گذشت.
و کم مانده است که باز هم بگذرد.
سه چهار بند دیگر مانده، که اگر بگسلد، دیگر آرام و مطمئن خواهم راند.
حکایت همه خاطرات شب یلداهایم بماند برای مجالی دیگر. فرصتی که من باشم و تو و گرمای کرسی در اولین شب طولانی سرد زمستان و صدای آرام برف که با حوصله روی زمین و زمان میبارد. حکایتی بس غریب و حرفهایی از جنس شنیدن.
هنگامه عریانی دنیا، هنگام ترنم و تماشا
ای ماه بتاب امشب
گرچه طعمها به سنت روزگار شیرین نمیمانند، اما هنوز هم دل من میرود برای طعم گس خرمالو و خندههای کودکانهات و شیطنت در گشودن آن کتابچه قدیمی؛ تا برایم بخوانی : «نقدها را بود آیا که عیاری گیرند...»
امشب میخوام برای تو یه فال حافظ بگیرم ...
.
.
.
.
کمی آنسوتر طبقهای رنگی هندوانه و آجیل و میوه و بساط چای و تخمه و صحبتهای گرم بزرگترها به راه است.
هرچند دوره داستانهای امیرارسلان و گلستان سر آمده اما هنوز توی چشم آن قدیمیها، مزه شیرینی و لذت یلداهای کودکی در اندرونی و بیرونی خانههای مهر و صفا، زیر زبانشان مانده است. «انگار همین دیروز بود» هیچکدام این را به زبان نمیآورند. لطفش میرود ...
همه اینها را بیخیال؛
پایهای پالتویت را بپوشی برویم زیر برف کمی قدم بزنیم ؟
میدانی که من عاشق سپیدارم. حیف که توی شهر سپیدار نداریم که کنار تنه سپید بلندش بایستیم و تکیه کنیم. اما حاضرم نقشش را به خوبی بازی کنم. تنه سپید ندارم، اما دلم انعکاس سپیدی توست.
میماند قامت همیشه استوارش.
تو تکیه کن
باقی با من
...
وقتی حال و هوای وبلاگ انتخاباتی میشود !
۱- میگه بیاین به شهین رای بدیم. منم گفتم: «من به ضعیفهها رای نمیدم. شورای شهره، بچه بازی که نیست !!»
دیدم لبش رو کج و کوله میکنه. «بُزمَجه! ضعیفه کدومه، این مَرده !»
کارت تبلیغاتیش رو درآورد دیدم یه سبیل قصابی داره این هوا ! ![]()
نه خداییش یه مرد اونم با همچین هیبتی فامیلشو شهین میذاره؟! نه حالا من گاگول شما قضاوت کنین!
استغفرالله
شهین جان! به مهین و تاج ملک ملوک و برو بچ زورخونه گفتم بهت رای بدن. فکر کنم خانم اسفندیار و پیلتن هم آینده شونو با اسم تو رقم بزنن !!
۲-
برنارد شاو حاضر جواب هم بلافاصله گفت:«هرکس دنبال آن چیزی است که ندارد !»
حالا نقل شورای شهر و عکسهای مکش مرگ من کاندیداهاست. همچین با ژست سرش را به دست تکیه داده و انگشتش را روی شقیقه گذاشته و به دوردست خیره شده که آدم گمان میکند این بابا، جد در اندر جد (!) فیلسوف و درد کشیده بطن جامعه بوده است !
یا آن لبخندهای به زور چپانده شده در لبهای مثل غنچهشان که معلوم است عکاس بهشان گفته: «ای مرض بگیری، برج زهرمار یک عمر نخندیدی، لااقل توی عکس یک مقدار آن دهان
۳- از همین تریبون اعلام میکنم که بنده به خوشگلترین، زشتترین و متوسطترین کاندیداهای شورا رأی خواهم داد. فلذا لطفا عکسهای فک و فامیل و در و همسایه کاندیدا شده خود را در میان ما بگذارید!! یعنی منظورم این است که با ما در میان بگذارید. زمان را از دست ندهید. هم اکنون منتظرتان هستیم.
دِ یالا. با تو ام !
۴- ببخشید نامزدی که میخواهید انتخاب کنید باید چه شرایطی داشته باشه ؟
>
مگه خودت خواهر مادر نداری ! با ناموس مردم چه کار داری؟! اصلا به تو چه نامزد من باید خوشگل، قد بلند و چشم ابرو مشکی و با تحصیلات عالیه و از یه خونواده با اصل و نسب و بافرهنگ باشه!!!
- کات آقا. کات. روانی !!!
۵- سلام عرض میکنیم خدمت حسین کرمی تکواندوکا با اخلاق کشورمون. میدونم الان وسط بازی فیناله و داری به حرفهای مربیات گوش میدی. این سر و صدای سالن هم که نمیذاره صدای من بهتون برسه. نفستون هم گویا گرفته. فقط لطفا بفرمایین ۲۴ آذر چه روزیه؟!
> بنده هم ... هه .... هـه ... .. سلا .... هـه ... هـه ... هـه ... عرض میکنم. باید تو دهن آمریکا ...... استکبار .... هــــــه .... همه ملت ! .... وظیفه..... چی؟ (از پشت دوربین دارن یه چیزایی میگن) ... آهان شوراها .. ما ورزشکاران هم مثل بقیه ....پرشور ... همه باهم ...
.
.
آقای مرتضی کریمی (سر مربی تکواندو ایران) میخواستم علت ناکامیهای اخیر و باخت بچهها و ناداوری رو ازتون جویا بشم، منتها قبلش بفرمایین که شما حتما در انتخابات شرکت میکنید !
.
.
احسنت به غیرت حسین رضا زاده، بار دیگر غرور او نشان داد که ما همه باهم در انتخابات شرکت میکنیم. آقای رضا زاده شعار قبل از بلند کردن وزنهتون که خوب همیشه معلومه. لطفا این دفعه که وزنهرو بلند کردین، همون لحظه که زیر وزنهاید به ملت غیورپرور هم بگید که ۲۴ آذر باید حتما در پای صندوقها حضورشون را به هم رسانند.
.
.
این هم هنرپیشه محبوب و معروف و چهره دوست داشتنی و توانمند و نام آشنای سینما و صدا و سیما جناب آقای بابک بابکنژاد ! شما هم توصیهتون رو بکنین بریم پی کارمون.
.
.
خفه کردین خودتونو.
تو رو خدا، جون هر کی دوست دارین بیایید رای بدید!
۶- داشت تحلیل منطقی ارائه میداد و میگفت :
«وقتی دید از پس گرداندن یک مکان کوچک به خوبی برآمده، برای شورای شهر هم ثبت نام کرد. او واقعا نشان داده که عرضه کاری دارد. اصلا تحولی ایجاد کرده بود. مسوول بوفهمان را میگویم ! یک ساندویچی میداد که نگو ! چیش از بقیه کمتره؟ »
جان؟ مسوول بوفـــــــه ؟؟؟؟ ![]()

یقینا اجباری در کار است و اِلا تلاقی کرکره با موهای دلبرانه و حتی رنگ رسمی سیاه را خوب میشناسم.
لزومی برای انفصال.
بهتر شده است. هرچند اصلا دلم نمیخواهد هی بیایی و گزارش بدهی. تویی که معیار باشخصیت بودن و پولدار بودن را در این یافتهای که برگردی بگویی چهره فلانی به نظرم خیلی آشنا آمد، شاید او را در فرودگاه دیده باشم !!!
تفکرات cheap و بسیار سبک، کمی آزاردهنده است.
یک چیز دیگر هم این روزها فکرم را مشغول کردهاست؛
این بار با لحن معمول میگویم، بار دیگر علنا زیر کاسه کوزه همهشان میزنم و شدید برخورد میکنم:
کلاسهای عرفان و جنگیری و انرژی!
شرایط : باید با اعتقاد ثبت نام کنید !
قضیه لباس حریر پادشاه شدهاست. اگر کسی نبیند شاید کور باشد، پس بهتر است ترجیحا همه ببیند!
جمع کنید این مزخرفات «عرفان پارتی» و مهملات دیگر را !

پینوشت : فی بعدها عذابٌ فی قربها السلامة
Ok 9 has 9
1- یه عدد اول نام ببر.
> یک.
- یک عدد اول نیست، عدد اول مثل سه.
> اون که عدد سومه!
- برو بشین تو ماشین الان میام !
2- همین جور از سر دلخوشی داشتم گشت و گذار می کردم تو خیابونا ( به نوعی پلاس بودم !) که ملاحظه نمودم یک عدد آگهی توی ویترین چسباندهاند: «به یک فروشنده ساده نیازمندیم» !
