تبليغاتX
کلبه دنج
کلبه دنج
بی مخاطبی‌هايم


یک پست عجله‌ای دارم می‌نویسم. گفته باشم!
دو روزه می روم سفر، همین چند ساعت دیگر، با اتوبوس در جاده شبانه.
سه شد فکر کنم جلوی خانوم پ. داشتیم مردانه حرف می‌زدیم توی شرکت، شنید!
چهارشنبه عید غدیر، سیّدهای عزیز برای ما هم دعا کنند. چقدر همیشه دوست داشتم سید باشم.
پنج تا آهنگِ آدمهای ضربه مغزی شده (ساسی مانکن!!!) ریخته‌ام در موبایلم گوش کنم. گلاب به رویتان.
شش دانگ حواستان به کلبه باشدها. تازگی کمتر فرصتِ وبلاگ می‌کنم، کلبه‌را روی سرتان نگذارید.
هفتـه بعد را بگو! گویا البته!
هشتـم ولی خشته‌م! از نظر فیزیکی‌ها! دکتر گفت سعی کن متمرکز باشی. گفتم به روی چوشمم.


عکس ارسالی از ritmebaran


پی‌نوشت:  رفـتیـم بـه پـیـشـواز حاجـی رمضـان       دیدیم چقدر حاجی پیر و جوان
              با هر چمدان هزار و صد کیلو جنس       با هـر حاجی دوازده تا چمدان     (ناصر فیض)


بعد التحریر: فال حافظ شب یلدایتان را در مـِـهـر مکتوب همین پست بخوانید.

₪₪₪ نامبرده ،ا 20:0  ا.   لینک  | 



امروزها،
یعنی اینطور بگویم: ایام  ِ جاری،
حال بسیار خوب ِ سرحال ِ فرح بخش ِ روح افزای یاربختانۀ بلندپروازانۀ مزخرفی دارم.

به صراحتِ سکسکۀ بعد از خوردن اولین جرعه از نوشابه، یکی را می‌شناختم که صدایش خوب بود و در عین حال خودش هم می‌دانست صدایش خوب است.

₪₪₪ نامبرده ،ا 20:0  ا.   لینک 



I.

ای دل شـکـایـــت هـا مکـن تـا نـشنـود دلـدار من
ای دل نـمـی­تـرسـی مـگـــر از یـار بـی­زنـهـــار من

ای دل مـرو در خون من در اشک چون جیحون من
نشنـیـده ای شـب تـا سحــر آن نالـه های زار من

گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
تو سـر ده و من سر گـران ای ساقـی خـمـّـار من

گفتـم منـم در دام تـو چـون گـم شـوم بی جام تو
بفـروش یـک جـامـم به جـان وانگـه ببیـن بازار من

 

شعر: مولوی
خواننده: سالار عقیلی
دریای بی­پایان
[لینک دانلود شمع جان - 2.75MB ]                                                       

گر تو هم با چشم من بینی نگاه خویشتن / می شوی مفتون چشمان سیاه خویشتن



II.

یک سری به سایت قیصر امین پور بزنید. یادداشت لحظه دیدارش را بخوانید.
بعد هم اگر حال و هوایتان یار بود، کلیپی به یاد او ببینید.

[ Download   3GP   - 3.23 MB]
[ Download WMV   - 1.88 MB]
[ Download WMV - 13.88 MB]


 

₪₪₪ نامبرده ،ا 13:30  ا.   لینک  | 


۱- نه، آخرین حرف های پاییزم نبود. پاییز ِ این قدر گس که آخر نیست. پاییز، قصه است. خزان، هر چه قدر هم که انکارش کنی، جایش توی کتاب­هاست. مثل نوشتن می­ماند، نوشتنی غرق اوهام و رویا. اگر نبود، در پاییز بودنش شک کن، در پاییزی بودن نگاهت.

سه فصل دیگر اما، واقعیت است؛ دویدن است، خواب است، تلاش است، رفت و آمد است، صف نان است، وام است، بنزین است، پوشک بچه است، بخاریِ خراب است و هر چۀ دیگری که پاییزی نیست.

