تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم



پست می­زنم برای رفع تکلیف قربة الی الله!

 

1- مکان: مصلای تهران، بیستمین نمایشگاه بین­المللی کتاب

چند دقیقه­ای هاج و واج به این کلمۀ اسم مکان (و زمان) نگاه می­کنم. مصلّی، محل صلاة. این چند دقیقه آنقدر طولانی می­شود که یک مگس به سمت اندرونی دهان من عزم سفر می­کند و می­رود آن ته می­چسبد به زبان کوچکم تا دریابم مصلّی محل کتاب است بَبَم جان!

 

2- از راحتی و سرعت رسیدن به نمایشگاه نمی­توان گذشت. در ِخروجی ایستگاهِ چپان­بر (همان خف­کش، فرنگی­ها به غلط به آن مترو گویند. یک اشتباه مصطلح!) درست مقابل سالن یک باز می­شود.

ما از همین جا دست راننده­اش را می­چلانیم و یک صدا فریاد می­زنیم:  ایــــــــــــــــول؛      ایول!

راستش من از چپان­بر خیلی خوشم میاید. تنها جایی است که اگر از پشت شیشه برای مسافران منتظر در مسیر مخالف، شکلک و زبان درآوری و یا با دستت اشاره­های خاصی کنی، هیچ غلطی نمی­توانند بکنند و این خیلی حال می­دهد که هیچ، خیلی هم مفرّح است! به نوعی در رشد و تعالی عقده­های خود کم­بینی انسانها مؤثر است.

 

3- یکی یکی انگیزه­های بازدیدکنندگان را می­گیرند، آنوقت می­گویند چرا آمار کم شد و مردم چرا به کتاب کم­علاقه شده­اند و مطالعه افت کرده است!

خب همین است دیگر، آخر مردم برای چه بیایند به نمایشگاه، به چه امیدی؟  وقتی همه غرفه­داران را امنیت ملی می­کنید، دیگر چه فایده دارد؟

دیگر نه هیچ غرفه­داری در بغل دیگری با تمأنینه ناهار می­خورد و نه با یک نی آب­میوه می­خورند. طرف صاف صاف ایستاده و دارد به مشتریان جواب می­دهد!! ای بابا، یعنی که چه؟ یک مقدار آن پشت به خودتان برسید. این همه ناپرهیزی برای چیست؟ حتی محض رضای خدا، نکرده یک برمودای ناقابل تنش کند! این دیگر واقعا ظلم است.

خلاصه اینکه، با این کارهایتان فردا بی­خود توقع نداشته باشید سطح کتابخوانی در کشور بالا رود! ببینید کی گفتم!

 

4- مکان: نمایشگاه کتاب، سالن یک

کاغذهای بزرگی روی تمام در و دیوار غرفه اش چسبانده : «لطفا گوسفند نباشید!»

آقایی خیلی کنجکاوانه می­پرسد: «ببخشید این کتاب درباره چیه؟» مسؤول غرفه بی­درنگ پاسخ می­دهد: «خودشناسی!»

ولو می­شوم روی زمین. آی می­خندم! به نوعی عربده می­کشم! علاوه بر حاضران، غرفه­دار هم با نگاه سفیه اندر عاقلی رو به من می­پرسد:  «کجاش خنده داشت؟»     گفتم: «شما خودتان خوانده­اید؟»    «بله»    من که تازه از حالت قبل رهایی یافته­ام، مجددا کف سالن دراز می­کشم! بعد از کمی استراحت، برمی­خیزم و بهش می­گویم «آخه می­دونید، این کتاب به درد غیر گوسفندها که نمی­خوره، باید حتما گوسفند باشی که بخونی. اما گوسفند هم باشی، دیگه سواد نداری که!»

 
لطفا گوسفند نباشید !


5-
مکان: نمایشگاه کتاب، سالن یک

یکی از بازدیدکنندگان که به طرز نامشکوکی از دید طرح امنیت ملی و انسجام اسلامی پنهان مانده و گویا از قلم افتاده (بدجوری هم افتاده!) در غرفه بزرگی مشغول چشم­افکنی به کتب است که برایش سوالی پیش می­آید. «حاج آقا می­شه یه قرآن معرفی کنید که خیلی شیک باشه و بامحتوا هم باشه؟»  پاسخ دهنده کمی مکث می­کند که نمی­دانم به دنبال جواب است یا از تحیر، مشغول ثنای قدرت پروردگار لایزال آفرینش!

