تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


انحراف

خلاصه اینم قضیه عمل من. از همه دوستایی که برام دعا کردن و حالمو پرسیدن ممنون و تشکر.

آدمو از هر چی پرستار هست سیر می‌کنن. ناسلامتی اونجا به روحیه نیاز مبرم دارم، برداشتن یکی از یکی گل و بلبل‌تر گذاشتن. البته بی‌انصافی نباشه‌ها. بدون استثنا همه‌شون خوش‌اخلاق بودن و تا کاریشون داشتم می‌دویدن میومدن که "کجات درد می کنه؟  حال علی آقای ما چه طوره؟" (زود پسر خاله می‌شن)

تو یکی از همین مواقع دیدم یکی اومده می‌گه می‌خوام سرُمتونو عوض کنم. منم به خیال اینکه یکی از هموناس با چشای بسته بهش گفتم خواهش می‌کنم بفرمایین.  در همین حین چشامو که باز کردم، دیدم بـــــــه !! شما تا حالا کجا بودین؟! (حالا دیگه من پسر خاله شدم) سر جیک ثانیه کارشو تموم کرده، (حالا اون یکیا چهل دیقه طولش می‌دنا) می‌گم خیلی درد دارم (اونرتر، همراهم از خنده روده بر شده که، آره درد داری جون خودت، درد چی‌چی‌ای کشیده‌ام که مپرس) بی‌معرفت سرشم بلند نمی‌کنه. همونطور در حال رفتنش می‌گه طبیعیه !  بابا چه طبیعتی؟ عجب گیری کردیما. تا رفت بیرون صداش کردم : " خانوم این سرُم گیر کرده نمیاد" در باز شد. منم آخر خوشحال! دیدم یکی دیگه اومد. ای وای خدا. هیچی. خوبم خوبم. برو. حالا مگه ول می‌کنه؟! فشارمو گرفت، همه چیو چک کرد، حال همه فک و فامیلمو پرسید، بعدشم دید هیچ کاری دیگه نداره، دم رفتن گفت به محض اینکه کار کوچیکی داشتی من همین جام صدام کن میام !

البته بگما، اون پرستار مهربونی (!) که می‌خواستم بیاد بالا سرم، فقط به علت تسریع در روند بهبودی اینجانب بود! آخه از همه شون واردتر بود و به کارش مسلط. باور کنین تنها علتش همین بود. اینو گفتم شما منحرفا فکرای خوب بکنین. (مگه ما دل نداریم؟ منظورم دل درد بود)

اینها هم لیست حرفایی هست که بنده هنگام به هوش اومدن گفتم :

دکتر خطاب به همراه : ایشون الان بین خواب و بیداری هستن
من : نه خیرم. اصلا. بنده شصت و سه درصد به هوش اومدم !

پرستار : لطفا یه‌وری بخوابین می خوام آمپول عضلانی بزنم.
من : اگه می‌تونستم تکون بخورم تو اینحا چی کار می‌کردی؟

پرستار خطاب به همراه : به هوش اومدن؟
من : فرکانس صدای شما اذیتم می‌کنه. شما توجیه نشدین که بالا سرم نباید حرف بزنین؟ !!!

پرستار : علی آقا صدای منو می‌شنوین؟
من : علی آقا خودتی. درست حرف بزن !!!!

پرستار خطاب به همراه : اتاق کناری یکی هست که سزارین کردن
من : منو سزارین کردن؟ دو قلو هست؟
همراه : نه تو رو دوزارین کردن، بچه تم اتاق بغلیه
من : بچه‌مو بیارین می خوام بغلش کنم !!!

دکتر : فقط باید غذای آبکی بخوره.
من : دلم آبگوشت می‌خواد.

 

خدا رو شکر، کار به همین جا ختم شد. خیلی می‌ترسیدم حرفای دیگه بزنم! به خیر گذشت.

نامبرده ،ا 11:54 ا. لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....