عشقرا طی لسانیست که صد سال سخن یار با یار به یک چشم زدن میگوید
بسم الله النور
السلام علیک یا رسول الله
السلام علیک یا نبی الله
السلام علیک یا محمد بن عبد الله
اللّهمَ عَجِّل لَنا ظهوره، اِنّهم یَرونَه بَعیدا و نَراهُ قَریبا، برَحمتکَ یا اَرحمنَ الرّاحمین
کسی از عرش نام مرا میخواند
زمانی بس غریب؛ لحظاتی از ابهام؛ پاهایی سست از ایستادن؛ لبهایی خسته از فریاد؛ گوشهایی پر از اصوات؛ دستهایی وامانده از جنبش، انگشتانی خسته از امتداد؛ چهرهای تکیده؛
خستۀ خسته.
نوری میآید. ضعیف و سوسو. در ظلمتی از شهر چراغهای همیشه روشن. برجهایی رو به آسمان. به سمتش میروم. خاموش میشود. سراب است. برمیگردم.
تکرار و تکرار. با این لفظ «تکرر» آشنا هستم.
آرام ِ آرام. میروم پشت حصار و چشم میدوزم به مسافران.
مینگرم چگونه بار میبندند و میروند و من باز ماندهام. زبانم بند آمده است. بر دهانم مهر زدهاند. میخواهم فریاد بزنم. مرا جا گذاشتید. مرا هم ببرید. التماس میکنم.
کسی صدایم را نمیشنود. کسی مرا نمیبیند. از کنارم میگذرند. در آغوش ِ هم گم میشوند. اشک میریزند. خوشحال میشوند. گویی از اینک صیقل یافتهاند.
و من همچنان مبهوت و گنگ. نامها را هزاران بار میخوانم. به امید اینکه نامم را بیابم. اما،
اما نیست.
خدانگهدار. و آخرین نفر هم میرود.
و فضایی پهن و وسیع، بیهیچکس!
و سکوت.
دیگر تقلا نمیکنم. بدنم دارد سرد میشود. دستان گره کردهام خشک میشوند. آخرین اشک چشمم فرو میریزد.
تصویر تو با آن چمدان بسته، اصرار بر سفر دارد. و تو رفتی و من پیچیدم در پیچک ماندن!
روی زانوانم به روی زمین مینشینم تا کمکم باور کنم آنچه تکلیف بر قبول کردن است.
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
دستی گرم به روی شانه احساس میکنم. برنمیگردم نگاهش کنم. شاید لحظهای دیگر نباشد. حس میکنم باید تکیه کنم. هرچه هست. هرکه هست.
برخیز !
ندایش را بیپاسخ میگذارم.
برخیز !
تو را من خود دعوت کردهام. نام تو نه آخرین، که اولین است.
توان نیست بنگرم. همه رفتهاند. تقدیر من نبود. چه میشنوم!
و ثانیهای نگذشته روی خاک، همانجا، در دم به سجده میافتم؛ تا باور کنم تقدیر را همان کسی مینگارد که برخیز را میگوید.
کسی نیست. هنوز هیچ کس نیست.
خدایا بوی بهشت میآید، فرستادهات به گمانم همین نزدیکیها بود.
لَبیّک اللّهمَ لَبیّک
ساعتی نمیپاید که این بار همه مرا میبینند. بی هیچ مقدمهای، بی اینکه چیزی گویم توی چشمم نگاه میکند و چنین خطاب میکند :
مسافر مدینه !
دلم میلرزد. چه عظیم است این واژه. عبارتی کوتاه که هم اوج را شامل میشود و هم قعر. مدینه شهر رسول خدا. شهر محمّد !
و مسافر ! دیگر حتی موصوف را هم نمیگویند. یک توصیف برایهمه کفایت میکند.مسافر!
بر این فقیر نامه آن محتشم بخوان با این گدا حکایت آن پادشا بگو
مسافر مدینهام.
حج
کعبه! خانه خدا.
