تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


گلشن خزان

یادم می‌آید استنلی کوبریک درست یک روز قبل از اکران آخرین فیلمش مُرد. اولش نفهمیدم چرا. یعنی چطور می‌شود که آدم اینجوری می‌میرد. بدشانسی‌ای چیزی به پستش خورده یا واقعا باید می‌مرد. بعدش اما فهمیدم که او باید دقیقاً آن روز می‌مرد.
او تمام هنرش، همۀ نقاط اوج آثار قبلی‌اش، همه حرف‌ها و افکار و ناگفته‌هایی که گاه و بیگاه از ذهنش عبور می‌کردند، تمام شخصیت نهانش و کل وجودش را خلق کرد، فریاد زد، با هر چه در چنته داشت، متجلی شد،
و تمام.

خوب و بد فیلمش را کاری ندارم، می‌خواهم بگویم او کارش را کرد و تمام شد، چیزی برای خودش نماند که بمانَد. همه همین‌طورند. مثل فیلم مادر. مثل من. مثل تو. مثل همه آدم‌های دور. آنقدر دور که نزدیک.

و من فکر می‌کنم چه خوب است که بتوانم حرف‌های آخرم را یک روز سرد پاییزی بگویم. پاییزهای تلخ، سرد و بی‌حوصله و پر از تنهایی روح و جسم. همان‌هایی که خنده‌ و گریه و صحبت در آن بیش از چند دقیقه دوام نمی‌آورد و هرکاری کنی آخرش باز برمی‌گردی به آنجایی که پاییز است، سکوت است، نگاه به دوردست است و دست‌های یخ زده. دست‌هایی که فقط به نوشتن گرم می‌شوند.
گواه حرف‌هایم هم آن تاب فلزی سفید ته باغ، کنار استخر ِ پر از برگ.

می‌دانی؟ پاییز همیشه زود می‌رسد. زودتر از آنچه انتظارش را دارم. درست بین همهمه‌ها و خنده‌ها. بی‌حرفی از ابهام. و می‌لغزد در دست‌هایم، توی نگاهم، لابلای موهایم. و من دوباره عاشق می‌شوم، عاشق پیاده گز کردن‌های خیابان ولیعصر، از آن بالای بالای تجریش تا آن پایین دست‌ها. که کلاهم را تا روی گوش‌هایم بکشم و دست‌هایم را در جیب شلوار جینم بگذارم و روی سنگفرش پیاده‌روهای عریض آن سلانه سلانه قدم بزنم و زمزمه‌ای سر دهم. میان همه آدم‌هایی که هرچه هوا سردتر می‌شود، زیباتر می‌شوند.
و فردایش، طبقه دوم کتاب‌فروشی‌های میدان انقلاب را زیر و رو کنم. همان‌هایی یک راه‌پله باریک با دیوارهای آجری و گچی دارند و درهای چوبی پوسیده که سال تا سال هم کسی تا آن بالا نمی‌آید تا ببیند آنجا کسی، پشت تلّی از کتاب‌های مندرس روی میز، با لباس رنگ و رو رفته نشسته و دارد سیگار ارزان قیمتی را دود می‌کند به همه گذشته‌اش. که من می‌میرم برای بوی کتاب. نه که بخوانمش، که بوی نرده‌های سبز رنگ دانشگاه تهران را گرفته است.
بعدش هم بیایم پایین و لای سی‌دی های رنگ و وارنگ، دنبال درخت گلابی و هامون مهرجویی بگردم. آخر سر هم بروم از پیرزنی که در ایستگاه نشسته، یک بسته کوچک کاغذ سفید بگیرم برای حل کردن مسایل المپیادهای شوروی.
...
به همین راحتی می‌رسد.

دیدی؟ فقط از پاییز شهر نوشتم، نه از باران، نه از شب،  و نه از تو

نامبرده ،ا 10:56 ا. لینک  | 

به راستی چرا و مرض!


۱.
مبرهن است که چه دلچسب است دیگر نه؟ شب‌نشینی در فضای آزاد فرحزاد. تخت‌های چوبی و نُه نفر علاف بیعار چلمنگِ دست از آداب شسته با کمی حلیم و آش رشته و کباب کوبیده و دوغ محلی و راه به راه قوری چایی و استکان‌های بند انگشتی و صحبت از هر دری و خنده‌های بلند.
اسپانیا جای خوبی‌ست برای کار و زندگی، ولی بعد یک‌سال برگشته بود بماند و این خنده‌های از ته دل جمع‌هایمان را از دست ندهد.
همکاران شرکت، کلّن پایه‌اند!

۲.
عزیز جان! شب دراز است و قلندر بیکار!

۳.
اتفاقاً من هم از آن دست آدم‌هایی هستم که طی ماه رمضان پنج کیلو و سیصد گرم از وزنشان کم می‌شود! کأنه ر.ک.

۴.
نمی‌دانم کجای چهار و بیست و هفت دقیقه عجیب است. وقتی جواب می‌دهم که ساعت ۴:۲۷ در خدمتتان هستم مثل آدمی نگاهم می‌کند که قرار است سه سال بعد با کسی که مدام سرفه می‌کند هم‌اتاق شود. حالا می‌گفتم ۴:۳۰ کلی هم خوشحال می‌شد و با اتیکت و ادکلن خوش بو و در حالی که موقع برخاستن کمی به جلو خم می‌شد، با من دست می‌داد ها ! همین سه دقیقه انگار کل پایه‌های اصولش را متزلزل کرده. نگران ایدئولوژی‌اش می‌شود. 
کمی مکث می‌کند، یک ابرویش را بالا می‌دهد و با یک طرف دهانش می‌پرسد: «کِی؟؟» و وقتی همان جواب را می‌شنود، انگار یکهو یادش افتاده باشد که کار نیمه‌تمام مهمی دارد سامسونتش را برمی‌دارد و برمی‌خیزد. با همان لبخند دیپلماتیک زورکی اظهار می‌کند که از دیدارم خوشوقت شده‌است. اما من نه. یک آدم معمولی معمولاً خوشوقتم نمی‌کند. من از دیدن گردویی که روی یک سطح شیب‌دار مانده و قل نخورده بیشتر خوشوقت می‌شوم تا دیدن فردی که سه دقیقه‌های زندگی‌اش اینقدر کج است.

۵.
نیم‌خط از پشت در اتاقم می‌گوید: می‌خوام بیام تو. زود تمام صفحه‌هاتو ببند!
(حیف که خون به مغزم نمی‌رسد تا حاضرجوابی کنم. اما دارم برایت.)

۶.
می‌دانی؟ همیشه دخترهایی هستند که روی سکوهای کوتاه نشسته‌اند و پاهایشان را جفت کرده‌اند و کیفشان را محکم بغل کرده‌اند و به این سو و آن سو نگاه می‌کنند. انگار منتظرند. منتظر همۀ دروغ‌هایی که قبلاً شنیده‌اند. از من، از تو، از همه رهگذرانی که پولِ توی جیبشان به زحمت به هزار تومان می‌رسد، از همین دنیای کوچک خاکستری‌شان.
و بعد هم پا می‌شوند خودشان را نتکانده کوله‌شان را روی زمین می‌کشند و می‌روند.

۷.
خدایا بعضی وقت‌ها همان لحظه می‌خواهم بگیرم ماچت کنم. درست مثل kiss ‌های وسط خیابان. همان موقع که فرقی نمی‌کند توی شلوغی هستی یا جای خلوت، توی پیاده‌روی یک جای پر رفت و آمد یا ته کوچه یا حتی جلوی یک مغازه لوستر فروشی. برایت مهم نیست آدم‌هایی که در اتوبوس، ترن‌های ریلی یا تاکسی نشسته‌اند یا روی سنگفرش جلوی کلیسا ایستاده‌اند چطور نگاهت می‌کنند. یک لحظه دلت می‌خواهد ببوسی‌اش و نمی‌توانی این خواستنت را نگه داری تا برسی به خانه یا یک جای دور از دید. همۀ حس‌اش می‌رود. همان لحظه احساس نیاز کرده‌ای. همان لحظه دلت خواسته.

خدایا شکرت. دیگر مطمئن شدم.


لحظه به لحظه نو به نو


پی‌نوشت:
هر که دختر به خانه‌اش موجود      شـوهـرش داد بایـد او را زود
                گـر نداد او و روی دستش ماند      بنده مسؤول آن نخواهم بود        محمدرضا عالی‌پیام


بعدالتحریر: این [لینک] را بشنوید، پی‌نوشت را کمی تعدیل کرده‌است. البته ما که دلمان رضا نبود. همین‌جوری از سر رأفت* بعد‌التحریر را افزودیم.

* از سر رأفت: از روی مهربانی، من باب عطوفت ! ( با "سر رأفت" فرق دارد ! )

نامبرده ،ا 14:37 ا. لینک  | 

باهم چرت بزنیم، به هم چرت نزنیم


لابد الان هم می‌خواهید بدانید چطور شد که سه شنبه هفته پیش من متحول شدم. از نظر من که اشکالی ندارد. قضیه از این قرار است که سه‌شنبه رفتم اتاق آقای میم. آقای میم یک انسان بسیار مؤدب، متین و باشخصیت و همین‌طور دقیق و باسواد است. این‌ها البته ربطی به رفتن من به اتاقش ندارد. بهش گفتم: « آقای مهندس، یک سؤالی راجع به ...» حرفم تمام نشده، دست‌هایش را به نحو مطلوبی تکان داد و گفت: « نامبرده جان می‌شه خواهش کنم به من نگی مهندس، فقط بگو سعید» (فکر کنم خیلی وقت بود می‌خواست این را مطرح کند اما نمی‌شد و با خودش قرار گذاشته بود دیگر این بار که از من کلمه مهندس را شنید بهم بگوید) کارم که تمام شد برگشتم سر میزم. خواستم دوباره بروم پیشش بگویم: «سعید جان حرفت قبول. می‌خواستم بگویم به من حق بدهید که این همه مدت (البته به غیر از فوتبال) مهندس خطابتان کرده‌ام، چرا که...» دیدم این حرف‌ها به دردش نمی‌خورد. خداییش به درد من هم نمی‌خورد. بعدا همین‌طور فکر کردم. به چیزهای دیگر ها. (سر سطر نمی‌روم. می‌خواهم توی یک پاراگراف جمعش کنم) به فنر فکر کردم، به حسام، به خط میانگین هم حتی فکر کردم. آهان یادم است درباره جمله نامتجانس «اینجا جنگل نیست که» هم اندیشیدم و کمی هم به Bitter Moon. بعد همین‌طور که به کاغذ روبرویم خیره شده بودم، متحول شدم. کلّن ها ! (صادقانه اعتراف می‌کنم در عمرم چهار بار خواسته بودم از این زاویه متحول شوم نشده بود.) البته نوشته‌های دو وبلاگ گمنام (بسیار قوی) و کتاب «عقاید یک دلقک» (که به هیچ‌وجه توصیه‌اش نمی‌کنم) در این تحول بی‌تأثیر نبودند، اما اصل کاری همان جمله سعید بود. حالا چند روزی است که روش زندگی‌ام را عوض کرده‌ام. فکر کنم از این به بعد حتی نوشتنم که سهل است، با پای چپ شوت زدنم هم متأثر از تحول باشد. اگر نمی‌دانید بدانید که من یک راست‌پا هستم که از خودم تعریف نباشد خوب هم فوتبال بازی می‌کنم. یازده صفحه از آن وبلاگ را هم پرینت گرفته‌ام و هی می‌خوانمش.

پی‌نوشت: این اولین تحولم نبود. یک بار هم در بیست سالگی یاد سس قرمز افتادم و متحول شدم.

نامبرده ،ا 23:30 ا. لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....