گدایان بهر روزی طفلشان را کور میخواهند
طبیبان جملگـی مخلوق را رنجـور میخواهند
همیشــه مردهشویان راضینــد از مردن مردم
بنازم مطـربان را مـردمی مسـرور میخواهند

پینوشت :
مگو دیگر که حافظ نکته دان است
که ما دیدیم و محکم جاهلی بود
چهرههای ماندگار،چهرههای افتخار. عزیزانی که ذره ذره وجودشان علم است و هنر. که علم هم هنر است. وقتی محمد نوری با آن صلابت میخواند و اشک میریزد، وقتی پرفسور سمیعی، افتخار بشر، چنان محکم و پرشور سخن میراند، آن هنگام که استاد ارجمند و یکهتاز بیچون و چرای علم دینامیک، دکتر نیکخواه بهرامی ساده و بیریا (حتی در پوشش همیشگیاش) بر بالای تریبون هم از کار مجازی و حقیقی در دنیای واقعی حرف میزند و همه و همه، چه آنهایی که باید میبودند و چه آنهایی که نماندند و رفتند ... وقتی اینها به یکباره در برابر دیدگانت قد علم میکنند، بغضی تمام وجودت را فرا میگیرد. نه شوق است و نه غم. نه بسط و نه قبض. حسی مجهول. نمیدانم شاید همین ناشناخته بودنش لذتی دلگیر به من میدهد. شاید به یکباره انبوهی از احساس گناه بر سرم ریخته میشود. از بودنم. از اینکه عمر گذشت و هیچ نکردم. از بطالت محض. از گذر عمر. هیچ در دست ندارم. وای بر من. وای بر من. خدایا اصلاحم کن و عاقبتم خیر گردان. شاید نیز لحظاتی پیش آید که چنان غروری از افتخار ایرانی بودنم، همزبان بودنم، و گاه همنشین بودن با چنین بزرگانی، مرا احاطه کند. اما گذرا؛ که تشنگان علم و معرفت به دنبال خود حقیقتند و نه زبان و خاک. اما ورای همه اینها، در آن دالانهای تو در تو و اعماق وجود خاک گرفتهام، جرقهای سعی بر روشن شدن دارد، تاریک است اما از پای نمینشیند، یک بار، نشد، دوباره، دوباره؛ روشن میشود. روشن میشود چون یقین دارد میتواند. تصمیم میگیرد پیش رود و پیش براند چون به وضوح دیدهاست که «میشود» جرقههای امید ممکناست گاهی کمسو و یا حتی خاموش به نظر رسند اما هیچگاه زنگ نمیزنند. به اشارهای بند است. منتظرند. . . ایرانی! هموطنم! عزیز دل! برخیز. از خودمان شروع کنیم. هر چه در توان داری برای اصلاح خودت، اعمال، رفتار و فکرت سرمایه کن. بعدش ترویج خوبی و سازندگی و پیشرفت باش برای جامعه. دوست عزیزی پرسید تو یک نفر چگونه میخواهی اصلاح کنی در حالی که همه محیط را فساد و نابسامانی گرفته است؟ گفتم: من یک نفر مثل یه قطره جیوه میمانم. یک نفر دیگر هم آن دوردست ایستاده، یکی هم آن طرف است. شعاع ما که کم کم بزرگ شود، درست مثل به هم پیوستن قطرات جیوه روی کاغذ، به هم میرسیم. تودههای بزرگتر ِدیگر هم به مرور به هم میپیوندند. از آن به بعد آنکسی انگشتنما میشود که همرنگ نباشد. بعدش گفتم تو هم میایی یک قطره کوچک کوچک جیوه در این صفحه بزرگ روزگار باشی؟ سختی راه بیشک زیاد است، اما بیا از پای ننشینیم. لااقل پس از صد سال عمر پیش وجدان خودمان شرمسار نباشیم. اگر پیاده هم شده سفر کن؛ در ماندن میپوسی. . . . دو خاطره هم تعریف کنم از چهرههای ماندگار این دوره: - در یکی از کنفرانسهایی که پرفسور لوکاس ارائه میکردند، ایشون سه ساعت تموم برای دویست نفر صحبت کردند و احدالناسی از جاش تکون نخورد. اصلا نفهمیدیم وقت کی گذشته. یهو نگاه کردیم دیدیم سه ساعته میخکوب، جذب صحبتهاش شدیم. - یک دوره کوتاهی با دکتر نیکخواه بهرامی داشتم. ایشون یه اصطلاح خیلی شیرینی داشتند. وقتی یکی میپرسید « استاد اگه فلان جای مساله رو عوض کنیم چی میشه» ایشونم با همون لهجه دوست داشتنیش و تن صدای قشنگش میگفت: «اگه این کارو بکنیم مساله حل نمیشه که هیچ، زهرمار هم میشه !!!»
حذف مشکلات، خیالی خام است. شرایط را با دست خودت اصلاح کن.
پینوشت: ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود، رنج دوران برده ایم
کلاه قرمز به کنار، آن کلاه آبی را هم از روی سرت بردار. آنها برای من و تو نیست.
نه در اصول دیوید برنز فرو میرویم و نه قوانین مورفی حاکم است.
عوام چه به وجد آمدهاند ! چه جدی گرفتهاند مساله را !
.
.
.
قانون، تویی !

بار دیگر سیب را بویید و ساکت ماند
سخن بسیار یا کم، وقت بیگاه است
نگه کن روز کوتاه است
هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیک



