تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


هیچ‌کس منتظر خواب تو نیست
کــه بــه پایان برســـد
لحظه ها می‌آیند
سـالهــــا مـــی‌گــذرد
و تو در قــرن خــودت می‌خوابی

هیـچ پـروازی نیســت
برساند‌ما را به‌قطار دوهزار
و بــه قــــرن دگــران
مگر انگیزه و عشق
مگر اندیشه و علم
مگر آییـنــه و صلــح
و تــقـلا و تــــــلاش

بخت از آن کسی‌ست
کـــه مـنـاجـات کـنــد با کــارش
و در اندیشه یک مسأله خوابش ببرد
و کـتـابــــــش را بـگـذارد در زیــر ســـرش
و بـبـیـنـــــد در خـــــواب، حل یک مسأله را
باز با شادی درگیری یک مسأله بیدار شود

مجتبی کاشانی

این مقطع هم گذشت.
راضی‌ام.
مدتی طولانی‌ست که می‌نویسم. طی این مدت، عمرم هم گذشته و پا به پای گذر زمان آمده‌ام. آنچه برایم مانده، گنجینه باارزشی از حضور گرم دوستان یکدل است. از هر کلامی و جمله‌ای و نگاهی، درس‌ها آموختم.
عزیزانی که با برخی در محیط غیر مجازی چنان دوست شده‌ایم که شک دارم بتوان در حالت معمول چنین افرادی یافت.

لزوم به گفتن نیست که عیان است چگونه صمیمی و بی‌ریا، کلبه را استراحت‌گاهی دنج و آرام برای خود دانستید و این کلبه چگونه واسطه‌ای شد بین دوستان. پایگاهی که از کنار و اطراف همه را گرد هم آورد و باهم آشنا کرد.
در وبلاگ نویسی همه فقط می‌خواهند خوانده شوند. اما من دلم می‌خواست عده‌ای را باب میل خودم دعوت کنم. همین‌ برایم کافی‌ست. همراهانی همیشگی.

خودم را آماده کرده بودم که الان چیزهای زیادی بنویسم، اما تصمیمم عوض شد. این پست هم طبق معمول باید رویّه جدید بودن را دنبال می‌کرد، که این‌گونه از آب درآمد. یک صحبت و گفتگوی عصرانه خودمانی!
تعداد بارهایی که بی‌مخاطبی‌هایم را در کلبه‌دنج نقض کردم، کمتر از انگشتان یک دست است. این بار مخاطبم شمایید.

نه اشتباه نکنید. این پُست خداحافظی نیست. هرچند بوی ناخوشایندی می‌دهد. اما همواره از خداحافظی‌های به‌یک‌باره گریخته‌ام. خبر از رفتنی قریب می‌دهم.
پرحرفی‌ها و شلوغی‌هایم نه اقتضای سن و محیط بلکه ایجاب شرایط اینگونه حکم می‌کرد. باید هماره سرزنده بود.
روحیه ایده‌آل گرایی باعث شده یا دست به کاری نزنم، یا اگر وارد شدم در جستجوی بهترین باشم. شکر که خدا تا بدینجا هرلحظه یاری‌ام کرده است.

باب نوشتن به این سبک و سیاق را خواهم بست و خاطرات و تجربیات پرگهری که در این راه نصیبم شده‌است را برای همیشه نزد خود نگاه خواهم داشت. یقین دیگر چنین نخواهم نوشت. بنای یک کلبه دنج دیگر با این خصوصیات و دوستان، امری‌ست مشکل. هرچند اگر قرار به بنایی دیگر بود که کلبه هنوز چراغش افروخته بود و نیازی به رفتن نبود.

این مهم نیست که شما کلبه دنج را در خاطر نگه دارید یا با مرور زمان آنرا به دست فراموشی سپارید. شکی نیست که چند صباحی بگذرد، نام اینجا هم به جز لحظاتی خاص، دیگر در یاد نمی‌ماند. اما آنچه برایم مهم است این است که در لحظات بسیار کوتاهی از زندگی، ضمیر ناخودآگاهتان از حرف‌ها و صحبت‌های دوستانه کلبه‌‌دنج الهام گیرد. [feel]
گاهی تاثیر یک جمله چنان است که با خلق یک نگرش جدید، مسیر زندگی تغییر یا اصلاح می‌یابد. من خودم همیشه از این‌ها استقبال کرده‌ام و زیاد هم برایم اتفاق افتاده‌است.

بگذریم.


نوشتن را هم امتحان کردم! خوب است!!! گردآوری نُه سبک مختلف در یک محل!
حرف‌ها زیاد است اما احساس می‌کنم تا همینجا کفایت می‌کند.
پیشتر، ننوشتن کمی سخت بود. اما اکنون به آن درجه از آسایش و آرامش رسیده‌ام که نوشتن را کنار گذارم و راه جدیدی پیش گیرم.
چندی در خدمتتان خواهم بود و طبق روال خواهم نوشت، تا اینکه قبل از ورود سال جدید کلبه را ترک کنم.
لیکن کلبه دنج باز خواهد بود تا رهگذران خسته از شهر آمده، بیایند نفسی تازه کنند و بروند.

راستی یادم نرود که بگویم:
همیشه موجز و مختصر گفتن، هنر نیست؛ چنانکه اطاله کلام هم گاهی بی‌اثر است.

می‌دانم «برای یادگیری هیچ‌وقت زود نیست» و «افسوس که عمرم تا کنون بی‌حاصل گذشته»   اما تابلو بزرگی به دیوار آویخته‌ام؛

برای قلب‌های مصمم هیچ‌چیز غیر ممکن نیست



Good is not enough, look for The Best !
 

نامبرده ،ا 23:30 ا. لینک  | 

انواع و اقسام کامنت­ها در دهکوره جهانی:



1- اطلاع رسایانه

>سلام دوست عزیز. بیایید در سایت ما ثبت نام کنید. به عنوان سود هر ماه شش میلیون تومان به حساب شما واریز می شود. بهتر از ما گیرتان نمی آید. از ما گفتن. بعدا دبه نکنید.

> با امضای طوماری علیه جمعیت غیر ضد فمنیست اعتراض خود را نشان دهیم. 18 آبان روز جهانی مقابله با هویج!



2- غریبه­های بامحبتانه

> چه وبلاگ نازی داری. من همین الان همه آرشیوت رو خوندم. خیلی قشنگه. به من هم سر بزن.

> می­خوام از نظراتت استفاده کنم. بنابراین گورت رو گم می­کنی میای تو وبلاگم! شیر فهم شد؟! (نوعی شوخی شیطون بلایانه!)


3- حال به هم زنانه

> مطالب مندرج در وبلاگ شما بسیار مفید هستند. به من هم سر بزنید.  (وایسا الان اومدم. یک سری بهت بزنم با کل هیکلت شیش متر پرت شی اونور)

> بیا !   (این کامنت گذار ایجاز را به کمال رسانیده. با یک کلمه آدم را تحت تفسیر واقع می­کند. بیا !!!   کجا بیام؟؟؟ زشته روز روشن! مردم چی ­می­گن؟!)


4- به روز رسانی (آپانه!)

> #$%×!$#^&^   راستی یه خبر خوب، من آپم !    (تولید انواع و اقسام کاراکترهایی که از جایی کپی پیست کرده­اند برای نشان دادن یک قلب تیر خورده گنده! راستی به جهنم که آپی­! خبرای خوبتو ییییهو اینجوری نده، قلبم ضعیفه سکته می­کنم! )

> سلام. ممنونم بهم سر می­زنی. من با ترانه « زورق بی­وفایی عشق» به­روزم (در این گونه کامنت­ها عمرا کاری به مطلب شما داشته­باشند. فقط همیشه ممنون هستندکه بهشان سر می­زنیم!)



5- پیوند گرایانه

> من شما رو لینک کردم گلم ! (این لفظ آخر آدم را در بد مخمصه­ای قرار می­دهد که حتما ما هم او را لینک کنیم. هر چه نباشد ما برای او به اندازه «گلم» ارزش داریم، یک لینک گذاشتن که چیزی از ما نمی­کاهد)

> با تبادل لینک موافقی؟ (در صورت عدم موافقت هیچ اتفاقی نمی­افتد. چون تا به وبلاگش مراجعه نکرده­اید وی اصلا یادش نیست که شما چندمین هزار نفری بودید که این کامنت را برایتان گذارده است)



6- خطرناکانه

> حالتو می­گیرم(این­گونه موارد معمولا بی­اسم و نشان یا با اسم­های بسیار وحشتناک می­باشند که آدم از ترس شلوارش را مرطوب می­کند!)

> وقتی هک شدی همه می­فهمن چه آدمی بودی (در این موارد برای نشان دادن اعتماد به نفستان به دوستان، می­توانید از دور برای طرف کرکری بخوانید و خط و نشان بکشید ولی تا آمد نزدیک از او عذر خواهی کنید! و بگویید منظورتان فرد دیگری بوده­است)


7-  یعنی کی می­تونه باشه؟! + آنه

> اون روز هیچ وقت یادم نمی­ره. (این افراد با نام های متعدد کامنت می گذارند. «خودت بهتر می شناسی» «من همونم که یه روز» «از یاد رفته»! )

> چکت رو بذارم اجرا؟  (برای حفظ آبرو سعی کنید، به صورت مسالمت آمیز با این عزیز (!) کنار بیایید زیرا گمان می­کنم در پشت میله­های زندان اینترنت برای وبلاگ­نویسی پیدا نکنید!)

 

8- گپ دوستانه

> چطوری بزغاله !

> تو بمیری من عاشق اون دماغ  بادمجونیتم!


9- روانشناسانه

> سعی کن تو زندگیت هیچ وقت با کسی که یک بار نگاهت نکرده، دوست نشی. اونا همیشه منتظر یه فرصت هستن تا با خنجر بزنن تو قلبت ! (نویسنده این جور کامنت­ها با استفاده کلماتی چون همیشه و هیچ­وقت، تبحر خود را در شناخت مسایل درون­بافتی جامعه نشان می­دهند. به هرحال این­جور افراد از جنون زباله­های مغزشان همیشه رنج برده­اند. نوع خاصی از سندروم اسکیزوفرنی روح­پریشی! احتمالا این افراد در زندگی­خود یک بار از فردی­عبارت «بچه پررو» شنیده­اند که بهشان خیلی برخورده! اصلا  تو کی هستی که  بخوای واسه من راه رو از چاه نشون بدی! بچه دماغو !)

> آدما رو اونجوری که هستن نشناس بلکه اونطوری که نیستن ولی می­خواستن یه روزی باشن اما نتونستن و هنوز هم دلشون می­خواد که نباشن و در هر فرصتی یه طوری می­شن که اگه نباشن بهتر از اینه که باشن، اونطوری بشناس!   (چشم. برو بشین تو ماشین الان میام!)



10- گفتگویانه

> چطوری؟ یاد دو ماه پیش به خیر رفته بودیم سینما. یادته چیپس خوردیم؟!!!!

> من به آرش زنگ زدم. خونه نبود. اگه دیدیش بهش بگو: خیلی نامردی. جزوه منو بیار فردا امتحان دارم.


11- پسر خالانه (!)

> سلام عزیزم. خیلی­شیرینی. مثل­عسل. من همیشه نوشته­های قشنگتو می­خونم(کامنت­گذاران روشنفکر، فارغ از جنسیت، با نگاهی باز با مسایل برخورد می­کنند! گاهی نگاهشان خیلی خیلی باز است!)

> قربون شکل ماهت چرا گریه کردی؟ مگه من مُردم ؟  (نویسنده وبلاگ با مشاهده چنین کامنتی، بیشتر داغ دلش تازه می­شود، و نا خود آگاه می­خواهد از توی مانیتور خودش را بیندازد در داخل (!) بغل کامنت نویس و های های گریه کند! صحنه رمانتیکی خلق می­شود که آدم یاد رومئو و ژولیت میفتد!)

 

12- عشق معلومانه!

> عزیزم. همه اینهایی که برایم نوشتی در برابر دستهای گرمت ... (بقیه­اش مناسب سن شما نیست. اینجای سی-دی خش افتاده و معلوم نشده عاقبت چه می­شود! اما اصولا استفاده از شکلک های سبز کاربرد زیادی دارد)

آه آری چنین است. غزلم! خانومی تو ترانه همه شعر های منی! (قبل از خواندن این نوع کامنت­ها از خالی بودن نزدیک­ترین سرویس­های بهداشتی اطمینان حاصل کنید!)

 

13- عشق مجهولانه

> الان پنج ساعت و سیزده دقیقه­س که ننوشتی، دلم برات تنگه. پس کی میشه بیای؟ (این افراد هم با اسامی محیر العقول می نویسند که به نوعی حس کنجکاوی را برانگیزند! عشق های یییهویی از همین نقاط شکل می­گیرد)

> یعنی همه چی تموم؟ (کلا شروعش معلوم نبوده است چه برسد به اینکه چی چیو تموم؟ حالت خوبه؟!! تو کی هستی اصلاً! )

 

14- ایهامانه

> اگر با من نبودش هیچ میلی / چرا ظرف مرا بشکست لیلی (کلمه میل ایهام عجیبی دارد. به تازگی دانشمندان یافته اند نظامی ناکس خودش این کاره بوده و هر روز میل میزده به این و اون!  آی-دی نظامی برای چت :  nezami_love2006_verykhafanpoem@ yahoo.com  )

> شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد / بنده طلعت آن باش که آنی دارد !  (حافظ ناقلا هم معمولا اینویزیبل بالا میومده و وقتی دیده دلبرش on هست، این اشعار بر زبانش جاری شده و براش کامنت گذاشته : اگر میل دل هر کسی به سویی­ست/ بُود میل دل من سوی فرخ!  وی به صراحت دلش را به سمت فرخ میل کرده­است. منکرات آن زمان برای سر حافظ بیست چوق پاداش تعیین کردند!)

 

15- اطلاعات با ادبانه

> مزن بر سر ناتوان دست زور / سرش میشکند احمق بیشعور (در این نوع کامنت­ها یک بیت که نشان دهد بله ما هم شعر و شاعری بلتیم و روحیه لطیفی داریم، گذارده می­شود. جماعت بانوان عاشق این جور کامنت­ها می­باشند و جونشان در می­رود واسه شعر! بالاخص وقتی یک پسر زمخت سیبیل در رفته با صدای خش دار برایش دکلمه می­کند، صحنه عمیق فلسفی ایجاد می­شود. حاج آقا چایی ریختم براتون!!!)

> بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ....... (در این گونه موارد به لطف آن لاین بودن و دسترسی به همه اشعار و ترانه­ها به سرعت می­توان دم دست­ترین اشعار را از جایی کپی پیست کرد و همه چیز را به حساب قدرت حافظه فردی نوشت، البته با بادی در غبغب! )


16- جفنگانه

البته این مورد در شماره قبلی هم می­توانست طبقه بندی شود اما لزوم استفاده از کلماتی بی سر و ته که زیر هم نوشته می­شود و نام شعر بر آن می­گذارند در اینجا چشمگیر است. در نهایت، پیشرفته­ترین این جور کامنت­گذاران از خزعبلات افراد تازه به دوران رسیده هم استفاده می­کنند. حتی استفاده از کلمات بی­سر وته ناهارلو، شاملو، صبحانه­لو، هم در این دسته طبقه بندی می­شود.


17- نقطه گذارانه

> ...

> ........

> ....! خداحافظ

برای نشان دادن عمق فهم یا نوعی اعلام حضور و یا حتی قدرت نویسنده در بستن دهان کامنت گذاران! تعداد نقاط بیشتر به معنی این است که « تو همه چیو گفتی. واقعا من هم همین احساس رو دارم. و این یعنی تفاهم!»


18- همدردی گرایانه

> می­فهمم چی میگی. مردا همه شون بیشورن! (بله؟ نه این چی گفت؟؟؟)

>عزیزم خیلی تجربه دردناکی داشتی. باورم نمی شه. (جداً ؟ باشه بهش می­گم!)


19- ریشمندانه

> خدا همیشه با توئه. این تویی که با اون نیستی ! (انواع و اقسام احادیث و روایات و حکایات هم به کمک کامنت­گذار می­آید)

> توکل کن. اگه حتی توکل کردنش سخته!

 


20- پیر دانا گرایانه

> پسرم یه­روز همه اینها تموم می­شه. به عاقبتش فکرکن که داری تو یه جاده بی­انتها قدم می­زنی. به سمت خورشید! (این نوع کامنت­گذار زیادی فیلم دیده­است)

> صبر هدیه خداست به تو. دوست داشتی یه پا نداشتی اما به جاش پولدار بودی؟ پس صبر کن!  (نه من چی بگم به این؟ نه خداییش؟ دوست داشتی دکور قیافه تو سه سوت عوض کنم اما به جاش لال بودی؟!! )

 

21-  شکلک مأبانه

>

به همت سردمداران عرصه اینترنت وجود شکلک نقش مهمی در کامنت نویسی ایفا می­کند افراد تن پرور با نهادن شکلک علاوه بر نمایش تبحر خود در استفاده از مسنجر، اینجا هم دست بردار نیستند.

گاهی سو استفاده و اسراف در نهادن کیلویی این شکلک­ها مثال­زدنی است به گونه­ای که آدم دلش می­خواهد مثال محکمی توی گوش طرف بزند که شبیه همان شکلک­ها شود!

 

22- کلبه دنجانه

بهترین نوع کامنت گذاری­ست. آرزوی هر وبلاگ­نویس این است که به این درجه کامنت­نهی نائل آید. یک حالت ترکیبی از همه آنچه گفته شده است!

> بزغاله عزیزم هیچوقت به عاقبت زندگی عشق گرممان غبطه نخور. چیپس­ها حتی اگر در مسیر تعالی تو باشند اما باید به من سر بزنی. «گربه های دم حجله» آخرین اثر منه. خوشحالم که خیلی خوب می­نویسی. لینک منو تو پیوندهای قلبت بفشار!

 

----------

ایده نوشتن این پست، کامنتی است که فی­البداهه در وبلاگ یکی از دوستان نوشتم. با کمی تغییر و تصحیح اینجا هم گذاردم.

 

 

نامبرده ،ا 23:55 ا. لینک  | 

عارض هستم خدمت مدورتان که از همان بدو وبلاگ نویسی (که نمی­دانم تاوان کدام عمل شنیع بنده بوده که خدا چنین پس گردنم زده) با چند و چون کامنت گذاری و  انواع آن آشنا شدم، آشنا شدنی!

چنان که بزرگی1 می­فرمایند: گاه کامنت­ها خیلی باحال تر از خود پست هستند، بی تعارف !  (روی کلمه بی تعارف تأکید ناجوری2 شده است)

علی ای حال آنچه بر ما عیان است اینگونه است که اگر این سیستم کامنت و کامنت نهی وجود نداشت، معلوم نبود وبلاگ نویسان از خدا بی خبر از همه جا بی خبر، سر از کجا در می­آوردند و اصلاً آیا دستشان به قلم کی­بورد می­رفت یا نه؟ و  اگر نه، پس به کجا می­رفت ؟!

 

باری، این قصه بدان جهت آوردم که آیندگان کج اندیش بدانند و آگاه باشند که تا بوده چنین بوده و تا هست چنین اسب! نه گذشتگان اولین کامنت گذاران بوده­اند و نه آیندگان، آخرینشان.

تا روده درازی را به کمال نرسانده­ام و لنگه کفشی و گوجه­فرنگی­ای3 از سوی حضار متشخص به رأس الوجود این جانب اصابت نکرده، الساعه خدمتتان عرض خواهم کرد که لپ کلام (!) از چه قرار است.

بر آن شدم تا مجموعه­ای گرانقدر و نفیس از انواع نظرات (که در بلاد کفر و کیف به آن کامنت گفته شود) را دسته­بندی و ارائه نمایم. باشد که از سرتان هم زیاد است!

لیک تا در سخن باز است این را هم بیفزایم که هیچ قصد و غرضی در کار نیست و همانگونه که بر همگان مبرهن است بنده جز سوء نیت، منظوری ندارم.

 

در این حین یک صدا شعارهای پرشوری به گوش می­رسد : نامبرده، نامبرده، حمایتت می­کنیم. خونی که در رگ ماست، حق مسلم ماست.

پلاکاردهایی در لابلای جمعیت به چشم می­خورد: «ما نوگلان وبلاگ نویس جغله، از کلبه دنج می­خواهیم که عداوت محوری4 را برپا سازد»      «کلبۀ دنج، در قلب منی هرگز !»

در این هنگام نامبرده در پاسخ به هیجانات جمع، با حرکات موزون دست اشاره می­کند که من متعلق به همه شمایم.  با شنیدن این حرف بار دیگر صدای ولوله و جیغ حضار بالا می­رود.

تک و توک ندای : دوسِت داریم کلبه دنج، دوست داریم کلبه دنج    به گوش می­رسد و پس از آن افرادی غش می­کنند و دست به دست به بیرون منتقل می­شوند!

 

رادیو پیام بارها از رانندگان التماس می­کند که در محدوده کلبه مسیرهای جنوب به شمال و شرق به غرب در جمیع جهات در تمام خیابان­ها بسته است. حتی برای انتقال از حال رفتگان به بیمارستان هم با مشکل مواجه شده­اند. مراکز اورژانس تا به حال چنین هجمه­ای از حادثه دیدگان به خود ندیده­اند. همه عوامل از وقوع پیشامد غیر منتظره ای حکایت می­کنند. آسمان می­غرد!  خبرنگار BBC سراسیمه خود را به مهلکه می­رساند.ساختمان­های بلند شهر آوار می­شوند. دایناسورها آدم­ها سراسیمه به این سو و آن سو می­دوند. حتی پتروس فداکار هم انگشتش را از توی سوراخ در آورده و با جماعت همگام شده­است. دهقان فداکار هم لخت و عور در خیابان­های شهر مشعل به دست زمزمه می­کند: دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر !

 

کرکس­ها در آسمان پرواز می­کنند. حالت فوق­العاده اعلام شده­است. برنامه­های زنده تلویزیونی بارها قطع می­شود و صحنه­هایی از فجایع ملی نمایش داده­می­شود. خبرنگاری حین صحبت زیر پای یک زئوکلابرادمادوس5 له می­شود!

.

.

پاشو آقا. اینجا نخواب. پاشو می­خوام جارو کنم. چرا کنار جوب نشستی؟

ها ؟ کی؟ وای من از کِی اینجـــــــام؟؟؟  گفتم خسته­ام تکیه بدم به دیوار یه کم خستگی­م در بره. ساعت چنده؟ پناه بر خدا6 دیرم شد !

 

 

در دیگر پست بی­هیچ حاشیه به معرفی انواع کامنت خواهیم پرداخت. دقیقاً مثل شتر !

 

------------------------------------------------------------------------

پاورقی:

1- در اینجا فروتنانه اشاره­ای غیر مستقیم به خودم دارم !

 

2- گفتم ناجور، یادم افتاد بگویم اگر دیکشنری بابیلون دارید حتما عبارت «gypsy moth » را امتحان کنید. بار اول که معنی­اش را دیدم، دگمه start  و سپس  shut down را زدم. صندلی کامپیوتر را به کناری کشیدم و روی زمین دراز کشیدم، دستم را روی شکمم نهادم و آی خندیدم ! آی خندیدما !

 

3- موقع نگارش این متن، گوجه­فرنگی ارزان بوده و هنوز آن جناب محترم آدرس مغازه سر کوچه­شان را نداده بودند. بنده به نوبه خود از مزاح و تیکه­پرانی­های خیلی نمکین رجل سیاسی در روده خود نمی­گنجم. یعنی به وفور روده­بُر می­شوم و می­خواهم لپ چون هلویشان را بکشم، ایــــــــــــــــــــــــــنقدر ! جوبولی بوبولی! بامزّه.

 

4- عداوت محوری نوعی از محورهای مختصات است که هر کس کار بدی کند، توی چشمش فرو می­کنند!

 

5- نوعی دایناسور زشت بدترکیب با هیبتی گنده که در داستان­های یونان باستان آمده­است وقتی خدای شر و خدای هوس باهم درگیر شدند، او آن وسط، داور بود. (البته مسایل مربوط به داوری در برنامه نود آن زمان - هزار و سیصد و سیاه و سفید- بررسی شد. آن وقت­ها نود، خیلی بود! مجری برنامه هم ظالم فردوسی­پور، پدر جد پدر بزرگ عادل فردوسی­پور بود که گویی در آن برنامه از جنجال و فحش و کشمکش­های خفن این گونه برمی‌آمد که با اقوام درجه یک دایناسور وصلت کرده‌اند!!)

 

6- کپی رایت این عبارت در زبان فارسی رسماً به نام «ثریا قاسمی» هنرپیشه سریال­های «مادران همیشه زحمتکش» ثبت شده‌است. بدین وسیله ادای دین درمی­آورم نسبت به حضور ایشان.

 

 

نامبرده ،ا 17:0 ا. لینک  | 

« من غیر لا یحتسب »


گفتم  با ما منشیـــن اگـر نـه بدنــام شـــوی
گفتی از نام چه گویی که مرا ننگ ز نامست

گفتم هر کس رسالتی دارد و ما را حمله‌دار آتش کرده‌اند.
گفتی آتش آن نیست که در خرمن پروانه زدند

گفتم جان بـرون از تـن منـم خامــش بیا سـوزان بــرو
گفتی دل از غم سوخت لیک از دیده کسب آبرو کردم

گفتم تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
گفتی چون از نگاه گویی، که دیده پرخون است

گفتم آنچه می‌بینی یک بوته است، گوشه‌ای از در گشودم که گلستان بینی.
گفتی درها بسته‌ای. با درهای بسته که دست گرم نمی‌فشارند.

گفتم و گفتی.چشم از پنجره بر وسعت شب دوخته ام
گفتم
و
گفتی
تا جایی که
خاموش ماندم
اما تو همچنان گفتی.
.
.
ملالی نیست. مگر نه اینکه امتحانِ صبر سنگین است.
راضی‌ام؛ حتی از این تقسیم عادلانه هم !
.
.
.
روزشمار تاریخ نشانم می‌دهد که دقیق پنج ماه گذشته است.
از روزی که به هر چه می‌خواستم رسیدم.


داشتم به حساب متعلقات می‌رسیدم که بدهم دست صاحبانشان. نماند فردا دینی بر گردنم شود، که به اندازه کافی بارم سنگین است. این هم بینشان بود؛

 پیامی آورده‌ام؛
 سلام.
  آرام باش.


پ.ن. : « باور نکنی خیال خود را بفرست »

نامبرده ،ا 0:0 ا. لینک  | 

to log a log !

 

پنجمین متنی­ست که می­­نویسم و معلوم نیست­به آخر برسد یا نه. خوشم نیاید دوباره پاک می­کنم.


نمی­دانم
علت، صرفا علاقه است یا اقتضای وقت، یا خاطره­ای که خواهد ماند، اما هر چه هست پیاده­روی­های شبانه را دوست دارم.

عمارتی با نورهای چشم­نواز که از شیشه­های رنگی کوچک آن تابیده شده­اند، در کنار دریاچه یخ زده، خودنمایی می­کند و این روزهای سرد سال، کمتر کسی از آنجا گذر می­کند الا قلیلی که یا برای تجدید خاطرات آمده­اند، یا آن­ها هم شب را برای خلوت خود انتخاب کرده­اند. خودهایشان !

پس از سیزده ساعت کار روزانه کمی خسته­ام.

می­زنیم بیرون، سه نفر؛ و سه ساعت تمام قدم می­­زنیم، آهسته و با حوصله و با بازدمی که در هوا یخ می­زند و دست­های کرختی که ترَکهایشان باید مدام «ها» شوند.

 

عوض شده­ است این چند ماهی که ندیدمش.    خیلی. دوست­داشتنی­تر از گذشته و آرام.  چند سال اخیرش دربه­در دنبال حقیقت بوده و اینک انگیزه­هایی جرقه­زده شده! و چنین انگیزه­هایی که فرد آگاه را تحت تاثیر قرار دهند، باید مستحکم باشند و الا حسنعلی بقال ما را یک وعده و دورنمای نزدیک(!)  هم می­تواند مؤثر کند!


کلام، راه خود یافته است و گوشهای من و س. وظیفه خود را ادا می­کنند. هیجانی در وصف خاطرات و نحوه گفتارش موج می­زند. می­گوید تا برسد سر اصل مطلب! آنچه عیان است نیاز شدید او به شنیدن است. مقدمات متعارف می­گذرد و سکوت می­کند تا کمی گپ جدی بزنیم. بی­قید!

