حدود یک سال و نیم است که یک شب در هفته با تمام بچههای بخش میرویم فوتبال، مرتب و پیوسته، از رییس و معاون گرفته تا بنده ۱. واقعاً میچسبد. اینکه یک بار در هفته با همه همکاران تمام انرژیمان را تخلیه میکنیم و بازی میکنیم و میخندیم و فردایش سر ناهار به تیکه انداختنها میگذرد و متلکها و تو چرا اونجوری بازی کردی، فلانی خوب بازی کرد، آن یکی دو تا لایی خورد و فلانی عجب گلی زد، لذت خاصی دارد. توی زمین هم رییس و کارمند نداریم۲.
القصه،
یک ماه پیش از طرف یکی از شرکتهای اقماریمان مسابقات فوتبال داخل سالن راهاندازی شد و از همه شرکتهای همصنف خواستند تیم بدهند، که صد البته به مذاق ما خوش آمد و بعد از چانهزنیهای فراوان از بین بچههای بخش یک ترکیب قوی برای مسابقات انتخاب کردیم. راستش اول فکرش را نمیکردیم که مسابقات انقدر جدی باشد. سالن سرپوشیده معروف، داوران رسمی، لباسهای یکرنگ تیمها، خبرنامه و گزارش و عکس و مصاحبه و حواشی مسابقات و همینطور حضور تیمها با هزینههای بالا و داشتن اسپانسر و مربی بدنساز و آنالیزور از طرف برخی تیمها، کلی هیجان و سطح مسابقات را بالا برد. ما هم تو مایههای «بچههای آسمان» بودیم. تیمها قدَر و ما فقط با حداقل امکانات بازی۳. شانزده تیم شرکت کننده در چهار گروه بازیهایشان را شروع کردند.
بازی اول کمی جو و استرس و احتیاط داشتیم. سه نفر از بهترین بازیکنانمان در حد ۴۰٪ بازیشان ظاهر شدند. تیم مقابل یک تیم تقریباً قوی محسوب میشد که از امیدهای صعود از گروهمان است. با این حال موفق شدیم این تیم راسه بر صفر شکست دهیم. گل اول و سوم روی حرکت تیمی و تاکتیکی به ثمر رسید. گل دوم را با دریبل سه بازیکن حریف و سپس جا گذاشتن دروازهبان به تور دروازه چسباندم. وقتی دروازه بان جا ماند، مثل مارک بوسنیچ در بازی ایران استرالیا روی زمین نشست و توپ را نگاه کرد. اعتراف میکنم که خیلی اعتماد به نفسم را بالا برد. این گل را مدیون کاپیتان تیم بودم که بین نیمه گفت: تا اینجا تاکتیک را خوب پیاده کردیم. بچهها هر کدام از ما به تنهایی از تکتک بازیکنان حریف سرتر است، ما بیش از یک سال است باهم بازی میکنیم و مَچ شدهایم حالا همهتان از جو مسابقه بیرون بیایید و راحت بازی خودتان را بکنید. این شد که در دقیقه دوم نیمه دوم گل جذابی زدم.
امروز، بازی دوممان بود. حریف، بازی قبلی ما را دیدهبود و بازی را شدیداً دفاعی شروع کرد. دو موقعیت صد در صد گل را در نیمه اول به فنا دادم. امروز روزم نبود. نیمه دوم هم یک موقعیت دیگر را خراب کردم و چند دقیقه بعدش توپی که بعد از دریبل یک بازیکن محکم شوت کردم به زیر تیر افقی دروازه خورد و بعد از برخورد با خط دروازه، توپ برگشت و گل نشد. هفت هشت موقعیت دیگر را هم جمعاً بچههای دیگر از دست دادند. همه کار توی زمین میکردیم و فقط ضربات آخرمان وارد دروازه نمیشد. حریف کاملاً بسته بازی میکرد. تا اینکه در دقایق آخر نیمه دوم کاپیتانمان از زمین خودمان و از کنار خط طولی حرکتی را شروع کرد و تمام بازیکنان حریف را با یه پا دو پا جا گذاشت و پاس نفوذیاش را فورواردمان یه ضرب به تور دروازه چسباند. همگی یک نفس راحت کشیدیم. بازی با همان نتیجه یک بر صفر تمام شد. خوب شد مساوی نکردیم. واقعا حقمان نبود. انصافا بخواهم بگویم میتوانستیم شش هفت گل مسلم بزنیم که سهم من در خراب کردن موقعیتها از همه بیشتر بود. بالاخره یک روز هم بازی من نمیگیرد دیگر، چه کار کنم.
