تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم



تا گوشی را روشن می‌کنم، پیامی می‌آید. " شب میای بریم حرم؟ ... سال پیش این موقع کجا بودیم؟ الان کجاییم؟ بدجور دلم هوایی شده علی. یعنی ممکنه یه بار دیگه..."

هم اتاقی ام.
چند بار پیامش را می‌خوانم. نمی‌دانم چه بگویم.
جواب می‌دهم " شب بیدارت می‌کنم برای سحری. بعدش می‌رویم توی صحن می‌نشینیم تا در باز شود... یادت میاید در آن گرما و روزها که تمامش را سرپا و در رفت و آمد بودیم و بدون خواب و استراحت، چطور با آن چایی و خرما و هر از گاه پنیر و شیر و یکی دو میوه از ظهر مونده دو نفری سحری می‌خوردیم؟ یادت میاد ظهری که خسته میومدیم هتل، بوی غذا پیچیده بود می‌رفتیم نوشابه ها و میوه ها رو می‌گرفتیم، می‌رفتیم اتاق؟ اون کل‌کل کردنت با پسر مو بلنده یادته؟ ایمان و محمد چی؟ رفیقات! از روز دوم تو رو بی خیال شدن، یعنی از سرت بازشون کردی، اومدن سراغ من!  شب آخر تو روضه جا گرفتی واسه‌م. دو نفری چپیدیم تو چهل سانت جا! یادته تو اتاق خوابیده بودی من هرچی در زدم باز نکردی، منم که دو روز بود نخوابیده بودم، همه مفصل‌هام داشتن باز می‌شدن می‌خواستم همونجا با لباس احرام تو راهرو ولو شم ..........."

چیزهایی برایش می‌نویسم.
شب دوم شعبان سال گذشته، وارد مدینه شدیم.
خیلی وقت‌است هر نوع گذشته‌ای را کنار گذاشته‌ام، اما او هوایی شده و مرا هم برده به آن روزها.


تقریبا از هر کسی که از حج برگشته یک جمله ثابت شنیده ام. یک خواستۀ عام!
نمی‌دانم چرا، اما تا حالا هیچ وقت دلم آن آرزو را نخواسته است. حتی رویم نمی‌شود این را به کسی بگویم می‌ترسم غیر عادی نگاهم کنند! قبول دارم. عیب از من است. ولی چه کنم دیگر به دلم که نمی‌توانم دروغ بگویم. نمی‌خواهد، زور که نیست!
مهم نیست. چون برای دیگران وقایع طور دیگری گذشته است. دو هفته ای رفته اند و عبادت و نماز و دعا و قرآن و خرید و خرید و خرید و نماز و غذا و هتل و گریه و گنبد و بقیع و کعبه و مقام ابراهیم و صفا ! دلشان شکسته است. رفته اند با خدای خودشان راز و نیاز کرده اند. دعا کرده اند. ذکر گفته اند. سر به خاک گذاشته اند. پاک شده اند. یک سری اعمال و کارهای دیگری هم کرده اند که من بلد نیستم و نمی‌دانم. خلوتشان موج صفا بوده است. حاجی شده اند. خوب شده اند. عطششان بیشتر شده است. خوشا به حالشان.
غبطه خوردنی اند.
.
.
.

امروز داشتم از جایی برمی‌گشتم که خدا مرا کشاند و به مقصد دیگری برد. چند ساعتی آنجا بودم. شکر. عالی بود.
می‌دانم چنین فرصت هایی فقط کار خداست که پشت هم عطا کند، بدون چشمداشت! بدون یادآوری و گله! بدون ملامت ! انگار نه انگار که این بنده اش روسیاه است. انگار بار اول است این بنده اش را می‌بیند و می‌گوید خب بیا این هم سهمیه تو!   زود یادش می‌رود که دیروز و پریروز و روز قبلترش هم داده است و من هربار به بهانه ای خرابش کرده ام و ریخته‌امش دور!