همینطور که داشتم وارد مغازه میشدم با خودم حالتهای مختلف فروشندگی رو مرور میکردم؛ فروشنده پیچیده، فروشنده راهراه، یا مثلا به یک فروشنده عجیب نیازمندیم !!
خلاصه دخول اختیار کردیم و به ناچار یکی از البسه چشم مرا گرفت، گرفتنی! اما نخریدمش. (پس چی؟ ما هم واسه خودمون اراده داریم!) نکته جالب توجه (نوع خاصی از قابل توجه) یک کاغذ هشدار بود که روی اتاق پرو به چشم میخورد: «لطفا هنگام پوشیدن لباس مراقب باشید رژ لبی نشود» ! (رژ لب را به همان شدت قرمز نوشتهبودند تا اگر کسی بیسواد بود، آمریکا هم بفهمد!)
به روی چوشمم!
در قسمتی از فروشگاه یک سری لباس آویزان کرده بودند با این عنوان : «لباس مجلسی» چند بار خودمو کنترل کردم که نرم به صاحب مغازه بگم: «آخه آدم عاقل، این مال چه مجلسیه؟؟؟ این لباسای مزخرف رو تو کودوم مجلس میشه پوشید؟ این لباس مجلسیه یا بیلباسی مجلسی؟؟؟»
و این گونه شد که پی بردم فلسفه آن آگهی فروشنده ساده چیست!
خدایا ممنونم که بابی از باب مجهولات به رویم گشودی تا خنگ از دنیا نروم !![]()
3- میفرماید که: «ذلک کفتار العظیم» !
4- چرا فکر میکنی حرفات برام جالبه؟ ![]()
شونصد ساعت سر پا نیگرم میداری که چرت و پرت بگی. هرچی با بیمیلی و اکراه سرمو تکون میدم، «بله، بله، فرمایشتون درسته، عجب، آهان، خب،که اینطور، کوفت، مرض !» مگه تو کله پوکش فرو میره؟
5- شب دیروقت رسیده بودم و خسته روی مبل لم داده بودم، موقع خوردن چایی بهم گفت: «یه لحظه چشمای خستهات شبیه پدرت شد»
خندیدم و متوجه نشد که چقدر خوشحال شدم.
نمیدونه من عاشق چشمهای پدرم هستم.
6- استاد اعظم، عالم العلما، دکتر الدکترا، فیالبداهه تماس میگیرند و میپرسند «چه خبر؟» منم نه گذاشتم نه برداشتم، گفتم «ملالی نیست حتی دوری شما !» بعد از چاق سلامتی و گزارش هواشناسی و حال عمه و دایی و این حرفا، ازم خواستن سه-چهار جلسه وقت بذارم و برای دو تا از دانشجویان دکتراشون یه مبحث خاص تخصصی رو تدریس کنم.
شنیدن این مطلب همان و غش و ضعف رفتن بنده همان! منم ندید بدید، مثل پخمهها هاج و واج موندم: «ها کی من؟ منو میگید؟!»![]()
گویا پاسخشون مثبت بود و منظورشون من بودم.
بله دیگه، بادی به غبغب انداختم و خواستم بگم: «البته باید ببینم وقتم اجازه میده یا نه!
» که با یک چشم غره نسبت به خودم بیخیال شدم.
یه جلسهش به خیر و خوشی گذشت!
الحمدالله
7-موسیو جان، You’ll be paid for your last sentence,inevitably.I caught you red-handed!
بقیهش چی شد پس؟ ما رو تو خماری کاشتی. زیتا بالاخره چیکار کرد؟!
8- آهای آدمها! بله شما رو میگم، زیاد تعجب نکنید. با خود خودتونم.
تشریف ببرید تو انتخابات شرکت کنید و آیندهتونو رقم بزنید. سعی کنید یه رقم خوبی بزنین. اگه چند رقمی باشه بهتره!
آینده الان تو دستهای شماست، بپایین نیفته زمین. دِ مگه نمیگم حواستو جمع کن بچه. داشت میفتاد.