بازی بعدمان در ماه رمضان است. اکثر بچههای ما روزه میگیرند و شرایط کمی سختتر از بازیهای قبلمان است.
امید داریم تا فینال یکسره برویم.
۱- به نوعی تواضع خودم را در لفافه به شما خوانندگانِ جان عرضه کردم.
۲- البته یک بار رییسمان مستحق کارت زرد بود که چون حقوقام وابستگی مستقیمی به او دارد، از خیرش گذشتم. یک کارت که ارزش شما را ندارد ای شفتالو.
۳- راستش را بخواهید اولش میخواستیم لباس تیممان را یکدست کنیم: پیژامه کـُردی توی جوراب و با زیرپوشهای رکابی. بعداً منصرف شدیم.
![]()
سبز دیگر یک نام نیست، نماد است، هویت است، شرافت است.
پرده اشک نگذاشت چهره دوست داشتنی ابطـ.ـحی را بیموج ببینم.
مرتبط: Link 3 ، Link 2 ، Link 1
خدایا به جوانان ما آنقدر خوشحالی بده که دیگر سراغ وبلاگ نویسی نیایند،
و به وبلاگنویسان ما جوانی،
و به دولتمردان ما شرافت،
و به شریفان ما دولت،
عطا بفرما.
اولین بار که کسی گوشی موبایل میخرد، ذوق کشف ناشناختهها و منوها و قابلیتها و سرکشی به تمام آپشنها و ستینگهایش، یکی دو روزی آدم را به خودش مشغول میکند. گرچه قبلاً گوشی دیگران را بارها از نزدیک دیده و دست گرفته باشد. یک جورهایی حس مالکیت و داشتن ِ چیزی که برای خود خودت است و میتوانی کنار دستت بگذاری و هرجا خواستی ببری و اختیارش را داری، حس فاتحانه قشنگی دارد. حس اینکه وقتی ظهرها همه خوابند، همانطور که دراز کشیدهای دگمههایش را تند تند بزنی و بازی کنی. وقتی مردم از آنتن و خط دادن موبایل حرف میزنند، تو هم بگویی آنتن موبایل من الان فول است. زنگ موبایلت را به دلخواه انتخاب کنی. برای دوستانت آهنگ «همینه» و برای کتـگوری فامیل آهنگ تایتانیک! از اس-ام و تعرفهها و این چیزها صحبت کنی. ربطی به ندید بدید بودن هم ندارد. هرچه قدر هم پولدار باشی، دور و برت پر از موبایل باشد و صدها بار موبایل دست گرفته باشی، ذوق روزهای اول همیشه هست. به عبارتی هنوز دلت نیامده پلاستیکهایش را جدا کنی. بعدش اما به مرور عادی میشود. عادت میکنی به داشتناش، که اگر از زندگیات برود بیرون، همیشه چیزی کم خواهی داشت. دستت پی چیزی میگردد، از آنهایی که هی بگویی: «اَه پس کو؟» و همان لحظه یادت بیاید که نیست، که خودت گذاشتیاش دم در.
القصه دیروز، اولین روز مرداد، ماشینام را تحویل گرفتم. الان دوران نایلون روی صندلیهایش است و ذوق من. اینکه ماشین را بگذارم زیر بالشم و بخوابم! یا بگویم بـــــــله که سیدی میخوره. حس خوبیست داشتن یک وسیله آهنی بزرگ که توی پارکینگ پارک شده و سوییچاش روی میزم است و در مدارکش جلوی کلمه مالک، اسم و فامیل مرا تایپ کردهاند.
الان به راحتی میتوانم وقتی همه ساکت نشستهاند و سریال میبینند بگویم: میخواهید با ماشین من برویم؟
سفر کوتاه یکی دو روزه، سفرهای بلند، تجربه پیچ و خم راههای دلنشین، مسیرهای انحرافی ِ خلوت رو به دیدنیهای روح افزا، رفتن و رفتن و ثابت نماندن، قسمتی از آن چیزیست که در ذهنم ساخته بودم و اکنون برایم میسر و سهلتر شده است.
خدایا، شکرت.

