تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


چشم بلبلی !


۱.
ارنست همینگوی، فیزیکدان ِ پاک طینت اهل کره جنوبی در مقاله ای با عنوان «خونی که در رگ ماست، حق مسلم ماست» به بررسی تنوع رنگی در کیک‌های مختلف پرداخته و اثرات لوبیای قرمز بر رشد معکوس را کلاً توصیف کرده است. او همچنین رونوشت مقاله محرمانه خود را برای افراد ذیل فرستاده است:

- نامبردة السجایا
- جبران خلیل جبران
- دیه گو آرماندو مارادونا
- محمد البرادرش
- مادام کوری (نمی‌بینی؟)
- برادر: جاسم
- مرحوم گالیله
- علی دایی
- دایی ِ علی
- نوار غزه
- کرانه باختری رود اردن
- واتسون
- یوری گاگارین
- لودویک ون بتهوون
- استیون جرارد
- محمد علی کـُـلّی
- رودابه
- هولدن کالفیلد !
- سر آرتور کونان دویل
- ولدمورت
- کاظم صبحانه لو
- اقدس خانوم


۲. بالاخره ولنتایم (!) به وقوع پیوست و عقشولانه‌های من چون بادبادکی آرام و سر به زیر در دریای موج بیکران نگاه زلالت به حرکت در آمد و در چشمان اسرار آلودت فرو رفت.
تمام عشق قلمبۀ خود را به همین سادگی چونان کنسرو قلب، هزاران بار به تو تقدیم می‌کنم. فقط لطفا بگیر و از جلو چشمانم محو شو و به درک پیوند. به درکوتِ اعلا !


۳. به عمل کار بر آید به «سخنرانی» نیست !


۴. اصولا وقتی یک چیزی را بدون زحمت و خیلی صاف بهم می‌گویند، در عرض سه سوت یادم می‌رود. (یا شاید هم در تعداد سوت‌های کمتر. بستگی به سوت‌زن‌اش دارد) هزار ساعت با خودم فکر می‌کنم این باباهه اسمش چی بود آخه؟ الان گفتا!
اما کافیست یه کـَمکی دوگوله‌ات اکتیو باشد تا وقتی برای بار اول با کسی در محیط کار روبرو می‌شوی و برخوردت کمتر از بیست ثانیه طول می‌کشد و همه مدت هم چشم در چشم بوده‌اید، بفهمی طرف متأهل است و حداکثر سه سال از ازدواجش می‌گذرد. خانه‌شان طبقه دوم است و ساختمانشان آسانسور دارد. آخر هفته برای عروسی دوست نزدیکش باید به شهری در نزدیکی تهران سفر کند. هزینه موبایلش معمولاً کم است. خورش قیمه را بیش از قورمه سبزی دوست دارد. دیشب خانه مادر خودش یا مادر خانمش بوده‌اند. آشپزخانه‌شان اُپن است. کمی عصبی و کم حوصله است ولی سعی می‌کند خودش را خونسرد نشان دهد. یک تنیس باز ماهر، چپ دست و در عین حال علاقمند به شخصیت ولادیمیر پوتین است. متولد شهریور و با تقریب خوبی در دهه سوم آن است. کم خون است و بزرگترین سرگرمی‌اش این است که انگشت کثیفش را روی شیشه عینک کسی که عینکش را وقت خواب بالای سرش می‌گذارد بکشد. برادرش را در کودکی به دلیل سانحه رانندگی از دست داده و خواهر بزرگترش پریروز توی خیابان یک طرفه‌ای لیز خورده است!
باور کنید همه این‌ها ممکن است. تازه به مقدار معتنابهی هم تخفیف دادم.


