تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


 

عشق‌را طی لسانی‌ست که صد سال سخن        یار با یار به یک چشم زدن می‌گوید

 

 

نامبرده ،ا 17:25 ا. لینک  | 

بسم الله النور

 

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش 

 

السلام علیک یا رسول الله

السلام علیک یا نبی الله

السلام علیک یا محمد بن عبد الله

 

آمده ام که سر نهم

 

اللّهمَ عَجِّل لَنا ظهوره، اِنّهم یَرونَه بَعیدا و نَراهُ قَریبا، برَحمتکَ یا اَرحمنَ الرّاحمین

 

 

نامبرده ،ا 19:0 ا. لینک  | 

کسی از عرش نام مرا می­خواند

 

 

 

زمانی بس غریب؛ لحظاتی از ابهام؛ پاهایی سست از ایستادن؛ لبهایی خسته از فریاد؛ گوشهایی پر از اصوات؛ دست­هایی وامانده از جنبش، انگشتانی خسته از امتداد؛ چهره­ای تکیده؛

خستۀ خسته.

 

نوری می­آید. ضعیف و سوسو. در ظلمتی از شهر چراغهای همیشه روشن. برجهایی رو به آسمان. به سمتش می­روم. خاموش می­شود. سراب است. برمی­گردم.

تکرار و تکرار.  با این لفظ «تکرر» آشنا هستم.

 

آرام ِ آرام.  می­روم پشت حصار و چشم می­دوزم به مسافران.

می­نگرم چگونه بار می­بندند و می­روند و من باز مانده­ام. زبانم بند آمده است. بر دهانم مهر زده­اند. می­خواهم فریاد بزنم. مرا جا گذاشتید. مرا هم ببرید. التماس می­کنم.

کسی صدایم را نمی­شنود. کسی مرا نمی­بیند. از کنارم می­گذرند. در آغوش ِ هم گم می­شوند. اشک می­ریزند. خوشحال می­شوند. گویی از اینک صیقل یافته­اند.

و من همچنان مبهوت و گنگ. نامها را هزاران بار می­خوانم. به امید اینکه نامم را بیابم. اما،

اما نیست.

 

خدانگهدار. و آخرین نفر هم می­رود.

 

و فضایی پهن و وسیع، بی­هیچ­کس!

و سکوت.

دیگر تقلا نمی­کنم. بدنم دارد سرد می­شود. دستان گره کرده­ام خشک می­شوند. آخرین اشک چشمم فرو می­ریزد.

 

 تصویر تو با آن چمدان بسته، اصرار بر سفر دارد. و تو رفتی و من پیچیدم در پیچک ماندن!

 

 

روی زانوانم به روی زمین می­نشینم تا کم­کم باور کنم آنچه تکلیف بر قبول کردن است.

 در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

 

 

دستی گرم به روی شانه احساس می­کنم. برنمی­گردم نگاهش کنم. شاید لحظه­ای دیگر نباشد. حس می­کنم باید تکیه کنم. هرچه هست. هرکه هست.

 

برخیز !

 

ندایش را بی­پاسخ می­گذارم.

 

برخیز !

تو را من خود دعوت کرده­ام. نام تو نه آخرین، که اولین است.

 

توان نیست بنگرم. همه رفته­اند. تقدیر من نبود. چه می­شنوم!

 

و ثانیه­ای نگذشته روی خاک، همانجا، در دم به سجده می­افتم؛ تا باور کنم تقدیر را همان کسی می­نگارد که برخیز را می­گوید. 

کسی نیست. هنوز هیچ کس نیست.

خدایا بوی بهشت می­آید، فرستاده­ات به گمانم همین نزدیکی­ها بود.

 لَبیّک اللّهمَ لَبیّک

 

ساعتی نمی­پاید که این بار همه مرا می­بینند. بی هیچ مقدمه­ای، بی اینکه چیزی گویم توی چشمم نگاه می­کند و چنین خطاب می­کند :

 

مسافر مدینه !

 

دلم می­لرزد. چه عظیم است این واژه. عبارتی کوتاه که هم اوج را شامل می­شود و هم قعر. مدینه شهر رسول خدا. شهر محمّد !

و مسافر !  دیگر حتی موصوف را هم نمی­گویند. یک توصیف برای­همه کفایت می­کند.مسافر!

 

 بر این فقیر نامه آن محتشم بخوان     با این گدا حکایت آن پادشا بگو

 

 

مسافر مدینه­ام.

