تبليغاتX
کلبه دنج
کلبه دنج
بی مخاطبی‌هايم


امروز سالروز شهادت مصطفی چمران است.
عمیقاً این بزرگ­مرد را دوست دارم. الگوی زندگی­ام است.
خدایا، از داشتن چه انسان‌هایی محروم شده‌ایم.

کتاب «خدا بود و دیگر هیچ» را دوباره گشودم، دست‌نوشته‌هایی که برای دل خود نوشته بود و پس از مرگش گردآوری شد. این متن را خواندم...

 

اى حسين، اى شهيد بزرگ، آمده‏ام تا با تو راز و نياز كنم. دل پردرد خود را به سوى تو بگشايم. از انقلابيون دروغين گريخته‏ام. از تجار ماده‏پرست كه به اسلحه انقلاب مسلح شده‏اند بيزارم. از كسانى‏كه با خون شهيدان تجارت مى‏كنند متنفرم. از اين ماكياول صفتانى كه به هيچ ارزش انسانى پاى‏بند نيستند و همه چيز مردم را، حيات و هستى و شرف خلق را و حتى نام مقدس انقلاب را، فداى مصالح شخصى و اغراض پست مادى خود مى‏كنند گريزانم...

اى حسين، دلم گرفته و روحم پژمرده؛ در ميان طوفان حوادث كه همچون پر كاه ما را به اين‏طرف و آن طرف مى‏كشاند، مأيوس و دردمند، فقط برحسب وظيفه به مبارزه ادامه مى‏دهم و گاه‏گاهى آن‏قدر زير فشار روحى كوفته مى‏شوم كه براى فرار از درد و غم دست به دامان شهادت مى‏زنم تا از ميان اين گرداب وحشتناكى كه همه را و انقلاب را فرو گرفته است لااقل گليم انسانى خود را بيرون بكشم و اين عالم دون و اين مدعيان دروغين را ترك كنم و با دامنى پاك و كفنى خونين به لقاء پروردگار نائل آيم...

اى حسين مقدس، روزگار درازى بود كه هر انقلابى را مقدس مى‏شمردم و نام او را با ياد تو توأم مى‏كردم و او را در قلب خود جاى مى‏دادم و به عشق تو او را دوست مى‏داشتم و به‏قداست تو او را مقدس مى‏شمردم و در راه كمك به او از هيچ فداكارى حتى بذل حيات و هستى خود دريغ نمى‏كردم...

اما تجربه، درس بزرگ و تلخى به من داد كه اسلحه و كشتار و انقلاب و حتى شهادت به‏خودى خود نبايد مورد احترام و تقديس قرار گيرد، بلكه آن‏چه مهم است انسانيت، فداكارى در راه آرمان انسان‏ها، غلبه بر خودخواهى و غرور و مصالح پست مادى و ايمان به ارزش‏هاى الهى است. مقاومت فلسطينى براى ما به صورت بت درآمده بود و بى‏چون و چرا آن را مى‏پذيرفتيم و مى‏پرستيديم و راهش را، كارش را و توجيهاتش را قبول مى‏كرديم. اما دريافتيم كه بيش از هر چيز، انسانيت و ارزش‏هاى انسانى و خدايى ارزش دارد و هيچ‏چيز نمى‏تواند جاى آن را بگيرد. بايد انسان ساخت، بايد هدف را براساس سلسله ارزش‏ها معين نمود و معيار سنجش را فقط و فقط بر مبناى انسانيت و ارزش‏هاى خدايى قرار داد.

اى حسين، امروز نيز تو را تقديس مى‏كنم، اما تقديسى عميق‏تر و پرشورتر كه تا اعماق وجودم و تا آسمان روحم به تو عشق مى‏ورزد و تو را مى‏خواهد و تو را مى‏جويد.

اى حسين، دردمندم، دلشكسته‏ام و احساس مى‏كنم كه جز تو و راه تو دارويى ديگر تسكين‏بخش قلب سوزانم نيست...
اى حسين، من براى زنده‏ماندن تلاش نمى‏كنم، از مرگ نمى‏هراسم، به شهادت دل بسته‏ام و از همه چيز دست شسته‏ام، ولى نمى‏توانم بپذيرم كه ارزش‏هاى الهى و حتى قداست انقلاب، بازيچه سياست‏مداران و تجّار ماده‏پرست شده است.

سال ۱۹۷۶ -  لبنان

 

₪₪₪ نامبرده ،ا 11:59  ا.   لینک  | 


یا خدا

مملکتم کی باید روی تمدن به خود ببیند؟

یا خدا

مردمان ما، چه کم از اجانب دارند؟ تا چه زمان، کشمکش ابتدایی‌ترین حقوق یک انسان را در کشورم خواهم دید؟

این روزها آخرین تقلاهایم را می‌کنم. آخرین تلاش‌های کسی که تا این لحظه عمر مقابل تمام اندیشه‌های یأس و خارج‌پرستی و ضد ارزشی ایستاد و دفاع کرد.
اما این آخرین روزها ایستادگی می‌کنم تا فردا روز، بیست سال بعد، سی سال بعد، دغدغه فرزندم چنین پیش‌پا افتاده نباشد و اگر خواست برایش تعریف کنم از روزهایی که تصورش سخت است و دور از ذهن. و همانطور که پشت میزش نشسته، سر صحبت باز شود و برگردم به حالا و نگذارم که بغض چشمانم را ببیند.



گرچه، هفته‌ها ایستادم و دست‌های سبزم را به آسمان بردم،
شب‌ها، تلخ و آرام گریستم.

