بـوی بـاران، بـوی سـبـــزه، بـوی خـاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
بــرگ هـای سبــز بـیــد
عطـر نرگـس، رقـص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوتـرهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمهها و دشتها
خوش به حال دانـه هـا و سبـزه ها
خوش به حال غنچـه هـای نیمـه باز
خوش به حال دختر میخک - که میخندد به ناز -
خوش به حال جـام لبـریـز از شــراب
خوش به حال آفتابای دل مـن، گـرچـه در این روزگـار
جامه رنـگـین نمـیپوشی به کـام
بـاده رنـگـیـن نـمـیبیـنـی به جـام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت، از آن می که میباید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگـر کامی نگیریـم از بهارگر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگفریدون مشیری

حوّل حالنا إلی أحسن الحال
تینگ) وقت عمل که میرسد، همه جا میزنند. ما هم بیخیال بقیه شدیم و غروب بعد از کار در یک حرکت انتحاری شش نفری رفتیم پینگ پنگ. سه چهار ساعتی در آن زیر زمین خاک گرفته خانۀ حامد بازی کردیم. مهم نبود کداممان بازیاش خوب است، این جور مواقع، بازی بیشتر به خنده و سرگرمی میگذرد. مضافاً اینکه مفصلهای زنگ زدهمان هم بعد از مدتی روغنکاری شدند. حامد (نزدیکترین دوست این ماههای اخیرم) از آن آدمهای دوست داشتنی ِ صمیمی است. اگرچه شدیداً خوشتیپ و خوشچهره است و قیافه منحصر به فرد فتوژنیک دارد، اما بسیار مذهبی است!
مارن) نمایش «ملاقات بانوی سالخورده» در تئاتر شهر، یک اثر بینظیر از حمید سمندریان است. سه ساعت تمام لذت بردم از آنچه دیدم. لذت زایدالوصف. حیف که آخرین اجرایش تمام شد و گرنه حداقل یک بار دیگر هم میدیدمش. تصمیم گرفتم از این به بعد اگر فرصت کردم بیشتر به تئاتر بروم. بعد از اجرا کمی پیش پیام دهکردی (بازیگر نقش ابوالقاسم سریال شهریار و بازیگردان آن) بودم. مرد نازنینیست. بهش گفتم: « یه توت منی* تو اجرا کم داشتیدها.» گفت: « آره واقعا، اگه جا داشت میگفتم!»
[لینک عکسها]
* توت منی: بگیر منو ؛ اصطلاحی ترکی که ابوالقاسم خطاب به شهریار به کار میبرد.
سارت) خوشم میآید ده روز مانده به هر نوع انتخاباتی که فرا میرسد، مردم ایران غیور و دلیر و رشید و قهرمان میشوند. دو روز بعدش ناگهان تبدیل میشوند به همان - بلانسبت- گوسفندانی که سابق بودند. نمایندگانِ مثلاً منتخب هم نه تنها همانهایی را که با رأی آنها پا به خانه ملت (!) گذاشتهاند نمیشناسند بلکه دیگر خدا را هم بنده نیستند.
معالوصف چیزهایی از این آدمها و حامیان و تفکر حاکم بر حزبهایشان میخوانم و میبینم که فشارم میرود روی پنجاه. وقتی کمپلت، بی کم و کاست یک لیست سی نفرۀ پیاِف را میچپانند توی مجلس، به گمانم سال بعد باید سال انزجار ملّی باشد!
تا از این بند خارج نشدهام بیفزایم که تنها آدم حاضر در جلسات هیأت دولت که شعور، فهم، منزلت و سواد جایگاهش را دارد، آقای دکتر مظاهری است.
فوبه) در امتداد بزرگراه مدرس و مشرف به آن، جای دنج دیگری پیدا کردهام. از کوچه پس کوچهها که رد میشوم، انتهای کوچهای بن بست و سپس چند قدم به چپ، محوطهایست پشت ساختمانها. گاهی دلم هوایی میشود و در هر وضعیتی که باشم، کار و هرآنچه در دست دارم رها میکنم و میروم روی لبه دیوارهای بلند مینشینم و با صدای نخراشیده میزنم زیر آواز!
مخصوصا در این شبهای اخیر که هوا بهاری هم شده است حسش بیشتر است.
بوخا) دلایل رد صلاحیت خواجه حافظ شیرازی اعلام شد: [! hafez dalayel] 
ژورگ) دو هفته پیش، فـارغ التحصیلان دانشکـده به رسم هر سال، دوباره در آنجا جمع شدیم. یکی از ورودیهای سال ۴۶ برایمان خاطره تعریف کردند. بعضی از سال بالاییها با بچههای کوچولویشان آمده بودند. دیدن دوستان قدیمی با اولین کلمۀ: « بـَـــــــــــــــــــــــــــه ! »، تداعی تمام خاطرات اردوهای دانشجویی، فعالیتهای اجرایی، انجـمن علمی، شــورای صـنفی، دفتـر فـرهنـگـی، مجله و جلسات و جنبشها و کلاً پلاس شدن در دانشگاه تا دیروقت و کارهای غیر درسی بود. بعد از اتمام مراسم، یک اکیپ پانزده نفری رفتیم شام. فقط محض خنده!
این دیدارها تا یکی دو هفته آدم را شارژ میکند. انرژیک.
تراج) لیست فیلمهای سینمایی نوروز ۸۷ از شبکههای مختلف تلویزیون: [لینک]
+ هر روز ساعت نُه صبح: فیتیلـــــــــــــــــــــــــه ! آخ جـون 
زخفش) قرار بر این میشود که همه بچههای بخش (البته در صورت وجود، به همراه همسرانشان) یکی از شبهای آخر سال، همگی برای شام برویم به رستورانی مجلل! از این کارهای رییس بسیار خوشم میآید. آخر ِ سیاست است! چون اول قرار است به حساب خودمان (به اصطلاح دُنگی) باشد ، اما فردایش منشیمان اطلاع میدهد که مهمان رییس و معاون بودهایم!
معدهمان حداقل سه برابر دیگر هم گنجایش داشت. خیلی نامردید!

پینوشت: دقایقی که به سرعت گذشتند، از این آخرین «نوشته» سال گذشتهام.
یادمان باشد چه دعایی میکنیم.
چون او
مستجابش میکند.
دهمفروردین، دوستی کامنتی گذاشت که با فاصله دقیقاً یکسال، همانجایی خواهد بود که میخواست...
شعر بسیار قوی و فوق العاده زیر از عباس سجادی (متولد ۱۳۴۹) است.
داشتن این ذوق و قریحه را باید به چنین انسانهای طنزپردازی تبریک گفت و از ایشان تشکر کرد که هستند.
پیش نوشت: ربیع ِ اول رسید. مبارک است. چند روز دیگر ربیع دیگری هم میرسد. فعلا این پست را علی الحساب از نامبرده داشته باشید، تا مفصل خدمت برسم.
جشن تولد عبید
مـیرســد دسـت تمـــام شـاعـران
متن دعوت نامــه ای شیـک و گران
نـامــــه از ارشـــاد قـــزویـــن آمــده
مـثــل سـوغاتی که از چیـــن آمده
عدهای دعوت شفـاهی میشوند
شاعران فیالفور راهی میشوند
جشن میلاد عبید است این زمان
پـای مـیکــوبـنــد رنــدان جـهـــان
قلـب شعــر اینک به قـزوین میتپد
عاشقان، این قلب همچین میتپد
اندک اندک جمع مستان میرسند
شـاعـران اهــل کـاشــان میرسند
عـــارفـانـی پختــه و اهـل قـلــم
فیض و قصاب و کلیم و محتشم
شاعــران از شهــر شیــراز آمده
با هــــزاران عشـــوه و نــاز آمده
حافظ از خللـر شـراب آورده است
یک بغل حرف حساب آورده است
بعد از آن نوبت به سعدی میرسد
رنـــد شـیــــرازی بـعــدی مـیرسد
از گـلستـانـش ورق آورده است
گل طبق روی طبق آورده است
قــرة الـعیــن از مـیــــان بـانــوان
میکـنـد بسیـار استقبـالشـان
با مـتـانــت رابـعــه بنـت کـعـب
را نشانَد گوشهای در آن عقب
در کـنــار رابــعــه، پـرویــن، فــروغ
و خلاصه میشود مجلس شلوغ
چند شاعر اهل حال و مَشتِ مَشت
وارد مـجـلــس شــدنـد از راه رشــت
طالب از آمل، ز لاهیجان حزین
آمــــده با وانـــت مـمـــد معیـن
سید اشرف چون نسیمی از شمال
مـیرســد با چنــد کـیســـه پـرتقـال
از ره تبریز هم شمسالشموس
مـیرسد از دور با یـک اتـوبـوس
هـمـره ایشـان جنـــاب مولـــوی
هـدیـــه آورده کــتــاب مـثـنـــوی
زنــگ زد آنـجــا مـوبایـل مـولـوی
گفت: الو، به ! بیدل آقا دهلوی!
گفــت پــروازم اگـــر تأخیــر داشـــت
این امیر خسرو کمی تقصیر داشت
آشپــزش را گفـــت آقـای عبیــــد
جشن میلاد من است و روز عید
میرسد از هند مهمانی عزیز
در غذایـش بیشتـر فلفـل بریز
«بوی جوی مولیان آید همی
یــاد یــار مهــربان آیـد همی»
شــاعـــران تـا از در آمـــد رودکـــی
میکنند احساس طفلی، کودکی
پیـش پایـش قوچ قربانـی کند
این مهم، قصاب کاشانی کند
طبع فردوسی، حماسی میشود
ناگهان شعرش سیاسی میشود
تـنـد بـــرمــیخیــزد از روی زمـیــن
رودکـــی گــوید ابـوالقاسـم بشیـن
هرکسی هرجای مجلس هر طرف
مـیکند خـود مشکلـش را برطـرف
وحشی و اهلی کمی قاطی شدند
بعــد هـم مشغـــول الـواطـی شدند
ایــرج آنجــا سرفرازی میکند
با جوانی، حکم بازی میکند
تا نـگه عـارف به ایرج میکند
گوشه ابروی خود کج میکند
مـینهــد پـا پیـش، آقـای وصـــال:
جان من این دفعه را هم بیخیال
شاطر عباس است و نان شیرمال
شیـرمالـش هســـت در حـد کمال
شیـرمـال او عجــب پــف مـــیکند
میرسد هـرکس تعــارف مــیکند
یک طرف سعدی و عرفی و سروش
خــواجوی کرمان و بانگ نوش نوش
آن طــــرف شـور نظـامی را ببین
جـام گـــــردانـی جــامی را ببین
لنگ بر دست و پاتیل و یک کتی
مـیرسد آن شـــاعر اخسیکتی
میکشد خیــام سویـی عربده
گویدش عطار: همشهری بَده !
بابا طاهر آن طرف چیز میکند
بــِبــِخشیـد استـریپتیز میکند
میرسند از راه جمعی محتسب
میشـود اوضـاع مجلـس منقلب
انـوری هـمــراه بـا ابـن یـمیــن
میخزد پشت دقیقی و حزین
فتحعلـــی خـان صبـــا گــویـد چنیـن
پیش میآد این مسایل هول نشین
این قـضیـه زود سَمبَـل میشود
یک تراول میدهیم حل میشود
شــاهِ عـرفـان نـعـمـت الله ولـی
محتسب را گفت با صوت جلی
گویمت یک نکته آن را گوش کن
ور خطـا گفتـم مـرا خاموش کن:
پشــت بــر ایــن حـلقـــه رنـدان مکن
«هرچه خواهی کن و لیکن آن مکن»
یا محمد نفسی سوخته در دل داریم
آتشی سرخ و بر افروخته در دل داریم
یا محمـد شـرر آلـودۀ عـصیـان مـاییم
تشنهتر خشکتر از ریگ بیابان ماییم
یـا محمـد همـه جز پوچـی تکرار نبود
چهارده قـرن علـم بـود و علمدار نبود
...
چه گذشت بر ائمه معصوم در این محرم و صفر،
چه کشیدند.
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار
رحلت رسول اکرم، حضرت محمد (ص) را خدمت همه مسلمین تسلیت عرض میکنم.
فرا رسیدن ایام شهادت امام مظلوم، امام حسن (ع) و امام رضا (ع) تسلیت باد.
i _ چند روز پیش تولد یکی از دوستان هم دانشکدهای بود که سه سالی از من بزرگتر است. سالها همدیگر را ندیده بودیم. شمارهاش را از دوست مشترکی گرفتم که بهش اس-ام بزنم. در زیر شرح ماوقع را ملاحظه خواهید کرد. فقط یک توضیح کوتاه اینکه این دوستم اکثر بچهها را در اردوهای دانشجویی، قلیانی (به قول خودش معتاد) میکرد، بدون استثناء!
پنج، شش باری باهم سفرهای دوری رفته بودیم و نتوانسته بود مرا معتاد کند. تا جایی که یک بار برگشت گفت: شده من وقتی خوابی قلیون بذارم دم دهنت ازت عکس بگیرم واسه خونوادهت پست کنم، این کارو میکنم!
> Salam piremard, tavallodet mobarak! sham'ha ro foot kardi?
- Salam, shoma?
> yadete hamaro mo'tad kardi gheyre man. fahmidi kiam?
- Na. esmetoon lotfan.
> baba kheili bimarefati, ey roozegar. man tavallodetam yadame, to esmam ro ham faramoosh kardi? che lafze ghalam ham sohbat mikone bache! esmetoon lotfan !!! man Ali am.
- mamnoon az hafezeye ghavitoon. beheshoon migam. man khanoomeshoon hastam.
> 
دیگه بعدش تماس نگرفتم ببینم شب چه اتفاقاتی افتاده ! 
ii _ حامد یک سؤال خیلی ابتدایی میپرسد. خانوم ن. شروع به جواب دادن میکند ولی بالاخره خندهاش میگیرد. بهش میگویم: «نخندید. بچه عقده ای میشه.» «شما خودتونم که دارید میخندید.» «من قیافهم همیشه اینجوریه!» «خوب بچه همیشه عقدهای میشه پس!» حرفش به مذاقمان خوش میآید. دست نوازش به سر حامد میکشم.
iii _ این [لینک] فال شغل است. اینکه متولدین چه ماهی بهتر است چه کاری انجام دهند. جالب بود. بی کم و کاست همانطور که به دستم رسیده اینجا هم گذاردم.
iv _ اتفاقا بنده هم چند باری به عمد یا حتی ناخودآگاه، عکس العمل ها را دیدم!
یکی، دو تا، سه تایش را هم اغماض کردم، اما گویا اصلا ردخور نداشتند! حتی شده محض دلخوشی، یکی ! به قول معروف حتی دریغ از یـــِـیدونه!
v _ گاهی چیزهای مختلفی به ذهنم میرسد و برای اینکه یادم نرود، کاغذ کوچکی به همراه دارم که همانجا یکی دو کلمه کلیدیاش را یادداشت میکنم. تجربه ثابت کرده اگر ننویسم بعداً حتما فراموش خواهم کرد. حالا اینها از موضوعات و ایدههایی که باید بهشان در فرصت مناسبی فکر کنم گرفته، تا چیزهای سادهتری مثل فلان چیزها را بخرم، معنی فلان کلمه را در دهخدا نگاه کنم، آن مورد را در کلبه ام بنویسم، فلان چیز را در اینترنت جستجو کنم، کفشم را واکس بزنم، زنگ بزنم به محسن بگویم اگر از کارش ناراضی است فعلاً شرایطش را دارم که کار خوبی برایش مهیا کنم، مبلغ ADSL را پرداخت کنم، سوپرمارکت را پر کنم (بچههای شرکت به کشوی من میگویند سوپر مارکت!)، لیست کتابهایی که باید بخرم و غیره.
دیروز توی اتوبوس (و به طور ایستاده و چپیده) داشتم کتابی راجع به لئوناردو داوینچی میخواندم. به یکی از جملاتش که رسیدم ناگهان چیزی به ذهنم رسید. کتاب را بستم. باورم نمیشد اما مهمترین دلیل یکی از تزهای قدیمیام که قبلاً فقط بر پایه مشاهدات و احساس درونی و شاخکهایم(!) بود را یافتم. خیلی مرتبط با آنچه خواندم نبود، فقط جرقهای بود آن هم به علت چپ دست بودن لئوناردو. من بر این باورم که با تقریب خوبی اگر کسی چپ دست باشد، میتوان روی خوشخط بودن او هم حساب کرد. یعنی اینطور بگویم به طور میانگین خوشخط بودن، بین چپ دستها خیلی بیشتر از افراد راست دست است. اگر دنبال کسی هستید که جملهای روی کاغذی یا صفحه اول کتابی که میخواهید به عنوان هدیه بدهید چیزی بنویسد، خیلی راحت میتوانید از جمع حاضر بپرسید: «ببخشید، اینجا کسی هست چپ دست باشه؟»
چقدر لذت بردم از این کشف. احتمالاً شیرینی بدهم.
(یاد علی افتادم. دوست قدیمیام که ماه پیش بیمقدمه اس-ام زد و گفت: اگه الان اینجا بودی یکی از اون جعبه شیرینیهایی که میخریدی و هیچوقت نمیگفتی واسه چیه، میخریدم! گفتم: خوب حالا چی شده مگه؟ نوشت: نه دیگه! )
دلیل این تزم را اگر یادم ماند، بعداً میگویم به این خاطر که شما هم دور و برتان را نگاه کنید و اول ببینید آیا واقعاً این موردی که تا به حال توجهتان را جلب نکرده بود، اینطور هست یا نه. دنبال مثال نقض نباشید چون من حالت غالب را گفتم، نه حکم کلی.
vi _ شبها معمولاً وضعیت آرامش بخشی دارم. پنجره را به اندازه یک انگشت باز میگذارم تا فقط کنارههای پرده را آرام برقصاند، روی تختم دراز میکشم، موبایل را خاموش میکنم و تلویزیون 5.5 اینچی روی میز کنار دستم را روشن میکنم تا صدایش را بشنوم و هر از گاهی صحنههای گل زدنش را ببینم، کتاب ِ شب را از صفحهای که برگه کوچکی لایش گذاشتهام باز میکنم و چند صفحه نخوانده، چشمانم سنگین میشوند. دستم را دراز میکنم چراغ را خاموش کنم. تا صبح یکسره میخوابم. دو ماه است بی وقفه هر شب خواب میبینم.
پینوشت:
با شـور و شـعـف وارد کـالـج شـدهای دلباختۀ طی مدارج شدهای
افسوس پس از آنهمه زحمت، امروز از حیـّز انتفاع خارج شدهای
خلیل جوادی


