چند سال پیش در مدرسه قبلیام کلاسی برگزار میکردم با عنوان «تفریحات ریاضی». جوّ این کلاسم را خیلی دوست داشتم، مخصوصا کار کردن با بچههایی که خیلی تیز و باهوش بودند. کلاس تقریبا به صورت کارگاه و مشارکت جمعی بچهها اداره میشد. یک روز که کنار نیمکت یکیشان ایستاده بودم، یک ورق ازش گرفتم، بالا بردم و گفتم «بچهها کسی هست نتونه یه سوراخ از تو این کاغذ در بیاره؟» کلاس ساکت شد. گفتم: «خوب معلومه میتونید. ولی سوال اصلیم اینه: بزرگترین سوراخی که میتونید تو این کاغذ درست کنید چقدره؟ فقط با یه کاغذ و یه قیچی. جایزه هم داره.»
پچ پچ ها شروع شد. خندههای ریز. تیکه انداختنها. بعد دیدند نه قضیه جدیست. جلسه قبل بهشان گفته بودم هر کدام یک قیچی بیاورند. شروع کردند، با دقت قیچی میکردند. یه لبه باریک ِ باریک از دور کاغذ میساختند. مدام به کار هم نگاه میکردند که ببینند کدامشان جلوتر است. «آقا اجازه ما تموم کردیم» آوردمش جلو، کاغذ مستطیلی سوراخ هم دستش بود. گفتم بچه ها برایش دست بزنند. پرسیدم: «خب دستت از توش رد میشه؟» با حرکت دستش فاتحانه نشانم داد که آره که رد میشه. گفتم: «دیگه چی؟» «آقا انتظار دارید کلهم هم از توش رد شه؟» گفتم: «دقیقاً. نه فقط کلهت، بلکه می خوام وقتی کاغذ رو از روی سرت میاندازم پایین خیلی راحت بیاد دور پات و بیفته زمین. نه، صبر کن هنوز ادامه داره. من یه کم زیاده خواهم، دلم می خواد دو نفر واستید، و سوراخ کاغذ از دور هر دوتا رد شه. بچهها از این مسخره بازیها هم نداریم که بخواید مغلطه کنید. واقعا یه سوراخ بزرگ میخوام از توی همین ورق کاغذ اندازه دفترتون. فقط هم با یه قیچی.» میدانستند دیگر کلکی در کار نیست. تعداد کمی دست به کار شدند. بیشترشان چشمهایشان را بستند و فکر کردند و یا چشمانشان را تنگ کردند و خیره شدند به کاغذهایشان. و من دقیقا دنبال همین بودم.
آخر کلاس، راه حل را گفتم. همه دور هم نشستیم و خودم به دقت شروع کردم به بریدن. بعد چهار نفر کنار هم ایستادند، کاغذ را از بالا، خیلی آرام از بالای سرشان رها کردم، وقتی هر چهار تا از سوراخ رد شدند و کاغذ دورشان به زمین افتاد، بچهها کیف کردند، دست زدند، چشمانشان برق میزد، یک لذت بزرگ. پشت سرهم سوال میکردند، «آقا پس میشه این میز رو هم رد کرد»، «آقا اجازه ساختمون مدرسهمون هم رد میشه؟» ساکت شدند تا جواب بدهم. سوال خوبی بود. با سر تایید کردم و اون ها هم انگار تایید من آیه مسجل باشد که فقط منتظر بودند این احتمالشان به یقین تبدیل شود، پریدند هوا. به هم نگاه میکردند. واقعا از این کشف بزرگ خوشحال شدند. گفتم: «شدنش میشه با این راه حل ریاضی که امروز همهمون یاد گرفتیم، اما واقعیت فیزیک این اجازه رو نمیده. لااقل برای یه ساختمون. تو عمل احتمالا از سوراخ یه ورق کاغذ اندازه دفتر، تخت خوابتون رد میشه یا یه کم بزرگتر. اما بچهها حالا بشینید سه تا نکته بگم برای امروز. اینهایی که الان میگم مهمتر از همه چیزاییه که این چند وقته باهم یاد گرفتیم.»