یا بهتر بگویم :
بیت الله
کسی از عرش نام مرا خواند.
عزیمت. و گردیدن دور یار. لذتی ماورایش نمیتوان تصور کرد که خانه خدایت را آن وسط گذاری و شروع کنی به گردیدن. دورش میگردی. پروانهوار. میسوزی. آتش میگیری. اما از پای نمینشینی. یعنی نمیتوانی بنشینی. صاحب خانه دستت را میگیرد و میگوید بگرد. بسوز. نیست شو. غرق شو. فنا شو.
و چون فنا شدی، نیست شدی؛ هست میشوی. یکسره «بود» میشوی.
دیگر فقط تو هستی.
دل فدای او شد و جان نیز هم
خدایا
خداوندا
بار الها همه کوکو گویند و من هوهو.
میآیم، از پشت هزاران نقاب و صورت ظاهر رها میشوم و لذت ابدی را میچشم.
قلم در دست نه توان نوشتن دارد نه اجازه و اختیار. انسان ضعیف کجا و حمل قول ثقیل کجا؛ اما بگذار این بار بنگارم که
میآیم عاشق میشوم و برمیگردم
نه.
میآیم عاشق میشوم و برنمیگردم. دل را همانجا میگذارم.
دل را روی خاک غریب بقیع مینهم. خیره میشوم.
کسی چشمانم را نگاه نمیکند.
هیچکس مرا نمیپاید.
بشکن. به تلنگری کوچک.
از پس دیوارها، کوچههای مدینه را خواهم دید.
دلم میلرزد. اما باید بگویم،
میآیم که صدای مادرم فاطمه را بشنوم ...............
.
.
بو میکشم؛
چه پاک و ساده است.
چه شبی دارد اینجا. چه صفایی دارد.
آری، اینجا !
هنوز نرفتهام اما بُعد مکان دیگر معنایی ندارد، چون بُعد زمان.
خدایم، پروردگارم، معبودم، بود و نبودم، چه صدایت کنم؟ چه گویم؟
میآیم نوکریت را کنم، بندگیات. غلام گوش به فرمانت باشم. میآیم عزیزانت را ببینم. سر نهم بر تربت پاکی که مولایم شبها از آن گذشته است.
میآیم قسَمت دهم که رهایم کنی از زیور دنیا. دل به تو بستهام. صافم کن. اخلاص. اخلاص.
بار بستهام، چشم به در دوختهام. اینجا دیگر شهر من نیست. شهر من، جاییست ورای این آبادیها، ورای دود و دم، جایی دورتر از خیابانهای تنیده، حتی پشت طبیعت آرام دشتهای گسترده؛ نشانی شهر مرا از عطار بپرسید.
آقای من، سکوت میکنم به حرمت نیمه شعبان. شبی که یقین شما هم میان ما خواهی بود تا بگردیم و بگردیم.
و چه با شکوه است این تعبیر که طواف، صدها و بلکه هزاران سال است که همچنان جاریست. لحظهای نبوده که کسی دور یار نگردد.
.
.
.
حلالم کنید، بگذارید سبک و راحت بروم.
بگذارید آرام و سپید روم تا آنجا با دلی صاف به یادتان باشم.
دلبری میکنم. هر کس به گونهای دل میبرد و من هم به گونهای. دلتان را با خود میبرم آن دور دورها. همه حرفهای نگفتهتان را سرباز میکنم پیش صاحبش. دیگر خودش میداند.
دیرم نشود، برخیزم.
آخر
مسافر مدینهام !
الهی؛ که الله گفت و لبیک نشنید.
الهی؛ اعیانتر از من کیست که با تو همنشینم.
الهی؛ توفیقم ده که یک بار «استغفرالله و أتوب الیه» گویم که هنوز از گفتن آن شرم دارم.
الهی؛ خوشا به حال کسانی که همیشه مُحرمند، که ایشان محرم تو اند.
الهی؛ آمدم ردّم مکن؛ آتشینم کردهای سردم مکن
دعایم کنید.
یا علی


