امروز سالروز شهادت مصطفی چمران است.
عمیقاً این بزرگمرد را دوست دارم. الگوی زندگیام است.
خدایا، از داشتن چه انسانهایی محروم شدهایم.
کتاب «خدا بود و دیگر هیچ» را دوباره گشودم، دستنوشتههایی که برای دل خود نوشته بود و پس از مرگش گردآوری شد. این متن را خواندم...
اى حسين، اى شهيد بزرگ، آمدهام تا با تو راز و نياز كنم. دل پردرد خود را به سوى تو بگشايم. از انقلابيون دروغين گريختهام. از تجار مادهپرست كه به اسلحه انقلاب مسلح شدهاند بيزارم. از كسانىكه با خون شهيدان تجارت مىكنند متنفرم. از اين ماكياول صفتانى كه به هيچ ارزش انسانى پاىبند نيستند و همه چيز مردم را، حيات و هستى و شرف خلق را و حتى نام مقدس انقلاب را، فداى مصالح شخصى و اغراض پست مادى خود مىكنند گريزانم...
اى حسين، دلم گرفته و روحم پژمرده؛ در ميان طوفان حوادث كه همچون پر كاه ما را به اينطرف و آن طرف مىكشاند، مأيوس و دردمند، فقط برحسب وظيفه به مبارزه ادامه مىدهم و گاهگاهى آنقدر زير فشار روحى كوفته مىشوم كه براى فرار از درد و غم دست به دامان شهادت مىزنم تا از ميان اين گرداب وحشتناكى كه همه را و انقلاب را فرو گرفته است لااقل گليم انسانى خود را بيرون بكشم و اين عالم دون و اين مدعيان دروغين را ترك كنم و با دامنى پاك و كفنى خونين به لقاء پروردگار نائل آيم...
اى حسين مقدس، روزگار درازى بود كه هر انقلابى را مقدس مىشمردم و نام او را با ياد تو توأم مىكردم و او را در قلب خود جاى مىدادم و به عشق تو او را دوست مىداشتم و بهقداست تو او را مقدس مىشمردم و در راه كمك به او از هيچ فداكارى حتى بذل حيات و هستى خود دريغ نمىكردم...
اما تجربه، درس بزرگ و تلخى به من داد كه اسلحه و كشتار و انقلاب و حتى شهادت بهخودى خود نبايد مورد احترام و تقديس قرار گيرد، بلكه آنچه مهم است انسانيت، فداكارى در راه آرمان انسانها، غلبه بر خودخواهى و غرور و مصالح پست مادى و ايمان به ارزشهاى الهى است. مقاومت فلسطينى براى ما به صورت بت درآمده بود و بىچون و چرا آن را مىپذيرفتيم و مىپرستيديم و راهش را، كارش را و توجيهاتش را قبول مىكرديم. اما دريافتيم كه بيش از هر چيز، انسانيت و ارزشهاى انسانى و خدايى ارزش دارد و هيچچيز نمىتواند جاى آن را بگيرد. بايد انسان ساخت، بايد هدف را براساس سلسله ارزشها معين نمود و معيار سنجش را فقط و فقط بر مبناى انسانيت و ارزشهاى خدايى قرار داد.
اى حسين، امروز نيز تو را تقديس مىكنم، اما تقديسى عميقتر و پرشورتر كه تا اعماق وجودم و تا آسمان روحم به تو عشق مىورزد و تو را مىخواهد و تو را مىجويد.
اى حسين، دردمندم، دلشكستهام و احساس مىكنم كه جز تو و راه تو دارويى ديگر تسكينبخش قلب سوزانم نيست...
اى حسين، من براى زندهماندن تلاش نمىكنم، از مرگ نمىهراسم، به شهادت دل بستهام و از همه چيز دست شستهام، ولى نمىتوانم بپذيرم كه ارزشهاى الهى و حتى قداست انقلاب، بازيچه سياستمداران و تجّار مادهپرست شده است.
سال ۱۹۷۶ - لبنان
مملکتم کی باید روی تمدن به خود ببیند؟
یا خدا
مردمان ما، چه کم از اجانب دارند؟ تا چه زمان، کشمکش ابتداییترین حقوق یک انسان را در کشورم خواهم دید؟
این روزها آخرین تقلاهایم را میکنم. آخرین تلاشهای کسی که تا این لحظه عمر مقابل تمام اندیشههای یأس و خارجپرستی و ضد ارزشی ایستاد و دفاع کرد.
اما این آخرین روزها ایستادگی میکنم تا فردا روز، بیست سال بعد، سی سال بعد، دغدغه فرزندم چنین پیشپا افتاده نباشد و اگر خواست برایش تعریف کنم از روزهایی که تصورش سخت است و دور از ذهن. و همانطور که پشت میزش نشسته، سر صحبت باز شود و برگردم به حالا و نگذارم که بغض چشمانم را ببیند.
گرچه، هفتهها ایستادم و دستهای سبزم را به آسمان بردم،
شبها، تلخ و آرام گریستم.
تمام وقایع این روزها را از نزدیک شاهد بودهام. از باتوم خوردن به حد مرگ یک پسر جوان و باتوم خوردن یک زن توسط نیروهای وحشی دولتی گرفته تا آتش زدن اتوبوسها و سطل آشغالها و شکستن شیشه ماشینها و شیشه بانکها توسط لباس شخصیهای دولت جنایتکار. خبرهای به خاک و خون کشیده شدن کوی دانشگاه و ضرب و شتم و قتل دانشجویان بی پناه توسط حامیان دولت را مرتباً میشنوم. گاز اشکآور صورت مرا هم ملتهب کرده، صدایم هم از فریاد گرفته است و من هم چون خیلیها با تمام توان کوچه پسکوچهها را دویدهام تا باتوم یا سنگ نخورم از آنهایی که خود عامل اغتشاش و آشوبگری بودهاند و تاوانش را میخواهند از ملت آرام بگیرند. من هم مزدوران اجیر شده را به چشم خودم میان جمعیت دیدهام. چند روز پیش هم، زن جوانی را که سنگ فرق سرش را شکافته بود به بیمارستان رساندم. پانزده بخیه خورد!