 

۲- خدا این عمریکا را از ما نگیرد. خدا حفظش کند. کلاً اگر این عمریکای مستکبر نبود، ما اخباری برای شنیدن نداشتیم. تلویزیون لال می­شد. روزنامه­ها ورق­های سفید می­شدند. دیگر از کجا می­فهمیدیم صنف آفتابه سازان جزایر ماکائو به نشانه اعتراض به اقتصاد ضعیف و بدبخت عمریکا، تنبان نمادین بوش را به آتش کشیده­اند؟ اصلاً نفس وجود عمریکای جنایتکار است که ما امروزه روز می­توانیم رأی دهیم، چرا که هدف فرد فرد ما از شرکت در انتخابات، بودن دهانی برای مشت زدن است. رأی می­دهیم که مشت بزنیم در داخل توی اندرون دهان استکبار پلید. حالا مهم نیست چه پفیوزی انتخاب کنیم یا انتخاب شود، یا کدام ننگ بی­آبرویی مهمترین وضارت را عهده دار شود و افتضاح قی کند (که البته به نظرم در و تخته حیعت دولط به هم جور بود، و اگر غیر از این بود جای تعجب داشت)، بلکه با حضورمان در این امر مهم، عمریکا - مثل داداش سیا- ضایع می­شود. اصولا ما کار می­کنیم و زندگی می­کنیم که بتوانیم به نحوی عمریکا را خوار و ذلیل کنیم تا مردمانش بدبخت شوند و دیفتیری بگیرند و در گوشه خیابان بخوابند و نان تُست­ بیچاره­ها سرد شود و از دهان بیفتد، روبوت­هایشان هی زمین بخورند، سرعت اینترنتشان پایین بیاید، رفاه بپرد در گلویشان و هیچ­کس نباشد که بزند پشتشان تا سرفه نکنند.

یک لحظه هم نمی­توانم متصور شوم که اگر این عمریکای ترسو نبود، صبح ها به چه بهانه ای از خواب بیدار می­شدم و چه غلطی می­کردم. یحتمل به نهیلیسم جوز هندوی دچار می­شدم یا شاید هم کرفس!

 

۳- پخش و پلاست: نمایشگاه خط نستعلیق، عکس، اسماء الحسنی، گل و گیاه، خانه شاعران، جشن گودبای قدیمی­ترین دوست، خرید مانیتورLCD  هفده اینچ، خانه هنرمندان، فوتبال، موزه هنرهای معاصر، حوزه هنری، در حلقه رندان، الکامپ (!)، دانشگاه تهران، شریف، علم و صنعت، جیگر فروشی، اسباب­کشی عمه­جان، تعمیر تلویزیون دایی جان (ناپلئون!)، جمع کردن اتاق!، سومین جشنواره طنز مکتوب، دیزی، روز تولد یک فامیل، کله پاچه، فیلم «گاهی به آسمان نگاه کن»، جشن عروسی یک دوست، کارهای بانکی، تئاتر طنز شکسپیر سالن مولوی، سلمونی، کوه، جشن فارغ التحصیلی دانشجویان ورودی هچتاد و سه، مهمانی پاگشای یک زوج جوان (!)، حمام بروم، ماوس لیزری، خیابان پاسداران جنب شهر ری!، آشپزی، نصب پرده، بوستان گفتگو یا پارک پردیسان، فیلم سینمایی کنعان، نمایشگاه نرم افزارهای چند رسانه­ای، توزیع ماهیانه، استخر، بنیاد محک، مرکز کامپیوتر پایتخت، نمایشگاه مکانیک در صنعت(!) و قس علی هذا تقریبا شانزده درصد زمانم را به خود اختصاص می­دهند. هفتاد درصد هم غرق کار هستم! دیگر خودتان قیاس کنید این نسبت اعداد و حجم کاری­ام را! بیست و چهار درصد باقیمانده هم خواب و غذا.

مع الوصف، حق عظیمی بر خود مستولی می­دانم تا وبلاگ که سهل است، حتی نرسم اینترنت را هم آپ دیت کنم.

خدا اُرگنایزر گوشی محبوبم را غریق رحمت واسعه خود بگرداند.

