تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


۱- به روایت مادر، بیست و هفتم رمضان به دنیا آمده ام، گرچه احتمال ِ قدر دارد، اما آن تاریخ دیگر را دوست‌تر دارم که تازه قدرش را یافته‌ام.


۲- مشکل اینجاست که اول سر می‌بُرند بعد می‌شمرند !


۳- گفت دعای خیری بر من کن. درویش گفت خدایا جانش بستان! گفت از بهر خدای این چه دعاست؟ گفت: این دعای خیر است مر تو را و جمله مسلمانان را.              گلستان سعدی
حرف است دیگر، مالیات که ندارد، هواست. آهای آقا شما هم بگو. نشان شجاعت که سهل است، فقط نفهمیدم ما دانشجویان کِی پلاکارد نوشتیم که ما از همه خفن‌های شجاع متشکریم؟ فکر کنم امر بر من هم مشتبه شده است که نکند واقعا خجالت زده و پیچانده شده و هو شده، آن اجنبی ها بودند نه ما!  آقا جان ایول، مطبوعات و رسانه‌های خارجی و وزیر امور خارجه بی‌تربیت فرانسه رو بی‌خیال، مرام همه تونو عشقه. به افتخار خودمون یه کف مرتب.  کف دوم رو مشتی‌تر بزن ایشالا عروسیت !
مع الوصف اگر کسی دوربینش را بالا بکشد به سرعت و با چهره ای پر از ترس و وحشت سرمان فریاد خواهد زد: ای خاک بر سرتان، می‌دانید چه بر سرتان می‌آید که اینگونه نشسته‌اید به بذل و خنده و هرهر و شوخی و بزچرانی و لنگ روی لنگ انداخته اید؟!


۴- آمدن پاییز با دو چیز اثبات می‌شود. یا با باران است یا با فسنجان!   این یای منطقی است، با XOR اشتباه نشود که در این صورت پاییز نیامده می‌مانَد.


۵- خودم می‌دانم. علاقه به حرکت روی اکسترمم است.


۶- این خرت و پرت‌ها هم برای دانلود:
[ در کوچه سار شب - استاد شجریان ] ، 
[وطن - علیرضا عصار]  ،  [زمونه - احسان خواجه امیری] ، [ساری گلین - حسین علیزاده، ژیوان گاسپاریان]  و یک لیست ِ از هر دری !


۷- خواب‌های کامل و گویا هم آدم را بدجور سرکار می‌گذارند. بالاخص اگر بین فلق و شفق باشند که دیگر تمام است. این هم از سفر با آن وقایع غریبش؛ کوچه هم کوچه های لندن!


۸- مثل همان آدمهایی که در ده دقیقه می‌شود کلّ ِ آن آدم را خواند و تمام کرد. زیاد جالب نیست. تکراری و کسل کننده و ملال آور است. به نوعی یکنواخت!
آهان فهمیدم، مثل همین پُست که خودم نمی‌توانم تحملش کنم، چه برسد به شما.
آنقدر وسیع، که همیشه ناشناخته!


۹- پاییز را تکه تکه نمی‌توانم بگویم. خزان را به یکباره باید سرود.
بماند برای مجالی بهتر، که یا سردتان می‌شود، یا دلتان می‌گیرد یا عشقتان می‌ورزد ! علی‌ایحال در جمیع این حالات پاییز در همه چیز اوج است. بویش، زیبایی‌هایش، شکوه و عمقش، خلوتش، باد، باران، رنگ، شورانگیزی‌اش و خسته بودن و لبریز بودنش. تنهایی‌اش. روزهای کوتاه و غروب های آرام و سوزهای پیاده‌اش در آن خلوتکده‌ها در کنار آن دیوارهای سنگی بلند سرد یا حتی کوچه باغ‌های رنگی. یک سکوت عمیق. یک سکوت لبریز و تمامی نگاه‌ها. و شاید همه بغض ها.
پاییز یک ضریب بسیار بزرگ دارد؛ عجیب این دامنه را بسط می‌دهد.


۱۰- داشتم کتابی بر وزن «لاحول ولا قوة الا بالله» می‌خواندم، دیدم اصلا در این فصل حسش نیست، مضامینش همه دور. بستم و دورتر گذاشتمش که دستم نرسد.


۱۱- این بچه هم وقتی رسماً سرخوش می‌شود همه را می‌گذارد سر کار ! اُسکلیسم در روح این بچه جریان دارد!
[بـبـعی می گه بع بع، دمـــــــبه داری نع نع، پس چرا می گی بع بع] ، [الو آ گای دکتر]


۱۲
- حل است ساقیا قدحی پر شراب کن !