روزی هشتاد، نود ای میل از آخرین اخبار و بیانیهها و قایع و عکس و تحلیل ها و تکذیبها و ... دریافت میکنم. اخبار را به دقت دنبال میکنم، از اکثر دانشگاهها و شهرهای کشور تلفنی خبر دارم و گلچین شده در اختیار دوستان و فامیل و هر که میشناسم میگذارم. تقریباً تبدیل شدهام به مرکز اخبار!
بعد از دو روز سرخوردگی و دلسردی از شور و نشاطی که قبلتر داشتم، دیروز در جمع میلیونها طرفدار متمدن و باشعور موسوی شرکت کردم. علیرغم تمام اخبار موثق مبنی بر لغو راهپیمایی، تهدید به تیراندازی و حکم تیر داشتن، وحشیگری حامیان دولت، با گروهی از دوستان شرکت تصمیم گرفتیم خیلی آرام و متین فقط برای نشان اعتراض در کمال آرامش به تأسی از میرحسین به این جمع بپیوندیم. نمیدانستیم چه در انتظارمان است ولی پیام هوشمندانه میرحسین در آخرین لحظات که با زبان بیزبانی دعوت مردم به حضور بود، ما را به آنجا کشاند.
وقتی به میدان انقلاب رسیدیم، باورمان نمیشد. شکوه شعور و تمدن. میلیونها نفر جمعیت، بدون صدا و در سکوت محض با دستانی بالا به رنگ سبز شرافت و صداقت، گوش تا گوش و چنان فشرده که نفس به تنگ میآمد به سمت «آزادی» حرکت میکردند. لحظات نابی بود. احساس میکردم کمی از ایرانیبودن را به من بازگرداندهاند. تفاوت نگرش ها برای همه آشکار بود. حامیان میرحسین، ملتی فرهیخته و درد آشنا کجا و حامیان دیگر که به صفت چماق به دستی و قلدری شهره خاص و عاماند کجا.
سکوت بود و سکوت. و این حربه بزرگیست. شعار یک معنا دارد، سکوت هزاران معنا. و مزدوران اجیر شده نفوذی که لابلای جمعیت بودند، دیگر کاری نمیتوانستند بکنند چرا که با کوچکترین ایجاد جو هیجانی، همگی دستها را تکان میدادیم که ساکت باشیم.



نزدیکیهای میدان آزادی بود که سیدمحمد خاتمی، محبوبترین چهره تاریخ ایران و میرحسین عزیز رسیدند. ملت یکپارچه شور بود. دستهای رو به بالا به سمتش دراز شدند. «موسوی موسوی حمایتت میکنیم. موسوی موسوی حمایتت میکنیم.» بغض عجیبی همه را گرفته بود. خدا لعنت کند تمام کسانی را که این شور و هیجان و این انرژی خارقالعاده را کشتند. انرژی ایجاد شدهای که اگر هدفمند در راه وطن صرف میشد، سازندگی و رشد ایران را در پی داشت و پلههای ترقی به سرعت طی میشد. شور و حال کار. شور و حال سرزندگی، طراوت.

آنها با ماشین گذر کردند. آقای لاری - وزیر کشور خاتمی - و آقای مجید انصاری - یار قدیمی امام - در بین جمعیت بودند. به زحمت راهی برایشان گشودیم و دستهای زنجیر ساختیم تا با صدای «صل علی محمد، بوی صداقت آمد» گذر کنند.
به میدان آزادی که رسیدم، شعارها شروع شد. شعارهایی در حمایت از میرحسین. نه میرحسین، که میرحسین یک اسم است. حمایت ما از شرافت است، که چند صباحیست از حکومت رخت بربسته است.

انبوه میلیونها جمعیت حاضر که امتداد آن از میدان امام حسین تا آزادی کشیده شده بود و از بالای ساختمانها نیز همراهی میشد، غیر قابل انکار است. به جرأت هزار برابر آنچه در به اصطلاح جشن میدان ولیعصر شان به زور نشان دادند. ۲۵ خرداد، راهپیمایی خاموش حامیان فهیم موسوی، محشر کبرایی بود، قیامتی از انسانها. به گمانم تمامی حکومتیان اخبار را دنبال میکردند و از ترس به خود میپیچیدند. کجا بود صدا و سیمای دستنشانده که از این انبوه فیلم بگیرد؟ حتی جرأت نداشتند این عظمت را برای مدیرانشان انعکاس دهند.
در راه چند دقیقهای باران هم بارید و با شعار کوتاه ِ موسوی موسوی باران رحمت آمد، همراه شد.

ابتدای میدان، پرچم میرحسین را بالا بردند و میان دو پرچم مقدس ایران به اهتزاز درآوردند. یار دبستانی را خواندیم، ایران ای مرز پر گهر را خواندیم. کریستین امانپور خبرنگار شبکه سیانان از کنارم گذشت، به همراه عده زیادی که همراهش میرفتند، چند متر جلوتر ایستاد و با صدای بلندی شروع به صحبت رو به دوربین کرد: today, …
جمعیت، میدان آزادی را دور زد و سپس به محوطه چمن میانی میدان رفتیم. جای سوزن انداختن نبود. همه نشستند. آقای ابطحی هم گویا چند لحظه کوتاه دیده شد. شعارها تمامی نداشت. همهشان یادم نمانده ولی چندتاییشان را مینویسم. وقتی میخوانید هر کدام را چند بار و با تمام وجود بخوانید. آنجا که همینطور بود. انگار این فاسدان روبرویمان باشند و بخواهیم حقمان را در صورتشان بکوبیم:
- میرحسین میرحسین حمایتت میکنیم ...
- رأی ما یک کلام، نخست وزیر امام
- ما اهل کوفه نیستیم، حسین تنها بماند
- موسوی موسوی، پرچم ایرانمونو پس بگیر
- موسوی موسوی، رأی منو پس بگیر
- رأیمو پس نگیرم، امشب خونه نمیرم
- یا حسین، میرحسین، یا حسین، میرحسین
- وای اگر موسوی حکم جهادم دهد!
- گفته بودیم اگر تقلب بشه، ایران قیامت میشه
- رأی ما رو دزدیدن، دارن باهاش پز میدن
- این شصت و سه درصد که میگن کو؟ دروغگو
- تا احمدینژاده، هر روز همین بساطه
- خار و خاشاک تویی، دشمن این خاک تویی
- احمدی گوساله، بازم بگو فوتباله
- ملت چرا نشستین، ایران شده فلسطین
- نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران
- برادر رفتگر، محمود ُ بردار ببر
- پلس ضد شورش، محمود ُ ببر بشورش
- تقلب یه درصد، دو درصد، نه پنجاه و سه درصد
- این همه، های و هو، رسانه ملی کو
- صدا و سیمای ما، ننگ ما، ننگ ما
- نصر من الله و فتح قریب، ...
- بازم تقلب شده، احمدی سیّد شده !
- میجنگم، میمیرم، رأیمو پس میگیرم
- هاله نور ُ دیده، این ملت ُ ندیده
- احمدی به هوش باش، ما ملّتیم نه اوباش
- مرگ بر دیکتاتور، چه شاه باشه چه دکتر
- احمدی، استعفا، استعفا
...
من و مهدی باهم بودیم. نمازمان را خواندیم و به سمت بزرگراه جناح رفتیم. صدای شلیک آمد. نزدیک شدیم. شلوغ شد. اولین کوچه سمت راست بزرگاه جناح، مثل اینکه پایگاه بسیج بود و میگفتند شروع کننده تیراندازی. وحشیان حامی دولت نتوانستهبودند تا آن لحظه آشوبی در میان راهپیمایی ایجاد کنند و همین آنها را سخت برآشفته و عصبی کردهبود. اینبار با شلیک گلوله رسماً آخرین داشتهشان را رو کردند و مردم را جری کردند. مردم همگی تجمع کردند. شوخی نیست. دیشب و دیروز هم همان اوباش و وحشیان حامی دولت در حضور منفعل نیروی ضد شورش، اتاقهای کوی دانشگاه را به خون کشیدند. طوری که دانشجویانی که موفق به فرار شده بودند به خانه همسایگان پناه آوردند. دانشگاه تهران صبح آن روز اعلامیهای منتشر کرد و این قتل های وحشیانه را در پنجاه سال اخیر بی سابقه خواند. اعلامیهای که هیچگاه از صدا و سیمای دستنشانده پخش نشد و چیزی از وقایع آن به گوش ملت نرسید تا هیچکس نداند اغتشاش گران از دل حامیان احمدینژاد برخاستهاند.
داشتم میگفتم. تیرهای هوایی شلیک شد و بعد نفر بعدی هدف قرار گرفت. او را داخل ماشین انداختند و بردند. پای او در خون غرق بود. ملت شعار: میکُشم، میکُشم، آنکه برادرم کشت، سر دادند. گروهی میخواستند به هر قیمتی شده داخل کوچه شوند. ولی آن خدانشناسان قرار نبود به هیچکس رحم کنند. کار خودشان را کردهبودند. تظاهرات آرام را تلخ کردند تا همیناش را مدام صدا و سیما در بوق و کرنا کند. جنایت در پس تمام دیکتاتوریهای دنیا نهفته است و آنها ابایی ندارند آدم ها را به اسم آشوبگر بکشند و عوام ساده هم بگویند: خوب کردید، آشوبگر را باید کشت تا استکبار هم حساب کار دستش بیاید!
نفر بعدی را نفهمیدم اما دست پر از خوناش را بالای پنجره ماشین گرفته بود. به نظرم این یکی ساختگی بود. خونی کردن دست خیلی راحت است و نیازی به تیر خوردن ندارد. و دست تیر خورده را هم عمراً بشود بالا گرفت و به ملت نشان داد. بیشتر شبیه یک «شو» بود. سه تیر خورده را خودم دیدم. نمیدانم همینها در آمار هفت نفر کشته هستند یا نه. اما این را میدانم که دولت فاسد، تا قسمتی توانست آخر ماجرا را خراب کند.
