گزارش نویسی میکنم. خوب میکنم! دلم میخواهد. جیک کسی در بیاید میدهم از سقف آویزانش کنند!
خیلی حقیرند آنهایی که فکر میکنند او و او و آن یکی و تو و او و من و آن دیگری عاشق میشویم! آن هم چه، عشق زمینی. عشق آدم به آدم!
ضعیف!
اصلا بگذار یک بارش را توضیح دهم. حساب بقیهاش راحت است. بار سومی که دیدمش رفتم بهش گفتم:چه آدم با شخصیتی! من میخواهم با شما بیشتر آشنا شوم! او هم گفت من الان درس میخوانم. گفتم پس شنبه میآیم (همان شنبه که قرار بود ساعت 11:15 صحبت کنم. یادتان که میآید؟ نگفتم جواب دهید، فقط تایید کنید!) شنبه رفتم گفت: من درس میخوانم. منم گفتم پس خداحافظ!
به همین راحتی! امروز مرا از پشت آن شیشه دید. مردد شد تا اینجا آمده در را باز کند یا نه، من هم مثل بز آنقدر لفتش دادم تا مجبور شد بیاید بیرون. سلام کردم. افه هم گذاشتم! سر کنفرانس آنقدر بلند حرف میزنم که دلش هم نخواهد، مجبوری صدایم را از پشت پارتیشن میشنود. از قصد باحال صحبت میکنم همه میخندند او هم کنجکاو میشود که چه خبر است. هی بیخود از اتاق خارج میشود طول راهرو را واسه یه کار الکی میرود و برمیگردد. کور که نیستم حواسم هست. الکی در یخچال را باز گذاشته، ماتش برده! به جهنم!!
ببین، ما آدمهای هرزگردِ هرجایی، سه دقیقهای عاشق میشویم، دو دقیقه بعدش هم دلمان را میزند. این ما که میگویم، یعنی «من»! دوست دارم خودم را جمع ببندم و اِلا خودتان را قاطی من نکنید. ادعای من از دماغ فیل افتاده است. چون من تافته جدا بافته هستم من !
هی تو! یکبار دیگر حرف بزنی، پرتت میکنم بیرون!
غذا میخورم، عادت دارم موقع فکر کردن قدم بزنم، بعد از تماشای فوتبال مدادم را میتراشم، کلاس فلان میروم، توی راه نون باگت میخرم، reminder موبایلم دائم پیغامهای مختلف میدهد، موهایم را شانه میکنم، عاشق میشوم - از آن زمینیهایش، ناخونک میزنم به هر چیزی که توی یخچال هست، پول میریزم به حساب عابربانکم، عکس میگیرم، بیکار که شدم در سفیدی هر گوشهای هنرنمایی خط میکنم، شامورتی بازی هم بلدم، گاز میدهم، استعفا میدهم ...
آهان گفتم استعفا، پریروز آخر وقت برگه را گذاشتم روی میز مهندس. شوکه شد! فردایش مثل بمب خبر پیچید. چند نفر انتظارش را داشتند اما نه به این زودی. رییس تیم طراحی مرا به اتاقش خواند. با دستپاچگی میخواهد در این پانزده روز، چهار دوره فشرده تفکر منطقی و برنامه نویسی و ANSYS (و یک کوفتی دیگر هم گفت یادم نیست) برگزار کنم. تمام مدت به شام امشب فکر میکردم!
توی بخش همه بیحوصلهاند. هی میرود واسه خودش چایی میریزد میآورد.
گفتم چهتان شده؟ کارتان را بکنید. فلانی بعد سی سال بازنشسته شد از این اداها درنیاوردین. هرکدام چیزی گفت. «دو سال بعد وقتی از منشیات وقت میگیریم ما را یادت نرود ها» «خیلی کار خوبی میکنی، من هم همین توصیه را میکنم» «اگر بروی، فلان چیز را چطور ادامه دهیم»، «شمارهات عوض شود خبرمان میکنی؟» «بالکل از این شهر میروی؟» و ...
دورم جمع شدند. کوچکترینشان یازده سال ازم بزرگتره! گفتم حالا اگه یه روز منشی داشتم حتما واسه خاطر جنابعالی یه خوشگل توپ میذارم که بعدِ هزار سال خواستی بیای سلام و علیک، زبون مادریت یادت بره با کله بری تو دیوار!
باز که اینجوری شد. خوشم نمیآد. زود با من صمیمی نشین. من از موضع بالا به پایین دارم حرف میزنم. چی داشتم میگفتم اصلا. آهان عشق و این حرفها.
واقعا که. خجالت داره این مسخره بازیهای حداکثر چهار پنج روزه جوونا. فکر نون باش خاک بر سرت کنن! حالا خوبه یک ماه، فوق فوقش دو ماه که گذشت، ادا و اطوارهایی که به زور نگه داشته بودن و چهره واقعی خودشونو مخفی کرده بودن میزنه بیرون. هان چیه لال شدی؟ من بمیرم تو بمیری قربون اون نگاهتم، چی شد پس؟
واسه من قُپی نیا. من همه اون کتابا رو از برم. قوانین فردی و زناشویی (انگار میخواهند زنها را بشویند!) و اصول برخورد اجتماعی و مردان مریخی و هزار تا چیز میز دیگه، واسه عوام نوشته شده نه من! اونا رو شماها بخونین حال کنید. برید تو کف! «اَ عجب چیز باحالیه، چه چیزایی گفته! رمز موفقیت، اوه اوه ببین چه آدمایی وجود دارن، من عاشق این کتابم. باید امروز بخونمش. می دونی چیه؟ من اصولاً به کتابای روانشناسی خیلی علاقه دارم!» (وقتی هم میگه "اصولا"، انگار تئوری خیلی مهمی درباره خودش میخواد ارائه کنه که همه شیفتهش بشن و بگن: چه آدم مهمی! که اصولا همچین کاری میکنه!)
«روانشناسی» رو همچین قلمبه هم میگه که آدم فک میکنه به غیر اون یه دونه کتابی که نصفه خونده، با دیوید برنز و امانوئل اشمیت نشست و برخاست و رفت و آمد خانوادگی دارن!
جمعش کن بابا. با شمام ها! شما عوام جماعت! تو اگه روانشناسی بلد بودی، شب دو زار با اون نونوا عین آدم حرف میزدی.
راحتت کنم، از همین الانش مثل کف دستم میدونم بچه اولم رو چجوری باید بزرگش کنم، دومی رو چطوری آدمش کنم!
پاشو برو بیرون. تو اصلا چه میفهمی من چی دارم میگم. منو باش واسه کی دارم گلومو پاره میکنم. تقصیر خودمه، گفتم به زبون بچگونه چند تا چیز ساده بگم زیاد بغرنجش نکنم. مثل اینکه نه نمیشه. پاشو گفتم.
شماها باید با همین پیش پا افتاده های سطحی اموراتتون بگذره. انتظار بیشتری هم نیست.
دوره داره عزیز جان. همه همین جوری بزرگ میشن و میرن دانشگاه و کار و روشنفکری و عاشق میشن و دو روز بعدش وای یکی منو بگیره شکست عشقی خوردم! بذار روی برگهای پاییزی نارنجی بارون خورده قدم بزنم. اینک این منم که در دوردستهای افق پنهان حجم اندیشهات و در کنج غمخانهام، تنهاترینم! آن آخرین نگاهت بر زخم قلب اهوراییام پنجه میکشد. چند تا هم شعر عشقی بنویسید و شبا با صدای فرهاد به خواب برید.
زهرهم رفت!
همه شون افسرده و دیوونه. همه شون یعنی همهتون! والا اگه قرار به دپرسیه ما از همهتون بیشتر باید دپرس باشیم. میخوای تعریف کنم، حناق بگیری؟! ها؟ لاالهالالله.
زندگی یعنی دو کیسه آلبالو. هر وقت فهمیدی (که بعید میدونم) بیا اینجا درباره اجتماع و عشق و آینده و حقوق آخر ماه و سود علیالحساب بانکی و طبیعت و شیر خونهمون که چیکه میکنه و ایدز و صف گوشت حرف بزنیم.
این شلوار کتانت رو هم خیلی مناسب خریدی. رنگای دیگه هم داشت؟ مَمّد میگفت طرف پونزده درصد تخفیف میده.
تموم شد.
خوب کردم!

گویا این طلسم نخواهد شکست.
بگرد؛ من چپگرد، جز من راستگرد.
فکرت که سنگین شد و رسوب کرد،
من لاطائلاتِ مهمل میبافم، تو هم.
من از فاضلاب ذهنیام ، تو هم یک جور دیگر. چهمیدانم مثلاً از شاملو.
راستی، بستنی میوهای خوشمزهتر است ها. لااقل نمک ندارد.
ترجیحا یک آب میوه قرمز رنگ!
وقتی حرف میزنم سرت را تکان نده که فهمیدهای؛ اگر فهمیده بودی سرت تا ابد خشک میماند.

تو زیباییات را مخفی میکنی؛
او صفرهایش را بیمحابا میگوید؛
و آن یکی شباهت آزار دهندهاش را معصومانه به رخ میکشد.
اما من همچنان میدانم که اگر بخواهی در نیمه راه پیاده شوی، فاصله ولیعصر به ونک کمتر است تا ونک به ولیعصر.
بعدش من آدامس میجوم، تو هم یک هدفون گنده بچپان توی گوشت.
.
.
این هفته استعفا میدهم.
حتی خوشمزگی آبگوشت پنجشنبه ها هم مانع کارم نمیشود. مطمئنم!
.
.
راستی، فقط با خود عهد بستهام که سیگار نکشم. درباره طناب که صحبت نکردیم. درسته؟

Edited.
Mokh less !
1/ صحبتها به طول میانجامد. میزنیم بیرون. سه نفری. حرافیمن و حوصله گوش دادنشان، چند کیلومتر در هوای سرد زمستانی خرج برمیدارد! اطلاعاتم در این مورد خیلی خیلی ناقص است اما گویا همان یک جملهام بیش از حد کارساز شده. مشتاق میشود کتاب را بخواند. تلویحاً ازم میخواهد یکبار هم وقتی س. بود این صحبتها را باز کنم.
خیلی باید مراقب حرف زدنم باشم. مثل اینکه حرفهایم روی س. بیش از آنچه فکر میکردم تاثیر دارد.
نکند به بیراهه روی؛ این -مثلا- یکبارۀ عمر را !
2/ شونزده دیماه مصادف با تولد یک اضمحلال مغزی و رییس انجمن گاگولان بدون مرز است. وی دست مرا در بداهه ضایع کنی و جملات و کلمات منهدم شده و کج و کوله، از پشت بسته است! او حتی گاهی دانشگاه را با دبستان اشتباه میگیرد! ( آخه سمیکولون عزیز. آدم، منظورم دقیقا آدمهها، آدم تو یه ترم سه تا بیست میگیره؟ هان؟ مشکل داری؟ جاییت درد میکنه؟ چته تو؟؟)
اختراع یک زبان جدید که فقط خودش و خودم به آن آشنایی دارد و به راحتی در همه جا و در بین بهت جماعت حاضر قابل مصرف است، از جمله افتخارات وی است.
داشتن انواع اقسام دوستان ضربه مغزی شده با فامیلیهای غیر عادی و خندهناک که دستآویزی برای مسخره شدن خود اوست از دیگر خصوصیات وی است.
او درست در سرمای زیر صفر زمستان به دنیا آمده تا ثابت کند یک دی ماهی است ولی کور خوانده! (کلاً دیگه. یه چیزی گفتم دور هم باشیم.)
در زیر نمونهای از SM های رد و بدل شده را میبینید:
> Salam zombe, 1-got mine? 2- majalle folano chi, kharidi?
>> Salam bushfek, 1- are gereftam male to ro. 2- masalan ozvimha--> mifrestan
او کسی نیست جز خواهر عزیز بنده ملقب به نیم خط !
تولدت مبارک. ![]()

3/
> استااااااااااد ما یه اسکلت پیدا کردیم. اما نمیدونیم اسکلت مَرده یا زن.
- جمجمه اش نسبت به بدنش خیلی خیلی کوچیکه؟
> آره.
- تبریک میگم بهتون. در طول تاریخ اسکلت زن خیلی کم کشف شده !!
4/ جناب گونی، تأهل شما را به خانواده جنابعالی و همچنین خانواده سرکار علیه تبریک عرض مینماییم و برای آن عزیزان طلب صبر و توکل بر خدا آرزو میکنیم.
امید است ندانند چه کلاه گشادی بر سرشان رفته است.
بیچاره ملت با هزار امید و آرزو فرزند دلبندشان را بزرگ میکنند تا روزی یکی با اسب سفیدی بیاید و او را بر اریکه خود سوار کرده و به باغ آرزوها و زیباییها ببرد!
با پیکان سفید رفتید تا پارک سر چهارراه؟؟
......
ان شاءالله خوشبخت و عاقبت به خیر شوید. در پناه قرآن و زیر سایه معصومین. ![]()
پینوشت:
چنان با مردمان سر کن که بعد از مردنت عُرفی
مسلمانــت به زمــزم شــوید و هنــدو بسـوزانـد
گاهی هوس میکنم چیزهایی بنویسم اما بیخیال میشوم. مثلا از سفرم. از حج! از مستی. از هزاران چیزهایی که اتفاق افتاد. از آن معجزهای که چگونه مرا بردند. گاهی میخواهم بیتصرف، از خاطراتی که همانجا در شرایط بسیار دشوار کمبود وقت و خستگی مفرط و بیخوابی برنامههای فشرده و ...، نوشتهام بگذارم اینجا. سفر چهارده روزه و صد و سی چهل صفحه وقایع روزانه. به هر زبانی و سبکی که میآمد مینوشتم. فرصت فکر کردن و اصلاح نداشتم. تند تند و بدخط و هریک در کوچکترین دقایق بدست آمده. میدانستم بعدها خیلی لذت خواهم برد از خواندنش. از نوع غذا و تکه پرانیهای بچهها تا وقتی چشمت میافتد به گنبد. تا وقتی بقیع را برای بار اول میبینی.در شفق و ماتمکدهای غریب و غریب. کوهنوردی شبانه برای رسیدن به حرا و دو رکعت نماز صبح در جایی که رسولت ایستاده. بعد از انتظاری طولانی در آن جای یک نفرۀ کوچک.
تویی که بارانهای زیادی در عمرت دیدهای و زیر باران نفس کشیدهای و از باران گفتهای، اما شدیدترین باران عمرت را بیشک در آن هوای گرم و بیابانی عربستان میبینی. شش باران در مدت اقامت میبارد و هرکدام در خاصترین لحظات. وقتی اولین شب روبروی گنبد سبز مینشینی، وقتی ناخودآگاه با خود زمزمه میکنی ببار ای بارون ببار، بر دلم گریه کن خون ببار ...؛ بار اولی که مُحرم میشوی با آن لباسهای یکدست سپید ! ؛ درست در دور اول طواف مستحبی که برای مادر انجام میدهی و ...
« ... نماز صبح را طبق معمول طولانی خواند. دریغ از اینقدر مغز! بابام جان این همه پیرمرد و پیرزن اول صبحی خواب به کلهشان زده آمدهاند برای نماز. تو زود بخوان حالا هرکی خواست خودش شیش بار سوره بقره میخونه! گیری کردیما ! عرب!!!
خداییش تازه دارم میفهمم پیغمبر از دست اینها چه میکشید. الانش این طور لاشعور باشند ببین هزار و چهارصد سال پیش چه بودند. اینها آدم بشو نیستند که. دست من باشه با یه پتک گرزدار میکوبم تو کلهشون. طرف آن چوبهای مسواک دسته بیل مانند را از روی زمین برمیدارد تا حلق فرو میکند توی دهان!
ایمانم بیشتر شده است !!
بعدش با حاج آقا راه افتادیم سمت بقیع. هنوز آفتاب نزده. یه نور خیلی ضعیف. ترجیح میدهم تنها بروم. بالای پلهها از همانجا که خانم ها پشت نرده میایستند و دیگر راهشان نمیدهند رفتم تو. اکثرا ایرانی هستند. از صدا و نحوه دعا خواندنشان معلوم است. از گریههای بغض کردهشان. از مظلومیت امامانی که حتی بر مزارشان نیز نمیتوان بلند گریه کرد. آرام باید اشک ریخت. آرام باید دعا کرد. آهسته باید نگاه کرد. به آن تکه سنگها. به آن کبوترهای عاشق. به آن عزیزانی که جسمشان اینجا آرام گرفته است و چه حد غریب.
دیروز هم اینارو نوشتم اما الان دوباره میخواهم بنویسم. اصلا ولش کن.
داشتم وارد میشدم. صدایی شنیدم. خانوم ایرانی بهم گفت: «آقا بگین آقایون یه کم برن کنار مام ببینیم. به خدا مام دل داریم. همهشون جلو نردهها واستادن. لااقل بگین یه لحظه برن کنار»
نیگاش کردم، عطش تو چهرهاش موج میزد. گفتم:«باشه میگم برن کنار. اما اما چیو میخواین ببینین؟ چهار تیکه سنگ؟ آره؟ باور کن اونور هیچ خبری نیست. » نتونستم ادامه بدم. حالش بدتر شد. دستش یه کیسه گندم بود. ایرانیا طبق سنتشون اینجا هم گندم میپاشن واسه کبوترا.
گفت اینارو میبری بریزی؟
رفتم جلو. من اینور نردهها بودم. کتاب ادعیه رو گذاشتم زیر بغلم. مشتمو باز کردم. دو دستی. در یه لحظه همهشون هجوم آوردن اون قسمت نرده. از سر و کول هم بالا میرفتن تا هرکدوم شده یه کم گندم بریزن دستم. گفتم دوباره میآم. همهشو میبرم.
راه افتادم. تو دستم گندمها از هر رنگ و نوعی بودند.
حالم خوش نبود. برگشتم.
گفت : «...»
و دوباره بردم.
یادت میاد چجوری التماس میکردن برای یه ذره گندم؟
امروز بقیع دعا نخوندم. زیارت جامعه کبیره نخوندم. ملت دارن دعا میخونن.
خستهام. خوابم میاد شدید. برگشتم هتل. صبحانه مفصل بود. پنیر و مربا و کره و عسل. میل نداشتم. یه کم خوردم. اومدم اتاق با همون لباسا افتادم رو تخت و خوابیدم. البته این پسره علی بازم کلید رو یادش رفته بود بده رسیپشن. رفتم تو لابی دنبالش گشتم. داشت صبحونه میخورد. مریضی پسرم؟
جملههای محبتناک از این قبیل زیاد رد و بدل میشه. دوباره برگشتم بالا. تو آسانسور بین شونصد تا اطلاعیه یکیش بزرگ نوشته بود، به مناسبت میلاد امام حسین (ع) از امشب به مدت سه شب بعد از نماز عشا برنامه جشن میلاد؛ طبقه اول، سخنران حاج آقا نقویان. تو گوشیم نوشتمش یادم نره.
... »
«... بازم مثل هر روز تو راهرو طبقه چهارم موکت انداختن نشستیم حاج آقا داره صحبت میکنه. در آسانسور باز میشه : بچهها شوکت شروع شد !!! و همه میزنن زیر خنده! اضمحلال جوانی از همین لحظات است که شکل می گیرد! بچهها ساکت میشوند. دوباره بحث جدی.
بابا اینارو هزار بار گفتی. جون حاجی لبیک ها رو از بریم! گیر سه پیچ نده!
محمد یک سقلمه بهم میزند. آرام میگوید علی من میخوام واسه ... سوغاتی بگیرم. از این عطرای خفن باکلاس! شهرک غربی !!! میخوام برم خیابون سلطانیه اونجا میگن اوریجیناله خفه جنساش! چیزه تو اینگلیسیت خوبه باهام میای؟ ایمان هم هست. مثل بز اخفش نگاهش میکنم. امروز نه. باشه واسه فردا.
...
...
...
بعد نماز مغرب همه رفتن واسه شام. فردا ( یعنی الان که فرداشه دارم مینویسم! میفهمی خنگه؟) روزه گرفتنو شروع میکنم.
رفتم بیرون تو صحن نشستم. سنگ مرمر. تقریبا خلوته.
سلام
آمدهام حرفِ ....
....
....
برگشتنی از این پپسی یک ریالی ها گرفتم. تکنولوژی اش من عقب مانده را جذب میکند. البته قیمتش هم بیتاثیر نیست! هر دفعه از جلوی دم دستگاهش رد میشم هوس میکنم بگیرم. مثل تو فیلمهای خارجیهاس ! دکمه را میزنی نوشابه می دهد! جل الخارج.
کاش برگشتنی به ساکها گیر ندن. اونقدر قوطی نوشابه رو اگه گمرک بگیره، مخصوصا اون عرب جماعت، خیلی ضد حاله
... »
دفترم را میگشایم تا دوباره ببینم چه حالی بودم در آن شبی که از مسجد شجره محرم شدیم. شبانه راه افتادیم به سمت مکه. آن هیاهو و سر کله زدنهای روزانه بچهها تمام شده بود. خسته. سکوت محض. همه با لباس یکدست سپید. خیلیها خواب بودند. بعضی چیزی زیر لب زمزمه میکردند. شعری چیزی که صدایش را کسی نمیشنید. چند نفر هم دعا میخواندند.
اتوبوس در جاده میراند. پردهها را کشیده بودیم که توی شیشه خودمان را نبینیم. نور ملایم آبی داخل اتوبوس و صدای پیمودن جاده. گویی آن شب تنها اتوبوس ما در جاده بود. و آن نور آبی آرامش میداد. کمی پرده را میکشم. نور ماه کمی جاده را روشن کرده. دشتهای دور دست را میبینم ... کم مانده است به اعمال. کم مانده است. مدینه تمام شد. به همین زودی. سخت و باور نکردنی. خیلی سخت.
خوابم میبرد.
.
.
گنجینهام را تقدیم خواهم کرد به مادرم. دلتنگم مشو. شاید تقدیر این باشد !
پینوشت: من مست می عشقم هشیار نخواهم شد
سوار سرویس میشوم. مینیبوس آبی قدیمی با آن صندلیهایی که اگر انگشتم را رویش بکشم یک من دوده و سیاهی رویش مینشیند، کر و کثیف. مینشینم روی صندلی آخر. ماشین با همان پنج نفری که سوار کرده راه میافتد.
برای اینکه در مسیر روزانه چهل دقیقهای حوصلهام سر نرود گوشی MP3 Player ام را میگذارم توی گوشم. فولدرها را یکی یکی رد میکنم.
Miscellaneous : همه نوع فایلی توش هست. از شیر موز تا جون گراز ! «دست همگی بالا؛ عروس و دوماد یالا ! ...»؛ «سرگرمی تو، شده بازی با این دل غمگین وخستهم ...»؛ «اندک اندک جمع مستان میرسد...»؛ «مشکی رنگ عشقه، مث رنگ شبای ... ! »؛ «شِی شِی شِی، شیطونک !! » و چرت و پرتهای مفرح دیگر! (آدم که کمپلت از یک جای نامعلوم فلهای فایل کپی کند، بهتر از این هم گیرش نمیآید!)
Bikalam : موسیقیهای بیکلام هم اینجا جا خوش کردهاند مِنجمله صدای کلبهام. و آهنگ خالی بسیاری از خواندههای معروف.
Wav : فایلهای صوتی ِ ضبط شده. صدای خودم که در کمال اعتماد به نفس هنرنمایی کردهام. (معمولا مواقع پیاده گز کردن در جاهای خلوت زیاد بیکار نیستم و چون دیوانهها صحبت میکنم و آواز هم همچنین!) دو سه تا سخنرانی. صدای آن وروجک که "بز شنگوله پا" را تعریف میکند، آن جینگول دیگر (که میخواند: بیکاز یو آ سو دیـــِــه) و قس علی هذا !
Selection : چند تا کار به انتخاب خودم. مثل «اگه یه روز بری سفر ...»؛ «وقتی میای ...»؛ «گل گلدون من ...»؛ «خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شدن چشمام...» و غیره.
Bijan Mortazavi : که انصافا اکثر کارهاش خیلی خوبه و باهاش حال میکنم.
Temp : فایلهای موقت و غیر موسیقی که برای کپی کردن و انتقال در این پوشه ریختهام. سمینار و برنامههای Matlab و ...
.
.
.
تا میرسم به آنجایی که میخواهم. فولدر Shajarian . میروم سراغ پیام نسیم و گوش میدهم به صدای استاد.
هوای داخل مینیبوس سرد است. زیپم را بالاتر میکشم و همانطور که در ردیف آخر تنها نشستهام، از پنجره بیرون را نگاه میکنم. حدود بیست و پنج کیلومتر تا شهر ماندهاست. برف تمام اطراف جاده را پوشانده. کوهها و زمینهای پهن و وسیع سفید سفیدند. حتی خانههای کوچکی که چند صد متر از کنار جاده فاصله دارند و دود از دودکشهایشان خارج میشود.
استاد میخواند.
این مسیرها چیزهای زیادی به من آموختهاست. خیلی.
و در جادههای روز و شب زندگیام، چهها که ندیدهام.
.
.
فرصت میکنم دوباره فکر کنم به سوالی که چند هفته پیش آقای ش. پرسید و من امروز جوابش را دادم. سوال سادهای که از روی کنجکاوی پرسیده بود و میخواست تا دیر نشده و حالا که فرصتی پیش آمده بداند!
خودش نمیداند اما با این کار دین بزرگی بر گردنم گذاشت. فکر میکردم بعداً فرصت دارم به این چیزها دقیق بیندیشم. اما اینگونه نبود.
آن کتابهای داستان طلایی، و آن کتاب کهنۀ قدیمی با برگههای کاهی که صفحه اولش مُهر کتابخانه شخصی عمویم رویش خورده بود و وقتی دبستان بودم، به طور تصادفی در انبار زیرزمین خانهمان - بین کتابهای گرد و خاک گرفته و از رده خارج شده- پیدایش کردم و همانجا چند صفحهاش را ورق زدم و چند هفته تمام با ذوق و شوق خواندمش؛ یا آن فیلمی که اسمش را هرگز ندانستم و توی اتاق سمعیبصری مدرسه در سال اول راهنمایی دیدم (که دیگر هیچوقت نیافتمش)؛ و حتی تنها عکسی که از بین صدها عکس نمایشگاه مدرسهمان دیدم؛ [حذف شد]؛ شاید مسیر زندگی مرا عوض کرد ...
.
.
آری، من از پدر آموختهام که باید صبور بود و عمیق.
مادر، ناگفته سرمشق الفبای مهربانی در دفترم نوشتهاست.
.
.
آخر سر گفتم : پس یه روز نیما کوچولو را بیار ببینیمش.
.
.
.
صدای استاد و امتداد جاده هر دو تمام شدهاند، ولی هوا همچنان سرد است و مرور میکنم خاطرات سردم را.
MP3 player را میگذارم توی کیفم. راننده مهربان در جای همیشگی نگه میدارد و پیاده میشوم. آن چهار نفر دیگر خوابند.
خواب ِ خواب.

پینوشت:
... زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
رفتند از اتاقشان چیزی بیاورند.
چشمم افتاد به یک کتاب ادبی که روی میز ناهارخوری بود! طبق معمول بیتناسب با علومی که تحصیل کردهاند.
کمی ورق زدم. خوشم آمد.
رفته بودم در مورد یک دوره سه روزه با ایشان مشورت کنم.
با یک سری دفتر و دستک برگشتند.
- راحت باش. خواهش میکنم.
> کتاب خیلی خوبیه.
خودنویسش را از توی جیبش درآورد.
میدانستم میخواهد چه کند اما مانع نشدم و چیزی نگفتم.
صفحه اولش را باز کرد و جملهای برایم نوشت که لایقش نبودم.
> آقای دکتر خجالتم میدید.
لبخندی زد و دادش به من.
چند بار جمله را خواندم.
دم رفتن، وقتی داشتم از کنار یکی از کتابخونههاشون رد میشدم برگشتم گفتم: کتابخونه خیلی خوبی دارید!
و هر دو زدیم زیر خنده.
پرفسور ت. آنقدر ساده و خاکی است که هرگاه عمیقاً از علم و هنر و سیاست و مذهب و ... سخن میگوید، از خودم شرمنده میشوم که اگر زندگی کردن این است، پس من چه میکنم؟
پینوشت: روزگاری رفتو عمری طی شد و گم کردهایم / در دیار بینشانی روزگار خویش را
- صفحه پیشنوشت را تند تند و با عجله نوشتم. اولین کتابم رفت برای چاپ. دو سه ساعتی خوشحال شدم. با جلد گالینگور خیلی حال میکنم.
- بیاینکه نگاه کنم با کانالهای تلویزیون ور میرفتم. سرم پایین بود. فقط میشنیدم که صداها هی عوض میشوند. خوشم میآمد. یهو رو یکی نگه داشتم. صدای آشنا. خیلی به مغزم فشار آوردم قبل از دیدن بفهمم کیه. نشد. سرمو بلند کردم. احسانالله چه پیر شدی. نمیشنیدم چی میگه. معلم چهار سال دبیرستان. دلم گرفت.
- از پنجره ماشین کسی را میبینم. طبق معمول در نگاه اول باید بین هزاران نفر مغزم را براوز (!) کنم ببینم این کیه! گفتم نگه دار. پیاده شدم. سلام. فلان جا تشریف میبرید؟ منم همونجا میرم. بفرمایید باهم میریم. حرفهایی که در مورد فلانی و فلانی و فلانی گفته میشه، اصلا برام مهم نیست. یاد گرفتم قضاوتم رو روی حرفها آدمای معمولی نذارم. پس چه بگن چه نگن من گوشم نمیشنوه. شما همچنان «آخی» هستید. هیچکدوم اینارو بهش نگفتما.
- تند تند قدم میزدم به محل کارم برسم. فکرم مشغول یکی از سابروتین (!) های برنامهام بود که تو ران(!) جواب نمیداد. بعد این همه مدت. هوای سرد و برفی و کولاک و آدمایی که تو بقچههای هزارلای لباسشون بسته بندی شدن هیچتفاوتی باهم ندارن. از کنارش رد شدم. دو سه متر جلوتر یه چیزی گفت. برگشتم. سرپرست گروه طراحی! از پشت اصلا نشناختمتون. (از جلو هم فقط چشماش معلوم بود !) گفت شما سردتون نمیشه؟؟؟ گفتم دارم از گرما میپزم. (فک کرد دارم شوخی میکنم. خوش باش) چند وقته یه جورایی کرمم گرفته آخرین روز رفتن بهش بگم من نوه فلانیام! میخوام ببینم موقع ریختن کرک و پرش چه شکلی میشه!
- گفتم اینجا یه علامت بذارید آخر کلاس یادآوری کنید یه چیزی در این مورد بهتون بگم. الان حاشیه بریم قاطی میشه. آخر کلاس هیچکدوم چیزی نگفتن. یعنی یادشون رفت. منم یکی یه منفی دادم تا دیگه یادشون نره. اینجوری گفتمشون: «منم یه علامت اینجا گذاشتم که یادم نره!»
- نه نفر هستیم. به گفته یکی، کشتی نوح است هر نوع جک و جونور نسل منقرض شدهای توش هست. راست میگوید. کلکسیون آدمهای محیرالعقول. هر کدام یک موجود عجیبالخلقه است. آدم خسته نمیشود. یکیشان تفریحش این است که وقتی همه سرشان به کار است یک چشمک به من بزند و شروع کند موضوعی که نمیدانم از کجایش درمیآورد کاملا جدی بگوید و من هم ادله محکمی در تایید فرمایشاتش بیاورم! وقتی گفت این ماه حقوقها را پانزده روز دیرتر میدهند بیچاره م.هـ. رنگش پرید. یعنی چه؟ من دست مردم چک دارم!!! گفتم پس اجازه بدین یک تماسی با وزیر بگیرم بگویم این چه وضعشه! و شروع کردم به شمارهگیری. اما کلا وقتی حوصله یکی سر میرود و خسته میشود صندلیاش را میکشد میآورد کنار من و شونصد ساعت باهم حرف میزنیم.
- آقای ش. یه جمله عجیبی گفت. «ما زندگیمون رو جلو جلو پیشفروش کردیم»
- موسیو جان بنده مجرد هستم. همسن پسر شما!!! مامانم گفته با غریبهها حرف نزنم! چشم و گوش من بستهس!!! بچه مثبت پاستوریزه! ای بیتربیت. نهخیر بنده اون فیلمو یه چشمی دیدم!

نقل است که از حلاج پرسیدند که عشق چیست. پاسخ داد امروز ببینی، فردا ببینی و پس فردا ببینی!
آن روز بکشتند، دیگر روز بسوختند و سوم روز خاکسترش بر باد دادند؛ که عشق این است.
خجالت میکشم بنویسم، سخن گویم یا حتی ...
وسعم ناچیز است، اما با همین بضاعت کم برایتان هدیهای دارم. شاید یادگاری باشد از کلبهای که زمانی با خود گویید، همراهم بود.
انتخاب سخت است، زمانی گفتم از عشق هیچ نمیتوان گفت. چه میخواهی بگویی که به غایت مفهومش را رسانده باشی. هرکلامی گوییم ارزشش کم میشود و تصمیم بر این میشود که سکوت همهچیز انسان شود.
با همه این اوصاف، به حرمت این همه باهم بودنمان دلم میخواهد این سه کتاب را بخوانید و نمیگویم فقط این سه را. نفی لذت بردن از حافظ و مولوی و عراقی نیست. نفی کلام عارفانه علامه طباطبایی نیست. باز نمیدارم که محمدتقی را نخوانید، هیچگاه نخواهم گفت که لیلی و مجنون نخوانید (که آن کجا و این تشابهات کوچه بازاری که من مجنون تو ام کجا! ای تو -خودم- میدانی مجنون که بود و چه میکرد؟) و نمیخواهم نشان از بی نشانها را نبینید. اما دلم نیامد لذتش فقط برای خودم بماند؛
- «آشنایان ره عشق» به قلم قندهاری
- «مقالات مولانا؛ فیه ما فیه» مولانا جلال الدین محمد بلخی، ویرایش مدرس صادقی
- «حلاج شهید عشق الهی» دکتر جواد نوربخش
.
.
.
پینوشت: مو کز سوته دلانُم چون ننالم / مو کز بیحاصلانم ...