دوش رفـتـــم به در مـیـکــده خــواب آلـوده    خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده
آمـــد افسـوس کنـان مـغبچـه باده فــروش    گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده
شست‌و‌شویی کن و آنگه به خرابات خرام     تا نـگـردد ز تـو ایـن دیـر خـراب آلوده




پی‌نوشت :  یا وَجیهاً عِندَ الله، اِشفَع لَنا عِندَ الله

پی‌نوشت : چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن
                به رُخـت نظـاره کــردن  سخـن خــدا شنیدن


بعد التحریر : حتی لفظش را هم دوست داشتم: پرسه زدن.
روزهای حاجی شدنش، نوشتم برو توی کوچه هایش هم پرسه بزن. ظهرها و حتی شب‌ها.     بوی خاصی دارد. چشمهایت چیزهایی خواهد دید که دیگر هیچ گاه فرصت دیدن نمی‌یابند. گوشهایت چیزهایی می‌شنوند ...
برگشت؛ چیزی‌نگفت. یعنی‌نمی‌شود گفت. آن نمی‌شودش‌را در همین نزدیکی‌ها هم‌دیدم. 
او برگشت و این پرسه زدن شد، فعل ِعادتِ ما !  پرسه زدیم ...
غرض، جایی دارم آرام که خیلی دوستش دارم. در همین دنیای مجازی. هنوز میانه راه است، به دل خودم که بنشیند شاید اینجا اشاره ای کنم.

[ edited ]

نامبرده ،ا 2:0 ا. لینک  | 

حالِ دل

 همچـو حافظ به رغــم مدعیـان
 شعر رندانه گفتنم هوس است




مجهول.
تکان داد، مدتی گوشش را چسباند ببیند چه صدایی می‌دهد. سر درنیاورد. صداهای نامفهومی بود! خسته شد. شانه اش را بالا انداخت و گذاشتش یک گوشه. «خوشم نیامد.»    گذشت و گذشت. دوباره - نه کاملاً اتفاقی- چشمش افتاد به آن بستۀ بسته! برش داشت، ورانداز کرد. ویرش گرفته بود بازش نکند. «به من چه که تویش چیست.»   این را به زبان می‌گفت، اما توی دلش کنجاوی بدجوری عذابش می‌داد. با بی‌میلی آوردش جلو، سر و تهش کرد دوباره تکانش داد، اما نه اینجوری نمی‌شد. دور و برش را نگاهی انداخت. کسی نبود. شروع کرد. نه به آن بی‌میلی ظاهری، نه به این ولع ِ گشودن!

 [حذف شد]


فقط برای نوشتن بیت اول آمدم، بیش از آن حرفی نیست. 
بعدش صفحه سفید را دیدم، الکی شروع کردم به تایپ! می‌شود گفت آب بستن به پست! شما چرا حواستان پرت نمی شود؟
چرا چرا، یک چیز دیگر هم هست. چون حالم به هم می‌خورد از پست‌هایی که فقط یک شعر یا متن درسته از جایی کپی می‌کنند، که یعنی «آه حال من دقیقاً این است!» هست که هست. گفتم یک مقدار هم کاراکتر و کلمه، بداهه بریزم این تو.


 در مجلس رندان خبری نیست که نیست
 آیین تقوا ما نیز دانیم
 رو سر بنه به بالین، شبگرد، ماییم و موج سودا و از این قبیل ترکیبات
 مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی یا یک چیزی مشابه این
 شکایت از که کنم
 از زندگی از این همه تکرار خسته ام / از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
 تنها و دلگرفته و بیزار و بی امید / از حال من مپرس که بسیار خسته ام    و ما قبلش !

نامبرده ،ا 21:0 ا. لینک 


کاش به جای چهره ها هم،
گل ها می‌پژمردند.

