تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


You're barkin' up the wrong tree

1- خدا نصیب همه‌تان کند از این دوست‌ها ! بس که روشنفکرانه و منطقی فکر می‌کند. می‌گوید:
«درست است که دیگر هیچ‌کس الان نمی‌گوید اما این چه معنی دارد که یکی بگوید لطفا مرا به غلامی قبول کنید ! مطمئنا اگر روزی من به خواستگاری بروم خواهم گفت لطفا دخترتان را به کنیزی به من دهید!!»

ایـــــــــــــــــول ! بسیار قوی! هستمت. خفن پایه‌تم ! اینو خوب اومدی. ماچُ بده بیاد.



۲- این گزارشگرها با این سوال‌های زاغارتشان بدجوری حرص آدم را درمی‌آورند.
روز مادر؛

> سلام
- سلام
> اینکه بعضیا مادراشونو می‌ذارن خانه سالمندان آیا کار درستی می‌کنن؟
(با اعتماد به نفس از اینکه همه بیننده‌ها دارن از جوابش استفاده می‌کنن جواب می‌ده )
- نه، واقعا کار اشتباهیه. باید از مادر و پدرها مراقبت کرد. اونا خیلی برای ما زحمت کشیدن! نباید اونارو گذاشت سالمندان !

(چشم، بهش می‌گم)

> سلام
- سلام
> می‌بینم که مشغول خرید هستین، می‌شه بپرسم چی کار می‌کنید؟ (کوری؟)
- دارم برای مادرم هدیه می‌خرم
> آیا می‌شه با یه کادوی خیلی بزرگ از زحمات مادر قدردانی کرد؟
- نه !
> می‌شه بیشتر توضیح بدین؟
- نه !

> سلام، آیا این کار خوبیه که مادر و پدرها رو بگیریم بزنیم ؟!!!
- نه کار خوبی نیست. کار خیلی بدیه !

> آیا همین که یه روز مادر به فکر مادرها باشیم کفایت می‌کنه؟
- نه باید همیشه به فکرشون باشیم!  (کلاً دیگه همین جوری به فکرشون باشیم. گیر نده تو هم!)


آی یکی از این گزارشگرها گیر من بیفته! آی حالشو بگیرم تو پخش مستقیم !



۳-  بهش می‌گم لطفا این فایل منو زود پرینت بگیرین خیلی فوریه بی‌زحمت.
> آقا برگ نداریم. نمی‌شه.
- ای بابا. من خودم برگ A4 دارم. بفرمایین. (الکی بهونه نیار دیگه. مشکلت حله؟)
> آقای عزیز می‌گم برگ نداریم. چرا متوجه نیستین. کامپیوتر روشن نمی‌شه. برگا رفته !
- جانم؟؟؟؟ برگ؟


۴- می‌خواهد با یک مثال حرفهایش را کاملا جا بیندازد.
« دیده‌اید بعضی‌ها که کم غذا می‌خورند فرم هیکلشان هُگـّولی است؟»
و همه مثل شتر کله‌شان را بالا پایین می‌برند و تایید می‌کنند « بله. بله. »

هُگـّولی؟!
و به مصداق آن ضرب‌المثل شیرین، همرنگ جماعت شدم و سرم را چون شتری به حرکت رفت و برگشتی واداشتم!
بله. بله. دیده‌ام !

۵- از تنها شلوغی و ترافیکی که خوشم میاید، ازدحام جمعیت در میدان انقلاب است. آن کتابفروشی‌ها و در بینشان لوازم التحریر و ساندویچی و سمبوسه و نوار و سی‌دی و عکس و پوستر.
آدم خسته نمی‌شود. مثل همیشه یک راست می‌روم به سمت تابلوی ۳۴۰ و طبقه زیرین. عوض شده‌است. دیگر آن وسعت گذشته را ندارد ولی همچنان قفسه‌های بلند فلزی قدیمی و کهنه را دارد. کتاب‌های پوسیده. فریاد کتابهای آموزشی و کمک آموزشی همه فضا را پر کرده است و حتی لابلای کتابها هم رخنه کرده.
بازارچه کتاب و اولین چیزی که به چشم می‌‌خورد انتشارات فارابی. اما آنجا نمی‌روم، از کنار کتابفروشی زبان انگلیسی کنار راهرو که سالهای سال است آنجا جا خوش کرده رد می‌شوم و راه‌پله‌ای که به سمت پوسترهای زیباست را پایین می‌روم.
راه برگشت، ظهر داغ تابستان، فقط یخ در بهشت‌های غیر بهداشتی و خوشمزه کنار دانشگاه می‌چسبد.
و پیرزنی که کماکان در کنار اتوبوس خط هفت تیر به فروش روزنامه و دفترچه مشغول است. بیش از ده سال است که بساطش را همانجا پهن کرده و روی چهارپایه‌ای نشسته‌است.