₪₪₪ نامبرده ،ا 17:15  ا.   لینک  | 


تمام وقایع این روزها را از نزدیک شاهد بوده‌ام. از باتوم خوردن به حد مرگ یک پسر جوان و باتوم خوردن یک زن توسط نیروهای وحشی دولتی گرفته تا آتش زدن اتوبوس‌ها و سطل آشغال‌ها و شکستن شیشه ماشین‌ها و شیشه بانک‌ها توسط لباس شخصی‌های دولت جنایت‌کار. خبرهای به خاک و خون کشیده شدن کوی دانشگاه و ضرب و شتم و قتل دانشجویان بی پناه توسط حامیان دولت را مرتباً می‌شنوم. گاز اشک­آور صورت مرا هم ملتهب کرده، صدایم هم از فریاد گرفته است و من هم چون خیلی­ها با تمام توان کوچه پس­کوچه­ها را دویده­­ام تا باتوم یا سنگ نخورم از آنهایی که خود عامل اغتشاش و آشوبگری بوده­اند و تاوانش را می­خواهند از ملت آرام بگیرند. من هم مزدوران اجیر شده را به چشم خودم میان جمعیت دیده‌ام. چند روز پیش هم، زن جوانی را که سنگ فرق سرش را شکافته بود به بیمارستان رساندم. پانزده بخیه خورد!

روزی هشتاد، نود ای میل از آخرین اخبار و بیانیه­ها و قایع و عکس و تحلیل ها و تکذیب­ها و ... دریافت می­کنم. اخبار را به دقت دنبال می­کنم، از اکثر دانشگاه‌ها و شهرهای کشور تلفنی خبر دارم و گلچین شده در اختیار دوستان و فامیل و هر که می­شناسم می­گذارم. تقریباً تبدیل شده­ام به مرکز اخبار!


بعد از دو روز سرخوردگی و دلسردی از شور و نشاطی که قبل‌تر داشتم، دیروز در جمع میلیون‌ها طرفدار متمدن و باشعور موسوی شرکت کردم. علیرغم تمام اخبار موثق مبنی بر لغو راهپیمایی، تهدید به تیراندازی و حکم تیر داشتن، وحشی‌گری حامیان دولت، با گروهی از دوستان شرکت تصمیم گرفتیم خیلی آرام و متین فقط برای نشان اعتراض در کمال آرامش به تأسی از میرحسین به این جمع بپیوندیم. نمی‌دانستیم چه در انتظارمان است ولی پیام هوشمندانه میرحسین در آخرین لحظات که با زبان بی‌زبانی دعوت مردم به حضور بود، ما را به آنجا کشاند.
وقتی به میدان انقلاب رسیدیم، باورمان نمی‌شد. شکوه شعور و تمدن. میلیون‌ها نفر جمعیت، بدون صدا و در سکوت محض با دستانی بالا به رنگ سبز شرافت و صداقت، گوش تا گوش و چنان فشرده که نفس به تنگ می‌آمد به سمت «آزادی» حرکت می‌کردند.  لحظات نابی بود. احساس می‌کردم کمی از ایرانی‌بودن را به من بازگردانده‌اند. تفاوت نگرش ها برای همه آشکار بود. حامیان میرحسین، ملتی فرهیخته و درد آشنا کجا و حامیان دیگر که به صفت چماق به دستی و قلدری شهره خاص و عام‌اند کجا.

سکوت بود و سکوت. و این حربه بزرگی‌ست. شعار یک معنا دارد، سکوت هزاران معنا. و مزدوران اجیر شده نفوذی که لابلای جمعیت بودند، دیگر کاری نمی‌توانستند بکنند چرا که با کوچکترین ایجاد جو هیجانی، همگی دست‌ها را تکان می‌دادیم که ساکت باشیم.

 

نزدیکی‌های میدان آزادی بود که سیدمحمد خاتمی، محبوب‌ترین چهره تاریخ ایران و میرحسین عزیز رسیدند. ملت یکپارچه شور بود. دست‌های رو به بالا به سمتش دراز شدند. «موسوی موسوی حمایتت می‌کنیم. موسوی موسوی حمایتت می‌کنیم.» بغض عجیبی همه را گرفته بود.   خدا لعنت کند تمام کسانی را که این شور و هیجان و این انرژی خارق‌العاده را کشتند. انرژی‌ ایجاد شده‌ای که اگر هدفمند در راه وطن صرف می‌شد، سازندگی و رشد ایران را در پی داشت و پله‌های ترقی به سرعت طی می‌شد. شور و حال کار. شور و حال سرزندگی، طراوت.

 

 

آن‌ها با ماشین گذر کردند. آقای لاری - وزیر کشور خاتمی - و آقای مجید انصاری - یار قدیمی امام - در بین جمعیت بودند. به زحمت راهی برایشان گشودیم و دست‌های زنجیر ساختیم تا با صدای «صل علی محمد، بوی صداقت آمد» گذر کنند.

به میدان آزادی که رسیدم، شعارها شروع شد. شعارهایی در حمایت از میرحسین. نه میرحسین، که میرحسین یک اسم است. حمایت ما از شرافت است، که چند صباحی‌ست از حکومت رخت بربسته است.

 

انبوه میلیون‌ها جمعیت حاضر که امتداد آن از میدان امام حسین تا آزادی کشیده شده بود و از بالای ساختمان‌ها نیز همراهی می‌شد، غیر قابل انکار است.  به جرأت هزار برابر آنچه در به اصطلاح جشن میدان ولی‌عصر شان به زور نشان دادند.    ۲۵ خرداد، راهپیمایی خاموش حامیان فهیم موسوی، محشر کبرایی بود، قیامتی از انسان‌ها. به گمانم تمامی حکومتیان اخبار را دنبال می‌کردند و از ترس به خود می‌پیچیدند.  کجا بود صدا و سیمای دست‌نشانده که از این انبوه فیلم بگیرد؟ حتی جرأت نداشتند این عظمت را برای مدیران‌شان انعکاس دهند.
در راه چند دقیقه‌ای باران هم بارید و با شعار کوتاه ِ موسوی موسوی باران رحمت آمد، همراه شد.

