تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


نه خبر ؟


فیخن-
 «همیشه یک پای زن در میان است» !
اسم فیلم را که می‌گویم، مثل یک ملخ دوزیست نگاهم می‌کند. دوزاری‌ام می‌افتد ولی کمی دیر شده. اصلاً به من چه که چند تا پای زن در میان است، یا پای زن، چند در میان است؟! مگر من گفته‌م در میان باشد!


قروچ- یکی از ایرادهای انگلیسی پای تخته نوشتن این است که گزینه auto correction فعال نیست! ابتدای جمله هستم که یادم می‌آید روی املای آخرین کلمه شک دارم. کمی لفتش می‌دهم ولی انگار نه انگار. کلمه را هم نمی‌توانم عوض کنم چون دقیقا منظورم همان است! عجب مخمصه‌ای است. برق هم نمی‌رود لااقلکن. همه سالن در سکوت چشم دوخته‌اند ببینند چه خاکی توی سرم می‌ریزم! خدا خدا می‌کنم یک نفر سؤالی بپرسد که جمله را نیمه تمام رها کنم یا مثلاً گربه‌ای وارد ماجرا شود و حواس همه پرت شود یا یک زئوکلابرادمادوس از پشت پنجره به من زل بزند؛ اما هیچ اتفاق کوفتی‌ای نمی‌افتد. خداجان حداقلاً یک جای جمع و جورتر خیطمان می‌کردی.
به کلمه آخر که می‌رسم دستی از غیب به پس گردنم می‌زند و راه حلی در دست‌هایم آغشته می‌شود (!) بله، فاتحانه حرف اول را می‌نویسم و بقیه‌اش را خط کج و معوجی می‌کشم!
به سرعت از بحث دور می‌شوم و دوباره وارد فن بیان می‌شوم تا بتوانم به جای نوشتن حروف و کلمات به خطوط و علایم پناه ببرم.


شیم- یکی از مصطلح‌ترین سوتی‌های ناجور هنگام‌ تایپ هنرمندانه شناسه (username) و کلمه عبور (password) در حضور دیگران رخ می‌دهد. درست وقتی که دکمه Tab را برای رفتن به قسمت پسورد زده‌ام (زهی خیال باطل) و در حال تایپ هستم، ملاحظه می‌کنم که کاراکترها به صورت کاملاً قشنگی در کادر username و در دنباله اسمم نمایان شده‌اند و ناخودآگاه باعث خوشحالی جمعی از اطرافیان شده‌ام. به نوعی احساس خود چلغوز بینی بهم دست می‌دهد!


زپلشک-
از جایی داشتم رد می‌شدم که موسیقی‌ای هم تلاوت می‌شد! وقتی شنیدم، به صورت نعره واری از خنده روده بر شدم، تنها کاری که توانستم بکنم این بود که دستپاچه و به سرعت آخرهای این آهنگ را با mp3player ضبط کنم (به همین خاطر کیفیتش پایین است) چون نمی‌دانستم بعداً کجا می‌شود پیدایش کرد. [wav file- 723 kb]
متن ترانه:
« احتمالا دارم عاشقت می‌شم
دارم عادت می‌کنم دور و برم ببینمت
فکر کنم دلم می‌خواد زیادتر ببینمت
فکر کنم دلم می‌خواد زیادتر ببینمت
»

دقت کنید که خواننده هنوز به طور قطع یقین در مورد عشق حقیقی‌اش مطمئن نیست و وارد مبحث احتمالات شده است. این‌جور که بوش می‌آید به نظر می‌رسد که وی دوست دارد محبوبش را زیادتر ببیند! چرایش را نمی‌دانم. البته احتمال دیگری هم هست که اگر این عشق نیست پس چرا؟
کلاً مخاطب را با پدیده فلسفی پیچیده‌ای روبرو می‌کند! من شخصاً تصمیم گرفتم شعری بسرایم با شروع: «عزیزم شاید خوشگل شده‌ای!»


تأشُّخ-
هنر نزد ایرانیان اسب! [photo]


joomb-
[Dic.]    smile: a curve that can set a lot of things straight.



او منتظر است تا که ما برگردیم / ماییم که در غیبت کبرا ماندیم

پی‌نوشت:        عــزیـزا کاسـه چشمـم سرایـت     میان هر دو چشمم خاک پایت
                       از آن ترسم که غافل پا نهی تو     نشیـنـه خـار مـژگـانـم بـه پایت

نامبرده ،ا 20:30 ا. لینک  | 

کشتی غرق این گرداب‌هاست

چهره‌اش آشناست، حتی موقع سلام و علیک هم متوجه مکثم می‌شود.
روبرویش می‌نشینم، تمام بایگانی ذهنم را مرور می‌کنم و به همه جاهایی که می‌شود کسی را دید سر می‌کشم، از دوست و دانشگاه و فامیل و آشنا و کار گرفته تا رهگذران و فروشنده‌ها و هرجایی که یک بار از آن گذشته‌ام، و حتی تمام هنرپیشگان و عکس‌ها. آدم‌های بسیار زیاد و متنوع.
چیزی نمی‌یابم. کم‌کم روی موضوع حساسیت پیدا می‌کنم که حتماً باید بیابمش.
خدا خدا می‌کنم لااقل بعد از این همه جستجوی باطله‌های ذهن، یک جای خوبی از تصوراتم پیدایش کنم.

نیم ساعت گذشته، و همچنان در باغ نیستم؛ نمی‌یابم.
درست مثل یک موسیقی آشنا که نمی‌دانی قبلا کجا شنیده‌ای.
و نه مانند بوهایی که همیشه می‌دانی کی و کجا با چشمان بسته و نفس عمیق بو کشیده‌ای.

خداحافظی می‌کنم، و او هنوز کلمه وداع را نگفته به یاد می‌آورم.
خداحافظی‌ها همیشه لحظات آشنایی هستند.

به هر نحوی که خوانده شود.

تاس اگر خوب نشیند همه کس نرّاد است


پی‌نوشت: 
 محو می‌باید نه نحو

نامبرده ،ا 23:0 ا. لینک 

مضربی از 365 (نیست)


سال‌ها پیش در یکی از روزهای گرم خدا که عین آدم نشسته بودیم داشتیم سیب گاز می‌زدیم و حوا ها را نگاه می‌کردیم و به قدرت لایزال الهی احسنت پرتاب می‌کردیم، یکهو ندا آمد پاشو برو!
گفتم: کجا؟
صدا پاسخ داد: به دنیا!  (با یک لحنی تو مایه‌های به جهنّم!)

و ما به دنیا آمدیم.

گذشت و گذشت تا این که روزی دستی از غیب شپلختی زد پس کله‌مان و چشم باز کردیم و دیدیم ای دل غافل، وبلاگ‌نویس شده‌ایم و از این قسم سوسول بازی‌ها!
و چنان جوّی ما را گرفت، کأنّه وبلاگ چیز خیلی خوبیست، بل به!

مع الوصف باز هم اتفاقاً گذشت و گذشت، دیدیم ایول! نه، مثل اینکه خیلی خوب است. مخصوصاً وقتی با یک سری موجودات زنده دیگر آشنا می‌شوی و برایت چایی‌های خاصی می‌آورند که در داخل تویش یک نوع چوب‌های دسته‌دار گذاشته‌اند!

برخی از ملاحظات عبارت بودند از:
بعضی آدم‌های محمود به کیف و مشکی رنگ عشقه، که هی صحبت کردند و هی صحبت کردند و اتفاقا باز هم صحبت کردند و در پایان مراسم به ناگه صحبت کردند! تو گویی دلشان می‌خواهد صحبت کنند!

بعضاً دیده می‌شد افرادی خوش‌تیپ که فقط چوب معلمی‌شان کم بود و البته حرف‌های بالای هیژده سال که مامــــــــانم گفته بود در اینجور مواقع گوش‌هایم را بگیرم.

و سپس یک نوع از آدم‌های بالای پونصد ِ خوش‌مشرب با کلی شکسته بندی. گرچه با خنده و شوخی سعی در ماستمالی نمودن اصل قضیه می‌شود لکن عده ای شدیداً آدم را یاد سربازهای گمنام امام زمان می‌اندازند.     بنده ارادت دارم برادر!

آن‌سوتر موجودات دیگری هم مدام در حال فیلمبرداری و عکاسی! آدم یاد محمدرضا گلزار می‌افتد که یک دقیقه از دست عکاسان و امضاگیران آسایش ندارد.    البته به عنوان مثال عرض کردم که دور هم باشیم!

البته، البته این را هم صادقانه عرض کنم که در مجموع ِ سه باری که آقای واو را زیارت کرده‌ام، بنده به طور مفصل شش کلمه شنیده‌ام. (کی بود می‌گفت ایشون هیچی نمی‌گن؟ نه خیر جانم) سه بار سلام، و حتی سه بار خداحافظ!   زبانم کور شود اگر این‌ها را نشنیده باشم!

حضور کوتاه مدت وبلاگ‌(ها)‌نویس هم به نوبۀ خود باعث انبساط خاطر بنده، مهران رجبی و جمع کثیری از علاقمندان به جانواران پشمالو، گرد و قلمبه و گوگوری مگوری شد. از همینجا مچّکّرم!


پی‌نوشت:
سحرگاه روز جمعه ۱۵ شعبان سال ۲۵۵ هجری، مطابق ۸ مرداد ۲۴۸ شمسی، همگام با طلوع فجر، آخرین امانت الهی حضرت بقیة‌الله الاعظم قائم آل محمد (ع) با طلوع خود بر عالمیان جهان را نورباران کرد.                (نقل از کتاب «گزارش لحظه به لحظه از ولادت امام زمان(عج)»)


پی‌نوشت: مبعث حضرت محمد (صلوات الله علیه) بر همه شما مبارک باد.

نامبرده ،ا 11:15 ا. لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....