۶- او بی‌شک بهترین بازیکن آسیا تو دنیاست !
بهترین بازیکن آسیا تو دنیا؟؟ آره؟    غذاتو بخور !! تو واقعا حیفی. اینجا داری حروم می‌شی. بری هندوستان اونجا می‌پرستنت !


۷- [ مست و پریشان تو ام ]



تنه سفید

پی‌نوشت :
نمای انتقام ذلت عرق یهودی از نظام دهر
لجـن در لج، لج انـدر خـون و خـون در زهر



نامبرده ،ا 15:20 ا. لینک  | 

Daggers to the heart

تصادفی و غیر منتظره می‌شنویم. شروع می‌کند به حرف زدن. همه متاثر می‌شوند. یا بغض می‌کنند و آرام اشک می‌ریزند و یا همانهایی که تا چند لحظه پیش پر جنب و جوش و سر و صدا بودند به یکباره در سکوتی محض فرو می‌روند.

اما چه می‌فهمند که چه می‌گوید؟ چه می‌فهمند؟
همانطوری که همه‌شان کلام عارفانه و احساسات لطیفش را درک می‌کنند و سواد من به فهمش قد نمی‌دهد، آنها هم از کلمه‌های پیش پا افتاده و ساده‌اش می‌گذرند، همانهایی که هر یک خنجری بود که جانم می‌خراشید.

دمل‌ها سرباز کردند و جوشیدند و پرطراوت شدند. جاری. چنان که پوششم، لباس ستر درون، به رنگ سرخ تیره‌گون درآمد.

این انصاف نیست. همین کافی بود. اما گویی این روزها تمام کائنات گرد آمده‌اند تا به هر چه می‌نگرم آیینه صاف تجلی تلخی‌ها باشد. تصاویری شفاف از آنچه نباید. نمایشگاه عذاب.

تداعی آن تنها اتاقک کوچک چسبیده به آشپزخانه؛ آن شلوارهای بلند دلهره‌آور (و حتی تهوع‌آور)؛ آن کوه بلند شب (تنها کوهی که در ظلمت مطلق به قله‌اش رسیدم)؛ آن بغض‌های فروخورده از ترس دل‌ناگرانی مادر؛ اعترافات تکان‌دهنده آدمهایی نسل‌گذشته؛ خندق‌های ژرف منیّت؛ عواطف سنگدلانه شیشه‌های تنهایی؛ قیافه شرم‌آور صورتک‌های چوبی؛ صدای زوزه باد لابلای برگهای درختان تاریک؛ آن گورهای دسته‌جمعی بت‌های روان‌پریشی؛ شعور مدفون زیر سالیان سال خاک، همان خاکی که گل آدم از آن سرشتند؛ ...

تعریف ساده خواب برگه خیس.
بنویس. از روی من بنویس.
وقت تمام است اما تو بنویس
نکند نام بالای برگه را بنگری،
نکند سرت را بلند کنی که ببینی کیستم.
مجالی نیست، هرچند تارهای زمان پوسیده شده و «سال» ها از نفس افتاده‌اند. باوجود این همچنان می‌گذرد.
بعدها فرصت بسیار است.
بعدها فرصت سکوتم در برابر ...
چقدر فاصله دهان پرخون و اعتراض‌های رسا کم است.
.
.
.
شب و وقت غنودن. وقت التیام فریادهای بلعیده. سر بر بالین می‌گذارم اما خواب به چشمانم نمی‌آید. مربع‌هایی سفید و بعضا سیاه جدول کلمات متقاطع، وسوسه‌ام می‌کند. چندتایی می‌نویسم و می‌روم سراغ ستونی عمودی، ... خدایا، اینجا هم؟ آرام بخش قبل از خواب است نه؟



روزنامه‌ها غیرعادی می‌نویسند، تلفن‌ها غیر عادی زنگ می‌زنند، آدمها لباسهایی می‌پوشند که تا به حال به تن نکرده‌اند، عکسها، تصاویر همه و همه.
اما مهمتر از همه اینها، ...


