1- دختر عمویش را کرده تو یه کفش که الا و بلا من همینو میخوام !! بابام جان، عزیز من، پسرم، الهی دختر همسایهتون فدات شه (!)، الهی درد و بلات بخوره تو سر هر چی بچه مثبته، الهی مگسها دورت بگردن، تو هنوز جوونی خامی گاگولی نمیفهمی کلهت بوی شیر میده (!)، اینقدر جو نگیرتت. یهو چشم باز میکنی میبینی تا اینجا (آره تا همونجا) رفتی تو گِل و ای دل غافل ! حالا بیا و درستش کن. لااقل با اونایی که دو سه تا پیرهن بیشتر از تو پوشیدن یه صحبتی بکن! مگه تو کلهش میره؟ خنگ! نه خداییش دلیل رو حال کن. آخر منطق! میگه دختر عمو پسرعمو رو تو آسمونا به هم دوختن! تو همون بهتر که ... لا اله الا الله. هی میخوام دهنمو وا نکنم (آخه دفه پیش مگس رفت توش)
2- فروشنده میگوید آقا این شلوار خیلی راحته. وقتی میپوشی احساس میکنی هیچی پات نیست!
(
خدا رو شکر معنای راحتی را هم فهمیدیم !) جناب ببخشین یه دست کامل شلوار و پیراهن و غیره و ذلکِ (!) راحتی لطف میکنین؟!
3- خودکارم را افقی بین دستانم میگیرم و نگاهش میکنم و آرنجم را روی میز میگذارم و کمی به سمت جلو خم میشوم. این کار معمولا اعتماد به نفس آدم را بالا میبرد. «باتری واکمن وقتی ضعیف شود صداهای عجیب غریب و کشیده بیرون میدهد. اما موبایل، تا آخرین لحظه کامل کار میکند، فرقی ندارد باتریش پر باشد یا نصف.» سرم را بلند میکنم و نگاهش میکنم، « موبایل یهو قطع میشود و خاموش»
هیچ نمیگوید.
4- تبحر خاصی در گرفتن مگسهای متنوع از خود به نمایش میگذارد. تازگیها رکورد دستگیری دو مگس مزاحم در یک حرکت را در میان ناباروری همگان و در یک حرکت آکروباتیک از خود به جای گذاشت. بعدش هم میبرد چالشان میکند تا درخت مگس سبز شود! ![]()
5- اگر طولانیترین SM تان به مرز 2600 کاراکتر رسیده است، خرسندم خدمتتان عرض کنم که شما هم علافی هستید مثل خودم!
شرکت مخابرات به زودی لوح یادبودی برای اینجانب خواهد فرستاد. SM میزنم پس هستم!![]()
6- لطفا موقع صحبت کردن لم نده و توی صندلیات فرو نرو و دستهایت را شلخته روی پایت ولو نکن. آداب هرچیزی را باید با سنجیدن موقعیتش کامل و بجا رعایت کنی.
7- انرژی هستهای حق مسلم ...
الف- پنیر
ب- کشک
ج- ماست
د- دوغ
هـ- سایر فرآوردههای لبنی
> کدام گزینه با گزینههای دیگر متفاوت است؟
الف- پرندگان
ب- خزندگان
ج- پستانداران
د- روابط اجتماعی حاکم بر اندرکنش سیستم کارگر و کارفرما در بلوک شرق
8- بعد از یک مدت طولانی بهانهای جور کردم و رفتم مرکز. در زدم و داخل شدم. با کسی سلام و علیک کردم. نمیشناختمش. چشمانم در جستجو بودند. نمییافتم.
- آقا امرتون رو بفرمایین.
> بله؟ آهان بله. الان میگم. راستش ...
برای بار چندم تمام دورادور سالن را از زیر چشم گذراندم. نه. دمغ شدم. نمیدانم تجربهاش را داشتهاید یا نه. معلمها معمولا یکی دو نفر را توی کلاس (تقریبا بی هیچ دلیلی) بیشتر دوست دارند. تقریبا حس مشابه آنها را داشتم که اول صبح بیایی توی کلاس و ببینی همان غایب است. هی بگردی. بپرسی «کسی میداند فلانی چرا نیامده؟» ... بعد که از دل و دماغ افتادی با اکراه بگویی «کتابهایتان را باز کنید» و تا آخر وقت بیحوصله یک چیزهایی بلغور کنی و تمرین سرکاری بدهی و بروی لب پنجره.