۱۳- چندین سال پیش در تلویزیون یک بازی کامپیوتری جنگی معرفی می‌کرد که ابزار خاصی داشت. علاوه بر عینک سه بعدی که روی چشمت می‌گذاری تا دقیقا خودت را در فضای بازیِ سه بعدی ببینی، روی ستون فقراتت هم دستگاهی می‌پوشیدی که تمامی عوامل محیطی و درد و لذت را توسط ضربه یا اشعه هایی به مهره‌های خاصی منتقل می‌کرد. یعنی دردِ شدید تیر خوردن را (شاید با کمی تخفیف عمدی) درک می‌کردی. خون‌ریزی، پریدن، خسته شدن، ضربه، اصابت اشیاء و غیره.
بدون اینکه عملا چنان محیطی را تجربه کنی، لمس تو از وقایع هیچ تفاوتی با کسی که آنجا بوده ندارد. همان مقدار می‌کاهد که تو را، همان مقدار می‌بینی که او و همان قدر لمس می‌کنی که آن‌ها!
(بازی را برای مثال آوردم، قیاسش در همه ابعاد مع الفارق است و نارسا)


۱۴- مدتی نخواهم بود.


هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست ها پنهان / نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگین / درختان اسکلت های بلور آجین / زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه / غبار آلوده مهر و ماه .............اخوان ثالث


قبل نوشت:
  
         
در شب عید آن پری‌رو بی‌نقاب آمد برون     ماه می‌جستند مردم آفتاب آمد برون

 

نامبرده ،ا 15:0 ا. لینک  | 

شب قدری چنین عزیز و شریف

[این پست در قالب عزا]

دلا بســوز کــه ســوز تـو کـارهــا بکـنــد        دعای نیـم شبـی دفع صد بلا بکند
عـتــاب یـار پـریـچـهـره عـاشقـانـه بکـش       که یک‌کرشمه تلافی صد جفا بکند
ز مـُلـک تـا مـلـکـوتــش حجـاب برگـیرنــد       هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند
طبیب‌عشق‌مسیحادم‌است‌ومشفق‌لیک       چـو درد در تو نبـینـد کـه را دوا بکنـد
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار       که رحـم اگـر نکند مدعـی خدا بکند
ز بخــت خفتــه ملـولـم بـود کــه بیــداری        به وقـت فاتحـۀ صبـح یک دعـا بکند
بسـوخت حافـظ و بویـی به زلـف یار نبرد        مگــر دلالـت ایـن دولتـش صبـا بکند


مجالی برای گفتن ناگفته ها نماند.
گنجینه، ماند برای تمام تنهایی هایم؛ برای تمام  ِمی‌دانم های به قیمت روح؛ برای خستگی‌هایی که مجال التیام نیست؛ برای همۀ آن یکاهایی که دست نخورده بازگشتم و برای همۀ آن صدها سال ِ رفته ام.

امر، قریب است. اگر امروز نبرده‌ست که فردا ببرد        

مقصود از این معامله بازارتیزی نیست، اما می‌مانم تا ببینم، این راه را نهایت صورت کجا توان بست.
 ما رخت خویش بسته مهیّا نشسته ایم


آقایم
چه شود که به چهره زرد من نظری برای خدا کنی
که اگـر کنی همـه درد مـن به یکـی نظاره دوا کنی
...


شهادت مولی الموحدین حضرت علی (ع) را به تمام شیعیان تسلیت عرض می‌کنم.

امشب زمین و آسمان عزادارند


پ.ن. ۱: خدا طول عمر با برکت بدهد به این عالم ربّانی دلسوخته، محقق و اندیشمند، آیت الله فاطمی نیا. خدایا با شهدای کربلا محشورش کن. کسی که مجالس شب قدر این فاضل عاشق را درک نکند، والله موهبت عظیمی از دست داده است.
بنا به شرایط، رمضان‌های زیادی دور از تهران بودم. اما شبهای قدر، سفری طولانی حتی شده برای نیم‌روز میامدم و برمی‌گشتم.     اوضاعی در دل به پا می‌شود برای ... - نیازی که به گفتن ندارد نه؟ - برای هر که هستی باشی. برای همه آنهایی که از جستجوی آرام ِ دلی از هر مغازه ای ناامید شده اند.


پ.ن. ۲: قسم به لفظ جلاله را برای اولین بار است به عمرم در نوشته ای به کار می‌برم.


پ.ن.
۳: شب هفدهم ماه مبارک رمضان، پشت چراغ قرمز، پسرک فالگیر به اصرار فالی از چند برگۀ باقیمانده از یک روز کارش را توی ماشین انداخت. گفتم نمی‌خواهم. گفت پول نمی‌گیرم، برو فردا آمدی چیزی بده. گفتم شاید فردا مسیرم از این راه نباشد. گفت اشکالی ندارد، نمی‌خواهم.     و پسرک دور شد و بوق ماشین‌های پشت چراغ سبز مرا به خود آورد.
چند دقیقه بعد در اتوبان خلوتی ایستادم تا بخوانم:
در نظر بازی ما بی‌خبران حیرانند  ...
فردا هر چه منتظر ماندم، پسرک نیامد.