حج

کعبه!   خانه خدا.

یا بهتر بگویم :

بیت الله

 

کسی از عرش نام مرا خواند.

عزیمت. و گردیدن دور یار. لذتی ماورایش نمی­توان تصور کرد که خانه خدایت را آن وسط گذاری و شروع کنی به گردیدن. دورش می­گردی. پروانه­وار. می­سوزی. آتش می­گیری. اما از پای نمی­نشینی.  یعنی نمی­توانی بنشینی. صاحب خانه دستت را می­گیرد و می­گوید بگرد.   بسوز.   نیست شو.   غرق شو.   فنا شو.

 

و چون فنا شدی، نیست شدی؛    هست می­شوی. یکسره «بود» می­شوی.

دیگر فقط تو هستی.

 دل فدای او شد و جان نیز هم

 

خدایا

خداوندا

 بار الها همه کوکو گویند و من هوهو.

 

می­آیم، از پشت هزاران نقاب و صورت ظاهر رها می­شوم و لذت ابدی را می­چشم.

 

قلم در دست نه توان نوشتن دارد نه اجازه و اختیار. انسان ضعیف کجا و حمل قول ثقیل کجا؛ اما بگذار این بار بنگارم که

می­آیم عاشق می­شوم و برمی­گردم

 

نه.

می­آیم عاشق می­شوم و برنمی­گردم. دل را همانجا می­گذارم.

 

دل را روی خاک غریب بقیع می­نهم. خیره می­شوم.

کسی چشمانم را نگاه نمی­کند.

هیچ­کس مرا نمی­پاید.

بشکن. به تلنگری کوچک.

 

از پس دیوارها، کوچه­های مدینه را خواهم دید.

دلم می­لرزد. اما باید بگویم،

می­آیم که صدای مادرم فاطمه را بشنوم ...............

.

.

بو می­کشم؛

چه پاک و ساده است.

چه شبی دارد اینجا. چه صفایی دارد.

 

آری، اینجا !

هنوز نرفته­ام اما بُعد مکان دیگر معنایی ندارد، چون بُعد زمان.

خدایم، پروردگارم، معبودم، بود و نبودم،    چه صدایت کنم؟ چه گویم؟

می­آیم نوکریت را کنم، بندگی­ات. غلام گوش به فرمانت باشم. می­آیم عزیزانت را ببینم. سر نهم بر تربت پاکی که مولایم شب­ها از آن گذشته است.

می­آیم قسَمت دهم که رهایم کنی از زیور دنیا. دل به تو بسته­ام. صافم کن. اخلاص. اخلاص.

 

بار بسته­ام، چشم به در دوخته­ام. اینجا دیگر شهر من نیست. شهر من، جایی­ست ورای این آبادی­ها، ورای دود و دم، جایی دورتر از خیابانهای تنیده، حتی پشت طبیعت آرام دشتهای گسترده؛ نشانی شهر مرا از عطار بپرسید.

آقای من، سکوت می­کنم به حرمت نیمه شعبان. شبی که یقین شما هم میان ما خواهی بود تا بگردیم و بگردیم.

و چه با شکوه است این تعبیر که طواف، صدها و بلکه هزاران سال است که همچنان جاری­ست. لحظه­ای نبوده که کسی دور یار نگردد.

 

.

.

.

 

حلالم کنید، بگذارید سبک و راحت بروم.

بگذارید آرام و سپید روم تا آنجا با دلی صاف به یادتان باشم.

دلبری می­کنم. هر کس به گونه­­ای دل می­برد و من هم به گونه­ای. دلتان را با خود می­برم آن دور دورها. همه حرفهای نگفته­تان را سرباز می­کنم پیش صاحبش. دیگر خودش می­داند.

 

 

دیرم نشود، برخیزم.

آخر

مسافر مدینه­ام !

 

حریم دل 

 

 الهی؛ که الله گفت و لبیک نشنید.

 الهی؛ اعیانتر از من کیست که با تو همنشینم.

 الهی؛ توفیقم ده که یک بار «استغفرالله و أتوب الیه» گویم که هنوز از گفتن آن شرم دارم.

 الهی؛ خوشا به حال کسانی که همیشه مُحرمند، که ایشان محرم تو اند.

 

الهی؛ آمدم ردّم مکن؛ آتشینم کرده­ای سردم مکن

 

 

دعایم کنید.

یا علی

 

 

نامبرده ،ا 21:10 ا. لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....