همه ساکت نشستند و چشم دوختند ببینند چه میگویم.
«اول اینکه اگر درباره هر چیزی که میبینید مثل بقیه آدمهای معمولی فکر کنید، هیچ فرقی با بقیه ندارید. حداکثر ِ اکثر یکی هستید مثل میلیون ها آدم عادی دیگه. الان شما تفاوت دارید با کسی که از کنار یه ورق کاغذ به راحتی رد می شه. باید اجازه بدید فکرتون خیلی آزاد بتونه سیر کنه. همیشه فکرتون چندین قدم جلوتر از خودتون باشه. باید در مورد مسایل و پدیدههای معمول روزمره متفاوت فکر کنید. اونوقته که همین خوشحالی رو میتونید همیشه به دست بیارید. خوشحالیای که فکر میکنیم فقط باید در شرایط خاص به وجود بیاد.
دوم؛ این نکته به شما بر نمیگرده. بلکه ارزش طرف مقابل رو میخوام بگم. ارزش و استعدادهای چیزیهایی که در مواجهه باهاشون هستیم خیلی بیشتر از چیزیه که فکرشو میکنیم. کی فکر میکرد این کاغذ یه سوراخ به این بزرگی تو خودش جا داده باشه؟ کی میدونه یه شیشه خالی نوشابه خانواده چه قابلیتهای زیادی داره که هر کدوممون میتونه یه دونه کوچولوشو کشف کنه و از تو دلش بکشه بیرون. حالا از این دید نگاه کنید که نه فقط اجسام، بلکه در معنای وسیعتر، پدیدههای مختلف، آدمهای روبرومون، چه پتانسیلها و قابلیتهایی برای خودشون دارند که من فقط از اون ها ظاهر و لباس و چشم و ابروشون رو میبینم. دور و برمون پُره از دنیاهای کشف نشده.
و سوم؛ واقعیت با حقیقت فرق داره. حقیقت اینه که از این کاغذ میشه سوراخی ساخت که شهر تهران رو در بر بگیره. هیچ کدومتون لا اقل الان دیگه منکرش نیستید. ولی در واقع، نمیشه. اثباتش بمونه برای جلسه بعد. ولی میخوام بگم با واقعیت، زندگی کنید، در عین حال هیچ وقت از حقیقت دور نشید.
بچهها هر وقت یه چیز جدید یاد گرفتید، خوشحال بشید. همین قدری که الان شدید. شادیتون رو بروز بدید. خوشحالی فقط برای چیزهای جالب نیست.»
از جلسه بعد اشتیاقشون چندین برابر شد و تا آخرین روزی که باهم بودیم، حرفهای اون جلسه همراهمون بود.
هنوز هم هست.

P.S.: Don't work harder, work smarter.
بعدالتحریر: مراحل ساختن سوراخ بزرگ از یک کاغذ با داشتن فقط یک قیچی و یک کاغذ را میتوانید در [اینجا] بخوانید. قضیۀ ماهی و ماهیگیری شد.
I. عرض کنم حضور مدورتان که یکی از بزرگترین دستاوردهای زندگی معاصرم، افتخار آشنایی با دستشویی فرنگیست. راستش بعد از اولین تجربهام که برمیگردد به حدود نه سال پیش، شدیداً احساس حزن و اندوه نمودم که چرا این نعمت روح افزا تا آن لحظه به طور مشکوکی از دیدگانم مستور مانده بود. چه خسرانی. علیایحال از آن لحظه به بعد زندگیام دچار تحولات شگرفی شد. لحظات زیادی از اوقاتم در آرامشی فوق ِ تصور سپری شدند. افکار و عقایدم شکل تازهای به خود گرفتند. زندگی روی جدیدی به من نشان داد و من به خودباوری رسیدم. نامههای زیادی به سویم گسیل شد (این یکی رو چاخان کردم).