ابتدای میدان، پرچم میرحسین را بالا بردند و میان دو پرچم مقدس ایران به اهتزاز درآوردند. یار دبستانی را خواندیم، ایران ای مرز پر گهر را خواندیم. کریستین امانپور خبرنگار شبکه سی­ان­ان از کنارم گذشت، به همراه عده زیادی که همراهش می­رفتند، چند متر جلوتر ایستاد و با صدای بلندی شروع به صحبت رو به دوربین کرد:    today, …

جمعیت، میدان آزادی را دور زد و سپس به محوطه چمن میانی میدان رفتیم. جای سوزن انداختن نبود. همه نشستند. آقای ابطحی هم گویا چند لحظه کوتاه دیده شد. شعارها تمامی نداشت. همه‌شان یادم نمانده ولی چند‌تایی‌شان را می‌نویسم. وقتی می‌خوانید هر کدام را چند بار و با تمام وجود بخوانید. آنجا که همین‌طور بود. انگار این فاسدان روبرویمان باشند و بخواهیم حقمان را در صورتشان بکوبیم:

- میرحسین میرحسین حمایتت می‌کنیم ...
- رأی ما یک کلام، نخست وزیر امام
- ما اهل کوفه نیستیم، حسین تنها بماند
- موسوی موسوی، پرچم ایرانمونو پس بگیر
- موسوی موسوی، رأی منو پس بگیر
- رأی‌مو پس نگیرم، امشب خونه نمی‌رم
- یا حسین، میرحسین، یا حسین، میرحسین
- وای اگر موسوی حکم جهادم دهد!
- گفته بودیم اگر تقلب بشه، ایران قیامت می‌شه
- ر‌‌أی ما رو دزدیدن، دارن باهاش پز می‌دن
- این شصت و سه درصد که می‌گن کو؟ دروغگو
- تا احمدی‌نژاده، هر روز همین بساطه
- خار و خاشاک تویی، دشمن این خاک تویی
- احمدی گوساله، بازم بگو فوتباله
- ملت چرا نشستین، ایران شده فلسطین
- نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران
- برادر رفتگر، محمود ُ بردار ببر
- پلس ضد شورش، محمود ُ ببر بشورش
- تقلب یه درصد، دو درصد، نه پنجاه و سه درصد
- این همه، های و هو، رسانه ملی کو
- صدا و سیمای ما، ننگ ما، ننگ ما
- نصر من الله و فتح قریب،  ...
- بازم تقلب شده، احمدی سیّد شده !
- می­جنگم، می­میرم، رأی­مو پس می­گیرم
- هاله نور ُ دیده، این ملت ُ ندیده
- احمدی به هوش باش، ما ملّتیم نه اوباش
- مرگ بر دیکتاتور، چه شاه باشه چه دکتر
- احمدی، استعفا، استعفا
...

من و مهدی باهم بودیم. نمازمان را خواندیم و به سمت بزرگراه جناح رفتیم.  صدای شلیک آمد. نزدیک شدیم. شلوغ شد. اولین کوچه سمت راست بزرگاه جناح، مثل اینکه پایگاه بسیج بود و می­گفتند شروع کننده تیر­اندازی. وحشیان حامی دولت نتوانسته­بودند تا آن لحظه آشوبی در میان راهپیمایی ایجاد کنند و همین آن­ها را سخت برآشفته و عصبی کرده­بود. این­بار با شلیک گلوله رسماً آخرین داشته­­شان را رو کردند و مردم را جری کردند. مردم همگی تجمع کردند. شوخی نیست. دیشب و دیروز هم همان اوباش و وحشیان حامی دولت در حضور منفعل نیروی ضد شورش، اتاق­های کوی دانشگاه را به خون کشیدند. طوری که دانشجویانی که موفق به فرار شده بودند به خانه همسایگان پناه آوردند. دانشگاه تهران صبح آن روز اعلامیه­ای منتشر کرد و این قتل های وحشیانه را در پنجاه سال اخیر بی سابقه خواند. اعلامیه­ای که هیچ­گاه از صدا و سیمای دست­نشانده پخش نشد و چیزی از وقایع آن به گوش ملت نرسید تا هیچ­کس نداند اغتشاش گران از دل حامیان احمدی­نژاد برخاسته­اند.
داشتم می­گفتم. تیرهای هوایی شلیک شد و بعد نفر بعدی هدف قرار گرفت. او را داخل ماشین انداختند و بردند. پای او در خون غرق بود. ملت شعار: می­کُشم، می­کُشم، آنکه برادرم کشت، سر دادند. گروهی می­خواستند به هر قیمتی شده داخل کوچه شوند. ولی آن خدانشناسان قرار نبود به هیچ­کس رحم کنند.  کار خودشان را کرده­بودند. تظاهرات آرام را تلخ کردند تا همین­اش را مدام صدا و سیما در بوق و کرنا کند. جنایت در پس تمام دیکتاتوری­های دنیا نهفته است و آن­ها ابایی ندارند آدم ها را به اسم آشوبگر بکشند و عوام ساده هم بگویند: خوب کردید، آشوبگر را باید کشت تا استکبار هم حساب کار دستش بیاید!
نفر بعدی را نفهمیدم اما دست پر از خون­اش را بالای پنجره ماشین گرفته بود. به نظرم این یکی ساختگی بود. خونی کردن دست خیلی راحت است و نیازی به تیر خوردن ندارد. و دست تیر خورده را هم عمراً بشود بالا گرفت و به ملت نشان داد. بیشتر شبیه یک «شو» بود. سه تیر خورده را خودم دیدم. نمی­دانم همین­ها در آمار هفت نفر کشته هستند یا نه. اما این را می­دانم که دولت فاسد، تا قسمتی توانست آخر ماجرا را خراب کند.

تا میدان صادقیه شعار دادیم. می­گفتند "بریم صدا و سیما"، اما نه من اهلش بودم و نه اصلا رفتن این مسیر برای خودشان عملی بود. از مهدی جدا شدم. تا جلال آل احمد و خیابان مرزداران و بعدش تا یادگار و تا نزدیکی­های شهرک غرب پیاده رفتم. پاهایم دیگر در اختیارم نبودند. ساعت 10:30 شب بود. بزرگراه­ها، خیابان­ها، همه جا صدای حمایت موسوی بود.  کجا بودند آن اقلیت در خود فرو رفته­ای که جماعت گسترده در تمام شهر تهران را ببینند؟ کجایند چشم کورشان را باز کنند و ببینند حداقل اقلش تهران هشت میلون رأی میرحسین دارد. دیروز و دیشب تهران نمایش شکوه میرحسین بود با وجودی که اکثر وسایل ارتباط جمعی قطع بود و همچنین سالخوردگان و خسته­ها و سرکوب­شده ها و تعدادی از دخترانی که شرایط را خطرناک دیده بودند و مادران و پدران خیلی ها و بسیاری از کسانی که به دلیل لغو رسمی و احتمال قریب به یقین تیراندازی در این راهپیمایی و خیابان­ها حضور نداشتند اما رأی­شان شرافت و صداقت بود. رأی­شان شعور بود.

منتظر می­مانیم ببنیم چه می­شود.


پ.ن.۱: عکس­ها را مسلماً تا حالا دیده­اید. تعدای از عکس­هایی که از راهپیمایی سکوت دوشنبه ۲۵ خرداد گرفته­ام را در ادامه مطلب گذاشته­ام.

پ.ن.۲: اگر کسی خواست، برای در جریان قرار گرفتن اخبار لحظه به لحظه در این روزهای آشفته، شماره تلفن­اش را در پیام خصوصی برایم بگذارد.


پ­.ن.۳: خبر فوری: امروز سه شنبه را به هیچ وجه به خیابان نروید. موسوی نیز نخواهد آمد. بی­بی­سی به نقل از ابراهیم نبوی و کرباسچیان نقل کرده که هیچ­کس نرود. سایت قلم نیوز هم خواسته که هیچ­کس شرکت نکند و  از آن به عنوان «دام مرگ» یاد کرده­است. نیروهای ارتش از شهرهای مختلف کشور در حال اعزام و استقرار در تهران هستند. قسی­القلب­هایی که گفته شده بین جمعیت حضور خواهند داشت و با ایجاد آشوب، در یک فرصت شلوغ باعث خطرات جانی می­شوند. به دوستانتان هم خبر دهید.


ادامه مطلب
₪₪₪ نامبرده ،ا 16:50  ا.   لینک  | 





بسم الله الرحمن الرحیم

من در کشور «جمهوری اسلامی ایران» زندگی می‌کردم.
اکنون، به یقین رسیدم که از کشورم فقط «ایران» مانده است.





۳:۱۰ نیمه شب شنبه، ۲۳ خرداد ۸۸


₪₪₪ نامبرده ،ا 3:15  ا.   لینک  | 


 

 

₪₪₪ نامبرده ،ا 17:46  ا.   لینک  | 



آقای محسن رضایی حلالم کنید

سال­ها پیش زمانی که هنوز راه زیادی تا بلوغ فکری و سیاسی پیش رو داشتم، آن هنگام که راحت­تر از حالا تحت تاثیر شرایط و حرف­ها و فضای حاکم قرار می­گرفتم، چهره نامناسبی از شما برای خود ساخته بودم. صادقانه بگویم بین دو دستۀ حب و بغض، در دسته حب نبودید.    اکنون اعتراف می­کنم، طی ماههای اخیر، بالاخص در این چند هفته، متوجه اشتباهم شده‌ام.

 

نه فقط از این باب که متانت و اخلاق سیاسی خود را آشکارا نشان دادید؛
نه فقط از این باب که برنامه­های اقتصادی و تحول­تان به واقع دارای پشتوانه فکری بود؛
نه فقط از این باب که احمدی­نژاد در مقابل آمار و شاخص­هایتان بیش از پیش زبون شد؛
نه فقط از این باب که با زبان بی زبانی به محمود فهماندید: آن تاریخی که تو خوانده­ای تاریخ من و امثال من بوده­است. آن تاریخ را ما ساختیم که شما بخوانید.
نه فقط از این باب که در پایان مناظره، احمدی­نژاد را در صفر مطلق ضرب کردید.
نه فقط از این باب که که دفاع مقدس، جنگ و ایران از داشتن مردانی چون شما خشنود است. شمایی که زندگی پر فراز و نشیبت را در این راه گذاشته­ای؛

نه فقط این­ها،
که همه­شان میرحسین نیز.

بلکه از این نظر که آموختی­ام زین پس قلم بطلان بر روی انسان­هایی که قلباً نشناخته­ام نکشم و این درس بزرگی­ست.

حاج محسن
جایی کار می­کنم و جایی زندگی می­کنم و دوستان و اطرافیانی دارم که بحمدالله همگی­شان صاحب اندیشه­اند و برای فکر ارزش قایل­اند.  این روزها همگی­شان بدون استثنا، روی شما حساب دیگری گشوده­اند و بگویمتان که در هر جایی که به بحث می­نشینم، در نظر عموم جایگاه ویژه­ای یافته­اید که لیاقتش را به حق دارید.

جوانان، دانشجویان، فرهیختگان و دلسوزانی که دغدغه­شان فهم و شعور است برای­تان احترام قایل­اند و آنقدر شعور سیاسی بالا رفته که بی­تعصب برنامه­هایتان را بیان می­کنند، به چالش می­کشند، ضعف­هایش را جویا می­شوند و جمع­بندی می­کنند.

آقای محسن رضایی
شما هم چون میرحسین، آموختی­ام که انسان برای اثبات خود نیاز به تقلا و این در و آن در زدن ندارد، که نمونه این کار در آخرین صحبت­های یک­نفرۀ این مردک حیا فروخورده، به عینه ثابت شد و بیشتر در باتلاق فکر پوسیده­اش دست و پا زد و فرو رفت.

از شما متشکرم.

صمیمانه معتقدم شما در این دوره، قربانی شور و هیجانات و تعصب­های افراط و تفریطی شدید. نه اینکه اگر رقبای حاضر نبودند، شما حتما رییس جمهور می­شدید، نه. اما مطمئنم تعداد آرایی که کسب می­کردید آرای واقعی و حق واقعی­تان بود. و این خود باعث دلگرمی شما و حامیانتان می­بود.

حاج محسن رضایی
از شما می­خواهم هشت سال بعد هم، با تجربه­ای بیشتر از امروز، قدم در این راه بگذارید.

 

رأی من سبز است. من حیث المجموع و با در نظر گرفتن جمیع جوانب. اینجا مجال تحلیل‌های طولانی نیست. بحث‌های حضوری می‌طلبد و وقت آزاد. اما هر طور حساب کنم و از هر زاویه­ای به قضیه بنگرم میرحسین عزیز، نسبت به دیگران بسیار شایسته­تر است برای سربلندی ایران­مان.او برای نشاط و حرکت آمده است.