پ.ن. ۴: قالب، موقتاً چند روزی سیاه است. به حرمت شهادت مولای متقیان علی (ع). به حرمت شهادت معنای شیعه، به حرمت خاموشی فریادهای در چاه، خاموشی نخلستان‌ها. به حرمت مظلومیت یاور رسول‌الله. به حرمت سال‌هایی که خون دل خوردند و صبر کردند و بعد به اشارتی، ندایشان به گوش رسید که : فُزتُ و ربّ الکعبه



پ. ن. : معبودم، قرآن که به سر می‌گذارم، یعنی قرآن در تمامی شؤون زندگی بر من حاکم باشد، اما روسیاه به در خانه ات آمده ام؛    یا اله العاصین       ای خدای گنه‌کاران

نامبرده ،ا 14:0 ا. لینک  | 

اولین شب پاییز با مهر آغاز شد.
زیبا، گرم و صمیمی، بی‌ریا و ساده  و دلنشین.
محفل انس.
جمع عزیزانی پاک و مؤمن که مرا هم به ضیافت خود خواندند، برایم باعث افتخار و خوشحالی شد.

این به نشانه یادبود همه زحمات بانی ِ آن.
و این  برای همه دوستان عزیز.

از بین خیل انبوه واعظان و سخنرانان و بالای منبر روندگان و چه و چه، عده بسیار قلیلی حرفی برای گفتن دارند؛ از این میان نیز تعدادی انگشت شمار، شیوا صحبت می‌کنند تا ظرایف گفتارشان ناشنیده نمانند و اهل علم و معرفت را جذب سخنان خود کنند.   باقی که حسابشان جداست و دنباله رُوان همیشگی و صدها و هزاران سالۀ عام خود را دارند و خواهند داشت.

نقویانروزهای نخست ماه مبارک رمضان، صحبت‌های حاج آقا نقویان از تلویزیون پخش می‌شد. زیبایی کلام او در به کارگیری آیات قرآن و اشعار مولوی و حافظ از یک سو و اصطلاحات و تکه پرانی های امروزی (!) او از سوی دیگر فوق‌العاده است.  گاهی به خودم می‌گویم اگر از مجریان صدا و سیما بود حتما تا حالا چندین بار ممنوع الچهره اش کرده بودند بس که یه جوری حرف می‌زند !
البته ارادت من به ایشان به قبل‌تر برمی‌گردد. سه شب عزیز اعیاد شعبانیه، در هتل مدینه برایمان صحبت کردند ...

یک قسمت از سخنرانیشان در جشن رمضان و دو قسمت آخر صحبت‌هایشان در ماه رمضان را که ضبط شده، برای دانلود می‌گذارم:

[جشن رمضان]
[28 شهریور - قسمت اول] ، [28 شهریور - قسمت دوم]
[29 شهریور - قسمت اول] ، [29 شهریور - قسمت دوم]

چند روز پیش، دوستی یک فایل صوتی از صدای یک وروجک به اسم کیمیا  برایم فرستاد که صدایش به شدت شبیه عسل بانوی ماست !   گاز گرفتنی ِ ملچ مولوچی ترش!
امیدوارم بعد از گوش کردن به صدای این لینک مرا از حملات خود مصون داشته و به جان مانیتور و اسپیکر هم نیفتید. از همین جا خود را از هرگونه قساوت قلب و سنگدلی مبرا می کنم. به من چه می‌خواستین گوش نکنین! مگه من گفتم؟!  

تلفظ هر فعلی که براش مشکله، با یک کلمه عجیباً غریبای می‌دوده (!) جایگزین کرده. به ترکیبات زیر هم توجه کنید:                                                                             
        - بابام منو تا آشمون دوش داره، بابای ناژنینم !
        - توی حموم لیزه لیزه آب داغ می‌لیزه لوم !
        - انجول و موز و انجول و موز و انجول و موز و انجول می‌ده ! (اینجا نوارش گیر می کنه )
        - می‌بوسه شب به خِی می‌ده !                                                              


منو بخل !


پی نوشت :
               ای دلبر ما مباش بی دل بر ما       یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما
               نه دل بـر مـا نه دلبر انـدر بر ما       یـا دل بـر مـا فـرسـت یـا دلـبـر مـا        ابوسعید


نامبرده ،ا 17:30 ا. لینک  | 

آنقدر روشن که تاریک
آنقدر گـرم کـه سـرد
آنقدر شیرین که تلخ
و آنقدر نزدیک که دور


... ترجمانی داشتم
یکی، یکی.
و دوباره دیگری.
و یکی دیگر.
اما این گونه نمی‌شد.
با این یکی ها هیچ‌چیز عوض نمی‌شد.
یعنی این یکی‌ها، از پس ِ چیزی برنمی‌آمدند.
نهایت، برای چند لحظه.
همان یکی‌هایی که برای گوشه کاغذ و مورچه و یک جای کوچک، می‌تواند خانمان سوز باشد.

.
.
.
دخترک کبریت فروش، همۀ کبریت هایش را آتش زد.

پاییز است ...

نامبرده ،ا 13:0 ا. لینک 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....