به شما هیچ ربطی نداره منم رای میدم یا نه. اصلا شاید به سن قانونی نرسیدم. اصلا شاید اون روز سرما خوردم و نتونستم از خونه برم بیرون. مگه شما وکیل وزیر منید که میخواین سر در بیارین!
counter=counter+1;
9- تو تاکسی نشسته بودم و مشغول چشمچرانی از پنجره بودم (چرا همهش فکر بد میکنین، بابام جان داشتم دردهای جامعه رو بررسی میکردم!!!) که خانومه برگشت به راننده گفت: «آقا من میخوام برم بیمارستان فلان (گفتشها، من یادم نیست) ، لطفا هرجا مناسبه پیادهم کنین» راننده سیبیل کلفت هم بلافاصله جواب داد: «باشه آبجی شما رو سر فرصت پیاده میکنم!»
همین که خانومه شنید، چشاش از حدقه به سمت کاپوت جلوی ماشین عزم سفر کرد، داشت زَهره ترک میشد. خودشو جمع و جور کرد، برگشت با ترس و لرز یه نیگا به منم انداخت و با صدای لرزون و لکنت گفت: «آقا یعنی چی سر فرصت پیاده میکنم، نیگر دار میخوام پیاده شم، گفتم نیگر دار !»
راننده یه نگاه از تو آینه به عقب انداخت و گفت: «خواهر من شما باید سر خیابون فرصت پیاده شید، هنوز مونده!»
پقی زدم زیر خنده. حالا نخند کی بخند. تا خود خیابون فرصت بهش میخندیدم. بیچاره. دلش میخواست دهن زمین باز کنه (!) و خودشو فرو کنه توش.
بعد پیاده شدن راننده زیر لب با خودش میگفت: «ایشالا سر فرصت خدمتتون میرسیم!»
خنده تو دهنم ماسید! «جناب بیزحمت نگه دارید منم پیاده میشم!» ![]()

پینوشت: تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
وقتی تو را خاک میکردم نه اشکی ریختم و نه کلامی گفتم.
حواسم را جمع کرده بودم که مبادا همه جایت نرود زیر خاک.
در گیر و دار این تپش
در بند این زمان
در های های خفته چشم مسافران
وز انتظار مبهم غمگین عابران
او میکند نگاه
در عمق دیدهام
می گویمش برو
- نه بیشتر نه آه -
با کولهای لبالب از حسرت، فغان، گناه
او می رود به راه
من ماندهام کنون
با ساز ارغنون
با آن سه تار کهنۀ غمخوار، رنگ خون
حتی
تنهاتر از جنون
نامبرده - آذر ۸۵

مکث کردم. نمیخواستم حرفی زده باشم. نمیخواستم حتی تایید و انکاری کرده باشم. شاید او هم نمینالید. فقط شرح ماوقع. اما حرفهایش بوی رنج میداد. از حق نگذرم، سختیهای زیادی کشیده بود.
آخرین جملهاش را گفت و سکوت کرد، «خیلی بدبختم.»
آرام شد. مدت زیادی در سکوت گذشت. شاید به تمام روزهای سپری شدهاش میاندیشید. شاید مثل یک فیلم همه را از ذهنش میگذراند. فیلمهای سیاه و سفید، با خطوط سفید مورب که هر از گاه روی فیلم میافتند.
با صدای آرامی که دیگر نای حرف زدن نداشت، پرسید «چیزی میخوای بگی؟»
سرم را که به زیر انداخته بودم، به علامت منفی تکان دادم.
تاریکی اجازه نمیداد چهرهاش را خوب ببینم.
سوالش را دوباره تکرار کرد.
پا شدم. خودم را کمی تکاندم. سرم را بلند کردم و بهش گفتم :
راست میگی، اما
اما مطمئناً بدترینش نیستی. چون من با چشمهای خودم بدبختترین آدم دنیا را دیدهام...... و یقین دارم که اون،
تو نبودی
.
.
بریم؟
هیچی نگفت، خداحافظی هم نکردیم. بعدش تمام بدنم سر شد. یک لحظه لرزم گرفت. یک هفته بدجوری سرما خوردم.
باز هم میخواهی بدانی حرفی برای گفتن دارم یا نه؟
زیاد خرجی ندارد. قبلا امتحان کردهام. وقتی ع. هم شنید، یک هفته تمام نخوابید. بعدش هم تب کرد و افتاد توی بیمارستان. فقط از شنیدنش.
حالا هر وقت میخندم، هر وقت بر و بچ دور هم جمع میشویم و از سر و کول هم بالا میرویم، یواشکی میپایمش که تمام مدت فقط موهای سفیدم را نگاه میکند؛
و نمیداند که من هم فقط شنیدهام.
بماند که فعل «شنیدن» من چگونه بود.