تا میدان صادقیه شعار دادیم. میگفتند "بریم صدا و سیما"، اما نه من اهلش بودم و نه اصلا رفتن این مسیر برای خودشان عملی بود. از مهدی جدا شدم. تا جلال آل احمد و خیابان مرزداران و بعدش تا یادگار و تا نزدیکیهای شهرک غرب پیاده رفتم. پاهایم دیگر در اختیارم نبودند. ساعت 10:30 شب بود. بزرگراهها، خیابانها، همه جا صدای حمایت موسوی بود. کجا بودند آن اقلیت در خود فرو رفتهای که جماعت گسترده در تمام شهر تهران را ببینند؟ کجایند چشم کورشان را باز کنند و ببینند حداقل اقلش تهران هشت میلون رأی میرحسین دارد. دیروز و دیشب تهران نمایش شکوه میرحسین بود با وجودی که اکثر وسایل ارتباط جمعی قطع بود و همچنین سالخوردگان و خستهها و سرکوبشده ها و تعدادی از دخترانی که شرایط را خطرناک دیده بودند و مادران و پدران خیلی ها و بسیاری از کسانی که به دلیل لغو رسمی و احتمال قریب به یقین تیراندازی در این راهپیمایی و خیابانها حضور نداشتند اما رأیشان شرافت و صداقت بود. رأیشان شعور بود.
منتظر میمانیم ببنیم چه میشود.
پ.ن.۱: عکسها را مسلماً تا حالا دیدهاید. تعدای از عکسهایی که از راهپیمایی سکوت دوشنبه ۲۵ خرداد گرفتهام را در ادامه مطلب گذاشتهام.
پ.ن.۲: اگر کسی خواست، برای در جریان قرار گرفتن اخبار لحظه به لحظه در این روزهای آشفته، شماره تلفناش را در پیام خصوصی برایم بگذارد.
پ.ن.۳: خبر فوری: امروز سه شنبه را به هیچ وجه به خیابان نروید. موسوی نیز نخواهد آمد. بیبیسی به نقل از ابراهیم نبوی و کرباسچیان نقل کرده که هیچکس نرود. سایت قلم نیوز هم خواسته که هیچکس شرکت نکند و از آن به عنوان «دام مرگ» یاد کردهاست. نیروهای ارتش از شهرهای مختلف کشور در حال اعزام و استقرار در تهران هستند. قسیالقلبهایی که گفته شده بین جمعیت حضور خواهند داشت و با ایجاد آشوب، در یک فرصت شلوغ باعث خطرات جانی میشوند. به دوستانتان هم خبر دهید.
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم
من در کشور «جمهوری اسلامی ایران» زندگی میکردم.
اکنون، به یقین رسیدم که از کشورم فقط «ایران» مانده است.
۳:۱۰ نیمه شب شنبه، ۲۳ خرداد ۸۸
آقای محسن رضایی حلالم کنید
سالها پیش زمانی که هنوز راه زیادی تا بلوغ فکری و سیاسی پیش رو داشتم، آن هنگام که راحتتر از حالا تحت تاثیر شرایط و حرفها و فضای حاکم قرار میگرفتم، چهره نامناسبی از شما برای خود ساخته بودم. صادقانه بگویم بین دو دستۀ حب و بغض، در دسته حب نبودید. اکنون اعتراف میکنم، طی ماههای اخیر، بالاخص در این چند هفته، متوجه اشتباهم شدهام.
نه فقط از این باب که متانت و اخلاق سیاسی خود را آشکارا نشان دادید؛
نه فقط از این باب که برنامههای اقتصادی و تحولتان به واقع دارای پشتوانه فکری بود؛
نه فقط از این باب که احمدینژاد در مقابل آمار و شاخصهایتان بیش از پیش زبون شد؛
نه فقط از این باب که با زبان بی زبانی به محمود فهماندید: آن تاریخی که تو خواندهای تاریخ من و امثال من بودهاست. آن تاریخ را ما ساختیم که شما بخوانید.
نه فقط از این باب که در پایان مناظره، احمدینژاد را در صفر مطلق ضرب کردید.
نه فقط از این باب که که دفاع مقدس، جنگ و ایران از داشتن مردانی چون شما خشنود است. شمایی که زندگی پر فراز و نشیبت را در این راه گذاشتهای؛
نه فقط اینها،
که همهشان میرحسین نیز.
بلکه از این نظر که آموختیام زین پس قلم بطلان بر روی انسانهایی که قلباً نشناختهام نکشم و این درس بزرگیست.
حاج محسن
جایی کار میکنم و جایی زندگی میکنم و دوستان و اطرافیانی دارم که بحمدالله همگیشان صاحب اندیشهاند و برای فکر ارزش قایلاند. این روزها همگیشان بدون استثنا، روی شما حساب دیگری گشودهاند و بگویمتان که در هر جایی که به بحث مینشینم، در نظر عموم جایگاه ویژهای یافتهاید که لیاقتش را به حق دارید.
جوانان، دانشجویان، فرهیختگان و دلسوزانی که دغدغهشان فهم و شعور است برایتان احترام قایلاند و آنقدر شعور سیاسی بالا رفته که بیتعصب برنامههایتان را بیان میکنند، به چالش میکشند، ضعفهایش را جویا میشوند و جمعبندی میکنند.
آقای محسن رضایی
شما هم چون میرحسین، آموختیام که انسان برای اثبات خود نیاز به تقلا و این در و آن در زدن ندارد، که نمونه این کار در آخرین صحبتهای یکنفرۀ این مردک حیا فروخورده، به عینه ثابت شد و بیشتر در باتلاق فکر پوسیدهاش دست و پا زد و فرو رفت.
از شما متشکرم.
صمیمانه معتقدم شما در این دوره، قربانی شور و هیجانات و تعصبهای افراط و تفریطی شدید. نه اینکه اگر رقبای حاضر نبودند، شما حتما رییس جمهور میشدید، نه. اما مطمئنم تعداد آرایی که کسب میکردید آرای واقعی و حق واقعیتان بود. و این خود باعث دلگرمی شما و حامیانتان میبود.
