تبليغاتX
کلبه دنج
کلبه دنج
بی مخاطبی‌هايم


Daily Calendar

 

- برنامه منظم بود، به این صورت که یک ماه مدام حادتر می­شد. سر کردم. هر شب تا ساعت چهار بیدار بودم. شب آخر طاقتم برید. ساعت یک نیمه شب؛ کلینیک تخصصی شبانه روزی.

بعد از یک ماه، اولین صبحی(!) بود که ساعت پنج، آسوده به خواب رفتم.

 

- ساعت یازده یک سر با عجله به بانک رفتم و قبض تلفن را پرداخت کردم. بعدش هم یک راست به سمت عقد قرارداد ADSL !

ساختمان را تصادفی می­بینم و با خودم می­گویم حالا که تا اینجا آمده­ام با اینکه بدموقعی­ست، سلامی هم خدمت ریاست کل اینترنت عرض کنم! طبق معمول مهربان و صمیمی تحویلم می­گیرد. نوعی وابستگی و دِین «جهالت» به همراه کلی انگیزه و خاطره نسبت به آنجا دارم. اگر بتوانم همین شکل و شمایل و دوستان را با همین عنوان، آنجا منتقل کنم در اولین فرصت این کار را خواهم کرد.

 

- هنوز خانم دکتر نرسیده و بدون وقت قبلی در مطب منتظر می­مانم تا بیاید. با نگاه اول و بعد از دو سال می­شناسدم! معاینه می­کند و قرار خارج از وقتِ بین مریضی ِ اورژانسی می­ماند برای فردا صبح همراه با عکس!

 

- نمی­شود دست خالی رفت، با یک جعبه شیرینی می­روم شرکت پدر!  آقای دکتر م.، آقایان مهندس ز. و ش. و چند نفر دیگر هم که نمی­شناسمشان، در یک اتاق جمع می­شویم و کمی باهم صحبت می­کنیم.

آن ور­تر غریبه­های گوگولی مگولی دیگری که مشغول کارند و در حال برداشتن شیرینی، کلی تحویلم می­گیرند چون بچه بابام هستم! البته اعطای شیرینی هم بی­تاثیر نیست!

 

- کارم در آزمایشگاه زود راه می­افتد. آن هنرپیشه هم بود که اسمش را نمی­دانم. همانی که در سریال خوش رکاب بازی می­کرد، کمی هم تپل بود!

 

- پاهایم از پیاده­روی دارند کنده می­شوند. حوصله ندارم. همین­جوری دلم می­خواهد بروم بگویمش: «خانوم ببخشید فکر می­کنم اگر در نحوه پوششتان نگاتیو عمل می­کردید خیلی پوشیده­تر به نظر می­آمد!» بی­خیال می­شوم.

 

- جزو آن اوقاتی­ست که یادم رفته گوشی را شارژ کنم. باتری از صبح دارد بال بال می­زند. ساعتم را نگاه می­کنم، هفت و نیم شب و خداخدا می­کنم لااقل تا آخر کلاس و رسیدن به خانه دوام بیاورد.
یکی از دوستان SM می­زند و درباره چگونگی نصب پرده جدیدشان تیکه می­اندازد! گوشی خاموش می­شود و جواب من توی گلویم می­ماسد!
هنوز یک ربع تا پایان کلاس مانده. خسته­ام و کم­خواب.
 

 

- توی صف اتوبوس کسی می­پرسد: «آقا ببخشید این اتوبوس کجا می­ره؟»   «هاگوارتز !»

تازه بعد از شنیدن جواب از بغل دستی­ام است که هم یادم می­آید چه جوابی به بنده­خدا داده­ام و هم اینکه بعد از گفتنم چگونه با نگاهش مرا ورانداز کرده بود!

 

- توی اتوبوس طبق معمول کتابم را در می­آورم بخوانم. حسش نیست. بزرگراه­ها در شب دیدنی­تر است.

صندلی جلویی­ دو نفر گرم گرفته­اند. «به اعتقاد من آدم باید...»؛  نمی­فهمم چه می­گوید، فقط دوست دارم اعتقادش را بگیرم تو دهانش مچاله کنم. یک حس آنی! از آنهایی که بی­خود و بی­جهت آدم عشقش می­کشد انجام دهد!

 

- دست­فروش دنبالم افتاده­است: «آقا؛ کش ِ مو نمی­خواین؟»  برنمی­گردم نگاهش کنم، همین طور که دارم می­روم می­گویم: «نه دوست دارم موهام آزاد تا کمرم بیفتد!»   «برا خودتون نگفتم که، اینجوری جواب می­دید!»  دستم را بالا می­برم. «نه کلاً نمی­خوام. حلّه؟ »

 

- ساعت نه و ربع، چند بار در می­زنم. مثل اینکه کسی نیست. کلید می­اندازم و وارد خانه خالی می­شوم. روز کسل و خسته­کننده­ام تکمیل می­شود.

 

- یک پُست نچسب! هرچند زمان متوسط مصرف شده برای هر یک از پست­هایم حدود شش هفت ساعت است، اما هنوز هم می­توانم از این لایتچسبک­های ده دقیقه­ای بلغور کنم!

 

 

 


پی­نوشت:
صبر بر درد نه از همت مردانه ماست / درد از او صبر از او همت مردانه از اوست

عبرت نایینی

₪₪₪ نامبرده ،ا 22:45  ا.   لینک 


هوالعلیم

 

محمد حسن شعر می­گوید؛ بهزاد نقاشی می­کشد؛ محمدرضا می­خواند و مسیح می­نویسد.

هریک اثری به جای می­گذارند و قوۀ تحلیل ِ من ِ شاهد آثار را برمی­انگیزانند تا آنها را دریافت کند. اما یک چیز یقیناً حکمفرماست:

پس از ارائه کار، صاحب اثر هیچ گونه - تاکید می­کنم- به هیچ وجه من الوجوه حق توصیف و تشریح و بیان منظور کارش را ندارد. حقیقت، صرفا آن چیزی­ست که مخاطب دریافت کرده­است. اگر نقاش - به زعم خودش- گربه­ای کشیده و غالب مردم آنرا موش می­پندارند، به طور قطع آن، موش است و لاغیر.    حرف و کلام و گفته مثل تیر در کمان هستند. منظور هرچه بوده­باشد، حالا همین است که ملاحظه می­شود!

 

این مقدمه را بدین جهت آوردم تا بگویم اثر، گویای کامل و شفاف محتویات آن است.

میهمان دیشب برنامه شب شیشه­ای (کانال پنج- مجری آقای رشیدپور) خانم تهمینه میلانی کارگردان سینما بودند. کوهی از غرور و از خود متشکری ! فردی که چنین به نداشته­هایش می­بالد واقعا اگر چیزی داشت چه می­کرد؟!

فیلم­های او آینه تمام نمای عقده­های سرکوفتی درونی وی هستند که در آن می­خواهد حق پایمال شده همنوعانش را به نحو وحشیانه­ای از حلقوم درنده­های بی­فکر بی­عاطفه و خالی از احساس و منطق مردها بیرون بکشد! او در ذهنیاتش به خود این حق را داده که گویی نماینده تمام زنان است و همه گرداگرد او ایستاده و مرتب تشویقش می­کنند که «آره پدرشون رو در بیار»

نه تحلیلگر فیلم هستم و نه جامعه شناسی و از این دست حرفها بلدم (که خب خیلی­ها مِن جمله این فرد خدای جامعه شناسی­ست!)، اما صرفا به عنوان یک بیننده فکر می­کنم بسیاری از زنان نیز از این همه اغراق و یکسونگری تکراری و خسته کننده و «بی­اثر» (و یا حتی اثر سو ء)احساس خوبی ندارند.

اشتباه نکنید. خدا شاهد است نمی­خواهم بحث فمینیستی و آنتی فمینسیتی کنم.

 

خانم میلانی اگر بر این باورید که در طول سالیان سال تاریخ و فرهنگ و عقاید و هرچه، زنان را از حقوق بحقشان منع کرده و اینک شما فرشته نجات یا جرقه­ای هستید که نشان دهید حالا نوبت شماست که مردان را به زیر آورید و قهرمانان زن، ذلیل شدن و خفت و باخت شوهرانشان را ببینند، واقعا برایتان متاسفم!

قبول آثار غیرطبیعی شما، یعنی ایجاد دو دستگی، یعنی تفکر برد- باخت. حالا که باید حتما یکی برنده باشد پس این بار نوبت زنان است!

 

خانم میلانی آثار شما درمان و احقاق حقوق گروه خاصی نیست، بلکه انتقام و نشان دادن ضرب شست است!

 

لزوم اینکه باید در نهایت یکی سوار دیگری باشد و فرد بازنده به صرافت و غلط کردن بیفتد و این رقت بار است!

در برنامه زنده وقتی مجری درباره یکی از آثار شما سؤال کردند، در نهایت وقاحت گفتید: «آقای رشیدپور افکار شما من رو یاد منتقدهای پیر دِمُدۀ قدیمی سرسخت از رده خارج شده می­ندازه!»

مسلماً در انتهای برنامه منظور مجری از گفتن «شما خیلی باجسارت و بی­پروا صحبت می­کنید» جمله «شما خیلی بی­ادب هستید» به زبان عامیانه بود.

بارها و بارها در میان کلام مجری پریدید تا بگویید:

- بذارید من یه چیز بگم بعد سوال کنید. من آشپز فوق­العاده­ای هستم.

- خواهرم می­گه باید جایزه بهترین مادر دنیا رو به تو بدهند چون تو خیلی صبوری!

- من همینم که هستم!

- مادرم استثنایی­ترین زن ایران بود چون ستون اصلی و محکم خانواده بود.

- قبل از جواب به سوالتون بگم من آرشیتکتم و طراحی کنترل مترو توسط من و همسرم بود.

 

آفرین بر تو. همه فهمیدیم که تو خیلی خیلی خوب هستی.

 

- من مثل همه نمی­گم عاشق سینمام بلکه من پیام دارم که می­خوام توسط سینما منتقل کنم

باز هم احسنت به تو که مثل همه نمی­گی!

پیام داری؟ خانم میلانی پیام شما با این تفکرات سطحی و ناصحیح حاصل نخواهد شد. راهش از چاله در آمدن و به چاه افتادن نیست!

شما باعث می­شوید اصل قضیه­ای که باید واقعا به آن رسیدگی شود، لوث شود.

فیلم­های شما دقیقا مانند شخصیتتان است. من به عنوان مخاطب چنین برداشتی دارم و شما تا اینجای کارتان حق دخل و تصرف در برداشت مرا ندارید تا زمانی که آثار درستی به بار آورید.

 

حتم دارم اگر زمانی مردی با چنین نگرش و خصوصیتی درصدد دفاع از من برمی­آمد، خجالت می­کشیدم و پنهانش می­کردم که مبادا کسی ببیند. نه او با من نیست. من نمی­شناسمش!  در همان وضع سابق ماندن بهتر است!

 

اگرچه فیلم پرفروشی چون «آتش­بس» در کارنامه شماست اما جدای از انتخاب بازیگران پولساز، فروش فیلم شما را دچار توهم نکند. فهرست پروفروش­ترین فیلم­های تاریخ سینمای ایران مملو از فیلم­هاییست که هیچ­کس حتی دوست ندارد یادی از آنها بکند.  (جمله اخیر متعلق به تحلیل فیلم اخراجی­ها در مجله چلچراغ شماره 240 است که نقدی درباره چگونگی فروش و نمایش لمپنیسم و رذالت و عوامگرایی این معلم اخلاق است. نویسنده پس از به کارگیری این واژه­ها حتی عنوان فیلمساز هم به ده­نمکی نداده­است. «ده­نمکی تماشاگر را با نمایش وقاحت و پرده­دری می­خنداند؛ عناصر خنده­دار فیلم دقیقا چیزهایی هستند که او وانمود می­کند در حال محکوم کردن آنهاست.» غالب دیگر نقد­های اخراجی­ها در نشریات هم چنین دیدگاهی نسبت به فیلم دارند)

 

مرا متهم نکنید که چرا زبان بدگویی گشوده­ام.

شاید خصلتم این است که از بی­ادبان و ناهنجاری­ها و زشتی­ها بیشتر درس عبرت بگیرم که مبادا روزی غرور و ساده­لوحی مرا هم فراگیرد.

خدایا یاورم باش.

.
.

.

.

رسول ملاقلی پور

با فاصله کمتر از نیم ساعت ویژه برنامه شب چهلم مرحوم رسول ملاقلی­پور پخش شد.

یکی از بزرگانی که اخلاص را نه در زبان که در زندگی­اش نیز پیاده کرده بود. کسی که دردهای جامعه را می­دید و می­فهمید و تاثیرگذار بود. این چنین درد­کشیده­ای باید،     که چنین آرام در جوانی رخت بربندد.

او در آخرین سکانس فیلم «میم مثل مادر» در گوش بازیگر خردسال چنین نجوا کرده بود: «سال بعد مرا نخواهی دید!»

 

بی­شک او احتیاج به توصیف چون منی ندارد چرا که افکار و حرف­های خود را به خوبی در وجود بیننده نهاده­است.

 

یادش گرامی؛ روحش شاد؛ راهش پاینده.

₪₪₪ نامبرده ،ا 3:0  ا.   لینک 


I/ اگر داشته باشیم:

 

1- تازگی­ها ترجمه «آزاد کرد» از رسانه­های انگلیسی و فرانسوی به زبان فارسی عبارت «عفو کرد» می­باشد، به عنوان مثال «تونی بلر عفو نظامیان انگلیسی را از سوی ایران گامی مثبت ارزیابی کرد» و یا «بی­بی­سی هم خیلی خوشحال شد که ایران آن­ها را عفو کرد»

2- بلر چهل و هشت ساعت به ایران مهلت داد.

3- خوراک سه ماه آینده صدا و سیما در پخش اخبار تمامی روزنامه­های بورکینافاسو و تحلیل­های کارشناس دانشگاه چریبارگ گینه بیسائو، مهیا شد.

4- ایران پانزده نظامی انگلیسی را ییهو آزاد کرد.

5- یا می­گیریم پدرتان را درمی­آوریم یا ولتان می­کنیم و به هرکدام یک قالیچه و پسته و هدایای ارزشمند و سی­دی و کتاب و سمنو (!) می­دهیم. حالت وسط نداریم !

 

کدام گزینه ترتیب جمله های به هم ریخته را نشان می­دهد؟

الف)1-2-3-4-5      ب) 2- 4- 5- 3- 1     ج)5-4-3-2-1   د) 3- 9- 2- 7- 12- 82

 

به پاسخ درست از همان کتاب­­هایی که به آن بی­تربیت­ها دادند اهدا می­شود:

-          مناظر زیبای طبیعت ایران

-          آمریکا یک تروریست واقعی، مؤلف: فهیمه رحیمی!

-          فلسفه پیدایش اولین هسته و ارتباط تنگاتنگ آن با صلح

-          معجزه هزاره هفتم کیست؟

-          دیشب باباتو دیدم آیدا !

-          راهنمای ویندوز 1 / 3 برای مبتدیان

 

II/ بار خدایا ... !!

(بقیه­اش دعای شخصی بود. لطفا بی­خود زل نزنید. تا فردا هم نگاه کنید همینه. عمرا اگه بگم.)

 

III/ باهاش شرط بستم برم به طرف بگم: «آقا می­شه موهاتونو سبز رنگ کنید، بعد بیاین سر تحویل وسط سفره بشینی؟ آخه ما هنوز سبزه عید نذاشتیم!»

انصافاً، یَک چیز توپی بود. مدل میکروبی می­گن، خرچنگی می­گن، نمی­دونم ولی مدل هر کوفت و زهرماری هست خیلی باحاله!

(می­دونست خرم می­رم می­گم، بی­خیال شرط شد! حتی می­خواستم بدون شرط، فقط در راه رضای خدا برم بگم، بازم نذاشت!)

 

VI / در پست قبلی اشاره کردیم که سفر نوروزی چقدر و چگونه قشنگ است. جا دارد خاطر نشان کنم که رطب خورده منع رطب می­کند، خوب هم می­کند! به سلامتی تشریف بردیم شمال!

بسیار قوی! از راه و پلیس جاده و هوای دم به دقیقه بارونی و دریای شب و روز گرفته تا بازدید اجباری از تمام شهرهای شمال! [boat]

بسیاااار ضعیف! هفده ساعت رانندگی خسته کننده مسیر برگشت که به خاطر بسته بودن جاده هراز و چالوس مجبور شدیم دور قمری بزنیم و از رشت برگردیم. اما بد هم نشد. تو رشت کلی خاطره داشتم.

کمی که از قضیه می­گذره حس و حال نوشتن دریای شب هم می­ره. البته فقط حس نوشتن.

چشم انداز دریای طوفانی شب از روی صخره­ها. خلوت و تنها. صدای امواجی که به صخره­های زیر پات می­خوره و آروم می­شه و تا چشم کار می­کنه سیاهی ِ دریای آبی جلوته. نور ماه کمی کمکت می­کنه...

کاش فرصت شه، یه وقتی اینارو بنویسم.

 

V / برای تایپیست­های محترم : [Link]

 


 

 کجاش جستی که نیافتی


پی­نوشت:
ولادت حضرت محمد (ص) مبارک باد

₪₪₪ نامبرده ،ا 23:0  ا.   لینک 


1- برای آنهایی که فعلا طرح اسکناس­های پنج هزار تومانی ندیده­اند، عرض کنم که اگر داخل اسکناس دو هزار تومانی لبو و زغالخته بریزید بخورید، ناگهان طرح و رنگ­های پنج هزارتومانی ظاهر خواهد شد!

تا آنجایی که ما شمردیم، فقط هفده بار عدد  50000  (به رقم) در این اسکناس نوشته شده است تا خدای نکرده حسود و استکبار جماعت، زبانم لال، نفهم از دنیا نروند!

 

برنده جوایز:

-          جوات سه صفر

-          عمو پورنگ

-          طرح برتر سال هسته­ای

-          خروس بلورین از جشنواره خلاقیت عقب ماندگان ذهنی

-          دیپلم افتخاری (!) «انفجار عقده» برای چپاندن تمام کمبودها در نیم وجب کاغذ

-          ...

 

2- هی بگویند پول نداریم و خط فقر و زیر صفر و کارمند و از این صحبت­ها. من واقعا نمی­دانم کجای لباس عید خریدن، این همه دنگ و فنگ و ننه من غریبم بازی دارد؟ آخر عزیز من، جان من این همه ناشکری نکن!! ببین اصلا سخت نیست، می­روی لباس خواهر یا برادر کوچکتر از خودت را که پارسال می­پوشید برمی­داری، می­پوشی؛ به همین راحتی!

هر چه کوچکتر، باکلاس­تر!  حتی اگر لازم شد در مکان­های خاصی از پوشش می­توانی از پاشنه­کش هم استفاده کنی که تنت برود.

اگر حین پوشیدن خدای نکرده صدای جـــررررررر آمد و لباس پاره شد، بازهم مشکلی نیست، جاهای پاره شده را ریش­ریش کن تا توجه خیل عظیم ملت را به سمت و سوی خود جذب کنی!

فقط یک نکته ماند. اگر بنا به هر علتی، برادر یا خواهر کوچکتان یک تکه خاصی از لباس (مثلا شلوار، کفش، جوراب، مانتو، کت و ...) نداشت که به شما بدهد، شما عجالتاً آن قسمت را خالی بگذارید (!) و ابتدا به سراغ مسأله­های آسان­تر بروید، بعداً اگر وقت شد چیزی بپوشید، اگر نه اصلاً خم به ابرو (و ایضاً جاهای دیگر) نیاورید و همانطور بروید. بهتر از نمره منفی است که !  (تازه کلی نمره مثبت هم دارد!)

پس با اندکی تفکر و تامل درمی­یابیم که تمام مشکلات را می­شود از ریشه کند و در جای دیگری کاشت!

 

3- یه روز مونده به عید، تو خیابون­های تهران حال و هوای عید و نوروز و باد ملایم دم عید و هوای شفاف واقعاً لذتبخشه. قشنگ می­شه بوی بهار رو استشمام کرد. این وسط دست فروش­ها هم کنار خیابون بساطشون رو پهن کردند و همه چی می­فروشند. از چیزمیزای رنگی کوچولو تا خرت­و­پرت­های بزرگ.

روز آخر تقریباً کار خونه تعطیل می­شه و می­ریم یه گشت بهاری بزنیم. بعضی از عکس­هایی که از دست­فروش­های میدان کاج گرفتم: [Kaj Square]

 

4-به­قول­فرنگی­ها، اتاق­­خواب­با دیزاین­دلخواه­خود آدم­و فرنیچر خاص­سفارشی- از پای­بست-، فوق­­العاده­ست!  (همچنین ماندۀ حساب بانکی هم حکایت از همین مدعاست! )

 

5- دید و بازدید عید خیلی خوب است. آدم دیگر مجبور نیست یواشکی و بی­اجازه جیبش را پر از شکلات کند. با آدم مثل یک انسان متشخص برخورد می­کنند و خوردنی­های خوشمزه را در روز روشن تعارف می­کنند. البته گاهی وقت­ها آدم مجبور می­شود به میزبان یادآوری کند که از اونایی که رو اون میز گذاشتین پس کی می­گیرید؟ که با چشم­غره بزرگترها متوجه می­شویم که آنها شاید مصنوعی است و برای دکور و قشنگی گذاشته­اند.

یک ظرف یک بار مصرف (که یک بار قبلا مصرف کرده­ایم) برای جمع کردن باقیمانده محتوی بشقاب­ها که دیگر در معده­مان جا نشده­است، کاربرد فراوانی دارد.

فقط بی­زحمت دست از سر کچلم بردارید، من نمی­توانم به این راحتی­ها سر زنم هوو بیاورم. من به او وفا دارم. او هم به من خیلی چیزها دارد!

همچنین قصد دارم با پول عیدی­هایی که جمع کرده­ام برای خودم یک ماشین بخرم. چون آن قبلی هم که از لپ­لپ در آمده بود گم شد!

من سعی می­کنم در عید خوش را به خودم بگذرانم چون دیگر این تو بمیری از اون تو بمیری­ها نیست و رفت تا سال بعد.

 

6- در سطح شهر هستیم. یکی از هموطنانمون الان در کنار من هستند.

> سلام.

- سلام

> شما عید به کجا سفر می­کنید؟

- به نام خدا هستم. والاه من می­خوام دست زن و بچه­م رو بگیرم و بریم اصفهان و شیراز و شمال.

> به به. واقعا چه جاهای جدیدی. این ایده مبتکرانه چطور ناگهان به ذهنتون رسید؟!

- راستش دیدم فقط و فقط موقع عید که می­شه سی­و­سه­پل و حافظیه و کنار دریا خیلی دیدنیه و آثار باستانی کشورمون هم هست.

> حالا که شما می­خواین به سفر برید چرا از مناطق غرب یا کویری یا جنوب، حتی آذربایجان و خیلی جاهای دیگه دیدن نمی­کنید؟

- اولا چون اونجاها پل خواجو ندارد. دوماً بریم اونجا چی­کار؟  تو خونه خودمون نشستیم دیگه!   در ثانی (!) اونها خودشون می­رن شمال، ما بریم با در و دیوار خالی شهر صحبت کنیم؟؟ نه آقا. ما پارسال و پیرارسال و سال­های قبلش هم که اصفهان و شیراز و شمال رفتیم خیلی خوش گذشت. حالا بعدا وقت شد اونجاهایی که شما هم گفتید می­ریم. اتفاقا ننه باجناق عیالم خیلی اصرار کردند بریم کرمانشاه خونه­شون.

> شما اگه حرف دیگه­ای ندارید خفه شید، با شما خداحافظی می­کنیم.

 

-  سلام خانوم شما در تعطیلات نوروز کجا می­رید؟

> خونه اقوام.

- نه منظورم سفر هست.

> من می­رم امام رضا.

- بله ؟؟؟

- مشهد. مشهد.

> آهان !

- بعدش هم اگه از اونجا جان سالم به در بردم یک سر می­رم شمال. آخیـــــــــــــــــش !

> بله؟ حالا چرا آخیش؟

- راستش ...  پخش می­شه اینا؟

> بله برنامه زنده­ست.

- سلام زری جون! کنار دریا همونجایی که اون­دفه رفتیما یادته؟ اونجا تا بیست سال به عقل ­جن نیروی انتظامی نمی­رسه. جوون­ها می­تونن راحت شنا کنند. به اکبر آقاتون بگو صندلیشو بیاره. راستی مایو ...

> خب بینندگان عزیز گویا مشکلی در اتاق فرمان به وجود آمده، هم­اکنون ارتباطمون ... الو، الـــــو، صدا قطع شد؟ .... خب به من چه؟ من چمیدونستم این یارو هم مثل بقیه مورد داره؟ مگه تهیه کننده مثل همیشه به همه­شون سه ساعت یاد نداده­بود چی بگن؟ چی؟؟؟؟ رو آنتنم؟؟؟!!!!

 

 

پی­نوشت: ساقیا آمدن عید مبارک بادت
 

₪₪₪ نامبرده ،ا 15:0  ا.   لینک 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge

.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....