رضا میگفت دیشب خواب خدا را دیده است. گفتم «چطوری بود؟ چه شکلی بود؟»
گفت «مرد حسابی آدم نبود که!»
گفت میخواهد او هم امشب به خواب خدا برود. چون بالاخره هر دیدی یک بازدید هم دارد.
دیشب در راه خانه به فکرم افتاد، چقدر خدا به دیدنم آمده و من نرفتهام.

I- می گویم پایه اید یک ژانر جدید بزنیم که: «آقا حساب ما تا اینجا چقدر شده؟ بیزحمت البته.» ؟
II- یک کتابفروشی هست در خیابان مطهری به اسم هوشیار. تابلوی پلاک 271 اش بزرگتر از اسم خودش است. حدود سی متر مانده به تقاطع قائم مقام. از جلویش که رد میشوی فکر میکنی کتاب دست دوم دارد، اما نه، یک نگاهی به داخلش بیندازید. آقا ما یک چیزی میگوییم شما یک چیزی میشنویدها. شونصد هزار کتاب روی هم گذاشته و هر قفسه پر از چند ردیف کتاب هستند. هیچ دو کتاب متوالیای همنام نیست. تنوع است که میبینی. دریغ از یک ردیف کتاب پشت سر هم ِ «عقاید یک دلقک»! از هر کتاب فقط یکی. چند ماه پیش همه جای تهران را زیر پا گذاشتم تا کتاب «من او» که چاپ نمیدانم بیست و چندمش هم تمام شدهبود را بیابم. بیاغراق شاید بیش از صد و پنجاه کتابفروشی را گشتم، اما دریغ از یک دانه ناقابل. گفتم اینجا را هم بگذار یک امتحانی بکنم که دیگر جای حرف و حدیث نماند. همینکه با اکراه پرسیدم آقا «من او» دارید؟، گفت بله که داریم!!! و دیدم از نردبان رفت بالا و از پشت ردیف جلو کتابها یک کتاب تر و تمیز آورد. تعجب بر من چیره گشت وقتی دیدم رویش نوشته: چاپ پنجم! با همان قیمت پشت جلد چاپ پنجمش هم با من حساب کرد.
خلاصه گفتم حیف است دینم را بهش ادا نکنم، بیچاره مهجور مانده است. حتما اگر چیزی را جایی نیافتید یک سری آنجا بزنید. فروشندهاش هم از آن دست آدمهاییست که اگر بگویید کتابی در مایههای فلان چیزی که قبلا خواندهام و ازش خوشم آمده میخواهم، دقیقا راهنماییتان میکند.
III- در این زمستان لعنتی، همین که الان هم خیر سرش دی ماه است، بدجوری آدم بزرگ شدهام. روزهایی که با صبح گرفته و تاریک شروع شود، بدعنق میشوم. چت میشوم. اصلا دلم میخواهد زر بزنم. گیر بدهم به چاله های خیابان، توی تاکسی سرم را پنهان کنم توی کاپشنم. هی پنجره را ها کنم و با انگشت شکل بکشم. باران که وسط روز میبارد و هوا تاریک میشود، دیگر دست و دلم به کار نمیرود. دیگر حال نمیکنم بروم قدمی بزنم، حتی اگر پایهای هم پیدا شود. کلا مودی میشوم. اصلا این مودی شدن اینطوری است که بعضی وقتها مودی هستم و گاهی نیستم، و این خودش یعنی مودی! اینکه گاهی چیزی باشی و گاهی نباشی. بعد هم مثل آدم بزرگها حرف میزنم. جملات خیلی شیک، رسمی و الکی. پوچ. از همانهایی که اگر خودم بشنوم میگویند شعار نده بابا. گاهی هم هوس میکنم جلو یک آدم مینشینم – حالا زیاد فرق نمیکند هر کی باشد، هر کی دم دست بود – بعد یک موضوعی پیش میآید و من شروع میکنم خیلی منطقی حرف میزنم. خیلی منطقیاش البته از نظر خودم است. از همانهایی که فقط توی کتابهای مزخرف پیدا میشود. وسط بحث هم دلم میخواهد داد بزنم که این چرندیات را چرا گوش میکنی؟ اصلا چرا سرت را به نشانه تایید تکان میدهی؟
حساب روزها بد جوری از دستم رفتهاست.
این بار نوبت علیرضاست که بشنوم چه میگوید.

پ.ن.: عاشورای امروز، غزه است.