حاج محسن رضایی
از شما میخواهم هشت سال بعد هم، با تجربهای بیشتر از امروز، قدم در این راه بگذارید.
رأی من سبز است. من حیث المجموع و با در نظر گرفتن جمیع جوانب. اینجا مجال تحلیلهای طولانی نیست. بحثهای حضوری میطلبد و وقت آزاد. اما هر طور حساب کنم و از هر زاویهای به قضیه بنگرم میرحسین عزیز، نسبت به دیگران بسیار شایستهتر است برای سربلندی ایرانمان.او برای نشاط و حرکت آمده است.
هم او که به گفته خودش از فکر شما و از مشورت های تخصصیتان در دوره ریاست جمهوریاش استفاده خواهد کرد. این اوج دیدگاه است. اگر تک صدایی در جامعه باشد، نتیجهاش همین میشود که امروز است. اما اگر از هر طیفی استفاده شود و هر طیفی آزادانه از میرحسن حمایت کند (موردی که ناآگاهان به غلط آن را نقطه ضعف میدانند، این که فلان جور آدمها هم از او حمایت میکنند!) در نهایت باعث رشد و اعتلاست.
بند بند میرحسین را اگر بگسلند، هنوز هم صداقتش را، دلسوزیاش را، محبتش را، متانت و نجابتش را، هدفش را، ایمان و اعتقادش را، غیرت ایرانیاش را از دست نمیدهد.
خوشحالم از اینکه سیدمحمد خاتمی، یار میرحسین است. ریاست جمهوری، این کار اجرایی بزرگ، برای سید محمد دیگر برازنده نیست. او باید صاحب و تولید کننده خط سیر فکری و اندیشه ایران باشد، مشی کلی حرکت یک جامعه.
سید محمد و میرحسین خدا پشت و پناهتان باشد. سرمایه عظیم حامیان، پشتوانهای باشد برای انزوای خوارج زمان.
امروز،
بعد از صحبتهای فراوان با مخالفان منطقی، دعوتشان به آرامش و آگاهی از واقعیات موجود، پس از ساعتها بحث با آنهایی که در رأی دادن و ندادن مردد اند یا انتخابشان از روی سادگی خودشان است و گول ظاهر و فریبنده مظلومنمایی و وارونگی نشان شجاعت را خوردهاند؛
اکنون که صدای ما از شدت فریادها، غریوها، شور و هیجان زنجیرهای سبز قیامت عظیم خیابانها گرفته است، حالا که سه چهار روزیست صدایی از حنجرهام خارج نمیشود چرا که در نمایش شکوه و اقتدار، من هم سهم کوچکی داشتهام، و حالا که به اندازه تمام عمرم هرچه در توان داشتم جمع کردم و با حمیّت و سربلندی، ساعتها و ساعتها شعار و دادخواهی را در صورت دروغگویان ِ جاهل کوفتم به طوری که خراش بُرنده فریادهایم بر تن و بدنشان عیان شد، حالا دیگر ابزارم همین قلم شدهاست. همین قلم روشنگر و مقدس. حیفم میآید این را نگویم. نکتهای که خیلی وقت است گلویم را میفشارد:
یقین دارم اگر امام خمینی (ره) میان ما بود، آنقدر دوراندیشی و شجاعت و دلسوزی برای ملت فهیم ایران داشت که این لکه ننگ ایران را از حتی همین دو ماه باقیماندهاش هم عزل کند و کوبنده او را سرجایش بنشاند. چرا که فقط از چنین جایگاهی میشود او را خاموش کرد و گرنه، دو سه روز بعد، او هنوز هم به نحوی دیگر در راه تیشه زدن به ریشههای انقلاب، ایران و ملت بزرگ است و جاهلان اطرافش هنوز بر این باورند که او در حال خدمت است. امام بزرگ، جسارتهایش را به کرات اثبات کردهاست.
حرف دیگری نیست. خدا امیدمان را ناامید نکند.
جمعه، عظیم و با شکوه به سوی صندوقهای رأی برویم.
یا علی
پ.ن.: اطلاعیهها و اخبار سایت قلم نیوز را از دست ندهید. به تمام مراکز (نه فقط مدارس) به تمام حوزهها و در ساعات اولیه روز بدون داشتن نشان سبز مراجعه کنید و با خودکار خودتان رای بدهید. آرام باشید، و لبخند بزنید.
بعدالتحریر: وقتی در فیلم محمود از او در حالی که در ماشین نشسته بود سوال کردند که چرا از خط ویژه نمیروی؟ پوزخند زد و گفت: خط ویژه مال رییس رؤسات نه مال نوکر ها. میبیند؟ مردم عوام چقدر خوشحال میشوند و نمیدانند که: الاغ! نوکر ملت باید زودتر برود و به کارها برسد نه اینکه پشت چراغ قرمز بماند! نوکر باید به کارش برسد! باید زودتر به کارش برسد! الاغ!
و خوارج چقدر میبالند از داشتن رییس جمهور ِ اینچنین مردمی و خاکی!
بعدالتحریر۲: اکثر مراجع، روحانیون و فقهای اندیشمند، تعاریف بزرگی از میرحسین کردهاند. قصدم نوشتن اینها نیست، چون مسلما همهتان در سایتهای مختلف بارها و بارها خواندهاید. اما بیانیه داغ آقای امجد بسیار چسبید.
بعدالتحریر۳: عکسهایی از میرحسین 1، 2، 3، 4، 5، 6، 7، 8، 9، 10، 11، 12، 13، 14، 15، 16، 17، google در 23 خرداد

میرحسین
مرد روزهای سخت
سلام بر تو
امشب، چشمان سیدمحمد خاتمی را در چهره میرحسین عزیز دیدم.