درمی­آورم (موبایلم را می­گویم) و یادداشت می­کنم که این اصطلاح یادم نرود: «یک قرآن شیک و در عین حال بامحتوا !»

 

6- مکان: نمایشگاه کتاب، همان سالن یک

هنوز نمی­دانم ناشران و نویسندگان چه فکر کرده­اند که رویشان شده بعضی کتاب­ها را چاپ کنند. جا دارد از همین جا (یک مقدار لطفا جمع­تر بشینید) احسنت پرت کنم به اعتماد به نفسشان.

باز صد رحمت به پای ثابت کتاب­هایی که از ازل روی میز غرفه­داران در همه نمایشگاه­های تا به حال، جا خوش کرده و خواهند کرد! کتابهایی مثل:

-          کدوم بیشوری به پنیر من دست زده!

-          وزغت را بلیس !   (نسخه جدیدِ قورباغه­ات را قورت بده، غذای دیشبت را بالا بیار)

-          زنان زمینی مردان مشتری! ( یا بالعکس)

-          داری می­ری چراغها رو خاموش کن، قربون دستت درم ببند سوز میاد ( ادامه کتاب چراغ­ها را من خاموش می­کنم)

-          نه فقط یک هزاره، معجزه همه هزاره­ها ! کلاً معجزه!

و ...

 

7- مکان: نمایشگاه کتاب، هنوز همان سالن

خیلی ضایع است اگر همین­طوری مثل گاو دست خالی به خانه برگردم. با خودم کلنجار می­روم و حتی راضی می­شوم اولین کتابی که یک ذره، اینقدر مثلا، یه کوچولو هم خوشم بیاید بخرم. اما یک ساعت دیگر می­گذرد و هنوز همان گاو هستم.

خدایا با چه رویی راه منزل در پیش گیرم؟ شاید دارم امتحان می­شوم؟ یک لحظه به فکرم می­رسد که سنگی بردارم و به طرف کله مقابل پرت کنم. لااله­الالله. یک لحظه گمان کردم آن سیاه پوش شیطان است که برای گمراهی من به طور وحشتناکی از اول نمایشگاه مرا تعقیب می‌کند! بی­خیال می­شوم. پروردگارا آزمون سختیست!

جلو یک غرفه می­ایستم و خیلی جدی می­گویم: «لطفا سه کتاب به انتخاب خودتان به من بدهید. بی­زحمت یکی­اش بزرگ باشد!»

گویا غرفه­دار تا به حال گاو ندیده­است!

پولش را حساب می­کنم و آنقدر خوشحال می­شوم که حد ندارد. دلم باز می­شود. آخیــــــــــــش.

 

8- مکان: نمایشگاه کتاب، روی چمن

خداییش چمن­های محل دائمی نمایشگاه­ها یک چیز دیگر بود. همچینی اوریجینال بودند. اینجا انگار تقلبی­ست. حتی مزه قرمه­سبزی دانشگاه هم نمی­دهد.

نه بابا حالا کی نیمکت خواست. بر و بچ همه خودی­اند. دور هم کنار جوبی، روی چمنی لب سطل آشغالی چیزی می­نشینند. پرستیژ که نمی­خواین هوا کنید. همچین می­گی هرکی ندونه فک می­کنه ملت آدمند!

اونارو بی­خیال، هایدا رو عشق است. ای وای گفتم هایدا داغ دلم تازه شد. ای قسی­القلب­های خون­آشام. واقعا چطور دلتون اومده که دو ساله سیب زمینی سرخ­کرده قدغن شده؟ هان؟ آخه یه سیب­زمینی به کجای شما می­خوره؟

 

9- نمایشگاه مطبوعات، بی نمایشگاه مطبوعات

دیگه پررو نشین. اگه این مطبوعات یه جو به درد می­خوردن که فله­ای درشون تخته نمی­شد! اون روزنامه­های خودباخته زرد! که تکلیفشون هم بحمدلله سر سه سوت تاابدالدهر معلوم شد. سه سوت!

