نخوانید. برای شما ننوشتهام.
میایم و میروم به آرامگاهم سری بزنم. این روزها خورۀ سراج شدهام. توی بزرگراههای شهر پایم را روی پدال میگذارم و برای لحظاتی رکوردم را میشکنم. فقط چند لحظه. بعدش دوباره با سراج هم آوا میشوم.
سه طبقه را بالا میروم اما میبینم محوطه خالی است. نکند اینجا هم سر ناسازگاری دارد؟
روی کاغذ کوچکی نوشته "به طبقه همکف منتقل شد." برمیگردم. آقای صفری با نگاه اول میشناسدم. بهش میگویم اینجا دیگر مثل سابق نیست. سکوت و هوای مطبوعش. میگوید، طبقه سوم چیز دیگری بود. من هم سر درنمیآورم.
نمیدانم شامه من دچار مشکل شده یا واقعا همین طور است. دیگر بوی کتاب نو نمیآید.
بیاینکه داخلش را نگاه کنم کتاب توصیه شده را برمیدارم و میبرم میگذارم روی میزی که کیفم را گذاشتهام. عادتم است. یکی یکی هرچه انتخاب میکنم آنجا جمع میشود.
از جلوی یکی از قفسهها که رد میشوم عنوانی مرا جذب میکند. توی ذهنم مجسم میکنم که هجایش میکنم، برمیگردم لای کتابها چیزی را که دیدهبودم پیدا کنم.
عنوانش عبارتیست که سالها در پی یافتن چنان عبارت کوتاه و کاملی بودم. هیچی هم داخل کتاب نباشد، اسمش برایم کافیست. برش میدارم. کمی ورق میزنم. نه نویسندهاش معروف است و نه مترجمش. اما باید بخرم با اینکه میدانم نخواهم خواند.
.
.
بانک،
یک لحظه رویم را برمیگردانم که تاریخ امروز را ببینم، ...
کاش نمیدیدم. حالا مگر اصلا چه میشد به جای تاریخ امروز مینوشتم ده اسفند؟
متصدی بانک چند بار صدایم میزند.
.
.
دانشگاه قدیمی،
بوی تمدن میآید. بوی اردیبهشت.
چه زود میگذرد ...
اتاق کفاش پیر بسته است.
خانم محسنی به اتاقی دیگر راهنماییم میکند.
حرف توی گوششان نمیرود. پوزخند میزنم.
یکی از بچهها را که احتمالا مُهر اموال جمعداری رویش خورده میبینم.
دکتر هـ. اصلا عوض نشده. فقط به جای دوازده نفر، دو نفر توی اتاقش هستند.
پشت در اتاق پرفسور ر. شعری نوشته شده است. اینجا نمینویسمش، چون وقتی دیدم موهای بدنم سیخ شد.میدانم توی ترک هستم. دور این چیزها را خط کشیدهام. مخصوصا وقتی م.خ. با خنده از پشت تلفن آن حرف را به شوخی گفت.
امروز همه چیز دست به دست هم دادهاند.
.
.
/ حذف شد/
.
.
بچهها گاهی ساختمان بازی میکنند. ساختمانهایشان را روی هم میگذارند تا وقتی بیفتد. وقتی هم میافتد فقط آخری نیست، یکهو همهاش میریزد. مسابقه میدهند که مال کدام بلندتر شدهاست. با دقت و وسواس یکی را میگذارد، بعد که مطمئن شد نمیافتد، یکی دیگر.
مال بعضیها همان دو سه گام اول میافتد.
آن بالا ایستادهای میبینی نمیافتد. وسوسه میشوی میگویی بگذار یکی دیگر هم بگذارم. خُب خوب است. حالا یکی دیگر.
هدف چیست؟ فرو ریختن؟
بگذار. یکی دیگر هم بگذار.
آنقدر بگذار تا خسته شوی. تا دلت به رحم آید.
فقط حالا که تو نیامدی پایین تا چیزی بگویم. خودم میایم پیشت.
آنوقت تو ساکت میمانی تا همه حرفهایم را خالی کنم.
نه.
نشد.
باز هم نشد.
.
.
.
عادت ندارم بنالم.
مردانه میآیم. نه صدایم میلرزد. نه پشتم خم میشود. نه بازمیایستم. نه زخمهای روی بدن تکه پاره را بیرون میریزم، هیچ ِ هیچ. معمولی میایم.
من میشوم خودم، تو هم میشوی مخاطبم.
.
.
.
کم مانده است بروم.
این بار کلبه بسته خواهد شد. شومینهاش خاموش میشود. کلونش انداخته میشود. میآییم بیرون، توی چشمان هم نگاه میکنیم. پیمان میبندیم برای شاد زیستن
و هرکدام به سویی میرویم.
هیچ یک برنمیگردیم پشت سرمان را ببینیم.
روی در تار بسته و کهنه و قدیمی تکه کاغذی خواهم آویخت تا اگر روزی مسافری گذر کند، بیاید بخواند و برود که؛
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد


