فرسنگها از شهر دور شدم و ديگر صدايی از تمدن وحشيانه نمیآيد.

اينجا سکوت است و صداها فقط از جنس پرندگان و آب و گاه خشخش برگها.
نارنجی ِشاخههای در هم تنيده راهنمای گام برداشتنم شدهاند. پيمودم. فرسنگها و روزها. بیوقفه. به شوق ديدنت. پاهايم به روي زمين کشيده میشوند و چشمانم بیخوابی ها را تحمل کردهاند. ذوق زنده شدن خاطرات غبار گرفته.

جرعهای آب مینوشم و با چشمان بسته نفس عميقی میکشم. بطری آب را در کولهام میگذارم و دوباره به راه میافتم. بايد نزديک شدهباشم. همين جاها بود ... وای خدای من درست میبينم؟ از روی درختان افتاده میپرم و شاخهها را به کنار میزنم و ...

اينجا کلبه قديمی دنج من است.
کولهام را میاندازم و میايستم تا باور کنم. شکوه عظمت. رقص زندگی. طراوت. اوج زيبايی.
سه تا پله چوبی را بالا میروم و دستم را دراز میکنم تا در را باز کنم. بیمقاومت رها میشود. پاهايم سست میشوند و همانجا به چارچوب در تکيه میدهم و همانطور آرام به روی زمين مینشينم. بغض امانم را میبرد. فرياد میزنم " آمدهام که سر نهم ..." ؛ پرندهای - به گمانم سار - از لبه پنجره میپرد و میرود.
خستهام. خیلی. اما، اما بايد دستی به سر و رويت بکشم. اينجا زندگی خواهم کرد. صدا فقط صدای پرندگان، آب و برگ است. ولی بدان خواهم افزود. صدای کشيده شدن مداد بر روی کاغذ، صدای زندگی.