امشب، از درون به اطمینان قبلی رسیدم که چرا خاتمی بزرگ، محبوبترین چهره تاریخ ایران، از میرحسین ِ مظهر نجابت حمایت کرده است. که اگر من هم ذرهای ارزش برای شرافت قایل باشم باید همین راه را ادامه دهم.
امشب، دوباره به خودم بالیدم که میهنم هنوز مردانی از جنس پاکی و صداقت دارد و هنوز هستند بزرگانی که دلسوز خاک و عزت ایران اند.
امشب اشک شوق، بر گونهام سرازیر شد، از صفای میرحسین، هیبت زیبای یک رییس جمهور. یک معلم اخلاق، یک انسان هدفمند و بابرنامه.
میرحسین، میخواهم به خاطر این حس لطیفی که هدیهام کردی از تو تشکر کنم. چیزی در قبال هدیهات ندارم، جز یک رأی سبز.
هفته پیش، قبل از تمام مناظرهها، در جایی مقالهای در باب اتحاد یاران میرحسین و کروبی نوشتم. از طرفداران دو کاندیدای اصلاحطلبان، فقط یک گروهشان که آرا را کمتر میدید سیاست اشتباه تخریب رقیب را پیش گرفته بودند. باور کنید من هم چون خیلیها، بارها در خیابان با همان دستی که دستبند سبز داشتم برای هواداران کروبی دست تکان دادم و تشویقشان کردم و نام او را به نشانه پیروزیاش فریاد زدم.
اما، افرادی را میدیدم که مدام از اینکه چرا نباید به موسوی رأی داد دم میزنند و مقاله و تحلیل دیگران را بلغور میکنند و هی فریاد از تیم قوی و خوب و غیره میزنند. آب به جوی دشمن ریختن را روا ندانستم و قلم به دست گرفتم که شما را چه شده است؟
نوشتم که اصل ِ حامی و اندیشه را رها کردهاید و برای کسی سینه میدرید که تیمی - به زعم خودش- قوی دارد و چه و چه و نمیدانید این تیم به ظاهر قوی - که بعدتر از همین نقطه در مناظره ضربه خورد - تربیت یافته همین سید محبوب بودهاند؟ دعوای شما، جز خشنودی رقیب چه دارد؟
در پایان نوشتم که به دو دلیل عمده، به کروبی رأی نمیدهم. اول، طرح پول هفتاد هزارتومانی که به مردم میدهد (که با اعداد و حساب سرانگشتی حدود ۴۰ میلیارد دلار در سال صرف همین امر جاری میشود) و دوم اینکه کروبی هیبت یک رییس جمهور را ندارد؛ با توضیحات مفصلهاش.
حالا مناظرهها صورت گرفته و آنهایی که منتظر بودند کروبی ِمرد عمل و با جرأت بزند در دهان آن مردک بیحیا، نتیجه و ادبیات سخنوری و فیلم و تیم کروبی را دیدند و خود از دفاع او دست شستند. کروبیای که مجهز و آگاه از شرایطی که در انتظارش است پا به استودیو گذاشت و مهمترین سندش یک فتوکپی سیاه از اجلاس عرب بود و انبوهی از حرفهای نشُسته و نرُفته. برعکس میرحسین ِ دعوت شده به مناظره انتخاباتی که یک آن در برابر هجوم وقاحت قرار گرفت و البته پیروز بلامنازع میدان بود.
کروبی طوری عمل کرد که پس از مناظرهاش با آن مردک بیآبرو، متعصبترین طرفدارش، که بحثهای زیادی باهم داشتیم، شبانه پیام داد، که «در انتخابم تجدید نظر کردم. حالا میفهمم موسوی که بود.»
امشب، دلم برای کروبی سوخت. مردی بزرگ، رنج کشیده و انقلابی که عمری خدمت کرده و خون دل خورده و تهمتها و نارواها وکارشکنیها دیده و حالا کار به جایی رسیده که چنین فردی از متراژ خانه و زن و روزنامه کیهان و ... حرف میزند. امروز آن مردک دروغگو کار را به جایی رسانده که یاران بزرگ امام از چه چیزهایی مجبور به دفاع شدهاند.
به نظرم، کروبی در این دو مناظره و همچنین فیلم آخرش، کار را علیه خود تمام کرد. او جانانه تا انتهای انتخابات ایستاد. دست مریزاد و خدا قوت. اما، کروبی، عملاً هیچ نداشت و با ریاست جمهوری خداحافظی کرد.
چشم امیدمان به میرحسین است. او که شجاعانه و با نفوذ ِ کلام صادقاش مکرراً رو به دوربین گفت: ملت، دروغ در بطن دولت ِ فاسد ریشه دواندهاست. و مجری برنامه که زیر شدیدترین جملاتی بود که از گوشی میشنید و احتمالاً مانند برنامه های قبلی، نفوذیهای صدا و سیما در صدد اختلال برنامه و خط دهی به صدابرداری و فیلمبردار و گرفتن ِ شتابزده دستور از ضرغامی بودند نتوانستند کاری از پیش ببرند و در نهایت بیش از پیش چهره دروغگوترین دولت دنیا، بر ملا شد.
لذت بردم از جایی که با صلابت گفت: سه برابر من بهش وقت بدهید بياید هر چی دلش خواست دروغ بگوید!
بیایید ۲۲ خرداد، آب پاک بر روی دولت فاسد، دروغگو و خائن به مملکت بریزیم.
