با دستهاي تلوتلو خوران و ولنگ و واز داشتم برميگشتم که يهو ميخکوب شدم. اين چي بود من ديدم؟!
يه کم چشممو ماليدم. همون پنج قدمي که رد شده بودم عقب عقب برگشتم. (تازگيا فهميدم اين حرکت از نظر بقيه يه کم غير عاديه. مهم نيست. مگه بقيه کارام خيلي عاديه ؟!) بله درست ديده بودم. تو ويترين يه مغازه يه کت بافتني گيرميزي (!) مظلوم يه گوشه نشسته بود و بهم چشمک ميزد. منم با همون نگاه دوم، يک دل نه هشتاد دل عاشقش شدم
(به ياد فيلمهاي سياه و سفيد دهه چهل)
هيچي ديگه سرتونو درد نيارم، بالاي کلهم ابري درست شد و خودمو تو اون لباس ديدم که مدارج بالاي فلسفی و هستهاي رو دو تا پس از ديگري طي کردم و اسممو مجري اسکار خونده و همه تشويق ميکنن و با هيجان وصف ناپذيري منتظرن برم و اسکار رو بگيرم و تقديمش کنم به آندره يوهان ساخارز، پدر علم سرگيجه، که منو با دنياي هواهاي نفساني آشنا کرد. همه مجذوب لباسم شدهاند و دلشون مي خواد امضا يا عکسي باهام بگيرند ! مجری تلویزیونی بارها منو تحسین کرد. شبکههای داخلی و خارجی درباره طراح لباسم صحبتها کردند و سمینارها گذاشتند. نقل مجالس شدهام !!
در همين عوالم (عالم خلسه. اطرافيان مرا اين گونه ميبينند که چشمانم را نيمهباز و خمار کردهام و با لبخندي پخمه گرايانه سرم را آرام تکان ميدهم) بودم که فردي تنه زد و رشته افکار شيرينم گسست ! ] خدا رشتههاي آشش بگسلد[ ابرهاي بالاي سرم به سرعت تکهتکه شدند و به جايش گنگشکان (!) با حرکتي دوار بر فرق سر آغاز به جنبش نمودند!
ناگهان عددي با کلي رقم و صفرهاي اضافه نظرم رو جلب کرد. اول خودم رو دلداري دادم که اين کد لباسه. آره آره.یه شمارهس. بعد ديدم آخه حماقت هم حدي داره بيشتر از اين نميتونم خودمو به اون راه (همون راه قشنگ) بزنم. قبل از اينکه چشام سياهي بره، آب دهنمو قورت دادم و به خودم گفتم «ضايع نکن، همه دارن نيگات ميکنن. حالا طوري نشده که. جنتلمن باش.» (بگذريم که خودم از حرف آخرم خندهم گرفتهبود ولي آن يه ذره آبرو را ديگر بايد به هر ترتيبي شده حفظ ميکردم)
کمي با چانه ام ور رفتم و يک ابرويم را بالا دادم و ژست خاصي گرفتم که يعني دارم لباسها را ورانداز ميکنم !

ديگر کار از کار گذشته بود و دل من رفته بود. شانس آوردم مغازه بسته بود. خدايا شکرت. فاتحهاي براي گذشتگان صاحب مغازه خواندم و فوت کردم داخل مغازه !
اما اين پايان ماجرا نبود. تو راه برگشت، نفس شيرين اماره ول کنم نبود و بارها مرا با صداي اکو داري ملامت کرد:
- آهاي نامبرده! نکنه منصرف شي. لباس به اون قشنگي. لنگاوالنگي !
> گرونه. تازه فعلا براي رفع حاجت يه چيزي دارم که تنم کنم.
- خره ! (با مني؟!) اون کجا و اين کجا.
> نميخرم نميخرم نميخرم (تند تند گفتم و گوشمم گرفتم)
- تو که ميدوني اگه يه چيزي چشمتو بگيره بايد بگيريش وگرنه مريض ميشي و رسماً تب ميکني ! (ناکس اينو راس ميگه. درست انگشت کرد تو نقطه ضعفم!)
> خيلي خب. باشه جهنم (حالا ميخواي بخري چرا پاي جهنم رو وسط باز ميکني ؟) پولش مهم نيست. ولي به يه شرط ميخرم. بايد اندازهم باشه.
- قبول
هاها. اين دليل کاملا قانع کننده بود، چون اگه اندازه نميشد ديگه بعدا خودمو نميخوردم که چرا نخريدي. لابد قسمت نبوده.
خدايا ميبيني منو به چه اعمالي واميداري؟ چرا داري آزمايشم ميکني؟ آخه چرا؟ خودت کمکم کن از زير بار اين امتحان سربلند بيرون بيام. درسته مرد بايد سنگ زيرين آسيا ( و اقيانوسيه) باشه، اما سنگ رويي هم نبايد اينقدر سنگين باشه!
توی همين اثنا رسيدم مقصد و تصميم گرفتم تا شب که ميخوام برم مغازه، يه پساندازي تو دخل و خرجم بکنم! البته همين يه روز. گفتم چي کار کنم چي کار نکنم که يه لامپ بالا سرم روشن شد و زدم شکوندمش. چي بهتر از چيز مرغ، ببخشيد تخم مرغ. به طرفهالعيني غذا حاضر شد و خيال اون لباس حتي موقع کوفتاندن (صيغه جديدي از فعل خوردن) هم راحتم نگذاشت. نيم ساعتي که خوابيدم هم خوابش را ديدم.
القصه؛ موعد مقرر فرا رسيد و مثلا با کمال بيميلي و اکراه ( اَه منو کجا ميبري. نميآم. ولم کن) لباسمو پوشيدم و راهي شدم. اون شرط اندازه هم سر جاش بود. تا اينکه دوباره چشم افتاد به ويترين. چشمتون روز بد نبينه، ضربان رفت رو چهارده ريشتر
. (خودتو کنترل کن. بيجنبه!) رفتم داخل و امتحانش کردم.
باورم نميشد. انگار ابعاد بدنمو برداشتن و دقيق از روش بافتن. صاف، فيتِ فيت هيکل. حتي چربيها و انحناي بالا تنهم محاسبه شده بود! هر چي گشتم دنبال ايرادي، سوراخي، هيچي نبود که نبود. ديگه تقصير من نيست. خدايا خودت شروع کردي. خودت اينجوري خواستي. پول زبون بسته رو کوبوندم رو ميز و لباس رو برداشتم اومدم بيرون.
يه بار هم ما خودمونو خجالت بديم. نميميرم که، ميميرم؟؟ فقط نميدونم تا کي بايد آنفولانزاي مرغي نوش جان کنم ! ![]()
پينوشت:اينديده شوخ ميبرد دلبه کمند/خواهيکه به کس دلندهي ديده ببند

