تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


I- رفتم و به طور مخفیانه‌ای وسایل لازم را خریدم تا یک ساعت خاصی از شبانه روز ( که زمانش را نمی‌گویم تا ریا نشود!) به مدت نیم ساعت، یک کاری بکنم (که نمی‌گویم چه کار و ربطی هم به ریا ندارد) تا خرچنگ‌هایم در برود !



II- بعضی وقت‌ها یَـک ساختار خفنی در جمله‌های ساده به کار می‌رود که آدم به اصطلاح کف‌بُر می‌شود؛ یک جورهایی نافرم به آدم می‌چسبد، فشرده!
کلام و محتوایش یک طرف، ترتیب و نوع کلمه‌ها آن یکی طرف. آدم سعیش می‌گیرد تمرین کند، مثل آن حرف بزند:
  آقا سر تا پا زرد پوشیده، بعد می‌گه تو این تاریکی منو از کجا پیدا کردی!

اصلا هوس کردم بروم فیلمنامه نویسی بخوانم و این جمله را یک جایی خرج کنم بدهم دیالوگش را محمدرضا گلزار بگوید! به جان گربه همسایه‌مان اگر دروغ بگویم!
اونجوری هم نگاهم نکن، گاگول خودتی!



III- می‌گفت آدم یک جایش* خیلی می‌سوزد وقتی می‌بیند همه کارها را خودش کرده اما به اسم کس دیگری تمام شده.
برای اینکه در ازدیاد حرصش کمکی کرده باشم گفتم: به مصداق بیت «تو نیکی می‌کن و در دجله پرت کن» جنابعالی کارهایت را فی سبیل الله انجام بده و کاری به این کارها نداشته باش. خدا خودش به موقع وقتی در فلاکت و قحطی در بیابان الهی رو به موت بودی، یک عدد «باز» توی فرق سرت حواله می‌کند که ...

بی‌تربیت نمی‌گذارد حرف آدم تمام شود! متکا پرت می‌کند! بی جنبه. دهنم بوی موی سر گرفت !
ـــــــــــــــــــــ
* منظور دماغ است، آدم باشید!



IV- با این سن و سال کم، اطلاعات عمومی‌اش خیلی خوب است. پرسید: اون آدمهای منافق دو روی پَست بی همه ...** که رفتند عراق برای خودشان پایگاه و دفتر و دستک راه انداختند و همه آدمهای خوب را زمین زدند، فامیلشان رجوی بود یا رجبی؟
جواب داد: پسرم با واو درست است. آن‌ها خیلی ترور و بمب‌گذاری کردند . ترورهای همه ‌جوره. خیلی از بزرگانمان را از ما گرفتند که تازه بعد از مرگشان، قدرشان را شناختیم و حسرتشان را خوردیم. خدا همه منافقین را لعنت کند.
ــــــــــــــــــــ
** یک سری الفاظ خیلی بالای ۱۸ سال هم گفت که شما اگر خواستید از زبان خودش دانلود کنید، یک سری فحش‌های دیگر هم باید می‌داد که اگر خواستید خودتان آپ لود کنید !



V- یادم است روزهای اولی که رفته بودم دانشگاه، برای کاری به ساختمان ریاست مراجعه کردم، از یکی از دانشجویانی که در راهرو قدم می‌زد سوالی پرسیدم، قبل از اینکه جواب دهد پرسید: سال اولی؟
آن موقع ربطش را عین بچۀ آدم نفهمیدم. چند سال گذشت. آخرین روزها بود که باز هم گذرم به آن ساختمان افتاد. در راهرو منتظر ایستاده بودم که پسرکی جلو آمد و سلام کرد، خواست چیزی بگوید. بی‌مقدمه پرسیدم: سال اولی؟

تازه بعد از گفتن جمله بود که دقیقا روز اول برایم تداعی شد. بی‌اینکه با قصد گفته باشم. همین‌طور بی اختیار به زبانم آمده بود. شاید از حرکات و بالا و پایین پریدنهایش. شاید از چهره با طراوتش. شاید از طرز راه رفتن و تکان‌های دستش و شاید هم از تن صدایش!
این روزها به خیلی از مردم که می‌رسم دلم می‌خواهد بپرسم: سال اولی؟
یک نوع احساس خودپیر بینی با ریش و موی سفید بلند و یک عصای در دست به من دست داده است! که با عصایم به جایی اشاره کنم و رعد و برق شود! 
به نوعی پیر دانشمند! یا شاید هم پیر جنگل که یک کتاب کهنه پر از اسرار نزدم است! آرامش بیش از حد!
حالت خاصی از توهم ِ ناموقت است!