---------------------------------------------
* عنوان را از مجتبی راعی به عاریه گرفتهام

پینوشت: زیباترین نماهنگی که از میرحسین موسوی دیدهام: [Link] حس طراوت و اقتدار
من هم مثل دهها میلیون ایرانی، رویارویی متانت و سخافت را دیدم.
الان ساعت سه نیمه شب است و من از دوازده تا حالا دارم یکسره حرف میزنم و هیجان زدهام. سرخوش شدهام. درست مثل بازی فوتبال ایران استرالیا که غیرتم به جوش آمدهبود و خوشحال بودم و میخواستم به همه تبریک بگویم، بلند بلند حرف بزنم، بخندم! و تا این لحظه موفق شدهام کمی از انرژی عظیمی که در من ایجاد شدهبود را تخلیه کنم و حالا هم حوصله فلسفهبافی و برشمردن منطقی نکات این مناظـ.ـره را ندارم.
توهین، فرافکنی، دستپاچگی، عصبیت، توهم، وحشیگری [1] و دهها چیز دیگر از این موجود قابل پیشبینی بود و در مقابل، از یک انسان ادب، متانت، انسجام کلام، آشنا به فن مذاکره و دست گذاشتن به حساسترین نکات برانگیزاننده که طرف مقابل خود در دام خودش بیفتد و برای رهایی به هر وسیلهای تمسک جوید و زشت و بیادب در این منجلاب، خود را ضایع کند را هم دیدم.
با چشمان خودم دیدم که یک موجود چطور یک عمر در توهم دست و پا میزند و همه دنیا را در مقابل خودش میداند، از آمریکا و کشورهای مستکبر گرفته تا حالا که هم سه نماینده دیگر متحد شدهاند علیه او و هم سه دولت قبلی یکصدا شده اند در قالب این انسان ِ والا. نمیدانم چرا همیشه همه باهم متحد میشوند تا ما را بر اندازند!
در یک کلام بگویم من متانت و صبوری میرحسن را ندارم، من از هیجانم به وجد آمدم، نیمه شبی در اتاق خودم، هال و آشپزخانه کنفرانس دادم، با شور و حرارت جملههایشان را تکرار کردم، هی جملهای یادم افتاد و احسنت گفتم و یا هرچه از دهانم درمیآمد بار آن موجود کردم، دستانم را مشت کردم و به نشانه پیروزی منش و شعور بر ذلت و سر افکندگی بالا بردم. بالا و پایین پریدم. واقعاً ها! یعنی یکجا بند نمیشدم. و چون میدانستم از همین دقایق اینترنت پر خواهد شد از تحلیلها [2]، [3]، [4]، [5] و گزارشات و بیانیهها، دیگر حس نوشتن مطلب را نداشتم. یک بار دیگر احساس شرم و سرافکندگی کردم از وجود موجوداتی که طرز فکرشان سراسر نکبت است و ما فقط یک نمونه از سمبلشان را میبینیم.
فقط آمدم خوشحالیام را از میرحسین بزرگوار ابراز کنم که چهره واقعی این موجود را با جسارت به تصویر درآورد.

سالروز رحلت امام خمینی (ره)، رهبر انقلاب اسلامی را تسلیت عرض میکنم.
بعدالتحریر ۱: [لینک در یوتیوب] دقایق آخر صحبتهای موسوی، مسلط و هدفمند صحبت میکند و خطاب به ملت ایران هم حرف میزند. در مقابل، انفجار احمدی نژاد است، دیگر از آن خندههای هیستریکاش خبری نیست و در عوض مرتب اعضای چهرهاش میپرد. تیکِ بینی و صورت او کاملا آشکار است. جایی که بالاخره پس از چهار سال، یک نفر به این موجود ِ بی حیا و دروغگوی در مسند ریاست جمهوری قرار گرفته گفت: ساکت!
در دقایق پایانی میرحسین دارد به احمدینژاد درس میدهد. درس فهم! درس شعور! انگشتش را بالا میبرد و با خونسردی خاص خودش میگوید: این را به شما میگویم بدانید ...

بعدالتحریر ۲:
بعدالتحریر ۳:
سِحر را تاثير نَبوُد در عصاي موسوی راستی، در هم نوردد حيله و نيرنگ را (صایب تبریزی)
بعدالتحریر ۴: تحلیل مناظره از زبان ملکوت [6]ِ؛
تحلیل ماوقع از سایت تنفس [7] ، دفاع یک انسانِ درماندۀ زبون
بعدالتحریر ۵: دانلود کامل مناظره میرحسین موسوی و محمود احمدی نژاد [Download]
بعدالتحریر ۶:
موسوی بزرگ در محاصره خبرنگاران خوشحال [photo2]
موسوی در آغوش مجیدی [photo4]، [photo3]
پشت صحنه مناظره، استودیو [photos]
نگاه درماندۀ احمدی نژاد؛ بدون شرح! [photo 5]
بعدالتحریر ۷: نامه دفتر آیت الله هاشمی رفسنجانی رییس مجلس خبرگان و رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام به صدا و سیما در خصوص درخواست فرصت برای شفاف سازی مباحث مطرح شده در مناظره [Link]
بعد التحریر ۸:
نظر امام(ره)درباره مناظره:لسان نصیحت غیر از لسان لجن کردن است [Link]
توهین به مقدسات: جعل حدیث توسط مخالفان موسوی [Link]
ستاد موسوی در قم به آتش کشیده شد. [Link]
بعدالتحریر ۹: این لینک را الان دیدم. میخواستم این مردک فرومایه را که دیشب در مناظره گفت در دنیا سربلند و عزیز هستیم، با دستانم ... لا اله الا الله. سخنرانی شرمآور او را در ژنو ببینید. ابتدا در یک اجلاس جهانی به سمت رییس جمهور ایران گوجه فرنگی پرتاب میکنند و سپس همگی از جلسه خارج میشوند.
