تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


تاسوعای حسینی است.
نشد.
باز هم به حال دل خودم اشک ریختم.
دل غبار گرفته.

شب عاشورای امسال، شب ِ ...
عجیب بود. آرام. پر از حرف. پر از دیدن. پر از لمس بی‌ریایی ِ عشق. پر از حرارتِ سرما. یک خانۀ صفای بی‌سؤال، که از عصر تاسوعا تا صبح عاشورا در یک حیاط نُقلی که تو را به تمام خاطرات خوبی‌ها می‌برد، ایستاده بیدار بمانی.
از آن شب‌هایی که برای همیشه در ذهنت نقش می‌بندد. از آن صیقل‌های ظریف انحناهای باریک زندگی.

شام غریبان اما
«خود» ی در میان نبود.
حال خوبی نداشتم.
این بار
شکست.

نماز شام غریبان چو گریه آغازم      به مـویـه‌هـای غـریبانـه قـصـه پـردازم
به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار      که از جهان ره و رسم سفر بر اندازم


نامبرده ،ا 22:0 ا. لینک 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است / باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم استگویا طلوع می کند از مغرب آفتاب/ کآشوب در تمامی ذرات عالم استدر بارگاه قدس که جای ملال نیست/سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
                                                                                                                        
          بشوی اوراق اگر هم‌درس مایی         که علـم عشـق در دفتـر نباشـد            
                                                                                                                        



شگفتا که هر چه می‌شنویم و می‌گوییم و می‌بینیم و می‌خوانیم، یا از عشق نشأت گرفته، یا منتهی به آن است.  خنده‌ها و گریه‌ها و نگاه‌ها و حرف‌ها و کتاب‌ها و شعر‌ها و فیلم‌ها و درس و مکتب و کار و هنر و اعداد و ارقام و سیاست و لاطائلات و جنگ و فقر و بیماری و پول و خشم و کوچه و ماشین و تلویزیون و اجسام و معانی و محبت و اصوات و آبشار و فریاد و شادی و درخت و شمع و خون و تولد    و زندگی   و حتی مرگ؛  هرچه در کائنات است. هر یک جلوه ای و رنگی از این واحد.

نور یکی‌ست و این عالم منشور؛    و طیف‌ها به وسعت دستانِ از دو سو باز.
آنچه از منشور برآمده، کثرتِ وحدت است و رنگ رنگ.
و آنچه رو به سوی آن دارد، عین وحدت است و یک‌رنگ.

چه می‌گویم؟ نشسته‌ام و به عادتِ قلم ارج می‌نهم! همه‌شان را باید پاک کنم. فقط آمده بودم «تنها بیت» دیوان حافظ را بنویسم:

یک قصه بیش نیست «غم عشق» و این عجب        کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است

و آن یک قصه
قصۀ حسین است ...


شمع  ِ شب های ظلمت من باش

نامبرده ،ا 18:30 ا. لینک  | 

اول، سلام

{a} بیست روزی می‌شد که لب به اینترنت نزده بودم۱ و عجب وضعیت دلچسبی‌ست! فقط گاهی با خودم فکر می‌کردم نکند بلایی سرم آمده و یا به مرض خاصی (غیر از امراض لاینفک ِ موجود) دچار گشته‌ام که اصلاً هوس وبلاگ نویسی و ایضاً خوانی نمی‌کنم، دوزار!  حتی وسوسه هم نمی‌شوم که یواشکی نیم نگاهی از لای در بیندازم. خاصه در این مدت آنقدر پیشامدهای متنوع و از همه رنگی اتفاق افتاد که نوشتن ِ با آب و تاب ِ هر یک و توصیفاتشان به اندازه یک وبلاگ مفصل کامل حرف می‌طلبد. اما خب من هم کم‌کم دارم حرفه‌ای می‌شوم، مثل همۀ شما.
با وجود اینکه نمی‌خواهم شما را داخل خماری پرتاب کنم، اما اگر به هر دلیلی خمار شدید، عجالتاً دست و پا نزنید تا زنگ بزنم ۱۱۰ نفر بیایند شما را نجات دهند!

۱- اصولاً لب به چیزی نزدن کار خوبی است مگر اینکه خلافش ثابت شود. بی‌تربیت هم خودتی!


{b} تا پایان آذر یک و نیم ماهی می‌شد که فقط اندکی پس از نماز صبح می‌خوابیدم. شب‌های بلند پاییز، نوای شبانه رادیو پیام، یک فنجان قهوه تلخ و پنجره‌ای که به اندازه دو انگشت باز می‌ماند تا غرق شوم در هوای سرد پاییز.
کتابی و خلوتی و هر از گاه صدای لغزیدن مداد نوک پهن ِ راحتی‌ام بر روی سفیدی کاغذهای انباشته از حروف سربی. مدادم رام شده است!


