صدایت را هنوز میشنوم:
« و نترسیم از مرگ
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در حنجره سرخ گلو میخواند
مرگ گاهی ریحان میچیند
گاه در سایه نشستهست و به ما مینگرد »
حالا طوری هم نیست، مردم معمولا برج عقرب هستند و موقع عکس گرفتن یادشان میافتد باید بخندند چرا که لابد بهتر است! مع الوصف مثل وزغ دوقطبی میخندند تا تصویر خوبی از خود برای نوه نتیجههایشان به یادگار بگذارند! لکن در مورد بنده و فقط به خاطر اینکه کسی هنگام ملاحظه صور مکتوب اینجانب، دچار خوف و احیانا کابوس شبانه نگردد جمله متعارف، برعکس شده است: «لطفا نخندید، میخوام عکس بگیرم!»
یک- از وقتی فهمیدهام اگر نخندم توی عکس بهتر میافتم (نیفتادهام، حواستان به متن باشد)، مثل برج زهرمار* در عکسها ظاهر میشوم.
* برج زهرمار: دومین برج بلند دنیا بعد از برج میلاد است که به زودی احداث و سریعاً به بهره برداری خواهد رسید.
دو- یک ماه است مسؤولیت کاریام سنگین شده است، رییس و معاون بخش رسماً سیاست کاریشان را در حوزه اختیاراتم با من در میان گذاشتند و باهم بحث کردیم. علیرغم اینکه شدیداً محیط کاریام را بنا به دلایل عدیده ای دوست دارم و همکاران و نحوه کار و تبادل اطلاعات و برخوردها و یکدستی کلیه امور و پویایی علمی و بالاخص سمینارهای جنبی در کنار کار باعث شده که کاملا از کار لذت ببرم، اما بیش از حد هم نمیخواهم تمام انرژی خود را صرف شرکت کنم.
چند مدتی است لازم دیدهام به کارهای متفرقه مورد علاقه ام هم برسم. مسلما اگر بعداً کارهای مهمتری پیش آیند، این برنامه های عاریهای را تا حد ممکن کمرنگ خواهم کرد. مثلا گاهی لازم میشود روزمرگیها را رها کرد و چند وقتی به سفر رفت، به گلکاری خانه رسید، در خانه نشست و لم داد و یک فنجان چایی خورد و جدول روزنامه حل کرد. مهم های زندگی را باید بشناسم.
کار و فعالیت و دوندگی و تنوع و فراز و فرودها، یک تار موی آرامش و لبخند یک عزیز هم نمیشوند.
.
.
خواهی نخواهی هر روز، کاری پیش می آید که دیر به خانه میرسم. یک روز بسته بندی وسایل فلانی برای اسباب کشی است و باید یک سر بروم، یک روز قرار ملاقات با میهمانان فلان جاست، یک روز نوبت جمع شدن فامیل در پارک است (هر دو هفته یک بار همه فامیل در پارک جمع میشویم و چند ساعتی باهم هستیم)، یک شب ورزش، یک شب جلسات بحث آزاد در دانشگاه، یک روز خرید فلان چیز، یک روز همراهی برای خریدن گوشی موبایل پسردایی! و ...
به ندرت حتی روزهای تعطیلم هم در اختیار خودم است.
بیشتر اینها عذر و بهانه است برای نرسیدنم به کلبه ای که دوست دارم زود به زود چیزکی بنویسم. دلم میخواهد اینجا باشم، اما عزا میگیرم که اگر نیمهشب چند دقیقهای میسر شد و چیزی نوشتم، همه میفهمند که آری نامبرده آمده و برای ما کامنت نگذاشته! جداً این قسمت ماجرا باعث میشود عطای نوشتن را به لقایش بفروشم! و آنقدر فاصله بیفتد که بسیاری از ماجراهای جالب تعریف کردنی، از دست بروند و شامل مرور زمان شوند که یا فکر کنم قبلا همهشان را تعریف کردهام یا اصلا حوصلهام به گفتنشان نکشد!
اصل ماجرا: میتوانم زودتر بنویسم، اینگونه که فقط کامنتهای شما عزیزان را بخوانم و مطلبی بنویسم و خاموش شوم؛ و در موعدی مناسب که فرصتی حاصل میشود همه پستهای نخواندهتان را بخوانم و کامنت بگذارم؟ چطور است؟
سه- سفر را تنها رفتم. چند وقتی بود تصمیم گرفته بودم و نمیخواستم فرصت را هم از دست بدهم. آنجا یک هفته پیش پسرعمویم بودم. خانهای در کنار یک رودخانه کوچک داشت. در حقیقت کنار یک قنات، که دو دریاچه کوچک را به هم وصل میکرد. شبهای زیبایی داشت. رستورانهای کوچک که میز و صندلیشان را بیرون چیده بودند. بچههایی که در محوطه کوچکی که برای آببازی و رقص نور بود خیس میشدند و از ته دل میخندیدند. و چشم انداز زیبایی از کنار این رود و کشتیهایی که گاه به گاه عبور میکردند. صبحها او سر کار بود و من در گشت و گذار. عصرها بعد از کار جایی باهم هماهنگ میکردیم و میآمد و باهم میگشتیم و شب هم قدم زنی کنار همین قنات.
قدیمتر مینازیدم به عاطفه ایرانیان. سر خود را گول میمالیدم که هرچه نداریم «عوضش» مهر و محبت داریم. (بماند که عاطفه ایرانیان اغلب با زیرآبزنی و خیانت و خندههای رودررو و دشنام و توهین های پشت سر همراه است) اما دیدم مفهوم واقعی احترام به حقوق انسانها، فهم، روابط انسانی و خیلی چیزهای دیگر به واقع در کشورهای کفر بیشتر است.
دم میزنم و میبالم به دین و ایمانم. اما بدون استثنا، بدون استثنا، هر که را دیدم زنهای آنجا را با نگاهش دنبال میکرد یک ایرانی بود. راه تشخیص زنان هموطن هم سخت نبود. آرایش غلیظ و لباسهای به زور کمتر! فحش و بد و بیراه میگوییم به ساختار نـ*ـظام و توجیه میکنیم که اینها نشانه عقدههای سرکوب شده است و دلیل و برهان میآوریم، اما چرا نمیبینیم: تا کنون حکومت باعث فلاکت تو بود اما حالا که دیگر ابزار دست خودت است، خودت را ضایع میکنی و انگشت نما؟
بین ما و آنها
در ظاهر آنها مسلمانترند
در باطن هیچکدام!
چهار- خدا ذلیل کند این مرد بیشعور را، که افتضاحاتش به این زودیها که سهل است، تا دهها سال دیگر هم جمع نمیشود.
هروقت یادش میافتم لعنتش میکنم، این باعث شرم و خجالت مملکتم را.