آقای رییس جمهور بیحیا، ما در فرهنگ لغاتمان این را عزت نمینامیم. گرچه شاید برای شما در طول زندگیتان، این به معنی عزت و سربلندیتان باشد.
بعدالتحریر ۱۰: بیست و شش دروغ بزرگ در چهل دقیقه. احمدی نژاد که به نظر میرسد به شدت نگران از دست رفتن صندلی ریاستجمهوری است، در مناظره خود عملاً نه به مصاف میرحسین موسوی، بلکه به رویارویی با انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی پرداخت. [Link]
بعد التحریر ۱۱: حرفهای دلسوزانه و انصافاً خواندنی یک جانباز [Link] جانا سخن از زبان ما میگویی
بعدالتحریر ۱۲: الفبای دولت: دروغ. شعار: دروغ هرچه بزرگتر، باور کردنش سهلتر [Link]
چگونه با ادب و منطق و با آرامش سخن برانم؟
راست میگویند، نباید تخریب کرد. نباید برای طرفداری از یک فرد، دیگری را تخریب کرد. نباید کسی را تخریب کرد که تنها هنر رذیلهاش تخریب دولتهای گذشته بودهاست و جز آن چیزی برای گفتن ندارد و هر وقت زبان به صحبت گشوده آمارهای وقیحانهای در کمال پررویی ارائه کردهاست.
میدانید، گاهی یکی از نزدیکان آدم، برادری خواهری دوستی، یک کار اشتباه انجام میدهد که بیجهت هم شده در برابر دیگران از کارش دفاع میکنیم و هی توجیه میآوریم و ایستادگی میکنیم و دلیل پشت سر هم میچینیم. ته دلمان هم خودمان هم طرف مقابل میداند که داریم چه میکنیم، اما هرجوری شده نمیخواهیم زیر بار برویم و او را موجه میکنیم. اما گاهی واقعا هیچ نداریم بگوییم، آنقدر افتضاح است، آنقدر مبرهن و شرمآور است، که آچمز میشویم. واقعا هیچ برای گفتن نداریم. و این قصۀ من است. اگر چند سال بعد، فرزندم بپرسد «پدر، این چه افتضاحی بود و چرا سکوت کردید و چرا پذیرفتید چنین لکه ننگی را که آثارش تا امروز هم باقی مانده و باعث سرافکندگیمان است؟» هیچ ندارم بگویم. باید سرم را پایین بیندازم و شرمگین باشم از این دوران شنیع. آن هم چون منی که سالها برای خاک ایرانم غصه خوردهام، آرمانهایم را بی هیچ ترسی بیان کردهام، پیش هر کس و ناکسی به مجادله نشستهام تا مجابش کنم از غیرت ایرانی، و با سری بالا صحبت کردهام در برابر کسانی که بیرحمانه و غرضورزانه به انقلاب و شهدا و دین و همه چیز جاهلانه میتازند، از ناملایمات کشورم در برابر طعنه دوستان دفاع کردهام و متفکرانه و با ژست آرامشبخشی دلیل و برهان آوردهام، گرچه ته دلم راضی نبودم از وضع موجود. منی که گرچه ترک وطن برایم سهل بود و بارها بهترین شرایط عزیمت برایم مهیا بود، ماندم تا از نزدیک باعث شکوفایی ایرانم شوم.
من هم مثل همه، بیقانونیها، بیعدالتیها، بروکراسیهای اداری، آشفتگی و هرج و مرج رفتاری، دروغ، رشوه، ریا، زیرآب زنی، فقر، بدبختی و فلاکت، محرومیت و همه و همه را از نزدیک دیدهام و گاه بیش از سایرین لمس کردهام، اما لحظهای مأیوس نشدهام و از پا ننشستهام.
اما اکنون شرمندهام از این همه جهل و بیشعوری و دورویی ِ بر مسند قدرت نشسته.
من رعی نمیدهم،
تو رعی نمیدهی،
او انتخاب میشود.
پس
بیا، من و تو رعی بدهیم.
... من از یک راه طی شده با شما حرف میزنم. من هم سالهای سال در یكی از دانشكدههای هنری درس خواندهام، به شبهای شعر و گالریهای نقاشی رفتهام. موسیقی کلاسیک گوش دادهام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی كه نمیدانستم گذراندهام. من هم سالها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیستهام. ریش پروفسوری و سبیل نیچهای گذاشتهام و كتاب «انسان تك ساختی» هربرت ماركوز را -بیآنكه آن زمان خوانده باشماش- طوری دست گرفتهام كه دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند: «عجب، فلانی چه كتابهایی میخواند، معلوم است كه خیلی میفهمد.»... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی كشانده است كه ناچارشدهام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران كنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم كه «تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمیشود، و حتی از این بالاتر دانایی نیز با «تحصیل فلسفه» حاصل نمیآید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این متاعی است كه هركس به راستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت...
سید مرتضی آوینی
پ.ن.: بعدش خیلی با خودم کلنجار رفتم که چیزی بیفزایم و بگویم این وصف حال آشناییست، چقدر جمله نخستیناش چنان است و زندگی مرا به راهی کشاند را اینچنین گفته و چه و چه؛ که دیدم همه چیز کامل است. سکوت میکنم.





