احساس میکنم باید کفشوی حمام را با یک پتک بکنم و یک میله سه اینچی از زیر سیمان ریختهاش بیرون بکشم و با آن مایع سفیدکنندهای که به طور خیلی آهسته و محتاط از آشپزخانه و به دور از چشم همه، کش رفتهام را هم بزنم تا به تدریج حل شود و ترکیب حاصل را درون فاضلاب خالی کنم تا یک سری اتفاقهای جدید بیفتد. ساعت سه نیمه شب هم باید با گیره کاغذ در قفل شده اتاقم را باز کنم و مسواکم را بشکنم و بین دو سیم فیوز تابلو برق بگذارم.
شما هم اگر به جای من، در دو روز بیست و دو قسمت از سریال Prison Break را میدیدید، همین حس و حال را داشتید. خدا عمرشان دهد، خوابم هم مهیج شده است!
یک دقیقه پــِرت ندارد! همهاش هیجان و استرس است. درست مثل سریالهای ایرانی.

هزار کیلو حرف دارم برای گفتن و تعریف کردن. از آن وقتهایی است که هی میخواهم تعریف کنم چه شد.
رفتیم یزد! دو ماشینه و سفری خیلی کوتاه اما پر از ماجراهای خاطره انگیز. یکی از آن شهرها و مناطقی از ایران که شدیداً آرزویم بود ببینم. جمعاً دو روز در یزد اقامت کردیم و دو شبانه روز هم به رفت و برگشتمان گذشت.
پسر، یزد خداست! یعنی ها، شهر و دیار و آن همه تعریف و تمجید ِ کتابها از کویر و شریعتی و تصاویری که در ذهنم ساخته بودم و آسمان و بافت سنتی و هوای خشک و بیابان و آفتاب سوزان و شبهای سرد و غیره یک طرف (که الحق طرف ِ بزرگی است، و اگر صادقانه بخواهم بگویم همینها را هم بسیار اندک دیدم و درک کردم)، مردمان و لهجه دلنشینشان هم یک طرف. راستش من در عمرم هر چه یزدی دیدهام، بلااستثنا، انسانهای بسیار دوستداشتنی و خوبی بودهاند. اصلا شاید همین شده که دیدن یزد برایم آرزو شده بود. دوستان صمیمی یزدی با خصوصیات منحصر به فرد. این یک نمونه کافی که بدانیم استانی است که بیشترین تحصیل کرده کشور را دارد و کمترین میزان جرم. مردمانی بسیار صبور، واقعاً از ته دل صمیمی و مهمان نواز.
حالا همه اینها را در نظر بگیرید، و بعدش یک یزدی با لهجه قشنگش بگوید: «باقلوا باید قوام بیاد.» دیگر خودم را گم میکنم، یعنی با آن لحنش قاف که ادا میکند، دلم غنج میرود، حاضرم دست از پا خطا کنم که یک بار دیگر جملهاش را تکرار کند. ده بار دیگر، اصلا تو بگو صد بار. پسر، این یزدیها که حرف میزنند من که تمام چهار ستون بدنم شل میشود. تعارف معارف هم ندارم. چند باری که راهنمای بناهای تاریخی – پسران و دخترانی که ظاهرا دانشجو بودند - داشتند توضیحاتی میدادند، ...... ای وای مادر جان! اصلا نمیفهمیدم چه میگویند، در عوالم خودم کیف میکردم که مادرم یک سقلمهای چیزی میزد که بیا بیرون! ماچ کردنی بودند!
بگذریم تا کار به جاهای باریک نکشیده!

نکات سفر را در ادامه مطلب بخوانید.
ادامه مطلب