{c} گفت آن مسأله را نه انیشتن توانست حل کند و نه من.
      و ندانست که نتوانستن ِ او کجا وُ ...


{d} پس از یک سال بالاخره موقعیتی پیش آمد تا سری به محل کار قدیمی‌ام بزنم. توی جاده به یاد همه آن صبح‌های سرد پاییز و زمستان می‌افتم و انتظار سرویس ساعت پنج در هوای تاریکی که هنوز گرگ و میش هم نبود. در آن سوز وحشتناک اگر ده ثانیۀ متوالی تکان نخوری یخ می‌زنی و می‌شکنی! و اگر باد صبح از لابلای ده‌ها لباس درهم‌پیچیده و بسته‌بندی شده‌ات، منفذی به درون پیدا کند کارَت تمام است.
یاد آن کلاس‌ها، یاد شنبه شب‌هایی که مسؤولیت سنگینی به عهده داشتم، یاد بازگشت‌های بی انگیزه و خسته از کار به جایی که کسی منتظرت نیست؛ یاد ایام !
...
همکاران را می‌بینم. همه‌شان همانطور مانده‌اند و هیچ تغییری نکرده‌اند و من یک سال کوچکتر می‌شوم.  هنوز نوشته‌های کج و کوله‌ام روی کِـیس کامپیوتر و میز و دیوارها مانده است. دلم تنگِ فاصله‌ها می‌شود.
چهار ساعت کار را تعطیل می‌کنند، زنگ می‌زنند دوستان دیگر هم بیایند، صندلی‌ها را در سالن گرد می‌چینند و حدود سی، سی و پنج نفر دوره می‌نشینیم. همان متلک‌های همیشگی، همان تیکه انداختن‌ها، اصطلاحات من در آوردی، سر به سر گذاشتن‌ها، خنده‌ها، حرف‌ها، بحث‌ها ... و مرور همه خاطرات شیرین گذشته. خوشحال‌ترین ِ جمع اَم.


{e} صدها کار مختلف باید در مدت زمان کوتاه ِ سفر پنج روزه‌ام انجام می‌دادم. میلی‌متری تنظیم می‌کردم و تمام مدت روز از صبح زود تا دیروقتِ شب در حرکت بودم. تا اینکه در آخرین دقیقه‌ها همه‌شان به طرز غیرمنتظره ای تمام شدند. حساب کردم دیدم در آن پنج روز بیش از دویست کیلومتر پیاده رفته‌ام!
چهار، پنج ساعت مانده به بازگشت، فرصتی پیش آمد و بالاخره نوبت به آن آرامکدۀ روزهای سخت رسید [Link] اما دیگر از آن دخترک کوچک با موهای بلند و لبخند شیرینش خبری نبود و محمد حسین تنها بود. کمی نشستم و برای شهریار حافظ خواندم. بیشتر از کمی.   بعدش هم مثل همیشه، خواندن تابلوهای تازه به دیوار آویخته.
یکی از راهروها به کتابخانه کوچکی منتهی می‌شود:  کتابخانه تخصصی شعر و ادب. یادم است پارسال هم آخرین روز قبل از برگشتنم که رفتم داخل، دختر جوانی نشسته بود. گفت: « اینجا فقط کسی که لیسانس ادبیات و به بالاست می‌تواند عضو شود. شما رشته تان چیست؟»  پاسخ دادم. خندید. با لحن مهربانی که انگار خواسته باشد لطفی بکند پرسید: «به ادبیات علاقه دارید؟ شعر هم تا حالا خوندید؟»   گفتم: «بله. ادبیات خوب است. بعضی وقت‌ها شعر هم می‌خوانم»  دیدم دفتر و دستکش را درآورد و اسم و عکس و مشخصاتم را گرفت و گفت کارتت چند روز بعد حاضر است. آن چند روز  ِ بعد، گذشت و گذشت تا یک سال شد! این بار که دوباره رفتم، با نگاه اول شناخت! تعجبم وقتی بیشتر شد که مرا با نام فامیل صدا زد و گفت: «اِ شما آقای نامبرده هستید که رشته تان هم فلان بود! »    «جانم؟؟؟  باریکلا به این حافظه.»   رفت سر میز و کارت عضویتم را آورد، بعدش هم تند تند توضیح داد که: « فردا جلسه حافظ خوانی داریم، شنبه ها محفل فلان است و فلان روزها جمع چنین است و آن روز ِدیگر، چنان! الان هم هر کتابی می‌خواهید بیاورم.»   این مهمان‌نوازی و نهایت مهربانی‌ها را، بیشتر از هر جای دیگری نزد هم‌زبانان شهریار می‌توان دید.
کتابی به امانت نگرفتم و شاید با آن کارت بعداً هم فرصت نشود کتابی بگیرم اما کارت را به یادگار نگه داشتم: عضو کتابخانه تخصصی شعر و ادب شهریار.
[Shariar tomb - photo album]

اخیراً سریال شهریار به کارگردانی قدرتمند آقای کمال تبریزی هم دارد پخش می‌شود. عالیست و چه خوب که این کار را فرد دیگر انجام نداد. فقط یک کارگردان قدَری چون تبریزی می‌خواهد که بتواند ظرایف و لطایف چنین شخصیت بزرگی را خوب از کار دربیاورد. هنوز اول راه است، چشم دوخته ام ببینم بعضی از آن لحظات خاصی که از «خاصان» شنیده‌ام و خوانده‌ام چه خواهد شد. فکر می‌کنم به غیر از یکی دو صحنه زیبا، بقیه اش را می‌توان به تصویر کشید.
آرامش خاصی دارد. چقدر لطیف بود. چقدر بزرگ بود. چقدر عمیق بود. چقدر سوز در دل داشت این محمدحسین. دوباره مرور می‌کنم شعرهایش را. گاهی دلم می‌خواهد فریاد بزنم از اوج لذتی که هدیه می‌کند.
و چقدر دلم می‌سوزد، چقدر دلم می‌سوزد، چقدر ناراحت می‌شوم برای آن‌هایی که با زبان شعرهایش ناآشنایند و بیش از ۹۰٪ زیبایی مفهوم را از دست می‌دهند. ترجمه هرچقدر هم شیوا باشد، برای اشعار شهریار بالکل نارساست. با چه زبانی می‌شود نحوه بالا و پایین پریدن‌های بچه‌های روستا را آنچنان باشکوه و ملموس به تصویر کشید؟ با چه زبانی می‌شود حیدربابا را دید؟ 
چنین شیفتگانی از این هم اندک!

« دُر افشاند از غزل با من و لیکن/ به جانم آتشی افکند از آن لب»

برای دانلود:
[تیتراژ شروع سریال شهریار - تصویری ]
[تیتراژ پایانی سریال شهریار - تصویری ]
[تیتراژ پایانی سریال شهریار - صـوتـی ]


{f} دیواره انتهایی سالن، یک‌سر شیشه است. یعنی به جای دیوار، از کف تا سقف شیشه است. خیلی دوست دارم دیوارها از جنس شیشه باشند. مثل خانه کمیسر ناوارو! یادتان که می‌آید آن مرد دوست داشتنی در پنت هاوس مجللش.  حالا فکرش را بکن از اول صبح تا آخر روز هم برف ببارد!  دیگر با این وضعیت که نمی‌شود کار کرد. مزه‌اش به این است که لیوان چایی‌ات را برداری بروی کنار پنجره، لیوان را نزدیک بگیری تا روی شیشه بخار درست شود به شکل شعلۀ یک شمع و از آن بالا، گردی ِ چترهایی را ببینی که به سرعت حرکت می‌کنند و هیچ‌وقت به هم نمی‌رسند.
دست و دل هیچ کس به کار نمی‌رود. مرد چینی مثل بز نپخته انگلیسی حرف می‌زند و صدایش همه سالن را گرفته! خانم ن. همه رادیاتورها را روشن کرده و از سرما خودش را چسبانده به کِـیس کامپیوتر! اولین اثر ِ ازدواج رضا (چهار روز است ازدواج کرده) معلوم می‌شود: با ظرف غذا آمده! «دستپخت خودم است!»  جمع منفجر می‌شود.  بیچاره!
یک جای کار ِشاهد گیر کرده و از صبح از پای کامپیوتر تکان نخورده است. خانم پ. منشی طبقه دوم و سوم مثل همیشه مشغول دویدن است. یک آچار فرانسۀ خوش اخلاق!
وضعیت ما خوب است، اما بار اول که گذرم به ساختمان مرکزی افتاد فکر کردم وارد تالار عروسی شده ام آن هم بخش بانوان! چشمانم را گرفته بودم و کورمال کورمال توی راهروها می‌رفتم. اوضاعی بود. چند بار کم مانده بود کلّه معلق شوم و پرت شوم بغل یکی از رهگذران! خدا را شکر، چشم حسود و استکبار کور، شیطان کنف شد و این اتفاق میمون نیفتاد !
ببین از برف حرف به کجا کشید. ماشالاه همه تون هم پایه اید و نزده می‌رقصید. همین دیگه. واستاتید چیو نیگا می‌کنید. بفرمایید جانم. آخرش غذا نمی‌دن. بفرمایید !


باد چتر مرا برده است. اما تو از موهای پر برفم ندانستی، دست های گرمم خبرت کردند!


پی‌نوشت:
این روزها « مملوْ » شده ام؛   سرشار.

                سـحـرگــه رهـــروی در سـرزمـیـنــی       همی گفت این معما با قرینی
                که ای صوفی شراب آنگه شود صاف       کـه در شیـشـه برآرد اربـعینی         حافظ

نامبرده ،ا 20:20 ا. لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....