نمیدانم. اما نپرسیدم آیا کسی خبر دارد چرا نیامده یا نه. فقط ذوق و شوق اول یهو ناپدید شد.
همین.
نه همین نه.
9- Mood Eq. = 7000 Sin (0.01*Pi*t)
10- هشت مورد مشابه در کمتر از 45 روز. اثبات تسلسل این چرخه دائم زندگی به سبک و سیاق خدا !
چه کنم که ملجأی جز تو نیست.
11- جواب داد «اینجا 9 نفر هستیم»؛ باز هم پرسیدم «چند سال بعد؟» فکری کرد و گفت «مثلا چهار سال»
«خیلیخب چهار سال بعد میتوانی ماهی به اندازه مجموع نه نفرتان دربیاوری؟» -«!!! تو چی؟»
«توی محاسباتت برای من شش یا هفت سال در نظر بگیر»
یقین میدانست راست میگویم. اما یقینا نمیدانست چه بیارزش است آن خواسته.
12- من هنوز نمیدانم چرا گاهی در یخچال ما قانون بقای جرم صادق نیست! یک سری چیزهای خوشمزه و آب دهان راهانداز (!) تویش میگذاری بعد میبینی دِهَه جا تره و بچه نیست!
بعدش را نمیگویم که چگونه افکار شیطانی به ذهن مارمولک هر انسان صاف و سادهای خطور میکند. تو گویی دریغ از یک روده راست در شکم، از بدو خلقت !!
به من چه؟ چرا همهتون زل زدین به من ؟ هان چیه؟! من کاری نکردم!

پینوشت: دوست دارم وقتی مهره سرباز را به آخر میرسانم، وزیر نیاورم.
عید مبعث مبارک![]()
داشتم آرشیوم را میخواندم. انصافا و بیطرفانه بخواهم قضاوت کنم، کلی لذت بردم. هوس کردم دوباره همه را روی نت بگذارم. برای چند روز.
بند بند مفاصل کلمات را بگسل و بریز روی زمین. آن وقت است که ابتداییترین اجزای تشکیل دهنده هر ساختاری برایت مهیاست.
دیوارها و دکوراسیون داخلی خانه را تا یک حدی میتوانی جابجا کنی. حداکثر کاری که ازت بربیاید جابجایی است. از این ور برداری آن ور بگذاری. یا یک دیوار اضافه و کم کنی؛ اما با آجرهایی که به صورت توده جلویت روی زمین بریزند، میتوانی میلیونها طرح بدهی. بسازی. یکا، واحد، جزء را در اختیار داری بی هیچ قید و بندی.
قید واژگان را بگسل. خود را رها کن. آنوقت است مثل خمیر شکل میدهی به گفتارت. ایدهات. خلاق میشوی. زنبیلت را برمیداری و هرچه دلت خواست سوا میکنی.
تا وقتی نترسی نمیتوانی ترس را تشریح کنی. توصیف کنی. نمیتوانی کسی را هل بدهی که برو آن جلو را ببین. باید خودت جلو باشی و دستش را بگیری بکشی بالا بگویی بیا تجربه کن. ببین. وحشت را. لذت را. کودک معصوم را. امید را. غربت، اشتیاق، تنفر، اشک، ابهام، لذت، وسعت، یک لبخند ساده و شاید زندگی را.
همه اینها را که آموختی، بعد یاد میگیری چگونه با ابزار خاص خودت، فرم بدهی به سکوتت. سکوت هم خمیری میشود. باید آنقدر توانمند باشی، باید چنان انگشتانت ورزیده باشند، که تندیس «آه» را در کلبد زمان روح بخشی.
زمان چه زود میگذرد.
چه پیر میشوی.
زود.
تو و تو و تو و تو هیچ وقت نخواهید فهمید که او و او و آن یکی چرا صدای های و هویشان تمام فضا را گرفتهاست.
الهی چگونه خاموش باشم که دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گویم که خرد مدهوش و بیهوش است.
الهی رجب بگذشت و ما از خود نگذشتیم؛ تو از ما بگذر !
گویا اینجور که بوش۱ میآید، امروز روز پدر میباشنگ.
به همین مناسبت تصمیم گرفتم ادای احترامی به پدرم درآورم !
مغازهها و فروشگاهها رنگ و بوی دیگری به خود گرفتهاند و همگی از فرصت استفاده کرده و سعی در قالب کردن انواع جنسهای بنجل و احیانا جوات در بستهبندیهای شیک و گولمال کننده دارند.