نامبرده ،ا 23:0 ا. لینک 


   یک نفس با دوست بودن همنفس 
   آرزوی عاشقـان ایـن اسـت و بــس
   واحه های دور دسـتِ دل کجاست
   تا بیاساییـم  در خود  یک  نفــــس
   واحه های گـم که آنجا کـس نیافت
   رد پـایــی از نگـــاه هیــچ کــــــــس
   خسته ام از دست دل هـای چنین
   پیــش پا افـتـاده تر از خــار و خـس
   ارتفاع  بـال ها  :  ســطـــح هــــوا
   فرصت  پروازها  :  ســقـف قفــس 
   خسته از دل خسته از این‌دست دل
   ای خوشا دل های دور از  دسترس

ــــــــــــــــــــــــــــ
 شعر: قیصر امین پور

صدایی نیست

پسرکِ بازیگوش ِپر شر و شور، راه بازگشت در پیش گرفت.
هوا دیگر تاریک شده بود. گرگ و میش.
اصراری به عجله نداشت.
آرام و خسته قدم برمی‌داشت. مثل دهقانانی که خستۀ یک روز کار، روانه خانه می‌شوند.
مسیری که آنقدر پیموده شده که عادت بی‌اختیار  ِ پاهای نحیفش شده بود.
راه ِهموار و خنکای نسیم ملایم او را برآن می‌داشت که پروایی از دیر به خانه رسیدن نداشته‌باشد.
نوای آرامی زیر لب زمزمه می‌کرد.
کلماتی نامشخص که گاه فقط صدای آهنگین آن به گوش می‌رسید.
فکر خسته و آشفته اش را به باد سپرده بود. به این فکر می‌کرد که سکوت بیابان، دلنشین‌تر از فریاد امواج است.

سکوت بیابان همدم خوبی ست برای بیداری.

آخرین پرتوهای سوخته خورشید در انتهای دشت، رو به زوال بود.
او هیچ موقع از روز فرصت نمی‌کرد بیاید و سایه های این منطقه را از زاویه ای دیگر بنگرد. دلش می‌خواست خورشید را با دست بردارد بگذارد درست در نقطه مقابل، ببیند سایه ها وقتی از آن طرف می‌افتند چه می‌شود؟

...
دیگر از جست و خیزهای پسرک بازیگوش خبری نبود.
او شب‌ها پیر می‌شد. می‌خزید در کنج خودش و به هر کجا می‌خواست سیر می‌کرد.
خلوتی و غزلی.

او آرام شده بود.
پسرک،
گذشته بود.

نامبرده ،ا 22:0 ا. لینک 

365n


فردریچ بالمگر نمایشنامه نویس شهیر اتریشی تکه کلام جالبی دارد که می­گوید: « تو به این جیگری بپا ندزدنت!»

 

حکایت از این قرار است که حدود دو ماه پیش تصمیم گرفتم علیرغم همه سختی­ها و مشقات، چند صباحی دست به اصلاح صورت نزنم و با خود عهد کردم حتی وسوسه­های میان راه و ملاقات با آدم‌های رسمی و شیک هم خللی در اراده‌ام ایجاد نکند. اهل فن، درد مرا بهتر درک می­کنند که پشت سر گذاشتن دوره گذار (یا به اصطلاح  transient state) اولیه چقدر مصیبت بار است. هی به زمین و زمان و خودم فحش بود که مثل نقل و نبات می‌دادم. آخر این چه غلطی بود؟!

درست مثل هموطنان عزیز معتاد شده بودم که برای مداوا دست و پایشان را به تخت می­بندند و کافیست یک لحظه رها شوند تا باز هم بروند سروقت آمپول‌های آلوده و قرص‌های خیلی استامینوفن. اما اگر کمی تحمل کند همه چیز تمام می‌شود و دوباره خوب می‌شوند و حتی می‌توانند به خواستگاری هم بروند. فقط باید به خدا توکل کنند! (خوانندگان محترم توجه دارند که معتادان گرامی بیمار هستند. مثل همه ماها که بیمار می‌شویم و به دکتر می‌رویم. چرا مثل انگل جامعه به این قشر زحمتسوز می‌نگرید که برخی به سبب جنس نامرغوبِ بازار مشترک در بستر بیماری افتاده اند؟)

 

اوایل برای اینکه قیافه نکرۀ خودم را نبینم راهم را کج می‌کردم تا از مقابل آینه، اجسام براق، آدمهای کچل و کنسرو لوبیا رد نشوم.  مشکل فقط اصلاح صورت نبود. کلاً ویرم گرفته بود به دکور دست نزنم. موهای سر و صورت از هر زاویه ای شروع به رشد و نمو کرده بودند و فقط چشم‌ها و دهانم از میان این حجم سیاه معلوم بود.

در اماکن عمومی مقاومت شدید من در برابر آهنگ‌های مبتذل غربی که یکصدا می‌گفتند خوشگلها باید کارهایی از خودشان در کنند، ستودنی بود. اما من تصمیم خودم را گرفته بودم. یا الآن یا هیچوقت! (کلا عرض کردم دور هم باشیم) تازه اینطوری اجرش هم بیشتر می‌شد. سختی کار بهم می‌خورد!

 

به مرور زمان ملاحظه می‌کردم صحبت‌های زیر لبی و درگوشی اطرافیان و کنایه های یخ و بی‌مزه خویشاوندان و همچنین نگاه پاک و معصوم رهگذران یک جوری شده است. (البته این یک جوری، زیاد جور خوبی نبود!)

 

کار به جایی رسید که روزی در خیابان بچه ای به محض مشاهده هیبت من بغض کرد و خودش را محکم به مادرش چسباند و میان هق هقش گفت: «مامانی قول می‌دم غذامو تا آخلش بخولم. اسبازیامو جمع می کنم. تولو خدا مامانی!»  هنوز نمی‌دانستم دقیقا چه خبر است اما به سرم زد که می‌توانم از این راه پولی هم به جیب بزنم و نقش غول‌های دهشتناکِ مخوف را برای مادران این خطه از سرزمین هسته ای مان بازی کنم. مخصوصا در این برحه از زمان که بچه‌ها هم خیلی لوس و ننر بار می‌آیند، این لزوم را در خودم (و قیافه‌ام) بیشتر حس می‌کردم.

خوشحال از اینکه بالاخره برای جامعه ام مفید واقع خواهم شد، ناگهان جلوی در خانه‌ای که از یک طرف شیشه بود و از بیرون آینه، خشکم زد! پشت سرم را نگاه کردم به امید اینکه این چهره فرد دیگری باشد. اما در کمال تاسف نبود.  خدا خدا می‌کردم همزمان با اقدام من، گوریلی از باغ وحش فرار نکرده باشد و الا به احتمال زیاد اکنون اینجا نبودم که وبلاگ بنویسم و تا حالا هفده بار دستگیر شده بودم. در همین حین در خانه باز شد و خانمی پرسید «اینجا چی کار داری؟» من که اصلا دست و پایم را گم نکرده بودم، صدایم را صاف کردم و گفتم: «خودت اینجا چی کار داری؟!»     بعد که فهمیدم او اتفاقا صاحب آن خانه است، ادامه دادم: «کارگر نمی‌خواین؟»   از شدت کوبش در به سمت صورتم متوجه شدم که او حداقل تا هشت ماه آینده احتیاج به کارگر ندارد!

 

با وجود طرح امنیت ملی، در خیابان‌ها احساس امنیت نمی‌کردم. احساس می‌کردم بالاخره یک‌روز می‌ریزند و وبلاگ‌نویسهای خیابانی را جمع می‌کنند!

 

مدتی به همین منوال گذشت. آن دورۀ گذار گذشته بود و عادت کرده بودم. مخصوصا از اینکه هر از گاه دستی به صورتم می‌کشیدم و می‌گفتم «استغفرالله خواهر !!» به خود می‌بالیدم. دست از کارهای گذشته برداشته و به یک چهره روحانی و بسیار اهل تقوا مبدل شده بودم. این را به واقع خدمت همه شما برادران و خواهران عرض می‌کنم. حالا خواهران که به جای خود. آن‌ها متاسفانه از این نعمت تقوا محروم هستند. اما برادران، شما را شما را که ریش بگذارید !

 

یادم میاید یک بار پزشکی پرسید: «آقای نامبرده اصلا نشانختمتان. چرا محاسن گذاشته‌اید؟» من هم در آمدم که: «خواستم معایبم را پنهان کنم!» من از مسرت این سخن ِفی البداهه مست بودم و در احوالات خویش غوطه‌ ای چند می‌خوردم که دیدم منشی دارد چپ چپ نگاهم می‌کند. وقعی ننهادم. توی دلم گفتم : «خوش دارم خوش باشی تو خیال خامت حالیته؟» و او مثل اینکه فکرم را خوانده باشد گفت: «خوش باشید!» و من دیگر ادامه ندادم تا بیش از این کار به جاهای باریک نکشد. طرف فامیل نشده، رفته سر یخچال!

 

بله. روزها به سرعت سپری می‌شدند. سعی می کردم همه آنهایی را که هر هفت سال و سیزده روز یک بار می‌بینم را هم ملاقات کنم. مبادا کسی از قلم بیفتد و مرا در این وضع اسف بار نبیند. به خودم تلقین کرده بودم که: خره (حواستان باشد اینجایش را خودم به خودم می‌گفتم) این که بد نیست. تو داری با این کارت وارد زیربافت‌های جامعه می‌شی و می‌تونی عکس العمل مردم رو در برابر پدیده‌های اجتماعی ببینی و باهاشون راحت باشی. اینطوری تونستی بری تو دل مردم! بری میون صحبت‌هاشون. بری تو زندگی آدم‌های زجر کشیده جامعه و باهاشون یه کاسه بشی. بری میون سفره مردم! (مگه پارچ آبی؟) بری ...  (ترسیدم زیاد بری، بری کنم، مرض بری بری بگیرم! حالا یه کم برمی‌گردم)

 

کم کم تصمیم گرفتم از این ریاضت دست بکشم. دیگر وقتش شده بود. توانسته بودم بر هوای نَفَسم غلبه کنم. در چهره ملکوتی ام نور خاصی مشاهده می‌شد. (که بعد از خاموشی چراغ‌ها به سرعت از بین می‌رفت)

 

آری! یک صبح دل انگیز که جوجویی بر بام همسایه نعره می‌تپید و آفتاب همه گستره شهر را نیلگون کرده بود! دست به تیغ شدم.

مرحله به مرحله اشکال خاصی در قیافه ام ایجاد می­کردم. ابتدا شبیه قاضی‌های انگلیسی دهه چهل میلادی شدم. خط ریشم را به موازات سبیل‌ها رساندم. بعد نوبت به همفری بوگارت شد.

شور خاصی در پوستم ایجاد شده بود. از اینکه قدرتی داشتم که بتوانم هر کاری دلم می‌خواهد بکنم، شوق افزون بودم.

به ناگه گرد و خاکی به پا کردم و با حرکات سریع دست و صدای جینگ و جینگ ابزار، و در میان هاله‌ای از مه و غبار بیرون آمدم!

من آمده ام های های !

آراسته و تیغیده. یک جورهایی گوگوری مگوری ِنچسب!

 

 

حال دیگر تا چند روزی امور برعکس شده بود. با دیدن چهره خود در آینه یکهو ناخواسته می‌گفتم: اِ این خوشگله کیه؟ (توجه کنید این را هم خودم به خودم می‌گفتم)

 

و این گونه شد که دلم ریش شد اما تجربتی بس عمیق اندوختم که الحق و الانصاف به همه مشقاتش می ارزید (دروغ که خناق نیست!)

          شوماره بیدم زنج می زنی؟

نامبرده ،ا 20:32 ا. لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....