فقط موند این وزین­ها که اونم ایشالا بعدها براش نمایشگاه می­گیرن!

 

راستی کشک کیلویی چنده؟؟

                                                            ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                                                                 گزارش نمایشگاه کتاب، سال ۱۳۸۵ را در این لینک بخوانید.

نامبرده ،ا 3:30 ا. لینک 

بعدش هم برایش مثال آوردم.
« یادم نمی‌آید آخرین بار کی بستنی خوردم، ولی خوب یادم است اولین باری را که نخوردم!»

حرفم که تمام شد، دنبالم آمد یا شاید هم من دنبالش رفتم، دقیق به خاطر ندارم، اصلا حواسم به این چیزها نبود، حتی شک دارم من از او خواستم بیاید یا وقتی مرا دید خودش فهمید که باید بیاید. فقط یادم است بی‌هیچ کلامی بیست دقیقه پیمودیم در آن شب تاریک که ممکن بود برگشتنی راهمان ندهند!

کارتم را هم نبردم، حتی کیف پولم. یعنی این طور بگویم، بیشتر دلم می‌خواست دستهایم را توی جیبم بگذارم و قدم بزنم.

دور شدیم. یک باد لعنتی هم می‌آمد: بوی زندگی منهای خوشی‌هایش!
اولین کلمه را او گفت، یک کلمه! به نوعی یک فعل امر !
و من منتظر همان بودم ...

...

گذشت.
روی نیمکتی نشستیم. گوش داد تا بگویم.
ساعتم را نگاه کردم، نمازم مانده.
نماز مغرب در نیمه شب!

کم هم اتفاق نیفتاده غروب‌هایی که در نیمه شب واقع شده‌اند. همان لحظاتی که دیگر انتظار طلوع نمی‌کشی.
و صد البته که دست تو نیست.
خورشید
طلوع
خواهد کرد!



او هم گفت. از چیزهایی که قبلتر نیز نگفته در چهره سخت اما مهربانش خوانده بودم.
چهره‌ای خشک و سفت که انگار از چوب تراشش داده‌بودند و نجار زیاد هم به زوایا و ظرافات دقتی نکرده.    اما همین نجار یک کارش را خوب انجام داده‌بود و آن تندیس دل بود.

برگشتیم. هر دو آرامتر.
از باد هم خبری نبود.
نگهبان در را گشود. دیگر عادت کرده بود. فکر می‌کنم چهره مرا فقط در تاریکی شب می‌شناخت!
.
.
.
چندین ماه گذشت. آنقدر صمیمی شدیم که در آن قحط مرام، انگشت‌نما می‌نمود.
مثل آن موقعی که چهار روز تمام کارهایش را تعطیل کرد تا ساعت‌ها انتظار بکشد به جای من! جایی که حضور فیزیکی‌ام مقدور نبود.
و در جواب تشکر همراه با خجلتم گفت: کاری کردم که می‌دانم من هم الان جای تو بودم تو برایم همین کار را می‌کردی، با این تفاوت که من مدت‌ها پیش به همین کمک احتیاج داشتم و کسی نبود و حالا دقیقا می‌فهمم شرایطت را!



بگذریم. همین.
این داستان برای نوشتن، ادامه ندارد.
 صراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند

برای نوشتن هر کلمه‌ای باید هزار کلمه خواند، اما من هنوز یک کلمه هم نخوانده‌ هزاران کلام پوچ گفته‌ام.
 نی‌جلوه می‌فروشم و نی عشوه می‌خرم



راستی، یک چیزی هم بنویسم تا یادم نرفته. دیگر پراکنده‌نویسی‌ام که بر کسی پوشیده نیست.

 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر مـا     چیست‌یاران طریقت بعد از این‌تدبیر ما
 ما مریدان روی‌سوی کعبه‌چون آریم چـون     روی سـوی خانـه خـمـــار دارد پیـــر ما





پی‌نوشت:
نداشتن موفقیتِ عظیم نشانه شکست نیست.                             ( دیوید برنز )

نامبرده ،ا 0:15 ا. لینک 

پارازیت !