دیگر کارم این شده بود که دقایقی از روزم را این گونه سپری کنم. کتابی همراهم میبردم و شروع میکردم به خواندن، با ولع. همینکه در جایی غیر معمول، در کمال آرامش فکر، و آن هم در موقعیت مناسب فیزیکی مشغول مطالعه بودم، هیجان خاصی داشت. همین جا باید صادقانه از شکسپیر عزیز، دومین نابغه تاریخ بشریت عذرخواهی کنم، چرا که یک سال بعد به اولین رکوردم دست یافتم. «مکبث» اولین کتابی بود که کلّهم اجمعین در دستشویی فرنگی خواندهشد. این موفقیت بزرگ از چند جهت برایم ارزشمند بود که خودم هم زیاد نمیدانم. ولی یکی از مهمترین جهاتش این بود که فهمیدم هیچ کاری نیست که نتوانم انجام دهم.
بعدها کارهای دیگری هم به این مجموعه افزودم. خوردن چایی، فرستادن SMS، خواندن روزنامه و مجله، خواندن دستورالعمل چیزهایی که تازه میخریدیم، گرفتن ناخنهایم، نوشتن (اعم از وبلاگ و غیره!)، تعمیر دسته عینک آفتابی و بالاخره مهمتر از همه، سیر و سلوک فکر در آفاق و انفس.
همه اینها خاطراتی شدند و در قلبم جای گرفتند و لحظاتی سرشار از مسرت در وجودم آکنده کردند. لحظاتی که هر وقت به یادشان میافتم، لبخندی ناخودآگاه از سر رضایت بر لبانم نقش میبندد.
II. اولش باور نکردم. برادر دوستم که در اولین سری مسابقه 101 شرکت کردهبود میگفت جواب سوال اول را که سوالی مذهبی است به همهمان گفتند. بعد اما این حرکت بسیار ضعیفشان برایم اثبات شد. کافی است سوالی در مورد نویسنده کتاب «صحف العبور» یا «جوار المنظر» یا «منهج المتقین» بپرسند تا همه شرکتکنندگان جواب درست «جبیر ابن خلداوی» را انتخاب کنند و ناصر ممدوح به طرز ناشیانهای کیف کند! نمیدانم چه مشکلی بر جمهوری اسلامی وارد میشود اگر آدمهای زیادی جواب سوال را ندانند. نه اینکه ندانند، منظورم این است که خود واقعیشان باشند. نمیدانم چرا باید حتما به عنوان شرکت کننده بلد باشم که میرزای نایینی مشروطه خواه در کدام سال شاه ملعون ضعیف النفس را ناک اوت و متوجه اشتباه سخت خود کرد. چه استدلالهایی هم می آورند که بگویند با تحلیل و دانستههایشان این گزنیه را انتخاب کردهاند! یکی نیست بگوید، حرف نزن فقط دکمه را فشار بده. سوال دوم حتی اگر در حد IQ فرچه هم باشد، چراغ چندین نفر قرمز میشود.
الان هم که ماشاالله 303 شده است.
III. متاسفانه شنیدم منوچهر احترامی دیروز درگذشت [Link]. شاعر ِ «توی ده شلمرود، حسنی تک و تنها بود ...» یادش به خیر. در جلسات حلقه رندان همیشه چهره صمیمیاش را میدیدم.
گاهی آخر برنامه میرفتم سلام و علیکی میکردم و خودم را به بهانهای در جمع دوستانش جا میدادم او همه اطرافیان را با اینکه نمیشناخت، گرم و دوستانه تحویل میگرفت. روحش شاد.
IV. در پی استقبال دوستان از زیرنویس کامنتها، زین پس این قضیه را جدی تر دنبال میکنم و جوابیه کامنتها را در ذیلشان می گذارم. در ضمن بیانات جناب یا حمید (یا هیچکس) هم ما را در شعف فراوانی غوطه ور نمود.

پینوشت: هـزاران ســــال بــا حیــرت نـشستـم به او پیوستم و از خود گذشتم
ولیکن سرگذشتم این سهحرف است تراشیـدم پرستیـدم شکستـم (بیدل دهلوی)
بعد التحریر: داغ! هم اکنون به دستمان رسید: [این کودک وبلاگ نویس است]
با تشکر ویژه از فرستنده