در ضمن انقدر از این خاله زنکی های بامزّه مور مورم می­شود که درصدها را زود جمع می­زنند و به طرز فاتحانه­ای از اینکه نکته­ای برای گفتن یافته­اند باد در غبغب می­اندازند و احساس قلمبه گی ِ نبوغ در ذاتشان فوران می­کند از جمع کردن سه عدد صحیح!

علی­ای­حال یک برنامه جنبی چهل درصدی از همین روزها تا پایان سال، شدیداً درگیرم خواهد کرد. فقط مانده­ام کدام مواردم را اهم فی الاهم کنم و خط بزنم.

 

۴- مثل این می­ماند که بگویید «دریای بی­پایان» سالار عقیلی را گوش نداده­اید! یا آن اثر بی­نظیر «همای»

 

۵- این ایده­های ناگهانی را دیده­اید؟ همین­جور ناخواسته ظاهر می­شوند، بدون اینکه چیزی بپرسند، رخصتی بخواهند، سر و صدایی داشته باشند. گاهی ایده­هایی برای خلاقیت، گاهی تفریح، گاهی برای رفتن، سفر، گاهی هم برای نوشتن. لامصب این آخری وقت هم نمی­شناسد، یک جوری می­آید سراغت و از ذهنت سردرمی­آورد و خودش را جا می کند.

مثل باریکه کاغذی­ست که فر خورده و باید با تــُفی چیزی صافش کرد و چسباندش به یک جای مسطح.

 

۶- علیرضا نظرم را می­پرسد: «تو بودی چی می­گفتی؟»    «به نظرم پایه از بن­بست خرابه، من بودم بهش می­گفتم پاتو از گلیمت بکش بیرون!»

ترجیح می­دهد دفعه بعد از یک آدم درست و حسابی کمک فکری بگیرد.

 

۷- گرچه کتاب «کافه پیانو» (فرهاد جعفری) پر از اشتباهات فاحش املایی، رسم الخطی و نشانه­گذاری ­(punctuation) است (یادم بیندازید یک وقتی چند نکته کوچک ساده بگویم که خیلی از اوقات دچارش می­شویم و نمی­دانیم غلط است یا گاهی می­دانیم و از نحوه صحیح آن بی­اطلاعیم)، اما می­توان به غایت از خواندنش و لحن راحت نویسنده لذت برد. روزمره نوشته است و بدون لفافه. نویسنده هیچ ابایی ندارد که بزرگترین ضعفش را عیان کند و خیلی راحت از همان ابتدا متوجه می­شوی که هر بار خواسته بقیه متنش را بنویسد، ابتدا چند صفحه ای «ناتور دشت» سلینجر را خوانده بعد قصه خودش را پرداخته است. با همه این اوصاف، این کتاب خواندنی­ست. مزۀ بوی بخار چای تلخ می­دهد. حیف است نخوانده بماند.

 

۸- یکی از چیزهایی که بهم انرژی می­دهد این است که وسط خیابان کسی ازم آدرس بپرسد. خوشحال می­شوم کلاً.  جدی ها.

خودم معمولاً (به رسم اکثر آقایان) کمتر آدرس می­پرسم. اصولاً اگر به چهار راهی برسم که نشناسمش و ندانم باید کدام طرف روم، می­پیچم سمت راست!

 

۹- «نع نمی­خوام!» برای اولین بار که شنیدمش اسپیکر را درسته بلعیدم. بعدش هم به اولین نفری که دستم رسید، لپ­اش را هفده سانت کشیدم. هزار و دویست و یازده بار هم گوش کرده­ام. «می­خوای سرتو عشل کنی؟!» فقط شانس بیاورد اوریجینال قضیه گیرم نیفتد، و الا یک هفته تمام گازش می­گیرم! [Link حسنی نگو بلا بگو]

 

۱۰- وقتی کسی زنگ می­زند و پشت میزمان نیستیم، بچه­ها پیغامش را می­نویسند که بعداً تماس بگیریم. این هم از پیغام گذاشتن حامد، رفیق شفیق ما: [note]

 

پی نوشت: صورت یار مرا صورتگرا بی‌ناز کش    چون به نازش می‌رسی بگذار من خواهم کشید


₪₪₪ نامبرده ،ا 20:53  ا.   لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge

.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....