وقتی بالاخره بعد از دو شبانه روز، مشکل (نه چندان جدید) بلاگفا برطرف شد، اولین کاری که کردم مراجعه به صفحه مدیر بلاگفا آقای ش. بود. ایشان مطلبی با عنوان « ده اشتباه آزار دهنده در بین وبلاگهای فارسی » نوشته بودند. برایشان کامنتی با این مضمون گذاشتم:

سلام
 آقای ش. مسلماً اشتباهات وبلاگ‌نویسان بیش از این تعداد است. مثلاً می‌توانید به عنوان یازدهمی، اشتباه مرا هم اضافه کنید که واقعا اشتباه کردم در سایت بسیار ضعیفی مثل بلاگفا شروع به  نوشتن مجدد کردم. گاهی شرمنده می‌شوم که چرا دو سال پیش بدون مطالعه و تحقیق  کافی چنین انتخابی انجام دادم! افسوس که اکنون کار از کار گذشته است.
 و یقین بدانید اشتباهات وبلاگ‌نویسان خیلی بیش از آنچه شمردید می‌باشد.
 موفق باشید

اما به جای سعی در رفع مشکلات اساسی و پرداختن به اصل قضیه، به فاصله کمتر از دو ساعت، آی-پی من برای نظردهی در سایت بلاگفا بسته شد! با چنین پیغامی : "امکان درج نظر با این آدرس وجود ندارد!"

البته این بار اول نیست که در جامعه شاهد به بیراهه کشیده شدن افکار عمومی هستیم تا از اصل قضیه‌ای که باید به آن رسیدگی شود چند صباحی دور باشیم و فعلا ماست به خورد ملت داده شود!


جالب اینجاست که هنوز مقدور بود که برای خود ایشان نظرات تایید نشده (!) دیگری بگذارم.
این بار چنین نوشتم:
« اگر من هم مثل بقیه مطابق سلیقه شما نظر بگذارم نظرم تایید می‌شود، نه؟   متاسفم »

نظراتی که هیچ‌گاه تایید نشدند تا یاد بگیریم مواقعی باید از «نظر پس از تایید نمایش داده شود» در پستهایمان استفاده کنیم که همه به‌به و چه‌چه گوی ما باشند! و خدای نکرده برای این نیست که ممکن است افرادی هم وجود داشته باشند که دلشان بخواهد نظر خصوصی یا حرف دل خودشان را فقط به نویسنده بزنند!
یاد آن مرد دوست‌داشتنی جناب آقای ب. (رییس کل اینترنت!) افتادم که بدترین و تندترین نظرات و دیدگاه‌ها را هم (تا جایی که توهین به مقدسات نبود) معقولانه و منطقی می‌شنید و می‌خندید و به نوعی سعی در اصلاح امور داشت.

نگارنده این سطور نه از عصبیت که از تفکر حاکم بر جامعه سخن می‌گوید. چه اگر به خاطر خودم بود، این‌گونه با قضیه برخورد نمی‌کردم. قلم من طالبان خودش را دارد و اگر اینجا نشد، همان خانه پدری بارها انتظار مرا کشیده است.
آمار غلط، گمراه کننده و شیک بلاگفا بارها تایید و تکذیب شده است!


همه این‌ها مقدمه‌ای شد تا بار دیگر علنی شود، که نگاه صحیح به مقوله اعتراض، انتقاد و پذیرفتن آرای مخالف نه تنها جایگاهی ندارد بلکه می‌توان با دست پیش گرفتن نیز سعی در مقابله کرد.
بد نیست گاهی بزرگ بودن را آموخت. مخصوصا اگر به جایگاه‌هایی در زندگی می‌رسیم که ابتدایی‌ترین اصولش این است.
یاد جمله‌ای بسیار قوی در سریال کیف انگلیسی افتادم که چگونه آن سیاستمدار خبره به جوانی توضیح می‌داد که : «یک سیاستمدار باید فحش خورش ملس باشه»

هرگاه بپذیریم که از هر قشر و تفکری در جامعه وجود دارد می‌توان به راحتی با دیدگاه‌های مختلف کنار آمد و تعامل داشت.

