تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


این بار وحشت بود بود و دلهره. از ترس بخواهی فریاد بکشی اما زبانت بند بیاید. بعدش هم هی نگاه کنی و به خودت بگویی ترس از چه؟ مگر آخرش می‌خواهد چه شود؟ فوق فوقش، ...

تکرارش برایم عادت به همراه نیاورد.   یک باغ وسیع، درختان عریان، هزاران شاخه در هم تنیده و خشک و سکوت محض غروب.  تا چشم کار می‌کند همین است.
لرز بر اندامم نشست. روی خار و خاشاک و سنگریزه‌ها، کنار درختی ایستادم و سرم را بعد مدتها بلند کردم.
می‌دانی که خیلی کم به آسمان می‌نگرم. از کارهای عبث بیزارم. عبث‌ها را خواهم شمرد، عجله نکن؛ گفتم که بیا روبرویم بنشین تا مثل مرد فحش بخوری. فقط بی‌زحمت وقتی حرف می‌زنم خفه‌شو !   خفه‌شو حرف بدی نیست‌ها. دیدی وقتی کسی غرق می‌شود می‌گویند فلانی خفه شد؟
.
.
.
داشتم می‌گفتم؛
آسمان سیاه شد، گوشهایم را گرفتم. هزاران هزار کلاغ در یک لحظه از روی شاخه‌ها به پرواز درآمدند. صدای گوشخراش قارقارهای پیاپی و بعد، دوباره روی درختها ‌نشستند. و این حرکت بارها تکرار شد. می‌دانم اگر پایین می‌آمدند تکه‌تکه‌ام می‌کردند.


شب را هم می توانم خط خطی کنم

اینجا نه موبایل آنتن می‌دهد، نه موجود دوپای دیگری راه می‌رود و نه ساختمانی از آجر و سیمان می‌بینی. پایت بلغزد، دلت ریخته است. باید با خودت حرف بزنی. این باید که می‌گویم، به معنای واقعی کلمه است. کافی است یک لحظه احساس خطر کنی؛  تمام است.   قالب تهی می‌کنی.

از تب و تاب تعریف کردن هم افتاده‌ام. می‌بینی؟ آنوقت می‌گویی بیا تعریف کن. باشه تعریف می‌کنم ولی به شرطی که جنبه‌اش را داشته باشی که آخرش یک سیلی محکم توی گوشت بزنم و اگر صدایت حتی به اندازه نوک سوزن هم درآید، دومی را جانانه‌تر نثارت کنم.

اصلا ولش کن. حوصله ندارم.

عبث ها : هر کلمه‌ای که با « عین» شروع شود. هر کلمه‌ای که با «سین» شروع شود، یا با «جیم» یا «میم» یا اصلا هر کیفی که تویش ساعت مچی و دیوان حافظ کهنه من و بی‌معرفتی آدم بزرگها باشد. عقل، عشق، هندوانه، آب زرشک،قیافه چوبی، ذلت، نمک‌نشناس، کیبورد.
شیشه‌های نازکی که از دستم رها نشدند اما باید باتمام  قدرت به سمت دیوار پرتشان می‌کردم



دست من پی چه می‌گردد؟
آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست

گاه، شب ها را هم می‌توان خط خطی کرد.

نامبرده ،ا 0:40 ا. لینک 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....