تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


ندانستم آخر تویی یا منم ...


راه می‌افتد توی خیابان‌ها، سرگردان. یقه لباسش را بالا زده. به سرعت گام برمی‌دارد. تمام لباسهایش گِلی‌ست. هیچ چیز حواسش را جلب نمی‌کند. صورتش وارفته و چشمهایش گواهی یک روز بی‌خوابی را می‌دهند. موهای خیس تا روی پیشانی‌اش ریخته‌اند. آشفته.  باد توی صورتش می‌خورد. می رود. گویی این مسیر را تا انتها باید برود.
یک روز مانده به بهار، آدمها مثل مور و ملخ ریخته‌اند توی خیابان. همه چپ‌چپ نگاهش می‌کنند و خودشان را جمع می‌کنند تا از کنارشان بگذرد. چیزهایی به هم می‌گویند.     او همچنان می‌رود. پریشان. بی‌توجه. تنه می‌زند. بوق ممتدی - به ناگه- و در پی آن حرکات دست و لب راننده، طنین انداز می‌شود.

/ همه این‌ها را بعدا، از مرورشان می‌فهمد /

صدای زنگی از داخل جیبش می‌آید. آنقدر، تا دیگر نیاید. و دوباره. و تکرار.
همه نگاهش می‌کنند اما این نگاه‌ها بر وی سنگینی نمی‌کند. اصلا نمی‌داند. شاید هم سنگینی‌ای حس نمی‌کند. تازه سبک شده‌است.
وارد محوطه ساختمان‌ها می‌شود. نگهبان چند بار صدایش می‌کند، فریاد می‌زند. یک‌سر می‌رود تا به راهروهای خاموش برسد. چندین هکتار خالی از سکنه.
و
می‌رود زیر دوش آب گرم. با هر آنچه پوشیده‌است. نمی‌داند چقدر گذشته. هنوز هیچ به زبان نیاورده.  کاغذ مچاله‌ای از جیبش درمی‌آورد که فقط کلمه «دلنشین» اش قابل خواندن است. سرش را آرام به دیوار تکیه می‌دهد، چشمانش را می‌بندد و لحظاتی به خواب می‌رود. شاید چند ثانیه.
.
.
.
ساک بسته بوی چایی می‌دهد با هیچ. هیچ یعنی همه چیز. چایی خالی و لبخند. بوی نیمکت می‌دهد زیر چراغ مهتابی.

....
....
بوی گندم مال من هر چی می کارم مال تو
....
....


زمان نمی‌گذرد، کلافه‌ام. مثل وقتهایی که آدم بخواهد با عجله یک کروات لعنتی پیدا کند و با پیراهنش ست کند؛ یا یک اسکناس تاخورده را بخواهد توی قلک بیندازد و لبه هایش هی گیر کند. یا حتی مثل مواقعی که آدرس خانه یادت برود و مدتها کنار خیابان بایستی و تاکسی‌ها از جلویت رد شوند.   دست من در پی چیزی میگردد. یک شبانه‌روز است که مداوم باران شدیدی می‌بارد. این وقت صبح هوا تاریک است. بهاری. تازیانه می‌زند. باد می‌آید.
/تمام دیشب را کنار پنجره ایستادم/
از صبح - سر کار - بیش از هزار بار ساعتم را نگاه کرده‌ام. پا شده‌ام قدم زده‌ام و دوباره نشسته‌ام.
می‌روم یک فنجان چای پررنگ برای خودم می‌ریزم و می‌روم لب پنجره. بارانها که نباید از پشت پنجره ببارند. (چون آنوقت شیشه پنجره را میشوید)
لباسم را می‌پوشم و ساعت ۹ می‌زنم بیرون. اگر قرار بود امروز سر ِ کار نروم چرا پیش‌تر عزم وطن نکردم؟ دلیلی بهتر از این نیست :

می‌روم بیرون شهر، آنجا یک گندمزار طلایی می‌شناسم. وسیع و پهناور. انسانی نیست. موجودی نیست. سکوتی که فقط با صدای باران به هم خورده‌است. فقط باران است و تکانهای یکنواخت تمام ساقه ها.
موهای خیسم روی چهره ریخته‌اند اما از آن لابلا هنوز چشمانم می‌بینند.
تفاوتی بین زلالیت باران‌های روی صورتم نمی‌یابم.

در دل من چیزی‌ست مثل یک بیشه نور
و چنان بی‌تابم
که دلم می‌خواهد
بدوم تا ته دشت


روز آخر سال عاشق طلایی گندمزار می‌شوم. روز آخر سال که نه، بوده‌ام، حالا غرقش می‌شوم.
لباس‌هایم در باد می‌رقصند در آسمانی تاریک که امتداد قطرات همه آن را خط‌خطی کرده‌اند.

آشنا هستم با سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت

چه لذتی دارد بعد از آنکه آنقدر دویدی که از پا دربیایی، دراز بکشی روی زمین گِلی، بین ساقه‌های قد کشیده و مخفی شوی. دستهایت را باز کنی و باران را بنگری که به سمتت میآید.
ای خدااااااا
.
.
.
سه ساعت گذشته و متوجه نشده‌ام. سردم است. و کمی بی‌تابم. درست مثل لحظه‌های اذان‌های رمضان.
پا می‌شوم خودم را می‌تکانم. سبک شده‌ام. می‌روم لب جاده، نه اشاره‌ای می‌کنم و نه حرفی می‌زنم. آنقدر می‌ایستم تا مردی سیه‌چرده که سختی روزگار بر چهره‌اش چین و چروک افکنده [ شاید دلش می‌سوزد و ] سوارم می‌کند. پنجره را باز می‌کنم و سرم را در مسیر باد می‌گذارم. پنج دقیقه بعد باران قطع می‌شود. یک شبانه‌روز تمام. آغازش را خوب به خاطر دارم. یادآوری زیبایی‌ست.
خورشید همه جا را روشن می‌کند. زرد، پرنور، شفاف. همه جا برق می‌زند. طبیعت زیبا. و کمی بعد رنگین‌کمان درست روبرویم انتهای جاده به من خیره شده‌است. رنگین کمان زیباست، قبول دارم اما باران بهانه نیست....
.
.
راننده چند بار دهانش را پر می‌کند چیزی بگوید اما منصرف می‌شود. کمی که وارد شهر شدیم نگه می‌دارد تا پیاده شوم. دستم را در جیبم نکرده گاز می‌دهد و می‌رود. و می‌مانم وسط خیابان. قبل از اینکه راهی خیابان‌ها شوم، از جیبم کاغذی در می‌آورم و می‌نویسم :


« وقتی روزهای تاریک دلنشین هستند»

نامبرده ،ا 19:40 ا. لینک 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....