از خدا پنهان نیست از شما پنهان باشد بهتر است، وارد فروشگاهی شدم که خنزر پنزر میفروخت (که به صورت چشمگیری
با این آت و آشغال فروشیهایی که خرده ریز میفروشند حال میکنم). فنچهای جوان (!) مشغول خرید هدیه برای «پدر بعد از این» ها بودند
و میخواستند جبران کادوهایی را کنند که دو سه هفته پیش به عنوان «مادر بعد از این» دریافت کردهبودند. عشق از در و دیفال مغازه آویزان بود و به طرفةالعینی دریافتیم که عمرا اینجا جای ما باشد ! فلذا دمبمان را توی کولهمان گذاشتیم و خروج اختیار کردیم !
داخل فروشگاه بزرگی شدم که موسیقی غنای ایرانی (!) در فضا روح صمیمیت افکنده بود!
بعد از وارسی و چشمچرانی از اجناس و البسه، ناگهان چشمم افتاد به آنچه نباید! گفتم همان را بیاورید که یافتهایم گمشدهمان را. باری در الوان و سیوز ۲ مختلف در برابر دیدگانمان صف کشیدند به شدت فیلسوفانه غرق در انتخاب شدیم! از چند و چون قضیه، خاطر مبارک فرسوده نکنم که بعد از گذشت اندی۳ عزم جزم کرده و تصمیم بگرفتیم و انگشت رویش گذاشتیم که من همین را خواهم و لا غیر. لطفا چنان که زیبد و شاید در کاغذهایی امروزی (که کاغذ کادو نامندش) بپیچید و حوالهمان کنید.
به ناگه فاکتوری بس عریض که گنجایش اعداد و ارقامی متوالی در کنار هم دارا باشد به پیشگاه منورمان حضور یافت
و انگشت تحیر چنان گزیدیم که خون جاری و ساری گشت.
باری، کار از کار گذشته بود و همه نگاهها به سوی بنده حقیر. (آه ای خداوند یکی طلبت !
)
خم به ابرو نیاوردیم و فیها خالدون جیبهایمان با آسترهایی بیرون نهاده منظره جالبتوجهی به منصه ظهور رساندند و بسی خوشحال و شعفناکمان کردند.![]()
و زان پس بود که دانستم از عهده هر کاری برمیآیم و حتی توان نوشتن مقالاتی در من نهفته است از جمله «عقدههای ناشی از واپسگرایی اجتماعی در جوانان» ، «بروز نهیلیسم، بودائیسم و اهرام مصر در جاودانگی بشریت»، «زیربافتهای اجتماع از دیدگاه آنتوان چخوف»، «از کیبورد خود چه میدانیم؟»، «اشعار لالایی کودکانه با صدای خشایار اعتمادی»، «حقوق زنان بیشتر است یا کمتر»، «ریشه عدم غیروابستگی درونی و ارتباط آن با نهنگ»، «کشاورز نمونه بلای جونمونه !»، «بهداشت خود را کی رعایت کنیم؟»، «تنبیه بدنی موثر» و قس علی هذا.
القصه، این مطلب بدان جهت آوردم تا مایه عبرتی باشد برای لودویک عزیز (که خیلی لوس بارش خواهم آورد! [.] ) که بداند در چنین روزی جوانب امر محتاطانه بسنجد و قدم در راه خطیر کوچه و بازار گذارد تا ادای احترامی در خور شأن برایم درآورد. باشد که مقبول افتد.
تتمه گفتارم رو به شما جوانان است !!! شما که چشم و چراغ ملت را درآوردید!
ای غیوران، ای آینده سازان این مرز و پشتبوم ! ای فرهیختگان و ای پرریختگان! ای باعثان فخر فک و فامیلتان! ای همه فن حریفان ز تو پیدا شده خاک ضعیف از تو توانا شده! و ای دمبریدههای شیطونبلا !!!![]()
اینقدر پدرهایتان ۴ را اذیت نکنید. آخر چه معنی دارد همه پیراهنهای پدرتان را با قیچی، آستین کوتاه کنید ؟! [.] یا این چهکاریست که توی باک بنزین ماشین گِل پر کنید !! یا حتی صدای زنگ موبایلش را عوض کنید تا در یک جلسه مهم صدای «حالا انار انار» پخش شود !!! باور کنید اصلا خندهدار نیست. این کارها کرور کرور گریه دارد. شرم دارد، حیا دارد۵. نکند دلتان میخواهد با کمربندهای گرزدار مورد نوازش قرار گیرید؟ میدانم، میدانم. من هم مثل خودتان. دیگر غریبه که نیستم. با جنس حرفهایتان کاملا آشنایی دارم. بعضیها دلشان لک زدهاست برای یک سیلی محکم آبدار. بمیرم برای دلتان !
کوتاه سخن اینکه
ای عزیزان بنده.
نکنید. خوبیت نداره. آخر و عاقبت نداره داداش من. حالیته؟ لوطی باش. بامرام. بذار خون بچکه از سیبیلات !!! (
)
با آبجیام هستما. خواهر من، شوما چـــــــــــی؟؟
صوبت موبتی داشتی، صاف میای سراغ حاجیت. نبینم با بر و بچس محلههای دیگه میپلکی. واسه ما اُف داره. یه محلهس و یه آقمشنگ !۶ خریدی،رفت و اومدی، خلاصه هر احتیاجاتی داشتی کافیه یه نیگا بندازی سر کوچه! حی و حاضر ریدیفش میکنیم.
یا علی
عزت زیاد !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- منظورم پرزیدنت جرج نیست !
۲- جمع مکسر مزخرف سایز
۳- اندکی. این کلمه با آن اندی دیگر هیچ نسبتی ندارد. البته من دانم همهتان ختم روزگارید ![]()
۴- پدرهای بالفعل و پدرهای بالقوه ![]()
۵- اگر دو کلمه شرم و حیا هنوز در فرهنگ لغات موجود باشد.
۶- در نسخه اصل این گونه است: « یه جنگله وُ یه نامبرده !»

ولادت مولیالموحدین حضرت علی (ع) بر همه دوستدارانش مبارک![]()
![]()
ای دخترک کولی تمام دستهگلهایت را نخریدم که برای پدرم برم، اما خواستم دیگر گلی نداشته باشی تا هر رهگذر خندانی که از پدر صحبت میکند، برای خرید گل کنارت مکث کند.
من برای تمام حرفهای خودم مثال نقض دارم.
مثلا همین court یا حتی هیزم.
.
.
.
یادداشت کن بی زحمت :
PW : 951 593 759
فقط جر نزن. همه هفتسنگ که ریخت من هم میایم توی بازی.
تو توپ پرت کن، من سنگ.
به کـوی میـکده یا رب سحر چه مشـغله بـود
................ کهجوش شاهد و ساقیو شمع و مشعله بود
حدیثعشق که از حرفوصوت مستغنیست
.................. بـه نالـه دف و نـی در خـروش و غـلغـله بـــود
مباحثـی که در آن مجلـس جنـون مـیرفت
.................. ورای مـدرســه و قـیــل و قـال مســأله بـود
- I چي چيو زيبايي سيرت و صورت و از اين حرفا ! جمع كنيد اين بساط بازي با لغات رو.
حالا اين دفه كه رفتي جلوش به تته پته افتادي، زبان شيرين مادريت به طرفهالعيني به فنا رفت، دست و پات به هم گره خورد، با كله رفتي تو ميز و براي يه سلام ساده هزار بار سرخ وسفيد شدي و صدات دو رگه شد و شر و شر عرق ريختي و غش و ضعف رفتي، ضربان رفت رو شونصد، بهت ميگم سيرت سيخي چند!
حالا اين فلاسفه و اهل ادب اومدن فسفر سوزوندن كلمههاي جناس مناس رديف كردن پشت سر هم كه آدم حال كنه بگه عجب تعمق برانگيزناك !
«آه سيرت يا صورت مساله اين است؛ و چه بسا صورت زيبا كه ارزشش درهمي مسي است، دون و پليد!»
شين بيم با.
البته حالا ما كه مالي نشديم. بچه هه از اونور خيابون ما رو ميبينه خوف برش ميداره ميزنه زير گريه؛ مامانش ميگه اگه بازم بچه بدي باشي غذاتو نخوري ميبرم از نزديك ببينيشها !
همه اينا قبول. اصلا ما خودمون زشت روزگار ! خراب رفيق !! (اينو جو گير شدم گفتم. ديدم هركي هركيه !) ولي دليل نميشه منطق قضيه رو ببرم زير علامت سوال كه. به قولي «درسته ما ورزش نميكنيم اما ...»
اصلا ميدوني چيه، اين تو گلوم گير كرده، بگم و خِلاص !
نگهش سوي دگر بود و نگاهش كردم
ديده روشن به صفاي رخ ماهش كردم
ديدمش گرم ِ سخن دوش چو در صحبت غير
غيرتم كشت ولي خوب نگاهش كردم !
نكن اين كارو با ما ! من گلبم ضعيفه ! اينجا بيا دووار ديبي كارت دارم !
- II خدا پدر مخترع زبان فارسي را بيامرزاد. ميتوان به راحتي به جاي چندين كلمه صعب و طاقتفرساي «كنجكاوي بيش از حد، كنجكاوي خيلي زياد گستاخانه» واژه صريح و خوشفرم «فضول» را به كار برد !
مطمئني دكتر خودش اجازه داده؟
بيا فعل گرفتن را بين خودمان تقسيم كنيم. تو مدركت را بگير، من حالت را !
- III به متصدي بانك ميگويم لطفا چكهاي مسافرتيتان تانخورده باشد.
- براي عروسي ميخواهي ؟!
< نه خير جانم، چك مسافرتي را كه به عنوان شاباش نميدهند، معمولا چك سفيد توي هوا منتشر ميكنند كه كاملا و همهجانبه ثابت شود كه داماد كمپلت (بلانسبت) خر شده است تا هيچ شك و شبههاي باقي نماند. اين حركت يك كار تكاملي است به اين صورت كه فرآيند خريت از همان روزهاي دل و قلوهپراكني آغاز ميشود و در آن مرحله از سير تكاملي به اوج خودش ميرسد !
- بيا آقا جان. مثل اينكه سرتان به جايي خورده و يا حتي دور از جان خر شدهايد !
- IV معمولا شبها توي حمام كنسرت اجرا ميشود. بچهها ماشاالله اكثرا داراي ذوق و قريحه خوبي هستند و از آن گذشته اعتماد به نفس خوبي هم از خود به نمايش ميگذارند !
اجراي گروهي موسيقيهاي اصيل ايراني كه هر يك گوشهاي از آن را تقبل ميكنند.
«مرغ سحر ناله سر شد (!) داغ مرا تازه تر بود ! »
« آهاي هاااااااي حبيب من ! »
« امشب در سر شوري دارم / باز امشب من در حمامم !»
« ماي هارتز ويل گو آن ! »
« قصه از كجا شروع شد / از من و دوغ و صبونه ! »
« بگو منو كم داري بگو. بگو خودت كم داري بگو »
و قس علي هذا.
اجراي زنده برنامه به آدم شور و حال خاصي ميبخشد. تصميم ميگيرم حمامتر بروم (بيشتر به حمام روم) بايد استعداد خودم را كشف كنم. من اينجا دارم حروم ميشم. هيشكي هم به فكر من نيست.
الان اومدم. منو ميگي؟ خيلي خب داد نزن اومدم. گفتم خيلي خب. موسيو جان مثل اينكه منو كار دارن. ولي من دارم حروم ميشما ! استعداد هام همينجور فرت و فرت ولو شدن رو فرش.
اومدم بابا ! چيه چرا همه جا رو روي سرت گذاشتي؟ دو ديقه نميتوني ببيني واسه ملت سخنراني كنم؟ حسود !!

پينوشت : مرور زمان بزرگترين دانشگاه است. حقايقي آشكار ميكند، شگرف، صريح و مبسوط
اذان مغرب. صداي موذنزاده كه داشت پخش ميشد، داشتم از باشگاه با محمدرضا برميگشتم. رعد و برق زد. باورم نميشد. چله تابستون. مرداد.
ميدوني چند ماه دلتنگت بودم؟
فقط دو دقيقه باريد. آروم و سرد.
الان؟
شب هشتم مرداد؟
نباريد و نباريد تا اينكه اثبات كنه فقط براي منم شده ميتونه بباره. اونوقته كه ديگه تابستون و ظل گرما هم جلو دارش نيست. حتي اگه ماهها اثري ازش نباشه. شده برا دو دقيقه.
رو نيمكت دراز كشيدم. محمدرضا گفت عرق كردي، سرما ميخوري.
تو اين فكر نبودم، فقط حواسم به اين بود چشام به آسمون نيفته. دراز كشيدم. زير باران.
ممنون.
ميدونم فقط به خاطر من بود.
.
.
اين كودك بازيگوش، هنوز هم شبها بيقصه به خواب نميرود.