   مطمئنم همه شما موبایلتان را از اینجا خریده اید !


پی‌نوشت:
دزدی بوسه عجب دزدی پرمنفعتی‌ست/ که اگر باز ستانند دو چندان گردد    صائب‌تبریزی

نامبرده ،ا 1:40 ا. لینک 


دیشب نمایش «آن سوی پنجره» را دیدم.

 

تمام مدت همراهت می­کند تا در عصر بی­­روح و سرد زندگی کنونی، با این همه نوای ناآشنا و گوشخراش و صحنه­های زجرآور تجددگرایی سراب­گونه، با تمام فشارهای روزمره و درون ِ هر از گاه ماتم­زده­ات و با همه تلاطم­ها و بالا و پایین­هایت، آسوده بنشینی و غرق شوی.

دستت را می­گیرد و می­کشد به هر سو که می­خواهد.

او آگاهانه می­کشدت، اما تو ناآگاهی از این سفر. لحظه­ای به خود می­آیی که صورتت خیس است و دلت خالی شده­است. گویی جایی­ست برای خالی شدن از همه فرو خورده­ها.

و این، دوای درد همه افسردگی­ها و کج­اندیشی­ها و دلگرفتگی­های من و تو است.

آن هنگام که می­بینی چگونه باید زندگی کرد و درد چیست. موعدی که بیابی سیراب شدن چیست دیگر هیچ سرابی ذره­ای از نگاهت نمی­کاهد.

تازه عطش می­شوی.

 


چه گویم ...


.

.

خیلی کم تئاتر دیده­ام، اما اقرار می­کنم از هر لحاظ یکی از بی­نقص­ترین­ها بوده است. بازی هماهنگ و روان و البته خاص؛ گریم­­ تاثیر گذار؛ موسیقی و صداهای تکمیلی. صدای گرم راوی گاه به گاه و فلاش بک­های به موقع نمایش، با یک کارگردانی قابل قبول و نمایشنامه فنی، آدم را جذب می­کند تا وقایع را چون بازیگرانش با دل پیش ببرد و هیچ­گاه رشته افکار با عاملی نامتناسب نمی­گسلد (که این خیلی مهم است).

.

.

به دلایلی خیلی کم پیش می­آید در کلبه دنج، توصیه به خواندن یا دیدن چیزی کنم. اولینش شاید تنوع سلیقه­هاست.

اما این بار پیشنهاد می­کنم این نمایش را ببینید. به همراه خانواده، حتی اعضای کوچک، دوست، همراه.


تا موعد پایان نمایش چند روز بیشتر نمانده­است. زمان را از دست ندهید. تا پایان روز سی­ام خرداد. هر روز (حتی جمعه­ها) به غیر از شنبه.

 

مکان: تالار سنگلج؛  واقع در ضلع جنوبی پارک شهر – خیابان بهشت

ساعت:  9:30 – 8:00  شب

 

آن سوی پنجره


آن سوی پنجره

عکسها از زاویه­ای نامناسب با یک دوربین آماتور گرفته­شده است. فقط برای خالی نبودن عریضه.

 
[ سایت تالار سنگلج ]


پی­نوشت:
مرا عهدیست با جانان که‌تا جان در بدن دارم / هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم


نامبرده ،ا 11:0 ا. لینک 

عازم حریم یار که بودم، آن شب‌های آخر
هر عزیزی در خلوت چیزی می‌گفت. خواسته‌ای داشت. 
حتی پیغام‌های دوستان دورتر را نیز در موبایلم نگاه داشته‌ام.

- چشمت به گنبد سبز که افتاد، مرا هم دعا کن.
- بقیع که رفتی، کنار قبر مظلوم امام حسن(ع) حاجت‌مرا هم برسان. سالهاست در سینه نهفته‌ام.
- پیش قبر رسول خدا که رفتی، یک لحظه هم به یاد من روسیاه بیفتی برایم کافیست.
- تکه سنگ‌های غریب بقیع، ...
- مُحرم که شدی ...
- کعبه را که دیدی ...
- روضه، حجر اسماعیل، ناودان طلا، مقام ابراهیم، باب‌السلام ...
- گلدسته های مسجد النبی در هوای خنک شبانه آرامش خاصی دارد، برایم در همان صحن دو رکعت نماز بخوان.

...

گفتند و گفتند.
گوشهایم را تیز کردم.
چشمانم را منتظر نگاه داشتم و چشم به لب‌هایشان دوختم.
اشک‌هایشان روان شدند.
منتظر ماندم،

اما؛
اما هیچ کدام نگفتند،
نگفتند به چه نشانه‌ای از فاطمه، یاد ِ کسی کنم ...
در پیشگاه کدامین قبر، کدامین کوچه و کدامین نشانه از فاطمه، او را جویم...


گذشت.
چیزی نگفتم. دم فرو بستم و در درون خود غوغایی نهفتم که به اشارتی بند بود.
تا موعد رسید.
آن هنگام که بینی هر منظری نشان از تو دارد.
درست همان لحظاتی است که دیگر ستون‌های بدن تاب ایستادگی ندارند.


ای جنون خاطرم آسوده اگر هست ز تست ...


 سال‌هاست، فاطمیه غریب‌ترین روزهایم بوده‌است.

باقی نمی‌توان گفت.

نامبرده ،ا 1:15 ا. لینک 

همۀ شهر شب شده است.
منتظر می‌مانم تا آخرین نفر شهر هم به خواب رود.

هنوز قافیه نمی‌آید.

بام شب های سرد...


شبْ گرفته‌ای در آن پایین‌دست، قدم می‌زند با نور کمسوی سیگار کم‌رمقش.
و این لمس انحنای سرای بی‌کسی، آرامشی عجیب می‌دهد. مثل همه پلکان‌های دوار، مثل تمام ارسی‌های رنگ‌رنگ شده.
رنگ‌های خرمایی و وحشی ِنارنجی.

قافیه، کلافه‌ام کرده‌است.

زندگی سبقت گرفت.
چند بار راه را بستم، مجالش ندادم.
اما
گذر کرد.
.
.
.
بیدارم. هنوز شب است.
و طالع شوم ماه عریان را می‌نگرم.
شهر کوچه‌های بن بست. شهر آجرهای خاموش و  آدم‌های نقاب‌دار.

قافیه سر آمدن ندارد.

دیگر اول نمی نویسم که بعدا خط بزنم، تازگی ها اول خط ممتدی می کشم، بعد می نویسم. دریغ که آن «بَعدش» نمی آید !


تمام ظلمت شهر به خواب رفته‌است.
وقتش است.
می‌نشینم، به این درخت قدیمی تکیه می‌کنم؛ و به این گستره زیر پایم خیره می‌شوم. باد ملایمی می‌آید و بوی تند حقایق روز را به همراه می‌آورد.

دلم لک زده برای آن چشم انداز نیمه‌شب بالای کوه رسالت، کوه نور.
و دو رکعت نماز عشق؛
نماز عبادت؛
نماز رهایی؛
بندگی.

یا مهدی ...

گویی قافیه مال خوش‌دلان است.

راستی،
گاهی به عشق همین «که» آخر، حرف می‌زنم!

بیش از این که نمی‌شود نوشت. شناسـان را که اختیار به خود نیست. گفتم لااقل تفألی به حافظ زنم و ختم به شوریده همراهم کنم.
همین هم نشد، نشد که بنویسم. دل او پُرتر بود. ناگفته او بیشتر بود و شبانه‌اش دلگیرتر.
چشم بر غزل می‌دوزم و مکانِ بودن را فراموش می‌کنم.

تا موعدی که به خود می‌آیم و می‌بینم،
هنوز هم شب است که !

نامبرده ،ا 22:10 ا. لینک 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....