۵. این لینک رو ببینید. باور نکردنیه. فقط نه ماهشه. توجه کنید که باباش هیچی به زبون نمی‌آره ها. [Link]


۶.  توجه شما را به مقادیری از سخنان چون در و گوهر همکاران خود جلب می کنم:

- بچه ها امروز صبح تو خیابون پرویز پرستویی رو دیدم. یه «ته ریش ِ بلند» گذاشته بود.
- جاتون خالی، دیشب شام سبزی پلو با برنج داشتیم!
- قدّ شما سن نمی‌ده به این چیزا !
- فلانی یه پیانو خریده     - از فروشنده سی دی نصبشم گرفت؟
...



۷. خدا شخصیت بزرگوار سید حسن خمینی را حفظ کند. عجیب مرد بزرگی است که فرزند خلف پدر دوست داشتنی‌اش احمد آقا، و جدش امام عزیز است. خدایا معاندان این بزرگان را خوار و ذلیل کن.
و خدا طول عمر بدهد به مرجع عالیقدر، آیت الله صانعی. تنها کسی که این اواخر با صراحت از اندیشه‌های امام (ره) دفاع کردند آن هم در زمانی که همه ترس حرف زدن دارند و فقط موعد منافع سیاسی و قدرت که می‌شود بلبل می‌شوند.
خدا عاقبتمان را به خیر کند.



پیر ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت

پی‌نوشت:
              مُــردیــم در ایــن زمــانـــه از دلـتــنـگــی     اوضاع زمانه هم شده خرچنگی
              خشک است و عبوس هرکه بینم یا رب     قـدری برســان تهـاجـم فرهنگی    
                                                                                                         عمران صلاحی

نامبرده ،ا 23:45 ا. لینک  | 

هولدن کالفیلد


دروغ چرا، باید صمیمانه اعتراف کنم که - بالنسبه- کمتر رمان خوانده­ام. اینکه از چه چیزی کمتر، برمی‌گردد به چیزی که بیشتر خوانده­ام! در حقیقت به نحوی خواستم تکلیف ارجاعم را معلوم کنم که بعداً گیر ندهید!

به غیر از معروف‌هایش که توی صف گذاشته­ام بخوانم (و این صف اصلاً ترتیب خاصی ندارد و راستش را بخواهید بالکل سر و ته ندارد و فقط روی هم انباشته شده‌است و هر دفعه یکی­شان را به طور دیمی از آن لا بیرون می­کشم و فقط برای دلخوش کردن خودم فکر می‌کنم که حتما کتاب‌های خفن عام‌المعروف را توی صف گذاشته‌ام که بخوانمشان) اگر دوستی، آشنایی، فامیلی، رهگذری، پرنده­ای، چرنده­ای، چیزی، توصیه کند که رمان خاصی بخوانم، آن­وقت است که می‌روم سروقتش و به طریقی بدون نوبت می‌چپانمش توی سبد مطالعه روزانه و گرنه روند خواندن، کمافی­السابق است.
اما یکی از دلایلی که کمتر پیش می­آید رمان بخوانم این است که چند سال پیش که بر این عقیده بودم که حوصله کش و قوس آبکی رمان با یک موضوع ثابت را ندارم، یکهو یکی از دوستان کتابی با اسم «چراغ­ها را من خاموش می­کنم» نوشته زویا پیرزاد دستم داد و گفت این را حتماً بخوان و اتفاقاً روی جلدش نوشته بود برندۀ جایزه فلان! (معمولا کتابی که جایزه خاصی ببرد، زیاد با ارزش از آب در نمی­آید چون همه می­خرند ببینند چیست، بعد تجدید چاپ می­شود، همین باعث اشتیاق و کنجکاوی عده قلیل کتاب­خر می­شود و این سیکل، مرتب تقویت خواهد شد!) علی­ای­حال آن موقع زیاد در بند این جزییات نبودم، مضافاً اینکه کتاب، توصیه شده هم بود. هر چه جلوتر می­رفتم هی به خودم امیدواری می­دادم که نگران نباش حتماً در صفحات بعدی لااقل محض نمونه یک چیز دندان­گیر خواهی دید، بعدش به خودم می­گفتم بابام جان حتماً آن آخرهایش یک چیزهایی نوشته و موضوع، چنان مهیج و غیرمنتظره خواهد شد که خواندش خالی از لطف نیست و همه مابقی را جبران خواهد کرد. چشمتان روز بد نبیند، بعد از مطالعۀ آخرین صفحه کتاب، حالت تهور بهم دست داده بود! یعنی قادر بودم نویسنده و ناشر و جایزه دهنده و معرّف و تایپیست و همه­شان را یک­جا با دستان خودم به لقاءالله برسانم!