هم او که به گفته خودش از فکر شما و از مشورت های تخصصی­تان در دوره ریاست جمهوری­اش استفاده خواهد کرد. این اوج دیدگاه است.  اگر تک صدایی در جامعه باشد، نتیجه‌اش همین می‌شود که امروز است. اما اگر از هر طیفی استفاده شود و هر طیفی آزادانه از میرحسن حمایت کند (موردی که ناآگاهان به غلط آن را نقطه ضعف می‌دانند، این که فلان جور آدم‌ها هم از او حمایت می‌کنند!) در نهایت باعث رشد و اعتلاست.


بند بند میرحسین را اگر بگسلند، هنوز هم صداقتش را، دلسوزی­اش را، محبتش را، متانت و نجابتش را، هدفش را، ایمان و اعتقادش را، غیرت ایرانی­اش را از دست نمی­دهد.

خوشحالم از اینکه سیدمحمد خاتمی، یار میرحسین است. ریاست جمهوری، این کار اجرایی بزرگ، برای سید محمد دیگر برازنده نیست. او باید صاحب و تولید کننده خط سیر فکری و اندیشه ایران باشد، مشی کلی حرکت یک جامعه.

سید محمد و میرحسین خدا پشت و پناهتان باشد.  سرمایه عظیم حامیان، پشتوانه­ای باشد برای انزوای خوارج زمان.

 

امروز،
بعد از صحبت­های فراوان با مخالفان منطقی، دعوت­شان به آرامش و آگاهی از واقعیات موجود، پس از ساعت­ها بحث با آن­هایی که در رأی دادن و ندادن مردد اند یا انتخابشان از روی سادگی خودشان است و گول ظاهر و فریبنده مظلوم­نمایی و وارونگی نشان شجاعت را خورده­اند؛

اکنون که صدای ما از شدت فریادها، غریوها، شور و هیجان زنجیرهای سبز قیامت عظیم خیابان­ها گرفته است، حالا که سه چهار روزی­ست صدایی از حنجره­ام خارج نمی­شود چرا که در نمایش شکوه و اقتدار، من هم سهم کوچکی داشته­ام، و حالا که به اندازه تمام عمرم هرچه در توان داشتم جمع کردم و با حمیّت و سربلندی، ساعت­ها و ساعت­ها شعار و دادخواهی را در صورت دروغگویان ِ جاهل کوفتم به طوری که خراش بُرنده فریادهایم بر تن و بدنشان عیان شد، حالا دیگر ابزارم همین قلم شده­است. همین قلم روشنگر و مقدس. حیفم می­آید این را نگویم. نکته­ای که خیلی وقت است گلویم را می­فشارد:

یقین دارم اگر امام خمینی (ره) میان ما بود، آنقدر دوراندیشی و شجاعت و دلسوزی برای ملت فهیم ایران داشت که این لکه ننگ ایران را از حتی همین دو ماه باقیمانده­اش هم عزل کند و کوبنده او را سرجایش بنشاند. چرا که فقط از چنین جایگاهی می­شود او را خاموش کرد و گرنه، دو سه روز بعد، او هنوز هم به نحوی دیگر در راه تیشه زدن به ریشه­های انقلاب، ایران و ملت بزرگ است و جاهلان اطرافش هنوز بر این باورند که او در حال خدمت است.         امام بزرگ، جسارت­هایش را به کرات اثبات کرده­است.


حرف دیگری نیست. خدا امیدمان را ناامید نکند.
جمعه، عظیم و با شکوه به سوی صندوق‌های رأی برویم.
یا علی

 

پ.ن.: اطلاعیه­ها و اخبار سایت قلم نیوز  را از دست ندهید. به تمام مراکز (نه فقط مدارس) به تمام حوزه­ها و در ساعات اولیه روز بدون داشتن نشان سبز مراجعه کنید و با خودکار خودتان رای بدهید.    آرام باشید، و لبخند بزنید.

بعدالتحریر: وقتی در فیلم محمود از او در حالی که در ماشین نشسته بود سوال کردند که چرا از خط ویژه نمی‌روی؟  پوزخند زد و گفت: خط ویژه مال رییس رؤسات نه مال نوکر ها.      می‌بیند؟ مردم عوام چقدر خوشحال می‌شوند و نمی‌دانند که:  الاغ! نوکر ملت باید زودتر برود و به کارها برسد نه اینکه پشت چراغ قرمز بماند!  نوکر باید به کارش برسد! باید زودتر به کارش برسد!  الاغ!
و خوارج چقدر می‌بالند از داشتن رییس جمهور  ِ اینچنین مردمی و خاکی!

بعدالتحریر۲: اکثر مراجع، روحانیون و فقهای اندیشمند، تعاریف بزرگی از میرحسین کرده‌اند. قصدم نوشتن این‌ها نیست، چون مسلما همه‌تان در سایت‌های مختلف بارها و بارها خوانده‌اید. اما بیانیه داغ آقای امجد بسیار چسبید.   

بعدالتحریر۳: عکس‌هایی از میرحسین  2،        10، 11، 12، 13، 14، 15، 16، 17، google در 23 خرداد

 

 گرت باور بود ور نه، من از یادت نمی کاهم

 

میرحسین

مرد روزهای سخت

سلام بر تو

₪₪₪ نامبرده ،ا 13:50  ا.   لینک  | 


امشب، چشمان سیدمحمد خاتمی را در چهره میرحسین عزیز دیدم.
امشب، از درون به اطمینان قبلی رسیدم که چرا خاتمی بزرگ، محبوب‌ترین چهره تاریخ ایران، از میرحسین ِ مظهر نجابت حمایت کرده است. که اگر من هم ذره‌ای ارزش برای شرافت قایل باشم باید همین راه را ادامه دهم.
امشب، دوباره به خودم بالیدم که میهنم هنوز مردانی از جنس پاکی و صداقت دارد و هنوز هستند بزرگانی که دلسوز خاک و عزت ایران‌ اند.
امشب اشک شوق، بر گونه‌ام سرازیر شد، از صفای میرحسین، هیبت زیبای یک رییس جمهور. یک معلم اخلاق، یک انسان هدفمند و بابرنامه.

