سفید مینویسم که خوانده شود
تو هم آبی بخوان تا من هم بشنوم
وقتهایی که آرزو میکنم کاش نبودم؛ هیچوقت. از ازل.
خدایا راه و رسم پست فطرتی را به من بیاموز.
تنها چیزی که برای آموختنش با ذوق و شوق آستینها را بالا خواهم زد؛
وگرنه برای هرچه غیر آن، از تب و تاب افتادهام.
اگر چشمانم گواهی نمیدادند، توی اتوبوس همه جایشان را به من میدادند.
به اندازه تمام عمرهایی که زیستهام خستهام.
امشب دگر ز هر که و هر کار خستهام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خستهام
خدایا این رسمش نبود؛ اگر یک لحظه، فقط یک لحظه دلم به حال خودم بسوزد چه جوابی خواهی داد؟ میدانی یک عمر تلاش کردهام به آن نقطه نرسم ولی انگار راهی نمانده است.
جادهها را دنبال کردم، راهها سپری کردم به امید نشانه. اما میبینی؟ از اینجای راه را بریدهاند، بقیهاش خاکی است، بیابان است. کدامین سو روم؟ از هر طرف میتوان رفت.
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بینهایت
بارها افتادم و برخاستم. نه ناشکری کردم و نه اعتراض.
پایم شکست، با دستان آمدم؛
دستانم از هروله بیتاب شدند، دل به راه دادم؛
دل هزار تکه شد، با سر آمدم.
نور گرفتی، شمع روشن کردم؛
باد فرستادی شمعم خاموش کند، وجودم را مشتعل کردم.
افتادم. صورتم بر خاک سوزان بیابانت نهادم. چشمانم دارند بسته میشوند.
- تو نباید بخوابی. میمیری.
- بگذار بخوابم، بگذار یک دل سیر بخوابم. بگذار سرم همین جا آرام گیرد. تا ابد. راحت و آسوده.
غیر قابل هضم است عمق فاجعه، من در آستانه فصل آغاز آفرینش چنینم.
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی دردمند را ...
پینوشت: آرام و بیصدا نوشتمش. شمرده و آرام بخوان. مبادا از خواب بیدارم کنی.