این صغرا و کبرا را چیدم که عرض کنم مدتی­ست شدیداً روی آورده­ام به خواندن کتب نثر (در حالی که آن نوع ِ بیشتر متروک واقع نشده است). مع­الوصف خسران قابل ملاحظه­ای متوجه‌ام نشده­است بلکه حتی برعکس! به طوری­که دعا می­کنم وسایل نقلیه عمومی کمی دیرتر به مقصد برسند! مخصوصاً عصرها که ابتدای راهم در خیابان قائم مقام خلوت است، حسابی دمغ می­شوم.

علی کل حال چنان که از شواهد و قرائن امر برمی­آید بعد از خواندن هر کتاب (و حتی در حین آن، وقتی داستان به اوج خودش می­رسد) رفتار و افکار و تکلم بنده نیز کاملاً متأثر می­شود از شخصیت­ها و نوع دید نویسنده و این وضع - بسته به ضریب نفوذ کتاب- تا چند روز پس از آن هم ادامه دارد، تا به مرور فروکش کند.

در ادامه، قسمت­هایی از کتاب «ناطور دشت» نوشتۀ جی.دی.سلینجر را خدمت شما دوستان عزیز و نسبتاً محترم آورده­ام. یکی از کتاب­هایی که از خواندنش فوق­العاده لذت بردم.

«مردم می­گویند که اشخاص مو قرمز خیلی زود عصبانی می­شوند. اما او هیچ­وقت عصبانی نمی­شد و موهایش هم قرمز بود. من به شما خواهم گفت که موهای الی چه جور قرمز بود. موقعی که من شروع به بازی گلف کردم فقط ده سالم بود. یادم هست که یک دفعه مشغول بازی گلف بودم و به دلم برات شده بود که اگر یکهو به عقب برگردم الی را می­بینم. این بود که یکباره رویم را برگرداندم و با کمال تعجب دیدم که الی بیرون حصار روی دوچرخه­اش نشسته است. دور تا دور زمین بازی را حصار کشیده بودند. الی صد و پنجاه متر آن­ورتر پشت سر من ایستاده بود و داشت بازی مرا تماشا می­کرد. بله، موهای الی این جور قرمز بود.»

« بعد فکرم رفت پیش آن جمعیتی که توی یک قبرستان مرا چپاندند توی یک قبر و بعد سنگی روی آن گذاشتند که اسم من رویش حک شده بود. پسر، موقعی که آدم می­میرد این مردم خوب آدم را از چهار طرف محاصره می­کنند. من امیدوارم که وقتی مُردم، یک آدم با فهم و شعور پیدا شود و جنازه مرا توی رودخانه­ای، جایی بیندازد. هرجا که می­خواهد باشد، فقط توی قبرستان، وسط مرده­ها، چالم نکنند. روزهای یکشنبه می­آیند و روی شکم آدم یک دسته گل می­گذارند و از این جور کارهای مسخره.»

« بعد از آنکه کمک کردم آن دختر بچه مؤدب و قشنگ کفش­های اسکیت را به پایش ببندد ازش پرسیدم که آیا میل دارد شیر کاکائویی، چیزی با من بخورد، گفت نه، مرسی. گفت قرار است دوستش را ببیند.  بچه­های کوچک همیشه قرار است دوست­هایشان را ببینند.جداً جالب است.»

نامبرده ،ا 0:15 ا. لینک  | 

0-5 ولت


کمتر شده است، قبول دارم. اما هنوز هم چیزهایی هست. همین جمله را حداقل سی بار ادامه دادم و منصرف شدم ...
هست. به قاعده چندین ورق انباشته از کلمات که هر بار بنگرم و بگویم: که چه؟ چه را بنویسم؟

راستش امروز یک سری به واحد جزء زدم. کلیدش را گم کرده بودم. گم که، بهتر است با شما دیگر روراست باشم. کلیدش را خودم گم گور کرده بودم که دیگر دستم بهش نرسد و بهانه‌ام جور باشد. جوب خیابان ولی عصر همیشۀ خدا پرآب است. مانده‌ام این همه آب از کجا می‌آیند. همین خیابان را بگیری بیایی بالا، به تقاطع‌ها که می‌رسی دیگر اسمش را نمی‌شود جوب گذاشت. گودال بزرگی می‌شود که آب وحشیانه در آن دور می‌زند و متلاطم است! چقدر از پیدا کردن کلمه «متلاطم» احساس آسودگی می‌کنم. تقاطع انقلاب چنگی به دل نمی‌زند. خود میدان ولی‌عصر هم که هیچ. تخت طاووس و عباس آباد هم راضی‌ام نمی‌کند. بالاتر، به میدان ونک که می‌رسد گودال‌ها به نهرهای پهن تبدیل شده‌اند. وسوسه کننده است. اما آدم‌ها زیادند. هرچند رهگذرند و با عجله عبور می‌کنند، اما من که نمی‌توانم جلوی چشم آن همه آدم، دو دقیقه (حساب کردم دو دقیقه بیشتر نمی‌شود) بایستم و همه کارهایم را تند تند و به ترتیب انجام دهم. رفع تکلیف که نمی‌خواهم بکنم. از سر باز کردن که نیست! کلی مقدمه و مؤخره دارد.
پایین‌تر از پارک وی پیدایش کردم. خود خودش بود. یک کوچه فرعی و سر کوچه درست مثل چاه می‌ماند. آنقدر بزرگ بود که تا وسط گذرگاه آمده بود و به زحمت یک ماشین می‌توانست داخل کوچه شود. دیگر جنب نخوردم. مثل بچه‌ای که یک اسباب بازی پشت ویترین ببیند و بگوید الا و بلا من همین را می‌خواهم و هرچه اصرار کنند بابا اون یکی که بهتره، ما که نمی‌گیم نخر.     کلید را از جیبم در آوردم، نگاهش کردم و پرت کردم آن تو. انگار اگر محکم‌تر پرت کنم بیشتر زیر آب می‌رود. همان لحظه که رفت توی آب دیگر ندیدمش. آب هم انگار چیزی بلعیده باشد، بیشتر به خروش آمد. مثل حیوان‌های پشت قفس باغ وحش که اگر به یکی‌شان چیزی بدهی بخورد، بقیه‌شان هم سریع خودشان را می‌رسانند که باز هم بده! شاید هم من دلم می‌خواست اینطور حس کنم. افتاد.  نمی‌دانم چون چگالی‌اش بیشتر از آب بود، رفت و در قعر چاله همانجا ماند یا آب آن را با خود برد. اصلا به من چه. من محو تماشای برگی بودم که یک گوشه گیر افتاده بود و مدام دور خود می‌چرخید. چوبی چیزی هم پیدا نمی‌کردم که یک مقدار هلش دهم تا از مهلکه در بیاید و راه بیفتد برود سمت تقاطع انقلاب.  همانطور مدام دور خود می‌چرخید.
جونت بالا بیاد، یک کلید گم کردن داری تعریف می‌کنی‌ها !

بله می‌گفتم. بدون کلید رفتم سمت واحد جزء. معمولا طبقه‌ها را نمی‌شمرم، همین‌جور از پله‌ها شروع می‌کنم پایین رفتن تا به طبقۀ آخر برسم. یعنی آخر ِ پایین. مثل سردخانه می‌ماند. نه که هیچکس نیست، صدا هم توی راهرو می‌پیچد. سعی می‌کردم پاشنه کفش‌هایم را آرام‌تر روی زمین بگذارم و با طمأنینه راه بروم که صدای کفشم شنیده نشود اما هرچه بیشتر مته به خشخاش می‌گذاشتم کمتر نتیجه می‌گرفتم. آخر سر هم تا رسیدم آنجا، در را باز کرد. فکر کنم منتظر ایستاده بود و قدم‌هایم را می‌شمرد که تا آخرین گام را گذاشتم و ایستادم، در باز شد. از صبح تا شب هم که کاری ندارند. نمی‌دانم چرا حوصله‌شان سر نمی‌رود. دربان.   آن هم دو نفر و بدتر اینکه باید داخل بنشینند و در را از پشت ببندند و اگر کسی آمد (سال تا سال کسی نمی‌آید) اول از لای دریچه شناسایی‌اش کنند. انگار خودشان زندانی‌اند و بقیه آزاد!   آخرش هم نفهمیدم چطور مرا می‌شناخت که هیچ‌وقت نشد از لای دریچه اول نگاهم کند، بی‌مقدمه برایم در را باز می‌کرد و مثل همیشه اولین جمله‌اش را اینطور شروع می‌کرد: «بزنم به تخته این دفه حالتون بهتره. آب رفته زیر پوستتون. سلام آقا.» دربان ِ دیگر هم اولش را با سر تایید می‌کرد و به سلامش که می‌رسید، باهم می‌گفتند.
راست می‌گفت این دفعه حالم بهتر بود. حالم که نه، گنجایش را بیشتر کرده بودم. حال همان بود بل بدتر اما درنهایت بهتر می‌نمود.     بالاخره وقتش رسید. سعی کردم خوشحالی‌ام را مخفی کنم و هول نشوم. کف دو دستم را نشان دادم، شانه‌هایم را بالا انداختم و با لحن فاتحانه‌ای گفتم: «من دیگر کلید ندارم.»   بعدش به تناوب توی چشم‌هایشان نگاه می‌کردم ببینم کدامیک زودتر چیزی می‌گوید.
ولی انگار نه انگار. «شنیدید چی گفتم؟»
- آقا، از هفته پیش تمام درهای ته سالن دیگه بازه. دیدیم جز شما و یکی دو نفر دیگه هیشکی نمی‌آد. گفتیم بیان همه شونو باز کنن و برن. نگاه کنید، اون ...

چرت می‌گفت. دلم می‌خواست چرت بگوید. راه افتادم ته سالن. اینکه شبیه سردخانه است، زیاد هم بی‌راه نگفتم. هوا سرد بود.   آن ها همانطور نشستند. بعید می‌دانم این همه سال یک بار هم تا آخر سالن آمده باشند. توی یک کلمه می‌شد خلاصه‌شان کرد: تن‌پرور !

راست می‌گفت. در باز بود. دستگیره را که چرخاندم راحت باز شد. این بار بدون برنامه آمده بودم چون اصلا فکرش را هم نمی‌کردم بروم تو.   به اولین چیزی که نگاهم افتاد یک «دو» بود. رفتم «سه» اش کردم. می‌دانستم بزرگترین تغییری‌ست که می‌شود اعمال کرد. قبلاً هم وسوسه شده بودم، اما هر بار تغییرات کوچکی می‌دادم. یک بار توی جعبه سرمه‌ای، رنگ سیاه ریخته بودم. یک بار هم «چرا» را برداشته بودم و به جایش «منفی ِ قدر» گذاشته بودم. یادم می‌آید آن اوایل جعبه لجن را خالی کردم و تویش «کبود» گذاشتم. خلاصه هربار یک گوشه را انگولک می‌کردم. اما هیچ وقت جرأت نمی‌کردم به عدد دست بزنم.  برگشتم در را محکم بستم. لولای فلزی بدجوری جیغ کشید. گوشم را به شانه‌ام چسباندم.
وقتی به در دوم رسیدم اثری از دربان‌ها نبود. تعجب نکردم. دو بودند.   چه می‌گویم اصلا دری در کار نبود. از پله‌ها که بالا رفتم همه جا بسته بود. دیوار بود. هر چهار طرف. یک لحظه احساس کردم که برای همیشه اینجا ماندنی شده‌ام.
گوشه‌ای گیر افتادم و شروع کردم به دور خودم چرخیدن.