میرحسین، می‌خواهم به خاطر این حس لطیفی که هدیه‌ام کردی از تو تشکر کنم. چیزی در قبال هدیه‌ات ندارم، جز یک رأی سبز.
 

 

 

هفته پیش، قبل از تمام مناظره‌ها، در جایی مقاله‌ای در باب اتحاد یاران میرحسین و کروبی نوشتم. از طرفداران دو کاندیدای اصلاح‌طلبان، فقط یک گروهشان که آرا را کمتر می‌دید سیاست اشتباه تخریب رقیب را پیش گرفته بودند. باور کنید من هم چون خیلی‌ها، بارها در خیابان با همان دستی که دستبند سبز داشتم برای هواداران کروبی دست تکان دادم و تشویق‌شان کردم و نام او را به نشانه پیروزی‌اش فریاد زدم.
اما، افرادی را می‌دیدم که مدام از اینکه چرا نباید به موسوی رأی داد دم می‌زنند و مقاله و تحلیل دیگران را بلغور می‌کنند و هی فریاد از تیم قوی و خوب و غیره می‌زنند. آب به جوی دشمن ریختن را روا ندانستم و قلم به دست گرفتم که شما را چه شده است؟ 
نوشتم که اصل ِ حامی و اندیشه را رها کرده‌اید و برای کسی سینه می‌درید که تیمی - به زعم خودش- قوی دارد و چه و چه و نمی‌دانید این تیم به ظاهر قوی - که بعدتر از همین نقطه در مناظره ضربه خورد - تربیت یافته همین سید محبوب بوده‌اند؟  دعوای شما، جز خشنودی رقیب چه دارد؟
در پایان نوشتم که به دو دلیل عمده، به کروبی رأی نمی‌دهم. اول، طرح پول هفتاد هزارتومانی که به مردم می‌دهد (که با اعداد و حساب سرانگشتی حدود ۴۰ میلیارد دلار در سال صرف همین امر جاری می‌شود) و دوم اینکه کروبی هیبت یک رییس جمهور را ندارد؛ با توضیحات مفصله‌اش.

حالا مناظره‌ها صورت گرفته و آن‌هایی که منتظر بودند کروبی ِمرد عمل و با جرأت بزند در دهان آن مردک بی‌حیا، نتیجه و ادبیات سخنوری و فیلم و تیم کروبی را دیدند و خود از دفاع او دست شستند. کروبی‌ای که مجهز و آگاه از شرایطی که در انتظارش است پا به استودیو گذاشت و مهمترین سندش یک فتوکپی سیاه از اجلاس عرب بود و انبوهی از حرف‌های نشُسته و نرُفته. برعکس میرحسین ِ دعوت شده به مناظره انتخاباتی که یک آن در برابر هجوم وقاحت قرار گرفت و البته پیروز بلامنازع میدان بود.
کروبی طوری عمل کرد که پس از مناظره‌اش با آن مردک بی‌آبرو، متعصب‌ترین طرفدارش، که بحث‌های زیادی باهم داشتیم، شبانه پیام داد، که «در انتخابم تجدید نظر کردم. حالا می‌فهمم موسوی که بود.»

امشب، دلم برای کروبی سوخت. مردی بزرگ، رنج کشیده و انقلابی که عمری خدمت کرده و خون دل خورده و تهمت‌ها و نارواها وکارشکنی‌ها دیده و حالا کار به جایی رسیده که چنین فردی از متراژ خانه و زن و روزنامه کیهان و ... حرف می‌زند. امروز آن مردک دروغگو کار را به جایی رسانده که یاران بزرگ امام از چه چیزهایی مجبور به دفاع شده‌اند.

به نظرم، کروبی در این دو مناظره و همچنین فیلم آخرش، کار را علیه خود تمام کرد. او جانانه تا انتهای انتخابات ایستاد. دست مریزاد و خدا قوت. اما، کروبی، عملاً هیچ نداشت و با ریاست جمهوری خداحافظی کرد.

چشم امیدمان به میرحسین است. او که شجاعانه و با نفوذ ِ کلام صادق‌اش مکرراً رو به دوربین گفت: ملت، دروغ در بطن دولت ِ فاسد ریشه دوانده‌است.   و مجری برنامه که زیر شدیدترین جملاتی بود که از گوشی می‌شنید و احتمالاً مانند برنامه های قبلی، نفوذی‌های صدا و سیما در صدد اختلال برنامه و خط دهی به صدابرداری و فیلمبردار و گرفتن ِ شتابزده دستور از ضرغامی بودند نتوانستند کاری از پیش ببرند و در نهایت بیش از پیش چهره دروغگوترین دولت دنیا، بر ملا شد.

لذت بردم از جایی که با صلابت گفت: سه برابر من به‌ش وقت بدهید بياید هر چی دلش خواست دروغ بگوید!

بیایید ۲۲ خرداد، آب پاک بر روی دولت فاسد، دروغگو و خائن به مملکت بریزیم.

 






---------------------------------------------
*  عنوان را از مجتبی راعی به عاریه گرفته‌ام

₪₪₪ نامبرده ،ا 1:34  ا.   لینک  | 







پی‌نوشت:
زیباترین نماهنگی که از میرحسین موسوی دیده‌‌ام: [Link]  حس طراوت و اقتدار 

₪₪₪ نامبرده ،ا 13:55  ا.   لینک  | 



من هم مثل ده‌ها میلیون ایرانی، رویارویی متانت و سخافت را دیدم.
الان ساعت سه نیمه شب است و من از دوازده تا حالا دارم یکسره حرف می‌زنم و هیجان زده‌ام. سرخوش شده‌ام. درست مثل بازی فوتبال ایران استرالیا که غیرتم به جوش آمده‌بود و خوشحال بودم و می‌خواستم به همه تبریک بگویم، بلند بلند حرف بزنم، بخندم! و تا این لحظه موفق شده‌ام کمی از انرژی عظیمی که در من ایجاد شده‌بود را تخلیه کنم و حالا هم حوصله فلسفه‌بافی و برشمردن منطقی نکات این مناظـ.ـره را ندارم.
توهین، فرافکنی، دستپاچگی، عصبیت، توهم، وحشی‌گری [1] و ده‌ها چیز دیگر از این موجود قابل پیش‌بینی بود و در مقابل، از یک انسان ادب، متانت، انسجام کلام، آشنا به فن مذاکره و دست گذاشتن به حساس‌ترین نکات برانگیزاننده که طرف مقابل خود در دام خودش بیفتد و برای رهایی به هر وسیله‌ای تمسک جوید و زشت و بی‌ادب در این منجلاب، خود را ضایع کند را هم دیدم.
با چشمان خودم دیدم که یک موجود چطور یک عمر در توهم دست و پا می‌زند و همه دنیا را در مقابل خودش می‌داند، از آمریکا و کشورهای مستکبر گرفته تا حالا که هم سه نماینده دیگر متحد شده‌اند علیه او و هم سه دولت قبلی یک‌صدا شده اند در قالب این انسان ِ والا.   نمی‌دانم چرا همیشه همه باهم متحد می‌شوند تا ما را بر اندازند!

در یک کلام بگویم من متانت و صبوری میرحسن را ندارم، من از هیجانم به وجد آمدم، نیمه شبی در اتاق خودم، هال و آشپزخانه کنفرانس دادم، با شور و حرارت جمله‌هایشان را تکرار کردم، هی جمله‌ای یادم افتاد و احسنت گفتم و یا هرچه از دهانم درمی‌آمد بار آن موجود کردم، دستانم را مشت کردم و به نشانه پیروزی منش و شعور بر ذلت و سر افکندگی بالا بردم. بالا و پایین پریدم. واقعاً ها! یعنی یک‌جا بند نمی‌شدم.     و چون می‌دانستم از همین دقایق اینترنت پر خواهد شد از تحلیل‌ها [2]، [3]، [4]، [5] و گزارشات و بیانیه‌ها، دیگر حس نوشتن مطلب را نداشتم. یک بار دیگر احساس شرم و سرافکندگی کردم از وجود موجوداتی که طرز فکرشان سراسر نکبت است و ما فقط یک نمونه از سمبل‌شان را می‌بینیم.

فقط آمدم خوشحالی‌ام را از میرحسین بزرگوار ابراز کنم که چهره واقعی این موجود را با جسارت به تصویر درآورد.


 

 

 


 

سالروز رحلت امام خمینی (ره)، رهبر انقلاب اسلامی را تسلیت عرض می‌کنم.


بعدالتحریر ۱: [لینک در یوتیوب] دقایق آخر صحبت‌های موسوی، مسلط و هدفمند صحبت می‌کند و خطاب به ملت ایران هم حرف می‌زند. در مقابل، انفجار احمدی نژاد است، دیگر از آن خنده‌های هیستریک‌اش خبری نیست و در عوض مرتب اعضای چهره‌اش می‌پرد. تیکِ بینی و صورت او کاملا آشکار است. جایی که بالاخره پس از چهار سال، یک نفر به این موجود ِ بی حیا و دروغگوی در مسند ریاست جمهوری قرار گرفته گفت: ساکت!
در دقایق پایانی میرحسین دارد به احمدی‌نژاد درس می‌دهد. درس فهم! درس شعور! انگشتش را بالا می‌برد و با خونسردی خاص خودش می‌گوید: این را به شما می‌گویم بدانید ...


بعدالتحریر ۲:
نه تعجب نکردم، وقتی دیدم همین امروز صبح مطلب لینک وحشی‌گری [1] را از سایت برداشته‌اند. دیگر عادت کرده‌ایم. عنوان پنجره را ببینید: جان باختن یکی از اعضای ستاد میرحسین بعد از ضرب و شتم حامیان احمدی‌نژاد


بعدالتحریر ۳:
     
سِحر را تاثير نَبوُد در عصاي موسوی     راستی، در هم نوردد حيله و نيرنگ را    (صایب تبریزی)


بعدالتحریر ۴:
تحلیل مناظره از زبان ملکوت [6]ِ؛ 
                   تحلیل ماوقع از سایت تنفس [7] ، دفاع یک انسانِ درماندۀ زبون


بعدالتحریر ۵:
 دانلود کامل مناظره میرحسین موسوی و محمود احمدی نژاد [Download]


بعدالتحریر ۶:
عکس‌ها،   فریاد الله اکبر طرفدار موسوی بعد از اتمام مناظره [photo1]
                                  موسوی بزرگ در محاصره خبرنگاران خوشحال [photo2]
                                  موسوی در آغوش مجیدی [photo4]،  [photo3]
                                  پشت صحنه مناظره، استودیو  [photos]
                                  نگاه درماندۀ احمدی نژاد؛ بدون شرح! [photo 5]


بعدالتحریر ۷:
نامه دفتر آیت الله هاشمی رفسنجانی رییس مجلس خبرگان و رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام به صدا و سیما در خصوص درخواست فرصت برای شفاف سازی مباحث مطرح شده در مناظره [Link]


بعد التحریر ۸:
  آنچه در پشت صحنه استودیوی صدا و سیما گذشت.  [Link]
                     نظر امام(ره)درباره مناظره:لسان نصیحت غیر از لسان لجن کردن است [Link]
                     توهین به مقدسات: جعل حدیث توسط مخالفان موسوی [Link]
                     ستاد موسوی در قم به آتش کشیده شد.  [Link]


بعدالتحریر ۹: این لینک را الان دیدم. می‌خواستم این مردک فرومایه را که دیشب در مناظره گفت در دنیا سربلند و عزیز هستیم، با دستانم ... لا اله الا الله.     سخنرانی شرم‌آور او را در ژنو ببینید. ابتدا در یک اجلاس جهانی به سمت رییس جمهور ایران گوجه فرنگی پرتاب می‌کنند و سپس همگی از جلسه خارج می‌شوند.  
آقای رییس جمهور بی‌حیا، ما در فرهنگ لغات‌مان این را عزت نمی‌نامیم. گرچه شاید برای شما در طول زندگی‌تان، این به معنی عزت و سربلندی‌تان باشد.


بعدالتحریر ۱۰: بیست و شش دروغ بزرگ در چهل دقیقه. احمدی نژاد که به نظر می‌رسد به شدت نگران از دست رفتن صندلی ریاست‌جمهوری است، در مناظره خود عملاً نه به مصاف میرحسین موسوی، بلکه به رویارویی با انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی پرداخت.  [Link]


بعد التحریر ۱۱: حرف‌های دلسوزانه و انصافاً خواندنی یک جانباز  [Link]  جانا سخن از زبان ما می‌گویی


بعدالتحریر ۱۲:
الفبای دولت: دروغ.    شعار: دروغ هرچه بزرگتر، باور کردنش سهل‌تر  [Link]

₪₪₪ نامبرده ،ا 3:3  ا.   لینک  | 



با رأی به میرحسین موسوی عزیز،
                                                   غرور ایرانی بودن را دوباره احساس کنیم.

 


 

صد واقعه چون دوم خرداد بسازیم

₪₪₪ نامبرده ،ا 23:0  ا.   لینک  | 



چگونه با ادب و منطق و با آرامش سخن برانم؟

راست می‌گویند، نباید تخریب کرد. نباید برای طرفداری از یک فرد، دیگری را تخریب کرد. نباید کسی را تخریب کرد که تنها هنر رذیله‌اش تخریب دولت‌های گذشته بوده‌است و جز آن چیزی برای گفتن ندارد و هر وقت زبان به صحبت گشوده آمارهای وقیحانه‌ای در کمال پررویی ارائه کرده‌است.

می‌دانید، گاهی یکی از نزدیکان آدم، برادری خواهری دوستی، یک کار اشتباه انجام می‌دهد که بی‌جهت هم شده در برابر دیگران از کارش دفاع می‌کنیم و هی توجیه می‌آوریم و ایستادگی می‌کنیم و دلیل پشت سر هم می‌چینیم. ته دلمان هم خودمان هم طرف مقابل می‌داند که داریم چه می‌کنیم، اما هرجوری شده نمی‌خواهیم زیر بار برویم و او را موجه می‌کنیم.     اما گاهی واقعا هیچ نداریم بگوییم، آنقدر افتضاح است، آنقدر مبرهن و شرم‌آور است، که آچ‌مز می‌شویم. واقعا هیچ برای گفتن نداریم.     و این قصۀ من است. اگر چند سال بعد، فرزندم بپرسد «پدر، این چه افتضاحی بود و چرا سکوت کردید و چرا پذیرفتید چنین لکه ننگی را که آثارش تا امروز هم باقی مانده و باعث سرافکندگی‌مان است؟»    هیچ ندارم بگویم. باید سرم را پایین بیندازم و شرمگین باشم از این دوران شنیع.     آن هم چون منی که سال‌ها برای خاک ایرانم غصه خورده‌ام، آرمان‌هایم را بی هیچ ترسی بیان کرده‌ام، پیش هر کس و ناکسی به مجادله نشسته‌ام تا مجابش کنم از غیرت ایرانی، و با سری بالا صحبت کرده‌ام در برابر کسانی که بی‌رحمانه و غرض‌ورزانه به انقلاب و شهدا و دین و همه چیز جاهلانه می‌تازند، از ناملایمات کشورم در برابر طعنه دوستان دفاع کرده‌ام و متفکرانه و با ژست آرامش‌بخشی دلیل و برهان آورده‌ام، گرچه ته دلم راضی نبودم از وضع موجود.     منی که گرچه ترک وطن برایم سهل بود و بارها بهترین شرایط عزیمت برایم مهیا بود، ماندم تا از نزدیک باعث شکوفایی ایرانم شوم.
من هم مثل همه، بی‌قانونی‌ها، بی‌عدالتی‌ها، بروکراسی‌های اداری، آشفتگی و هرج و مرج رفتاری، دروغ، رشوه، ریا، زیرآب زنی، فقر، بدبختی و فلاکت، محرومیت و همه و همه را از نزدیک دیده‌ام و گاه بیش از سایرین لمس کرده‌ام، اما لحظه‌ای مأیوس نشده‌ام و از پا ننشسته‌ام.

اما اکنون شرمنده‌ام از این همه جهل و بی‌شعوری و دورویی ِ بر مسند قدرت نشسته.

من رعی نمی‌دهم،
تو رعی نمی‌دهی،
او انتخاب می‌شود.

پس
بیا، من و تو رعی بدهیم.

₪₪₪ نامبرده ،ا 23:6  ا.   لینک  | 


... من از یک راه طی شده با شما حرف می‌زنم. من هم سال‌های سال در یكی از دانشكده‌های هنری درس خوانده‌ام، به شب‌های شعر و گالری‌های نقاشی رفته‌ام. موسیقی کلاسیک گوش داده‌ام. ساعت‌ها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی كه نمی‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام. ریش پروفسوری و سبیل نیچه‌ای گذاشته‌ام و كتاب «انسان تك ساختی» هربرت ماركوز را -بی‌آنكه آن زمان خوانده باشم‌اش- طوری دست گرفته‌ام كه دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند: «عجب، فلانی چه كتاب‌هایی می‌خواند، معلوم است كه خیلی می‌فهمد.»... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی كشانده است كه ناچارشده‌ام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران كنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم كه «تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمی‌شود، و حتی از این بالاتر دانایی نیز با «تحصیل فلسفه» حاصل نمی‌آید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این متاعی است كه هركس به راستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت...

سید مرتضی آوینی

 

پ.ن.: بعدش خیلی با خودم کلنجار رفتم که چیزی بیفزایم و بگویم این وصف حال آشنایی‌ست، چقدر جمله نخستین‌اش چنان است و زندگی مرا به راهی کشاند را اینچنین گفته و چه و چه؛ که دیدم همه چیز کامل است.     سکوت می‌کنم.

₪₪₪ نامبرده ،ا 9:2  ا.   لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge

.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....