مـردان خدا پرده پندار دریدنـد یعنی همهجا غیر خدا یار ندیدند
میدانی که عهد نشکستن قسم به جاست. پس سخنم را بیدلیل و ساده بپذیر. به همان سادگی که میگویمش.
در پس هیاهو و شیطنتهایم، آرام و بی صدا، طوری که کسی نفهمد، نبیند، حواسش نباشد، نوک پا، دنبال روشنایی میگردم. فرصت خوبیست. سر همه را مشغول کردهام. برای بچهها شعبده بازی میکنم، بالانس میزنم، با آنها فوتبال بازی میکنم، جیغ میزنیم، بالا و پایین میپریم، خالهبازی و تفنگ بازی میکنیم، دماغ همدیگر را میکشیم، اما؛ اما تمام مدت زیر چشمی حواسم به تو است. بایست تا بگویمت : اگر تنها رهآورد نوشتنهایم، مسیری جلوی پایم گذاشت برای شناخت بزرگمردان؛ بدان که هیچ گاه از عهده شکر این موهبت بر نخواهم آمد.
حالا که همه اینها را بیاغراق پذیرفتی و اشکم را هم درآوردی، بگویمت که دل من مثل دل بچههاست. چیزی درون خود نگه نمیدارد. اصلا چیزی یادش نمیماند که بخواهد نگه دارد.
ورای این نوشتنها، سیر روحت را شناختهام. گمانم بر این است که تو هم.
یا علی
سلام