نامبرده ،ا 23:0 ا. لینک  | 

هوگو چاوست!

هوگو چاوز آهنگساز معروف و گمنام قرن ۱۴ و ۱۶ در کتاب «خوب بودن بهتر از بد بودن است» می‌نویسد:

«بنزین و مسایل مربوط به آن که آی بگیر، آی ببند، آهای برو بالا بیا پایین، آماده باش، وای اینور، ای وای اون چیه، صبر کن، حالا حرکت کن، همه تو صف، کارت بگیر، رمز، اسکن صورت، عملیات فوق سرّی، خبر، تکذیب، تریبون، تشویق، اعتراض و قس علی هذا همگی باعث می‌شوند که تغییرات فوق العاده خیره کننده‌ای در روانی ترافیک خیابان‌ها و شهرهای پاک و خلوتی ِ وسایل چپیده شدۀ گره خورده به وجود آید و بهتر شدن توی سرتان بخورد لااقل وضعیت در همان حد مزخرف قبلی باقی می‌ماند!   و البته خوب است که سرمان به همین ها گرم باشد تا بحث بر سر زمان عمدۀ بی‌ارزش عمر که بیهودۀ محض تلف می‌شود، بیهوده‌تر تلف شود و نفهمیم هزاران قضیه بزرگ دیگر مثل فاجعه افتضاح و سرسام آور قیمت مسکن و فاجعۀ سهم ۱۱٪ دریای خزر و باج و فروختن مملکت (که چند صد هزار انسان برای از دست ندادن حتی یک وجبش کشته شده‌اند) چه شد و فحش بدهیم به پادشاهان دست‌نشانده و خودفروخته و زورگوی قبلی که کشور پهناور فلان زمانمان را فروختند و الان یک گربه کوچولو از آن مانده، عجب آدمهای بدی!
اصولا فحش دادن به هرچه قبلی است، باعث بزرگ شدن ما می‌شود، حتی اگر مغز و جثه‌مان به اندازه یک بادام زمینی باشد. مهم این است که هیچ نقطه کوچکی هم نماند که ما انگشت تف‌مالی شده‌مان را به آن نزده باشیم!
»

وی در مقدمه جلد دوم کتابی با عنوان « پفیوزها به بهشت نمی‌روند» ادامه می‌دهد:
«ساختن، همیشه خیلی زمان‌بر است و دقت و زحمت و فهم نیاز دارد؛ اما فرو ریختن کار چند لحظه است. بدون زمان، بدون فهم و بدون شعور!  »

چاوز ِ شیطون یک بار در ملأ عام وقتی حواسش نبود که میکروفن روشن است گفته بود:«خاک عالم بر سرتان که زیمبابوه را انگشت‌نما می‌کنید و فکر می‌کنید خیلی خنده‌دار هستند![LINK] وقتی یک پفیوز جغله مدیرعامل خودروسازی کل هستی شود، باید در ِ همه چی را گل گرفت.» وی که بعدا فهمید صدایش دارد پخش می‌شود مؤدبانه تر ادامه داد: «نگذارید دهانم باز شود که اگر آنچه می‌دانم بگویم، همه‌تان قادر خواهید بود به بیست و هفت زبان زنده دنیا درباره خواهر و مادر گروهی از موجودات کنفرانس دهید. و لهذا آه باران، کشک، هوا چقدر سرد است، چکمه!، وای برف، زرشک، بارسلونا، لوکا بوناچیچ، ازدواج موقت، وام مسکن و غیره و علی الخصوص همان غیره!  بنابراین آفرین گوگولی مگولی های عزیز، از امروز

یه قل

دو قل

نامبرده ،ا 12:15 ا. لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....