلوم نیست چندین سال است آنجاست، از توی جیبشان درمیآرند و با عینک ته استکانی فریم کائوچویی نگاهشان میکنند، داشت غذا میخورد !!
عملکِرد، بــِنا، بــِستر،تجر ِبه، پــِژوهش، اِفریقا، عِطر !
اصلا درک نمیکنه. بهش میگم از بوی بنزین و تینر و رنگ و کبریت سوخته و چسب قطرهای خوشم میاد، چپ چپ نیگام میکنه.
به من چه تو رمانتیک نداری !
یه روز شب میخوابم، بعد فردا شب صبحش بلند میشم !
چون این از اون خوبه!
اگر احیانا، خدای نکرده زبانم لال، مشاهده کردید که جوانی ناآگاه به درختی لم داده است و شاید گریهای هم بر صورت فشانده(!) آرام جلو بروید و از وی بپرسید که این سوسول بازیها را از کجا آموخته است.
اگر هق هق اجازه داد کلامی بگوید، احیانا ابتدا خواهد گفت «به تو چه!» و در صورت ادامه این روند متذکر خواهد شد که « ایششش، بی احساس ! »
توصیه اکید میشود که با احساسات لطیف و پاکش بیش از این بازی نکنید. بازیهای بهتری وجود دارد. مثلا فوتبال و حتی بیل زدن !
ممکن است این حرفها تو کَت تو نرود ولی قطعا توی کُت من میرود. میگی نه ؟
بگو. به من چه. چی کارت کنم؟!
پینوشت :