بپذیریم، تا رشد کنیم و الفبای تمدن را در جامعه‌مان جاری کنیم.


 

نامبرده ،ا 11:15 ا. لینک 

 ناصحم تازگی‌ها چیزهای عجیب و غریبی می‌گوید!

اما خیلی بد شد،
اینجا نه آنقدر کاراکتر دارد که نشانه‌ای بگذارم
و نه از پایه‌های لژاندر خبریست.

حالا چه کار کنم؟ مممممم.
آهان، فهمیدم! از آخر شروع می‌کنیم.
اینجوری در عرض چند دقیقه معلوم می‌شود که
کدامیک زودتر زیر نگاه‌ها از پا درمی‌آید!

راستی
برای دیدن عکس‌ها قاب لازم نیست، قبول؛
ولی آن همه قاب خالی مرا به کدامین دیوار آویخته‌اند؟





پی‌نوشت:
همه دیشب‌ها به آسمان نگاه نکردم، با اینکه اخیراً کارهای عبث را هم دوست دارم!

نامبرده ،ا 1:30 ا. لینک 

قلم به هر سو که می‌رود منصرف می‌شوم.
روزهاست به سفیدی‌ها خیره شده‌ام. آنقدر، که چشمانم به سیاهی رفته‌اند.

- از ... بگو!               نه. نمی‌توانم.
- از ... چه؟ نمی‌خواهی حرفی بزنی؟        نه
- کمی درباره ...        نه
- غیر مستقیم.          نه
- راستی لااقل از ... که همه این روزهایت را ......       نه
- راجع به .....           نه
- تو بودی که می‌گفتی «بدترین نوع عذاب» ...           نه، نه، نه. راحتم بگذار.
- مرا نگاه کن ببینم. چرا فرار می‌کنی؟ از چه فرار می‌کنی؟
- فریاد چه؟ فریاد!       فریاد؟ هه!


روی میز انبوهیست از پرونده‌های بستۀ مهر و موم شدۀ نامرتب ِ درهم. دلت خواست یکی را بردار و آرام بخوان. فقط هیچکدام را نیمه رها نکن. اما بعدش هیچ حرفی نمی‌زنی، هیچ سؤالی نمی‌پرسی، هیچ کاری نمی‌کنی و هیچ‌وقت هم به رویم نمی‌آوری! فهمیدی؟

گاهی دلم، نه هیچی بی‌خیال.
بگو. بعدش ساکت می‌شویم.
هیچی. فقط گاهی دلم می‌خواهد در این خانه‌های قدیمی که آجرهایش یک دنیا حرف نگفته دارند بنشینم و گوش دهم به صدای پنجره‌های چوبی‌اش. تنهای تنها !
تا روزی که یک چوب‌خط دیگر به سنگ قبرم اضافه کنند. سنگ قبرم که رویش فقط حک شده:

او
    مُرد



ما رخت خویش بسته ایم



پی‌نوشت:
هـمــه وبلاگ می‌نویسند که خالی شوند
               من‌هم وبلاگ می‌نویسـم که خالی شوند

نامبرده ،ا 22:45 ا. لینک 

عشق و مستی

 

صبح مشغول انجام کاری هستم که صدای تلویزیون کنجکاوم می­کند.

به گمانم برنامه زنده «مردم ایران سلام» است. حسام­الدین سراج صحبت می­کند.

« ببینید، حتی یک کودک پنج ساله که با مفاهیم و نکات ظریف حافظ آشنایی ندارد هم به اندازه خودش از ریتم و معنای ظاهری آن لذت می­برد. حالا هرچقدر این آشنایی بیشتر باشد، لذت بیشتر است. موسیقی سنتی هم همین است، این که شما می­فرمایید الان علاقه بیشتر مردم موسیقی پاپ شده، چون بایستی فرهنگ سازی برای شناخت موسیقی کلاسیک صورت می­گرفت اما نشده­است. اگر اشعار حافظ و مولانا در موسیقی سنتی خوانده می­شوند چون اینها بادۀ مرد افکن هستند. با این قیاس، بعضی از این شعرها و آهنگهایی که الان پخش می­شه، سن کوئیک هم نیستند!»

 

 

حسام الدین سراج

بعدش هم چقدر زیبا و با متانت مشکلات و نگرانی­هایش را می­گوید.

من این آدم را چقدر دوست دارم. از آنهایی­ست که ابتدا صدا و هنرش را پخته کرده بعد کارش را ارائه داده، نه اینکه کم­کم از صفر به واسطه تلویزیون و آثارش شروع به رشد کرده­باشد. علمش هم که در جای خودش. فوق­العاده است این مرد آراسته!

راستش اینجا یواشکی می­نویسم کسی نشنود؛ هر از گاهی که استاد هم دلم را می­زند و مدام می­­خواند و حوصله­ام سر می­رود، یک راست می­روم سراغ سراج! استثنایی­ست.  به طور حتم تو را می­کِشد تا همنوایش شوی و با او زمزمه کنی و غرق در لذت شوی.

 

 

  

نزدیک ظهر باید جایی بروم. توی کاستهایم دنبال چیز خاصی نیستم اما نوار عشق­ و مستی حسام­الدین به چشمم می­خورد. برش می­دارم تا توی ماشین گوش کنم.

همین که استارت می­زنم، جلوی در کسی از ماشینش پیاده می­شود. دقیق­تر نگاه می­کنم. نه اشتباه نمی­کنم. پیاده می­شوم. با یک سلام و علیک و لبخند به استقبالش می­روم. بیش از اندازه مؤدب و صمیمی برخورد می­کند.

می­گویم: «من از ارادتمندان خاص شما هستم.»

و این را سراج از نگاهم کاملا می­خواند.

 

  

ضبط روشن است و آرام می­رانم.

 

 

پی­نوشت: شبی مجنون­به لیلی گفت که­ای محبوب بی­همتا
               تو را عاشـق شود پیـدا ولی مجنـون نخواهد شـد

 

 

[لینک] عشق و مستی را می­توانید از سایت [عاشقانه] دانلود کنید.

نامبرده ،ا 12:0 ا. لینک 

too much consideration

 

به یاد ندارم تا به حال حرفی گفته باشم که بعدش پشیمان شوم؛

حتی یک بار محض نمونه.

آنقدر ملاحظات برای­هر کلام درنظر گرفته­می­شود و از هزارخان رستم­می­گذرد که­کار به آنجا نمی­کشد.

 

اما بارها

بارها

و بارها

برای حرفهایی که نگفته­ام

پشیمان شده­ام، عذاب و سردرد گرفته­ و خودخوری کرده­ام.

 

تمرین را آغاز کردم.

سرمشق؛

اول صفحه، سر خط:

- دیروز تمام آنچه مستحقش بود بهش گفتم!

 

برای بار اول بد نبود. هرچند بعدش مرا یک روز به­هم ریخت. اما مهم­نیست. مهم این­است که گفتم!

 

دقیقا تو وابسته من هستی. من چیزی از دست نمی­دهم. به دست می­آورم! یک تجربه دیگر !

ولیکن، خدایا شکر که محتاج بنده­ات نبوده­ام.

 

قانون:

اگر وارد گود شوی و هر کاری هم از دستت برآید انجام دهی، ممکن است روزی نمک­نشناسانه­ترین الفاظ را بشنوی.

اما اگر از اول مثل­بقیه عین خیالت­هم نباشد، ارج­و قرب بیشتری­داری! و بیشتر حلوا حلوایت­می­کنند!

 

  زمان به سرعت می گذرد، اما تمام جزییاتش را ببین و ثبت کن

پی­نوشت:

اگر برای بالا رفتن، بر سر کسی پا گذاشتی و به عنوان پله نردبان استفاده کردی، بدان که پله از تو هیچ توقعی ندارد، فقط یادت باشد چگونه آمدی، هنوز پله­های دیگری مانده­است که اگر بشکنند، نه به گام قبل، که کلاً پرت می­شوی!


نامبرده ،ا 14:0 ا. لینک 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....