خدایا، بگذار چندین روز دیگر هم گناه کنم و کفر گویم !

هیچ مطلق را با چه الفبایی می‌شود نگاشت؟

نامبرده ،ا 13:40 ا. لینک 

I’m @ six & sevens

 

1- سلاملیچوم !

اِ اِ اِ نیگاش کن نیگاش کن. چرا بغض کردی؟ دِ.  چی؟ دلت برام تنگ شده بود؟ ای بابا من که زود برگشتم، چرا اینقد بی­تابی کردی، پاشو ببینم، پاشو آفرین برو دست و صورتتو بشور. بیا اینجا بشین ببینم چه خبره. آخه حیف اون چشما نیست؟ () دیگه دلتنگی نکنیا !

 

 

2- وقتی راه می­روی دمپایی­هایت را روی زمین نکش. روی اعصابم اسکی می­کنی. گفته باشم عواقب کار با خودت است!

یک­بار یک نفر یک جایی یک همچون حرکتی (!) مرتکب شد و چندی نگذشت که شتابان و با شور و شعف زایدالوصفی به سوی دیار باقی عزم سفر کرد ! (یحتمل با همان دمپایی­هایش !)

 

 

3- خیلی هنرمندانه و ظریف این کارو انجام داد. کوتاهترین و در عین حال  کامل­ترین SM که حاوی اطلاعات مهمی بود.

H --> V --> O --> L --> All !

آچمز. با حق توه جینقول جان. یه سوال هم داشتم : خدا سرش خلوت شد؟

حالا از شوخی گذشته، خوبی نیم خط ؟!

 

 

4- کله کچل زیدان بسیار دلنشین است به طوری که کامل و با سرعت و نیروی قابل قبولی در اعماق دل آدم می­نشیند و باعث نشاط جمع کثیری می­شود.

به همین مناسبت مجلس بزرگداشتی با عنوان «کچل کچل کلاچه، روغن کله پاچه» برگزار خواهد شد. با توجه به تخصص همه شما عزیزان در این زمینه (ماشالاه همه­تون اوستایین از این نظر !) حضور شما باعث منور شدن (!) مجلس می­گردد. مهمانان ویژه مراسم عبارتند از :

کچول نیشابوری ؛ ادیب، شاعر و هنرمند برجسته معاصر قرن سه هجری

حاج میرزا زلف الدین؛ علاف شهیر و توانای مغرب زمین با درجه مربی­گری C

لولِک و بولک !

طاس بن فرفرو؛ رییس انجمن ژل موی بدون مرز ایران !

پروفسور گیسو؛ عضو افتخاری موسسه گیس و گیس کشان

و حضور دلگرم کننده ماتراتزی ! (<-- به افتخارش)

 

 

5-  کجا تشریف می­برید به سلامتی؟

> به درک !

- خواهش می­کنم، پس مزاحمتون نمی­شم!

 

 

6- از همان اولین روز از این ویژگی خاص بلاگفا خیلی خوشم آمد. سیر در زمان ! می­توانی به تاریخ هر موقعی که دلت بخواهد مطلب پست کنی. کمی هم که قدرت خلاقه داشته باشی دیگر کار تمام است. سرکشی به آینده و گذشته و ثبت تخیلات دیروزها و فرداها در زمان حال !

به عنوان مثال:

فقط موقعی که به اعداد 160 یا چیزی مشابه آنها قلبا ایمان بیاورید می­توانید بفهمید که، آن کارهایی که صوری از من سر می­زند همانهایی است که مدتها قبلترش حقیقتا از شما سر زده بود. 160 فقط ثابت می­کند که «ک» مساوی است با «رفت و برگشت به کـرج»

 

 

7- اگر سنگی به سمت دریاچه­ای آرام بیندازید، آب بالا و پایین می­رود و موج تشکیل می­شود. نقطه­ای که در یک لحظه بالاست لحظه­ای دیگر در پایین­ترین حد خود است. کمی که صبر کنی دوباره آرام و ثابت می­شود.

اگر چندین سنگ بزرگ و کوچک به یکباره و مدام پرت کنی چه؟

شاید انتظار برای آن آرامش نسبی زیاد معقول نباشد اما لااقل می­توانی مواقعی که به بالاترین حد خود می­رسی بیایی حرف بزنی و با دیگران برخورد کنی.

پس حق بده که چه گویم از هزاران اتفاق کوچک و بزرگ؟ جز اینکه با معمولیات روزمره اینجا و آنجا (گرته برداری نا صحیح از عبارت here and there!) سر خودمان را گرم کنیم!

 

 

8- دختره تازه اول بلوغه

دلش مث یه ترمینال شلوغه !

 

جانم؟ ابرو می­ندازی بالا بالا؟

 

 

9- از همین تریبون اعلام می­کنم که اینجانب نامبرده با n-11 نفر از آدمهای دنیا روابط حسنه داشته و دارم. همچنین با 7  نفر مشکل دارم.

خاطر نشان می­کنم کل جمعیت انسانها در هر مقطعی از زمان n-4  نفر می­باشد.

قسمتی از کتاب « توهمات یک موجود دو پا »

 

 

10- قبلاها چایی می­آوردند، هول می­شدند، پایشان به هم گره می­خورد و با کله می­رفتند توی میز، سرخ و سفید می­شدند و لام تا کام جیکشان درنمی­آمد، متانتشان بر زمین سایه می­افکند! علی­القاعده رسمش باید این­گونه باشد! نمی­دانم !

الا ایحال من فعلا لالمانی اختیار کنم ارجح است اما قرارمان این نبود نامرد !

 

 

11-  اینجوری نیا بیرون؟ چطور می­خوای جواب حق­الناس رو بدی؟!!!

 

 

12-  « ... از غروب آفتاب تا طلوعش.... بی­اینکه منو ببینید یواشکی اون لحظات ... طرح فشرده زیگزاگ ...»

خوشحالی و هیجان و باور احساسات به همان سادگی بیانش موج می­زند. خیلی راحت و بدیهی خوشحالی­اش را می­بینم. خجالتش برای من می­ماند.

از کجا دانستی «لحظات» چه گونه چیزی باید باشد؟ نکند ...؟

some text missing

 

 

13-  ضرب و جمع این همه وقت که فقط صرف رفت و آمدها می­شود حتی با عقل من بی­شعور جلنبر جور درنمی­آید! نمی­دانم سیستم­سازی برای انعکاس مشکلات از کانال صحیح راه حل مساله است یا اینکه :

- مادر جان مشکلت چیست؟

> خدا عمرت بده ننه جان، تا دیروز هرکدام از مرغ­هایم سه تا تخم می­گذاشتند امروز هر کدام دوتا گذاشته­اند.

 

بالکل تعریف مردمی بودن را گم کرده­ام.

صاحبان پست­های حساس با مسوولیت­های فوق­العاده خطیر و فشرده در کشورهای پیشرفته به چه اموری می­رسند؟

من ِ یلاقبا  اصلاح سر و صورت و مطالعه و تلفنهای ضروری را در اوقات محیرالعقول و شرایطی که به عقل جن هم خطور نمی­کند انجام می­دهم تا مبادا وقت تلف شود و کارهای مهمتر بمانند !

خدایا !

من با این چیزهای بی ارزش  مایوس کننده و تاسف آور کاری ندارم،

ای آدمها

ای مردم، سعی کنید نهایت سعیتان را در استفاده از حداکثر ظرفیتتان بکنید. شک نکنید که نیروی عظیمی درونتان محصور است. رهایش کنید. در هر موقعیتی هستید بهترین باشید و گام بردارید برای رشد و تعالی.

هر یک برای رسالت بزرگی به این دنیا آمده­ایم. انتخابمان کرده­اند، برگزیده­ شده­ایم که بیاییم.

الگوی خوبی­ها باشیم که از پی­مان بیایند.

تمرین کنیم برای عادات خوب.

.

.

تا کی مثل گوسفند با ما برخورد خواهند کرد؟

تا وقتی که خودمان بخواهیم گوسفند باشیم.

 

 

14- خدا به خاک مذلت بنشاند شما را ای مفلوک های دون روی زمین.

اشک کودکان فلسطینی را چگونه به نظاره می­نشینید؟!

  

 

15- یک سوال فنی داشتم، ببخشید شایعترین سرطان بین خانوما چیه؟

> شایعترین سرطان زنان، ایدز هست که با یه سرماخوردگی معمولی شروع می­شه و پیشگیری از اون به مراتب بهتر از درمان هست. همین نشون می­ده که دو تا بچه کافیه. بنابراین اگر خدای نکرده سه قلو به دنیا بیاورید؛ مفتخرم خدمتتون عرض کنم که شما یکی از مبتلایان خوش شانس اچ آی وی هستید !

