تبليغاتX
کلبه دنج
کلبه دنج
بی مخاطبی‌هايم


رضا می‌گفت دیشب خواب خدا را دیده است. گفتم «چطوری بود؟ چه شکلی بود؟»
گفت «مرد حسابی آدم نبود که!»
گفت می‌خواهد او هم امشب به خواب خدا برود. چون بالاخره هر دیدی یک بازدید هم دارد.


دیشب در راه خانه به فکرم افتاد، چقدر خدا به دیدنم آمده و من نرفته‌ام.







₪₪₪ نامبرده ،ا 5:15  ا.   لینک  | 


باز این چه شورش است که در خلق عالم است / باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم استگویا طلوع می کند از مغرب آفتاب/ کآشوب در تمامی ذرات عالم استدر بارگاه قدس که جای ملال نیست/سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
                                                                                                                       
                              ناله جانسوز هست، خلوت دلخواه نیست                              
                                                                                                                       

 

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)



ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می رود



[Link]

₪₪₪ نامبرده ،ا 14:0  ا.   لینک  | 


 

I- می گویم پایه اید یک ژانر جدید بزنیم که: «آقا حساب ما تا اینجا چقدر شده؟ بی­زحمت البته.» ؟

 

II- یک کتاب­فروشی هست در خیابان مطهری به اسم هوشیار. تابلوی پلاک 271 اش بزرگتر از اسم خودش است. حدود سی متر مانده به تقاطع قائم مقام. از جلویش که رد می­شوی فکر می­کنی کتاب دست دوم دارد، اما نه، یک نگاهی به داخلش بیندازید. آقا ما یک چیزی می­گوییم شما یک چیزی می­شنویدها. شونصد هزار کتاب روی هم گذاشته و هر قفسه پر از چند ردیف کتاب هستند. هیچ دو کتاب متوالی­ای هم­نام نیست. تنوع است که می­بینی. دریغ از یک ردیف کتاب پشت سر هم ِ «عقاید یک دلقک»! از هر کتاب فقط یکی. چند ماه پیش همه جای تهران را زیر پا گذاشتم تا کتاب «من او» که چاپ نمی­دانم بیست و چندمش هم تمام شده­بود را بیابم. بی­اغراق شاید بیش از صد و پنجاه کتاب­فروشی را گشتم، اما دریغ از یک دانه ناقابل. گفتم اینجا را هم بگذار یک امتحانی بکنم که دیگر جای حرف و حدیث نماند. همین­که با اکراه پرسیدم آقا «من او» دارید؟، گفت بله که داریم!!! و دیدم از نردبان رفت بالا و از پشت ردیف جلو کتاب­ها یک کتاب تر و تمیز آورد. تعجب بر من چیره گشت وقتی دیدم رویش نوشته: چاپ پنجم! با همان قیمت پشت جلد چاپ پنجمش هم با من حساب کرد.

خلاصه گفتم حیف است دینم را بهش ادا نکنم، بیچاره مهجور مانده است. حتما اگر چیزی را جایی نیافتید یک سری آنجا بزنید. فروشنده­اش هم از آن دست آدم­هایی­ست که اگر بگویید کتابی در مایه­های فلان چیزی که قبلا خوانده­ام و ازش خوشم آمده می­خواهم، دقیقا راهنماییتان می­کند.

 

III- در این زمستان لعنتی، همین که الان هم خیر سرش دی ماه است، بدجوری آدم بزرگ شده­ام. روزهایی که با صبح گرفته و تاریک شروع شود، بدعنق می­شوم. چت می­شوم. اصلا دلم می­خواهد زر بزنم. گیر بدهم به چاله های خیابان، توی تاکسی سرم را پنهان کنم توی کاپشنم. هی پنجره را ها کنم و با انگشت شکل بکشم. باران که وسط روز می­بارد و هوا تاریک می­شود، دیگر دست و دلم به کار نمی­رود. دیگر حال نمی­کنم بروم قدمی بزنم، حتی اگر پایه­ای هم پیدا شود. کلا مودی می­شوم. اصلا این مودی شدن اینطوری است که بعضی وقت­ها مودی هستم و گاهی نیستم، و این خودش یعنی مودی! اینکه گاهی چیزی باشی و گاهی نباشی. بعد هم مثل آدم بزرگ­ها حرف می­زنم. جملات خیلی شیک، رسمی و الکی. پوچ. از همان­هایی که اگر خودم بشنوم می­گویند شعار نده بابا. گاهی هم هوس می­کنم جلو یک آدم می­نشینم – حالا زیاد فرق نمی­کند هر کی باشد، هر کی دم دست بود – بعد یک موضوعی پیش می­آید و من شروع می­کنم خیلی منطقی حرف می­زنم. خیلی منطقی­اش البته از نظر خودم است. از همان­هایی که فقط توی کتاب­های مزخرف پیدا می­شود. وسط بحث هم دلم می­خواهد داد بزنم که این چرندیات را چرا گوش می­کنی؟ اصلا چرا سرت را به نشانه تایید تکان می­دهی؟

حساب روزها بد جوری از دستم رفته­است.
این بار نوبت علیرضاست که بشنوم چه می­گوید.

 

نتوانستم تصویری از غزه بگذارم ...

پ.ن.: عاشورای امروز، غزه است.

₪₪₪ نامبرده ،ا 19:15  ا.   لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge

.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....