اینجا جایی­ست که خبری از رندی و حواس جمع نیست. بی­هراس، افکار شکل می­گیرند.

هر جمله کافی­ست تا جنبه­ای از نگرش جدید، خلق شود.

اکثرا در سکوت می­گذرد تا یکی هوس کند و چیزی بیفزاید.

به قولی دگمه قرمز record فشرده شده و می­دانیم هرچه گوییم ثبت خواهد شد.

می­گذرد.

...

.
.
چهار ساعت سهمیه شبم را می­خوابم تا خیالم از امروزی که گذشت آسوده بوده باشد.

او هنوز هم باید بشنود؛   تا فرصت هست!

 

طولانی شد. تا دوباره حذفش نکرده­ام، بروم. هرچند این بار هم خوشم نیامد.

نوشتم.

باز هم برای ثبت وقایع.


کولۀ حجیم، سنگین به نظر می­رسد اما گول­زننده است و سبک.   ثقل، حساس­تر از آن است که در نگاه اول به چشم آید.

همین !

 

 چه شبهایی که چون سایه...


پ.ن.
:  « گفت آتش بی­سبب نفروختم »

[1] , [2] , [3] , [4] 

نامبرده ،ا 1:30 ا. لینک 

 من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب


حکایات یک به یک می‌آیند و می‌روند. برخی به تفصیل، بعضی به اشارت.
و کنون گاهی است برای نگریستن؛ به آنچه و آنکه در پی می‌آید.
گردونه که افزون می‌شود، جمعی با اشتیاق به نظاره می‌نشینند که می‌آید یا نه. از میانه راه بازمی‌‌گردد یا همانجا می‌سوزد و یا تقدیر بر صبر اوست.
دست‌گیری موقوف است!

از آن دور فریاد برمی‌آورد رو به جمع که :
عیب‌جو دلدادگان را سرزنش‌ها می‌کند
وای اگـر با او کند دل آنچه با ما می‌کند

و مدام و یک‌ریز نوای سوتک گلویش۱ در گوش است که قرار شب و روز وانهاده و عنان از کف داده!
و این قصه حکایت غریبی‌ست.
خسته و آشفته و نفس‌زنان می‌رسد تا چشم بدوزد به دیدگان جمع منتظر!

سلام
خوش آمدی.
برویم.

اول راهیم؛
 همسفر !


و او تمام این جاده‌های هموار را آمده تا به اول کوه برسد!

تعهدنامه را می‌دهم امضا کند؛
سکوت !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- عاریه از کلام دکتر شریعتی

پ.ن. :  « التوحیدُ اِسقاط الاضافات »

نامبرده ،ا 13:0 ا. لینک 

حسام الدین حرف دل می‌زند؛ بی واسطه.
به دل می‌نشیند.
و ندایی از درون من برمی‌انگیزد تا عقل زنگار گرفته‌ام را بیدار کنم.
دیگر هیچ نگویم که همه را کامل و بی‌نقص گفته است؛


حسام الدین ایپکچی
- شب تاسوعا - نامه ای به محضر محترم جناب وفا

- ظهر عاشورا - تکلیف عاشورا

- شام غریبان



پ.ن. : چشم و دل نادیده بر آن حسن پنهان عاشقند

نامبرده ،ا 15:10 ا. لینک  | 


مرا به حرف می‌کشاند و سکوت می‌کند تا چیزی گویم. سوالهایم را جوری می‌پرسم که با یک کلمه پاسخ گوید. آن زمانی که دیپلم گرفت نه سری فوریه‌ای بود و نه لژاندر. روان‌نویس را از جیبم در‌آوردم و در عرض سه دقیقه تبدیلش ‌کردم به حیوان زشتی که موقع نفس کشیدن صدای ضجه دلخراشی از خود خارج می‌کند و پای چپش را روی زمین سلانه سلانه می‌کشد.  ماتش برد. هیچ نگفت. دوباره کردمش روان‌نویس و گذاشتم توی جیبم. 
احترام زیادی برایش قائلم. هرچند چهار ساعتِ هفته، «پسرم» خطابش می‌کنم مرد چهل و دو ساله را!!

پ.ن. : روی چهره من زوم نکن،  just zoom out while fading 
پ.ن. : آن‌کتابی‌که فقط‌برای عنوانش‌خریدم و لایش‌را تابه‌حال باز نکرده‌ام، این‌بود:«رهایی‌از دانستن»
پ.ن. : چند وقتی‌ست که فقط آرامم. هم فقط، هم خیلی.  هم چیزهای دیگر.
پ.ن. : در آخرین طبقه بندی‌ام انسانها را به دو دسته تقسیم کرده‌ام. آنهایی که اینطوری‌اند و آنهایی که این‌طوری نیستند.   تعداد اعضای دسته دوم از انگشتان همه دستهای من کمتر است.


