تبليغاتX
کلبه دنج
کلبه دنج
بی مخاطبی‌هايم


بگذارید آب و تاب بدهم و پیاز داغش را زیاد کنم. بگذارید مبالغه آمیز تعریف کنم. نه اصلا ولش کنید، معمولی آن طور که بود می‌گویم: محشر بود!

پنجشنبه پیش با دوستان پایگاه عکاسی چیلیک رفتیم تور یک روزه کویر مرنجاب. اولین سفر من با این گروه بود که جمع بسیار باصفایی دارند، همه‌شان همدل و همراه و خوش سفر، مثل یک خانواده بزرگ و پرجمعیت. قسمت عکاسی و گشت و گذار و صحبت‌های فنی و نور و زاویه و سرعت شاتر و لنزهای خفن، یک طرف؛ همبستگی و شور و شادی و هیجان و اشک‌ها و لبخند‌ها و سر به سر گذاشتن‌ها و بازی‌ها هم طرف دیگر. بی‌تعارف بگویم که بیست و چهار ساعتی که بدون خواب و استراحت باهم گذراندیم، کمتر کسی احساس خستگی کرد.
یاد اردوهای دانشجویی‌مان افتادم که چقدر خوش می‌گذشت و آن موقع‌ها که حس و حالی بود چند نفر از بچه‌ها ترتیب سفر شیراز و تبریز و مشهد و تنگه واشی و ... را می‌دادیم و بچه‌ها را می‌بردیم.

برگزار کنندگان تور، که خودشان عکاسان حرفه‌ای و به اصطلاح این‌کاره بودند، بسیار گرم و صمیمی و بیش از سایرین در فراهم کردن جو سالم دوستی و شادی بین بچه‌ها نقش داشتند.

ساعت پانزده دقیقه شب حدود سی نفر با یک اتوبوس راه افتادیم. خوراکی خوردن انواع تنقلات صدا دار از جمله چیپس و پفک و هر اغذیه چلق چولوق دار دیگر، از همان دقایق اولیه شروع شد تا معلوم شود این‌جا جای خواب و این مسخره‌بازی‌ها نیست.

کمی قبل از اذان صبح در امام زاده هلال ابن علی (ع) واقع در آران و بیدگل بعد از کاشان توقف کردیم. بعد از نماز صبح، مرحله معرفی بچه‌ها و آشنایی ِ باهم و فال حافظ بود. اما مهمترین جاهایی که برای عکاسی پیاده شدیم، طلوع آفتاب و کویر و کاروانسرا و دریاچه نمک بودند. دوربین به دست‌ها پخش و پلا و در ژست مختلف به دنبال یافتن بهترین لحظات ثبت عکس بودند. بعضی وقت‌ها خودشان سوژه عکسی دیگر می‌شدند. همین عکس‌های به اصطلاح پشت صحنه هم جزو کارهای جذاب و به یادماندنی‌است.

کیلومترها بعد از کاروانسرا با گذر از جاده‌ای خاکی، به قسمت اصلی کویری (کویر مرنجاب) رسیدیم. شترهای بیابان گرد هم در راه زیاد دیدیم. ساعت ده صبح گروه متفرق شدند در دل کویر.

 

چون می روی، بی من مرو


رمل‌های روان؛ منحنی‌های نرم و پیوسته‌ای از تپه‌ها و کوه‌ها؛ دشت‌هایی با ملایمت سکوت؛ هُرم گرمای آفتاب؛ پاهایی خسته از کشیده شدن و تصویر تقلایی برای نجات؛ رهایی از دشت‌های گسترده بی‌کسی؛ فریادی رو به آسمان؛ ترسی ناخواسته از گم شدن، از فرو رفتن در شن‌های جاری؛ لبخند رضایت از دستگیری از نوشیدن جرعه‌ای آب؛ از رقص بی‌محابای تکه‌های لباس با تکان اندک باد؛
از لب‌های خشکیده؛ صورت سوخته؛ چشم‌های نگران؛ چهره آشفته ...

 


همین که گام به کویر می‌گذاری، احساس می‌کنی باید یاوری داشته باشی، باید خودت یاوری باشی برای کسی، عزیزی، همراهی همسفری، پا به پا آمده‌ای و گرنه در این تنهایی ِ برهوت، پا نای رفتن ندارد. دوست داری نوک انگشتان مرطوب‌ات را بر لب‌های خشک‌اش بکشی، جمله‌ای گویی، حرفی بزنی، شعری زمزمه کنی.

اینجا تجلی وسعت سرکشی‌ست. نمای مقاومت و ایستادگی. جایی که کلام از احساس عریان می‌شود و بی‌رحمی و سرکشی‌اش عیان. کویر، بیابان، دشت‌های بی‌آب و علف، محلی که آنقدر جانفرسا و زمخت است که دیگر از ناز و کرشمه و طنازی و دلربایی و گوشه‌ای و خلوتی و دل دادن و گرفتن و غزل و بوسه و این‌ها خبری نیست.
خبری نیست؟ البته که هست.

عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست
عشـــق گـویــد راه هـســت و رفـتـه ام مــن بـارهــا

 

راه، به سمت نور

 

بعدش برگشتیم سمت اتوبوس و به طرف کاروانسرا راه افتادیم. زیاد تعریفی نداشت. می‌شود گفت به ویرانه‌ای متروک می‌ماند و بیشتر برای یک استراحت و آبی به سر و صورت زدن خوب بود. سپس به سمت دریاچه نمک رفتیم و بعد هم عزم کاشان و همان امام زاده برای صرف نماز و ناهار ظهر (البته عصر!)

کاروانسرا

دریاچه نمک

در همین مسیر به سمت کاشان، یکی از قسمت‌های اصلی سفر یعنی بازی پر سر و صدای پانتومیم با کلی شلوغ کاری و انفجار صدا و همهمه و کـَل کـَل، بین حدود بیست و پنج شش نفر برگزار شد. اوضاعی بود! فکرش را بکنید آدم بخواهد پانتومیم «دانشگاه آزاد واحد مرند»، «زیره»،«پوشک عوض کردن»،  «مقرنس» و «صفی علی شاه» را اجرا کند! با همهمه گروه مقابل که برای منحرف کردن و از راه به در کردن کلمات به هر وسیله‌ای متمسک می‌شود و آخر سر هم جنگ و دعوا که این یعنی چه، قبول نیست، فلان است و بهمان است.

پس از آخرین توقف‌مان در امام‌زاده هلال، سه نفر از دوستان هر کدام به دلیلی (ازدواج، تولد، شرط بندی؟) برای همه بستنی خریدند. به سمت تهران راه افتادیم و باز هم در ماشین، این بار در گروه‌های کوچکتر به بحث و بازی و حدس زدن سن آقای ر. و غیره گذشت. در آخر هم به رسم همه سفرهای پیشین ِ چیلیک، ترین ها (به انتخاب بچه‌ها) معرفی شدند و جایزه گرفتند.(خوش‌خنده‌ترین، خوش سفرترین، بانمک‌ترین، پرخورترین، خوش‌خواب‌ترین، تنبل ترین، عکاس‌ترین، خلاق‌ترین) به نظرم محمد ق. حتما باید جایزه بانمک‌ترن را می‌گرفت که نشد.

از نکات خوب سفر، حضور آقای نادر رضوانی (عکاس خبره و معروف) در جمع ما بود. همچنین دو عکاس خبری هم از خبرگزاری‌های فارس (!) و مهر حضور داشتند. خود آقای چیلیک هم که حرف ندارد.

در مجموع، سفر به یادماندنی و خاطره‌انگیزی بود.

 

لینک‌های مرتبط: [تورهای چیلیک]  
                     [چهار ستاره مانده به صبح]  

₪₪₪ نامبرده ،ا 4:54  ا.   لینک  | 


یکی از فجایع بشری، سوختن کارت گرافیک است. به صورت خیلی سیستماتیک کامپیوتر را چند روزی به هپروت می‌فرستد. در این مواقع کِـیس، میز، صندلی، لبه جدول خیابان و نیمکت پارک، کارایی واحدی را ایفا می‌کنند.
به مغازه‌دار می‌گویم «یه دونه از این‌ها می‌خواهم.» و نشانش می‌دهم. منظورم کارت گرافیک است. مشکل کارت گرافیکی قدیمی و غیر کامپتیبل همین است دیگر، هیچ‌جا پیدا نمی‌شود. همانطور که پیچ‌گوشتی‌اش توی مادربرد یک بیچاره دیگر است در می‌آید که: «از اون‌ها نداریم. سالم‌اش را داریم.» (او هم منظورش کارت گرافیکی است.) به این تیکه بی‌مزه‌اش می‌خندم که سرکیف شود و احساس کند آدم بذله گویی است و عجب شوخ است لامصب! احتمالا شب که به خانه می‌رود اندر باب اجتماعی بودن و خوش مشرب بودن خودش، بالای منبر می‌رود و چه تئوری‌ها و دیدگاه‌های روانشناسی در فواید روحیه شوخ داشتن و لبخند به روی لب‌های مردم چپاندن که برای زن و بچه‌هایش نمی‌گوید.
کارت گرافیکی دست دوم سالمی را جلویم امتحان می‌کند. می‌گویم مثل اینکه دور فن‌اش پایین است. بازهم از آن تیکه‌های تو دل‌برو می‌اندازد: می‌خواید کولر روش نصب کنم؟
همان را می‌خرم. دم در برمی‌گردم و بهش می‌گویم: آی شیلوخ!

 

₪₪₪ نامبرده ،ا 16:1  ا.   لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge

.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....