 

 

16 - [مجسمه های پیچی - بسیار قوی ! ]

 

 

 ! جونمی جون هندونه

نامبرده ،ا 17:30 ا. لینک  | 

گدایی نمی­کرد، اما با ظاهری مندرس نشسته بود و چادرش را روی صورتش کشیده بود و برگهای دعا می­فروخت. آفتاب سوزان تابستان در مکانی مقدس.

رد شدم. چیزی زیر لب گفت. چند قدم جلوتر. تنم لرزید. تا به حال چنین چیزی نشنیده بودم. خدایا.

«پدر یک لحظه بایست» ؛  برگشتم ...

به خودم می­گویم می­روی دعا می­کنی تا دلت صاف شود، اما نمی­دانی این آجرها و سنگ­ها نیستند که تقدس بخشیده­اند، بلکه پیرزنی نشسته در بیابان است که تو را منقلب می­کند، تا ببینی چگونه  عظمت کلامش در گیتی نمی­گنجد.

بی­شک اگر پدر کنارم نبود، پیمانی که با خود بسته­بودم می­شکستم و می­نشستم دعا می­فروختم، به شوق شنیدن مکرر دعایی که از دل برآمد و احساس لرز بر اندامم. نو به نو.

 

 

نامبرده ،ا 15:38 ا. لینک 

 Bite the bullet

 

1-  یه دل می­گه برم برم یه دلم می­گه نرم نرم ...

بالاخره تصمیمتو بگیر. یعنی چی اینقد فس فس می­کنی؟!

خدایا عظمتتو شکر. مردم شونصدتا دل دارن، ما تو همین یکیش هم موندیم. یه دل می­گه برم، یه دل می­گه برگردم، یه دل می­گه برو ولی مواظب باش و از پیاده رو برو ! اون یکی دل می­گه می­ری برو فقط اون گیتارو نبر !

 

 

2- بنده از آن سه نفری که سن مرا چهار سال پایین­تر تخمین زدند صمیمانه تشکر کرده و دستشان را به گرمی می­چلانم. خدا سنشان کم کناد !

همچنین از فردی که سنش را هجده سال بیشتر حدس زدم پوزش می خواهم. عرق جبین (شرم؟ چی؟ تو همین مایه ها !) همین جور شر و شر از دماغم سرازیر می­شود !

 

 

3- تا تو ناهارت را می­خوری من برم بمیرم بیام !

 

 

4- انصافا حق این آلمانی­های نئونازی نبود که آرژانتین  به این باحالی را شکست دهد. هرچند بعد از تعویض دروازه­بان به همه گفتم اگر بازی به پنالتی بکشد نتیجه این است.

همین است دیگر، وقتی میزبانی را با پول می­خرند بقیه­اش هم همان می­شود که دیدیم. خداییش وقتی اشکهای پاک و معصومانه ­شان را دیدم دلم برایشان کباب خواست.

 

 

5- زل زد بهم، بر و بر نیگام کرد و داد زد یافتم !  (بی­تربیت نشین. جنبه داشته باشین. در وضعیت کاملا پوشیده­ای این کلمه را گفت !) بعدش گفت بالاخره فهمیدم شبیه کی هستی؟! گفتم شبیه کی؟؟؟؟

و پاسخش  مرا سخت برآشفت و دگرگون کرد.

 

میشاییل بالاک !

محبوبترین بازیکن دوست داشتنی­ام ! و مرا در اجباری به دادن سور تنها گذاشت تا ندانم از فرط خوشحالی شب چگونه در جای خود بخسبم و خوابهای (خوابـّاب ) رنگی ببینم.

یقینا روزی از میشاییل عزیز خواهم پرسید که «داداش فکرشو می­کردی روزی شبیه من بشی !»

 

 

6- یک قانون صریح هست که می­گوید اگر فردی جوک یا خاطره بی­مزه­ای برایتان تعریف کرد حتما بخندید چون در غیر این صورت گمان می­کند نفهمیده­اید و دوباره از اول تعریفش می­کند !

 

 

7- از وقتی به عمد گذاشته­ام بفهمد، کلمه جان پشت بند اسمم را کمی غلیظ تر می­گوید!

نه عزیز جان. همانیم.

 

 

8- من فکر می­کنم اینهایی که اسپری­های کوچکی جلوی دهانشان می­گیرند و پیست پیست می­زنند و بعدش نفس عمیقی می­کشند، آدمهای خیلی باکلاس و باپرستیژی هستند.

با همه این اوصاف ترجیح می­دهم انتهای دیگر ماکارونی توی بشقاب باشد نه دهانم.

درست به صراحت داغی آسفالت در یک روز سوزان تابستان.

با تشکر از تلاش همه دست اندرکاران و مینیاتورها :  زونکن

 

 

9- تازه داشت زبان انگلیسی یاد می­گرفت.  کلی فکر کرد که چه جوری بگه دوشنبه تعطیله. بعد از مقدار متنابهی (!) تحمل فشار با خوشحالی گفت :  Monday is Friday !

 

 

10- چه طور است؟

آلبالوها را بشوری و توی یک قابلمه بزرگ پر از آب بریزی. بعدش چند تکه یخ بزرگ هم بیندازی توش و بعد از نیم ساعت شروع به خوردن کنی. به همراه کمی انسانهای قحطی زده، نمک و فوتبال هلند-پرتغال ! 

چای آلبالوی آخرش از همه خوشمزه­تر است. و با جمله «چه حوصله­ای داری تو!» بیشتر می­چسبد

 

 

11- عجب قلمی دارد این س.و. مجبورم می­کند حتما پا شوم یک سر بروم ستاد فلان ببینم این اعجوبه کیست !

 

 

12- به من گفتی که دل دریا کن ای دوست ...

 

 

13- دو ساعت مانده به حرکت، ویرم می­گیرد و زنگ می­زنم بلیت را لغو کنم تا بمانم. همه شوک می­شوند و من با حرکت دایی عزیز بیشتر از همه !

چنان خوشحال شد که فکرش را هم نمی­کردم.

یک عزیز دوست­داشتنی و بزرگوار.

ما می­دانیم درون آن دل چه می­گذرد ای خسته زمان. بیش از این که نمی­خواهی بنویسم نه؟

  

 

14- [صدای آلبرت انیشتین هنگام تدریس]

 

 

 مسجد کبود

 

پی­نوشت : گفتی از حافظ ما بوی ریا می­آید  / آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی

 

  

نامبرده ،ا 19:30 ا. لینک  | 

خورشید را برمی­داری می­گذاری ته جاده کویر و می­روی به سویش. نه چشمهایت می­سوزد و نه چشم برمی­داری از انتهای خطوط موازی.

گوشها صدایی نمی­شنوند جز آنچه باید.

بایدها چیزهایی هستند به سادگی ِ کس نیست که افتاده آن زلف دو تا نیست

بایدها انتظارهای کوتاهی هستند برای پرستش

.

.

باید، کلام شریعتی­ست؛ آن هنگام که حرف می­زند و می­گوید و می­گوید و می­گوید، بعد به یکباره سکوتی طولانی و چنین ادامه می­دهد : خدایا ، اخلاص، اخلاص

 

و چه عظمتی در پس حرفها نهفته است.

کتاب­ها و مقالات گرد هم می­آیند و پیچیدگی­ها را به نمایش می­گذارند و توصیفات و چه و چه، تا در یک کلام، همه آنچه در باره فاطمه است با تمام وسعتش به همین سادگی درک کنیم که :

 

فاطمه، فاطمه است

.

.

.

یا امیر المؤمنین روحـی فداک  / آسمان را دفن کردی زیر خاک؟

 

 

نامبرده ،ا 11:14 ا. لینک  | 

I'm painting the town red !

 

1- يك فينال زودرس بين ايران و آنقولا ! البته ايران رو كاغذ تيم قوي­ايه ولي روي مقوا كمي ليز مي­خوره. تمام بازي­ها و گلها مي­تونه يك كلاس آموزشي باشه براي مربي­هاي ما !! بعد ميان مي­گن تابستون كلاساي آموزشي و گل چيني نداريم !

 

بهش مي­گم چرا اينجوري راجع به ميرزاپور و دايي صحبت مي­كني؟ مي­گه من كه فحش نمي­دم، فقط حقايقي در مورد خانواده­شون روشن مي­كنم !!!

 

حالا كه هماي سعادت بر فرق كله مان نشسته، جا داره از همين جا (يه كم جمع­تر بشينين جا بشه) تشكر ويژه­اي بكنم از تك­تك بازيكنان، چه اون نصرتي كه سه ساعت دنبال توپ گشت بعدش افتاد زمين و كم مونده بود بزنه زير گريه مامانشو صدا كنه، و چه اون كعبي كه وقتي با استوكهاي كفشش رفت تو صورت فيگو و بعدا بره واسه بچه محلاش تعريف كنه « وولك اون فيگو رو مي­بيني مو به او روزش انداختُم. همچين فيگو فيگو مي­كنن مالي هم نيس. سوسكش كردُم» (حالا تو رختكن داشت ازش امضا مي­گرفتا !) ، و از يحيي ناپلئوني به خاطر نهايت سعي و كوشش در بازي شرم آور سپاسگزاري مي­كنم. از تماشاچي هاي عزيزي كه وقت گذاشته بودن و به ورزشگاه اومده بودن از جمله دايي و سايرين ممنونم. (البته ساير تماشاچي ها تو تلويزيون­ ما نشون داده نمي­شد؛ چون آدماي بي­تربيتي بودن ! شايد تلويزيون شما قشنگتر بوده ! )

 

 

2- اي به خشكي شانس! آبليمو تموم شد؛ حالا هر شب با خاويار چي بخورم؟

 

 

3- ببخشيد برداشتتون از اين سمينار علمي چي بود؟

يك عدد شيريني و سانديس !

 

 

4- وسط صحبتش برگشته بهم مي­گه: « ببين بذار بهتر توضيح بدم. فرض كنيم تو پسر خوبي هستي»

 

جانم؟ فرضضض؟؟؟!!!    (حالا نمي­شه اينقد تخيلي نباشي و واقع­گرايانه با مسايل برخورد كني ؟ اين چه فرضيه ؟!)

 

 

5- يك ضرب­المثلي بود مي­گفت: «دارم اشتباه مي كنم» يادتونه؟ حالا تبديل شده به «داشتم اشتباه مي­كردما !»

از دست و زبان كه برآيد     كز عهده شكرش به در آيد

به عنوان مثال :

جونمي جون بالاخره فهميدم فاصله دكمه دوم و سوم پيراهنش چقدره! چنين اطلاعات مرموزي منو به وجد مياره. در ضمن بقالي سر كوچه كه مي­رم يه پارچه زير كفشم مي­چسبونم كه جاي پاهام جايي نمونه و بابت خريد پنير از صاحب مغازه يك رسيد با سه تا امضا مي­گيرم كه بعدا با دليل و مدرك بتونم ثابت كنم ازش خريدم. سرم با همين چيزا مشغوله!

يك كتاب هم مي­نويسم با عنوان «خودآموز جاسوي» يا «چگونه جاسوس خود باشيم»

 

 

6- ياد گرفته­ام از دقيقه دقيقه لحظاتم استفاده كنم. كاملا اتفاقي پيش اومد. وقتي نمودار Simulation time-CPU time و Array size effect رو كشيدم، انگشتمو گذاشتم رو مانيتور و چند دقيقه خيره شدم. دكتر گفت «يه دست­آورد بزرگه. ايده­ت فوق العاده بود»

ولي اون لحظه به دست­آورد مهمتري فكر مي­كردم، نه به نتيجه كار.

.

.

.

گاه به صرافت مي­افتم و مي­خواهم كاش بيش از بيست و چهار ساعت وقت داشتم. برنامه­ام پر از تمامي فعاليتها از هر نوعي شده. اين هر نوع برايم خيلي باارزش است. البته تقريبا ناهار از برنامه­ام حذف شده، گاهي بالاجبار گاهي هم يادم مي­رود ! شب هم 4.5 ساعت خواب. حمام به فراموشي سپرده شده؛ (التماس دعا دارم وقتي حمام تشريف مي­برين! چي؟ شمام سال به سال نمي­ريد؟)، فوتبال هاي ساعت چهار و نيم از راديوي گوشي حين سفرهاي درون شهري و يا حضور در كلاس، پخش مي­شود! تو خود حديث مجمل بخوان از اين مفصل !

 

همه چيز باهام راه مي­آيد. گويي در و تخته و كائنات دست به دست هم داده­اند.

و من چون هميشه تمام لذتم را از زندگي مي­برم. ايده­آل­هاي دست يافتني. شكر.

آستين­ها را بالا زده­ام تا اثبات كنم :

«يك اراده قوي بر همه چيز مسلط مي­شود حتي بر زمان»

 

 

7- عهدي گذاشته­ايم؛ هر وقت مي­رود يك پيام كوتاه برايم مي­فرستد. بهش گفتم برو روي پله اتاق فريدون بنشين. بعد،   بعد بخوان.

خودم هم چراغ اتاقم را خاموش كردم و رفتم توي بالكن، روي صندلي نشستم و پاهايم را روي لبه­اش گذاشتم و منتظر شدم. باد خنك شبهاي اينجا پر از خاطره است.

 خرم آن روز كزين منزل ويران بروم ...

 

چه زود خواندي...

 

 

8-  ثبت وقايع براي خودم.

ديروز ارائه يك كنفرانس براي مديران بازرگاني و تجاري و صاحبان كارخانه­هاي ملي كشور داشتم! بيست دقيقه مونده به ارائه، رسیدم به محل کنفرانس. استادم كمي نگران و کلافه بود چون تا لحظه آخر فايل ِ ارائه رو نديده بود.

وقتي تموم شد هيچكس فكر نمي­كرد كه 40 دقيقه­س دارم حرف مي­زنم. گاهي صداي خنده جمع و گاهي سكوت محض حاكم مي­شد. فقط يه سوتي خارج از كنترل دادم ! (بقيه سوتي­هام قبلا طراحي شده بودند !)

بين صحبتها برگشتم گفتم : « بذارين يه مثال كاملا ديناميكي بزنم، وقتي يه توپ مي­خوره زمين ...  !!!!»

 

آخه اين چه مثالي بود؟ حالا با چه رويي ادامه­ش بدم؟ هيچ جوريم نمي­شه ماسمالش كرد. همه گوشاشونو تيز كردن كه مي­خوام چي بگم. يه بار ديگه جمله آخرو تكرار كردم كه فرصت بيشتري براي فكر كردن داشته باشم. اما ديگه ضايع شده بود. مثلا مي­تونستم بگم وقتي يه توپ مي­خوره زمين به روي خودش نمي­آره و به حركت خودش ادامه مي­ده! يا مثلا وقتي يه توپ مي­خوره زمين باعث رشد فرهنگي طبقه فقير جوامع سوسيال دموكرات مي­شه!

خلاصه براي سومين بار جمله آخرو تكرار كردم و اينجوري تمومش كردم : « وقتي يه توپ مي­خوره زمين، با عرض معذرت از حضار، هوا مي­ره !»

 

وقتي تموم شد و كنار دكي نشستم، برگشت گفت : « عالي بود. دستت درد  نكنه» خداييش خستگي دو هفته همونجا از بين رفت.

 

 

9- چه اندك تفاوتي بين نشانه هاي جاودان بشريت. علي شريعتي و مصطفي چمران. 29 و 31 خرداد ماه.

لحظاتي كه سكوت را جايز مي­دانم. خامشي بهتر.

خدايشان رحمت كناد.

 

 

10- احسنت. باريكلا. كارت درسته. وقتي شنيدم اونقدر خوشحال شدم كه حد نداره. مطمئنم به تموم موفقيت­هات مي­رسي.

يك عجيب­الخلقه بااستعداد ! تو فوق­العاده­اي.

يه ماچ به اين گندگي به همراه تف مالي طلبت. جايزه­ت پيشم محفوظه. « از اون بالا كفتر ميايَه ! يك دانَه دختر ميايه» با صداي ماندگار خودم !

I miss you

فقط این دفه آهنگ مخصوصی که وقتی من زنگ می­زنم صداش در می­آد رو عوض کن تا سر کلاس ضایع نشی. «اِ توپ دالم لنگاوالنگه !»

مبارکه امتحانات تموم شده.


 

11- وارد بازي خطرناكي شدي. آخه چرا؟

دنبال دردسر گشتن، در فرهنگ لغات به اين معني است «تنت مي­خاره، خوشي زده زير دلت؟»   آره؟ آره؟ ها؟

 

 

12- لطفا به وسايل اتاق­هايتان جابجايي نكنيد !!!

 

 

 


پي­نوشت:
«پيش از آنكه از نردبان ترقي صعود كنيد، مطمئن شويد كه به ساختماني كه مد نظر داشته­ايد تكيه داده شده­است.»

استفان كاوي

 

نامبرده ،ا 23:34 ا. لینک  |