نامبرده ،ا 23:58 ا. لینک 

در چهل و هشت هفته ساعت پیر شدم. بعدها این سیکل کوتاهتر شد.

میانگین بگیری، کمتر از دو کلمه در روز است؛  مثلاً
خراب شده !

 

 

 


 

پ.ن. :
به دنیایی که مردانـش عصا از کور می‌دزدند
من از خوش باوری آنجا محبت جستجو کردم

نامبرده ،ا 9:5 ا. لینک 



نامبرده، 9:0، 
لینک |خیلی‌ مهر مکتوب !

نامبرده ،ا 9:0 ا. لینک  | 

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

محرّم می‌شود. حتی اگر شمارش روزها را ندانی، عاشورا که می‌آید دلت به تشویش می‌افتد. دنیا با همه پیچیدگی‌ها و دلزدگی‌ها و روزمرگی‌هایش، آنقدر کوچک می‌شود تا فرصت کنی دمی بنشینی. بندهای دلت می‌گسلد و راه خود پیش می‌گیرد. کوچک و بزرگ نمی‌شناسد. زن و مرد نمی‌داند و دیگر مهم نیست کجای این کره خاکی ایستاده‌ای.
دوباره عاشق می‌شوی.

چه کرده‌ای با دل عاشقانت که چنین مجنون شده‌اند ...

عشق یعنی حسین، یعنی کربلا، یعنی آن دشت غروب ِ نی‌نوا،
عشق یعنی آن صفای دل یار.
عشق را زینب نگاشت.
عشق یعنی برادری که برای آوردن آب می‌رود. نه دو قطره برای رفع تشنگی کودکان، که یک دنیا مروّت!

نمی‌دانم چه تأثیر است در عشق
که بیمارش به صحت نیست مایل

می‌خواهم بگویم عباس.
عباس که می‌گویم دیگر توان ادامه کلام ندارم...   بگذار در تنهایی خود بگریم.
اسم عباس را دوست دارم. عباس ذوب دریای بی‌کران عشق است.
و حسین معنای عشق.

عباس یعنی فاطمــه دنبال حیــدر      عبـاس یعنـی زینــبِ محـو بــــــرادر
عباس یعنی آبـرو در مشـک بـردن      در پیش‌دریا بودن و لب تشنه مردن
عباس یعنی‌تا خدا سرمست‌بودن      باب الحوائج بودن و بی‌دســت بودن



به گمانم خدا به دنبال چیزی بود که عشق را توصیف کند، نشان دهد به بندگانش. هستی را بنا نهد و کائنات را معنا بخشد و برای چون منی که لاف عشق و بندگی می‌زنم نشان دهد که عشق یعنی ، یعنی ...   

حسین


و حسین را آفرید.
و تو ای عزیز، مجنون همسفر، راه گم کردۀ دلرفته، ای چشم به در دوختۀ منتظر، و ای خسته دل؛ هر جا دلت آرامش خواست، هر جا بی‌پناهی و بی‌کسی‌ات را لمس کردی، در مکتب درس عشق حسین، سر بر خاک بندگی خدایت نِه.
.
.
یکی از همسفران راه حریم دل (سفر حج‌ام را می‌گویم) ، دوست خوش صدایی بود که به اصرار بچه‌ها برایمان می‌خواند. صدایش سوز عجیبی داشت.
نیمه‌شب می‌رفتیم مسجدالنبی، چند ساعت بعدش نماز صبح بود و هنوز آفتاب نزده بچه‌ها جمع می‌شدند کنار در خروجی مسجد روبروی بقیع.
شفق دیده‌ای؟ نه شب است و نه صبح، غروبی وارونه !
و او همانجا روی سنگ‌های مرمر، آرام می‌خواند از همه کس، تا می‌رسید به حسین ...
چرا صدای گریه نمی‌آید، چرا کسی محزون نیست.
سرم را که برمی‌گرداندم، صورت خیس و اشک‌های روی گونه‌شان را می‌دیدم و چهره‌هایی که با همه ادعا و های و هویشان، فرو رفته بودند در خود. در اعماق دل.
.
.
هر لحظه‌ای که بر حسین و یارانش گذشت، هر آنی که زینب سپری کرد، هر ثانیۀ شب عاشورا در خلوتکدۀ پنهان یاران، و هر صحنۀ شب بعد از عاشورا و گذر زینب و امام سجاد از کنار خیمه‌های سوخته و سرهای بریده، ... یعنی فلسفه کل کائنات.
اگر اغراق آمیز بتوان این فلسفه را آنقدر بسط داد که با یک لحظه برابری کند!
.

شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست...

 اللهم ارزقنی شفاعة الحسین یوم الورود و ثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین

نامبرده ،ا 11:0 ا. لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge