You're barkin' up the wrong tree
1- خدا نصیب همهتان کند از این دوستها ! بس که روشنفکرانه و منطقی فکر میکند. میگوید:
«درست است که دیگر هیچکس الان نمیگوید اما این چه معنی دارد که یکی بگوید لطفا مرا به غلامی قبول کنید ! مطمئنا اگر روزی من به خواستگاری بروم خواهم گفت لطفا دخترتان را به کنیزی به من دهید!!»
ایـــــــــــــــــول ! بسیار قوی! هستمت. خفن پایهتم ! اینو خوب اومدی. ماچُ بده بیاد. ![]()
۲- این گزارشگرها با این سوالهای زاغارتشان بدجوری حرص آدم را درمیآورند.
روز مادر؛
> سلام
- سلام
> اینکه بعضیا مادراشونو میذارن خانه سالمندان آیا کار درستی میکنن؟
(با اعتماد به نفس از اینکه همه بینندهها دارن از جوابش استفاده میکنن جواب میده )
- نه، واقعا کار اشتباهیه. باید از مادر و پدرها مراقبت کرد. اونا خیلی برای ما زحمت کشیدن! نباید اونارو گذاشت سالمندان !
(چشم، بهش میگم)
> سلام
- سلام
> میبینم که مشغول خرید هستین، میشه بپرسم چی کار میکنید؟ (کوری؟)
- دارم برای مادرم هدیه میخرم
> آیا میشه با یه کادوی خیلی بزرگ از زحمات مادر قدردانی کرد؟
- نه !
> میشه بیشتر توضیح بدین؟
- نه !
> سلام، آیا این کار خوبیه که مادر و پدرها رو بگیریم بزنیم ؟!!!
- نه کار خوبی نیست. کار خیلی بدیه !
> آیا همین که یه روز مادر به فکر مادرها باشیم کفایت میکنه؟
- نه باید همیشه به فکرشون باشیم! (کلاً دیگه همین جوری به فکرشون باشیم. گیر نده تو هم!)
آی یکی از این گزارشگرها گیر من بیفته! آی حالشو بگیرم تو پخش مستقیم !![]()
۳- بهش میگم لطفا این فایل منو زود پرینت بگیرین خیلی فوریه بیزحمت.
> آقا برگ نداریم. نمیشه.
- ای بابا. من خودم برگ A4 دارم. بفرمایین. (الکی بهونه نیار دیگه. مشکلت حله؟)
> آقای عزیز میگم برگ نداریم. چرا متوجه نیستین. کامپیوتر روشن نمیشه. برگا رفته !
- جانم؟؟؟؟ برگ؟ ![]()
۴- میخواهد با یک مثال حرفهایش را کاملا جا بیندازد.
« دیدهاید بعضیها که کم غذا میخورند فرم هیکلشان هُگـّولی است؟»
و همه مثل شتر کلهشان را بالا پایین میبرند و تایید میکنند « بله. بله. »
هُگـّولی؟!
و به مصداق آن ضربالمثل شیرین، همرنگ جماعت شدم و سرم را چون شتری به حرکت رفت و برگشتی واداشتم!
بله. بله. دیدهام !
۵- از تنها شلوغی و ترافیکی که خوشم میاید، ازدحام جمعیت در میدان انقلاب است. آن کتابفروشیها و در بینشان لوازم التحریر و ساندویچی و سمبوسه و نوار و سیدی و عکس و پوستر.
آدم خسته نمیشود. مثل همیشه یک راست میروم به سمت تابلوی ۳۴۰ و طبقه زیرین. عوض شدهاست. دیگر آن وسعت گذشته را ندارد ولی همچنان قفسههای بلند فلزی قدیمی و کهنه را دارد. کتابهای پوسیده. فریاد کتابهای آموزشی و کمک آموزشی همه فضا را پر کرده است و حتی لابلای کتابها هم رخنه کرده.
بازارچه کتاب و اولین چیزی که به چشم میخورد انتشارات فارابی. اما آنجا نمیروم، از کنار کتابفروشی زبان انگلیسی کنار راهرو که سالهای سال است آنجا جا خوش کرده رد میشوم و راهپلهای که به سمت پوسترهای زیباست را پایین میروم.
راه برگشت، ظهر داغ تابستان، فقط یخ در بهشتهای غیر بهداشتی و خوشمزه کنار دانشگاه میچسبد.
و پیرزنی که کماکان در کنار اتوبوس خط هفت تیر به فروش روزنامه و دفترچه مشغول است. بیش از ده سال است که بساطش را همانجا پهن کرده و روی چهارپایهای نشستهاست.
۶- او بیشک بهترین بازیکن آسیا تو دنیاست !
بهترین بازیکن آسیا تو دنیا؟؟ آره؟ غذاتو بخور !! تو واقعا حیفی. اینجا داری حروم میشی. بری هندوستان اونجا میپرستنت !
۷- [ مست و پریشان تو ام ]
پینوشت :
نمای انتقام ذلت عرق یهودی از نظام دهر
لجـن در لج، لج انـدر خـون و خـون در زهر
Daggers to the heart
تصادفی و غیر منتظره میشنویم. شروع میکند به حرف زدن. همه متاثر میشوند. یا بغض میکنند و آرام اشک میریزند و یا همانهایی که تا چند لحظه پیش پر جنب و جوش و سر و صدا بودند به یکباره در سکوتی محض فرو میروند.
اما چه میفهمند که چه میگوید؟ چه میفهمند؟
همانطوری که همهشان کلام عارفانه و احساسات لطیفش را درک میکنند و سواد من به فهمش قد نمیدهد، آنها هم از کلمههای پیش پا افتاده و سادهاش میگذرند، همانهایی که هر یک خنجری بود که جانم میخراشید.
دملها سرباز کردند و جوشیدند و پرطراوت شدند. جاری. چنان که پوششم، لباس ستر درون، به رنگ سرخ تیرهگون درآمد.
این انصاف نیست. همین کافی بود. اما گویی این روزها تمام کائنات گرد آمدهاند تا به هر چه مینگرم آیینه صاف تجلی تلخیها باشد. تصاویری شفاف از آنچه نباید. نمایشگاه عذاب.
تداعی آن تنها اتاقک کوچک چسبیده به آشپزخانه؛ آن شلوارهای بلند دلهرهآور (و حتی تهوعآور)؛ آن کوه بلند شب (تنها کوهی که در ظلمت مطلق به قلهاش رسیدم)؛ آن بغضهای فروخورده از ترس دلناگرانی مادر؛ اعترافات تکاندهنده آدمهایی نسلگذشته؛ خندقهای ژرف منیّت؛ عواطف سنگدلانه شیشههای تنهایی؛ قیافه شرمآور صورتکهای چوبی؛ صدای زوزه باد لابلای برگهای درختان تاریک؛ آن گورهای دستهجمعی بتهای روانپریشی؛ شعور مدفون زیر سالیان سال خاک، همان خاکی که گل آدم از آن سرشتند؛ ...
تعریف ساده خواب برگه خیس.
بنویس. از روی من بنویس.
وقت تمام است اما تو بنویس
نکند نام بالای برگه را بنگری،
نکند سرت را بلند کنی که ببینی کیستم.
مجالی نیست، هرچند تارهای زمان پوسیده شده و «سال» ها از نفس افتادهاند. باوجود این همچنان میگذرد.
بعدها فرصت بسیار است.بعدها فرصت سکوتم در برابر ...چقدر فاصله دهان پرخون و اعتراضهای رسا کم است.
.
.
.
شب و وقت غنودن. وقت التیام فریادهای بلعیده. سر بر بالین میگذارم اما خواب به چشمانم نمیآید. مربعهایی سفید و بعضا سیاه جدول کلمات متقاطع، وسوسهام میکند. چندتایی مینویسم و میروم سراغ ستونی عمودی، ... خدایا، اینجا هم؟ آرام بخش قبل از خواب است نه؟
روزنامهها غیرعادی مینویسند، تلفنها غیر عادی زنگ میزنند، آدمها لباسهایی میپوشند که تا به حال به تن نکردهاند، عکسها، تصاویر همه و همه.
اما مهمتر از همه اینها، ...
خدایا، بگذار چندین روز دیگر هم گناه کنم و کفر گویم !
هیچ مطلق را با چه الفبایی میشود نگاشت؟
I’m @ six & sevens
1- سلاملیچوم !
اِ اِ اِ نیگاش کن نیگاش کن. چرا بغض کردی؟ دِ. چی؟ دلت برام تنگ شده بود؟ ای بابا من که زود برگشتم، چرا اینقد بیتابی کردی، پاشو ببینم، پاشو آفرین برو دست و صورتتو بشور. بیا اینجا بشین ببینم چه خبره. آخه حیف اون چشما نیست؟ (
) دیگه دلتنگی نکنیا !
2- وقتی راه میروی دمپاییهایت را روی زمین نکش. روی اعصابم اسکی میکنی. گفته باشم عواقب کار با خودت است!
یکبار یک نفر یک جایی یک همچون حرکتی (!) مرتکب شد و چندی نگذشت که شتابان و با شور و شعف زایدالوصفی به سوی دیار باقی عزم سفر کرد ! (یحتمل با همان دمپاییهایش !)
3- خیلی هنرمندانه و ظریف این کارو انجام داد. کوتاهترین و در عین حال کاملترین SM که حاوی اطلاعات مهمی بود.
H --> V --> O --> L --> All !
آچمز. با حق توه جینقول جان. یه سوال هم داشتم : خدا سرش خلوت شد؟
حالا از شوخی گذشته، خوبی نیم خط ؟!![]()
4- کله کچل زیدان بسیار دلنشین است به طوری که کامل و با سرعت و نیروی قابل قبولی در اعماق دل آدم مینشیند و باعث نشاط جمع کثیری میشود.
به همین مناسبت مجلس بزرگداشتی با عنوان «کچل کچل کلاچه، روغن کله پاچه» برگزار خواهد شد.
با توجه به تخصص همه شما عزیزان در این زمینه (ماشالاه همهتون اوستایین از این نظر !) حضور شما باعث منور شدن (!) مجلس میگردد. مهمانان ویژه مراسم عبارتند از :
کچول نیشابوری ؛ ادیب، شاعر و هنرمند برجسته معاصر قرن سه هجری
حاج میرزا زلف الدین؛ علاف شهیر و توانای مغرب زمین با درجه مربیگری C
لولِک و بولک !
طاس بن فرفرو؛ رییس انجمن ژل موی بدون مرز ایران !
پروفسور گیسو؛ عضو افتخاری موسسه گیس و گیس کشان
و حضور دلگرم کننده ماتراتزی ! (<-- به افتخارش)
5- کجا تشریف میبرید به سلامتی؟
> به درک !
- خواهش میکنم، پس مزاحمتون نمیشم!
6- از همان اولین روز از این ویژگی خاص بلاگفا خیلی خوشم آمد. سیر در زمان ! میتوانی به تاریخ هر موقعی که دلت بخواهد مطلب پست کنی. کمی هم که قدرت خلاقه داشته باشی دیگر کار تمام است. سرکشی به آینده و گذشته و ثبت تخیلات دیروزها و فرداها در زمان حال !
به عنوان مثال:
فقط موقعی که به اعداد 160 یا چیزی مشابه آنها قلبا ایمان بیاورید میتوانید بفهمید که، آن کارهایی که صوری از من سر میزند همانهایی است که مدتها قبلترش حقیقتا از شما سر زده بود. 160 فقط ثابت میکند که «ک» مساوی است با «رفت و برگشت به کـرج»
7- اگر سنگی به سمت دریاچهای آرام بیندازید، آب بالا و پایین میرود و موج تشکیل میشود. نقطهای که در یک لحظه بالاست لحظهای دیگر در پایینترین حد خود است. کمی که صبر کنی دوباره آرام و ثابت میشود.
اگر چندین سنگ بزرگ و کوچک به یکباره و مدام پرت کنی چه؟
شاید انتظار برای آن آرامش نسبی زیاد معقول نباشد اما لااقل میتوانی مواقعی که به بالاترین حد خود میرسی بیایی حرف بزنی و با دیگران برخورد کنی.
پس حق بده که چه گویم از هزاران اتفاق کوچک و بزرگ؟ جز اینکه با معمولیات روزمره اینجا و آنجا (گرته برداری نا صحیح از عبارت here and there!) سر خودمان را گرم کنیم!
8- دختره تازه اول بلوغه
دلش مث یه ترمینال شلوغه !
جانم؟ ابرو میندازی بالا بالا؟![]()
9- از همین تریبون اعلام میکنم که اینجانب نامبرده با n-11 نفر از آدمهای دنیا روابط حسنه داشته و دارم. همچنین با 7 نفر مشکل دارم.
خاطر نشان میکنم کل جمعیت انسانها در هر مقطعی از زمان n-4 نفر میباشد.
قسمتی از کتاب « توهمات یک موجود دو پا »
10- قبلاها چایی میآوردند، هول میشدند، پایشان به هم گره میخورد و با کله میرفتند توی میز، سرخ و سفید میشدند و لام تا کام جیکشان درنمیآمد، متانتشان بر زمین سایه میافکند! علیالقاعده رسمش باید اینگونه باشد! نمیدانم !
الا ایحال من فعلا لالمانی اختیار کنم ارجح است اما قرارمان این نبود نامرد !![]()
11- اینجوری نیا بیرون؟ چطور میخوای جواب حقالناس رو بدی؟!!!![]()
12- « ... از غروب آفتاب تا طلوعش.... بیاینکه منو ببینید یواشکی اون لحظات ... طرح فشرده زیگزاگ ...»
خوشحالی و هیجان و باور احساسات به همان سادگی بیانش موج میزند. خیلی راحت و بدیهی خوشحالیاش را میبینم. خجالتش برای من میماند.
از کجا دانستی «لحظات» چه گونه چیزی باید باشد؟ نکند ...؟
some text missing
13- ضرب و جمع این همه وقت که فقط صرف رفت و آمدها میشود حتی با عقل من بیشعور جلنبر جور درنمیآید! نمیدانم سیستمسازی برای انعکاس مشکلات از کانال صحیح راه حل مساله است یا اینکه :
- مادر جان مشکلت چیست؟
> خدا عمرت بده ننه جان، تا دیروز هرکدام از مرغهایم سه تا تخم میگذاشتند امروز هر کدام دوتا گذاشتهاند.
بالکل تعریف مردمی بودن را گم کردهام.
صاحبان پستهای حساس با مسوولیتهای فوقالعاده خطیر و فشرده در کشورهای پیشرفته به چه اموری میرسند؟
من ِ یلاقبا اصلاح سر و صورت و مطالعه و تلفنهای ضروری را در اوقات محیرالعقول و شرایطی که به عقل جن هم خطور نمیکند انجام میدهم تا مبادا وقت تلف شود و کارهای مهمتر بمانند !
خدایا !
من با این چیزهای بی ارزش مایوس کننده و تاسف آور کاری ندارم،
ای آدمها
ای مردم، سعی کنید نهایت سعیتان را در استفاده از حداکثر ظرفیتتان بکنید. شک نکنید که نیروی عظیمی درونتان محصور است. رهایش کنید. در هر موقعیتی هستید بهترین باشید و گام بردارید برای رشد و تعالی.
هر یک برای رسالت بزرگی به این دنیا آمدهایم. انتخابمان کردهاند، برگزیده شدهایم که بیاییم.
الگوی خوبیها باشیم که از پیمان بیایند.
تمرین کنیم برای عادات خوب.
.
.
تا کی مثل گوسفند با ما برخورد خواهند کرد؟
تا وقتی که خودمان بخواهیم گوسفند باشیم.
14- خدا به خاک مذلت بنشاند شما را ای مفلوک های دون روی زمین.
اشک کودکان فلسطینی را چگونه به نظاره مینشینید؟!
15- یک سوال فنی داشتم، ببخشید شایعترین سرطان بین خانوما چیه؟
> شایعترین سرطان زنان، ایدز هست که با یه سرماخوردگی معمولی شروع میشه و پیشگیری از اون به مراتب بهتر از درمان هست. همین نشون میده که دو تا بچه کافیه. بنابراین اگر خدای نکرده سه قلو به دنیا بیاورید؛ مفتخرم خدمتتون عرض کنم که شما یکی از مبتلایان خوش شانس اچ آی وی هستید !
16 - [مجسمه های پیچی - بسیار قوی ! ]

گدایی نمیکرد، اما با ظاهری مندرس نشسته بود و چادرش را روی صورتش کشیده بود و برگهای دعا میفروخت. آفتاب سوزان تابستان در مکانی مقدس.
رد شدم. چیزی زیر لب گفت. چند قدم جلوتر. تنم لرزید. تا به حال چنین چیزی نشنیده بودم. خدایا.
«پدر یک لحظه بایست» ؛ برگشتم ...
به خودم میگویم میروی دعا میکنی تا دلت صاف شود، اما نمیدانی این آجرها و سنگها نیستند که تقدس بخشیدهاند، بلکه پیرزنی نشسته در بیابان است که تو را منقلب میکند، تا ببینی چگونه عظمت کلامش در گیتی نمیگنجد.
بیشک اگر پدر کنارم نبود، پیمانی که با خود بستهبودم میشکستم و مینشستم دعا میفروختم، به شوق شنیدن مکرر دعایی که از دل برآمد و احساس لرز بر اندامم. نو به نو.
Bite the bullet 1- یه دل میگه برم برم یه دلم میگه نرم نرم ... بالاخره تصمیمتو بگیر. یعنی چی اینقد فس فس میکنی؟! خدایا عظمتتو شکر. مردم شونصدتا دل دارن، ما تو همین یکیش هم موندیم. یه دل میگه برم، یه دل میگه برگردم، یه دل میگه برو ولی مواظب باش و از پیاده رو برو ! اون یکی دل میگه میری برو فقط اون گیتارو نبر !
2- بنده از آن سه نفری که سن مرا چهار سال پایینتر تخمین زدند صمیمانه تشکر کرده و دستشان را به گرمی میچلانم. خدا سنشان کم کناد !
همچنین از فردی که سنش را هجده سال بیشتر حدس زدم پوزش می خواهم. عرق جبین (شرم؟ چی؟ تو همین مایه ها !) همین جور شر و شر از دماغم سرازیر میشود !
3- تا تو ناهارت را میخوری من برم بمیرم بیام !
4- انصافا حق این آلمانیهای نئونازی نبود که آرژانتین به این باحالی را شکست دهد. هرچند بعد از تعویض دروازهبان به همه گفتم اگر بازی به پنالتی بکشد نتیجه این است.
همین است دیگر، وقتی میزبانی را با پول میخرند بقیهاش هم همان میشود که دیدیم. خداییش وقتی اشکهای پاک و معصومانه شان را دیدم دلم برایشان کباب خواست.
5- زل زد بهم، بر و بر نیگام کرد و داد زد یافتم ! (بیتربیت نشین. جنبه داشته باشین. در وضعیت کاملا پوشیدهای این کلمه را گفت !) بعدش گفت بالاخره فهمیدم شبیه کی هستی؟! گفتم شبیه کی؟؟؟؟
و پاسخش مرا سخت برآشفت و دگرگون کرد.
میشاییل بالاک !
محبوبترین بازیکن دوست داشتنیام ! و مرا در اجباری به دادن سور تنها گذاشت تا ندانم از فرط خوشحالی شب چگونه در جای خود بخسبم و خوابهای (خوابـّاب ) رنگی ببینم.
یقینا روزی از میشاییل عزیز خواهم پرسید که «داداش فکرشو میکردی روزی شبیه من بشی !»
6- یک قانون صریح هست که میگوید اگر فردی جوک یا خاطره بیمزهای برایتان تعریف کرد حتما بخندید چون در غیر این صورت گمان میکند نفهمیدهاید و دوباره از اول تعریفش میکند !
7- از وقتی به عمد گذاشتهام بفهمد، کلمه جان پشت بند اسمم را کمی غلیظ تر میگوید!
نه عزیز جان. همانیم.
8- من فکر میکنم اینهایی که اسپریهای کوچکی جلوی دهانشان میگیرند و پیست پیست میزنند و بعدش نفس عمیقی میکشند، آدمهای خیلی باکلاس و باپرستیژی هستند.
با همه این اوصاف ترجیح میدهم انتهای دیگر ماکارونی توی بشقاب باشد نه دهانم.
درست به صراحت داغی آسفالت در یک روز سوزان تابستان.
با تشکر از تلاش همه دست اندرکاران و مینیاتورها : زونکن
9- تازه داشت زبان انگلیسی یاد میگرفت. کلی فکر کرد که چه جوری بگه دوشنبه تعطیله. بعد از مقدار متنابهی (!) تحمل فشار با خوشحالی گفت : Monday is Friday !
10- چه طور است؟
آلبالوها را بشوری و توی یک قابلمه بزرگ پر از آب بریزی. بعدش چند تکه یخ بزرگ هم بیندازی توش و بعد از نیم ساعت شروع به خوردن کنی. به همراه کمی انسانهای قحطی زده، نمک و فوتبال هلند-پرتغال !
چای آلبالوی آخرش از همه خوشمزهتر است. و با جمله «چه حوصلهای داری تو!» بیشتر میچسبد
11- عجب قلمی دارد این س.و. مجبورم میکند حتما پا شوم یک سر بروم ستاد فلان ببینم این اعجوبه کیست !
12- به من گفتی که دل دریا کن ای دوست ...
13- دو ساعت مانده به حرکت، ویرم میگیرد و زنگ میزنم بلیت را لغو کنم تا بمانم. همه شوک میشوند و من با حرکت دایی عزیز بیشتر از همه !
چنان خوشحال شد که فکرش را هم نمیکردم.
یک عزیز دوستداشتنی و بزرگوار.
ما میدانیم درون آن دل چه میگذرد ای خسته زمان. بیش از این که نمیخواهی بنویسم نه؟
14- [صدای آلبرت انیشتین هنگام تدریس]
پینوشت : گفتی از حافظ ما بوی ریا میآید / آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی
خورشید را برمیداری میگذاری ته جاده کویر و میروی به سویش. نه چشمهایت میسوزد و نه چشم برمیداری از انتهای خطوط موازی.
گوشها صدایی نمیشنوند جز آنچه باید.
بایدها چیزهایی هستند به سادگی ِ کس نیست که افتاده آن زلف دو تا نیست
بایدها انتظارهای کوتاهی هستند برای پرستش
.
.
باید، کلام شریعتیست؛ آن هنگام که حرف میزند و میگوید و میگوید و میگوید، بعد به یکباره سکوتی طولانی و چنین ادامه میدهد : خدایا ، اخلاص، اخلاص
و چه عظمتی در پس حرفها نهفته است.
کتابها و مقالات گرد هم میآیند و پیچیدگیها را به نمایش میگذارند و توصیفات و چه و چه، تا در یک کلام، همه آنچه در باره فاطمه است با تمام وسعتش به همین سادگی درک کنیم که :
فاطمه، فاطمه است
I'm painting the town red !
1- يك فينال زودرس بين ايران و آنقولا ! البته ايران رو كاغذ تيم قويايه ولي روي مقوا كمي ليز ميخوره. تمام بازيها و گلها ميتونه يك كلاس آموزشي باشه براي مربيهاي ما !!
بعد ميان ميگن تابستون كلاساي آموزشي و گل چيني نداريم !
بهش ميگم چرا اينجوري راجع به ميرزاپور و دايي صحبت ميكني؟ ميگه من كه فحش نميدم، فقط حقايقي در مورد خانوادهشون روشن ميكنم !!!
حالا كه هماي سعادت بر فرق كله مان نشسته، جا داره از همين جا (يه كم جمعتر بشينين جا بشه) تشكر ويژهاي بكنم از تكتك بازيكنان، چه اون نصرتي كه سه ساعت دنبال توپ گشت بعدش افتاد زمين و كم مونده بود بزنه زير گريه مامانشو صدا كنه، و چه اون كعبي كه وقتي با استوكهاي كفشش رفت تو صورت فيگو و بعدا بره واسه بچه محلاش تعريف كنه « وولك اون فيگو رو ميبيني مو به او روزش انداختُم. همچين فيگو فيگو ميكنن مالي هم نيس. سوسكش كردُم» (حالا تو رختكن داشت ازش امضا ميگرفتا !) ، و از يحيي ناپلئوني به خاطر نهايت سعي و كوشش در بازي شرم آور سپاسگزاري ميكنم. از تماشاچي هاي عزيزي كه وقت گذاشته بودن و به ورزشگاه اومده بودن از جمله دايي و سايرين ممنونم. (البته ساير تماشاچي ها تو تلويزيون ما نشون داده نميشد؛ چون آدماي بيتربيتي بودن ! شايد تلويزيون شما قشنگتر بوده ! )
2- اي به خشكي شانس! آبليمو تموم شد؛ حالا هر شب با خاويار چي بخورم؟
3- ببخشيد برداشتتون از اين سمينار علمي چي بود؟
يك عدد شيريني و سانديس !
4- وسط صحبتش برگشته بهم ميگه: « ببين بذار بهتر توضيح بدم. فرض كنيم تو پسر خوبي هستي»
جانم؟ فرضضض؟؟؟!!! (حالا نميشه اينقد تخيلي نباشي و واقعگرايانه با مسايل برخورد كني ؟ اين چه فرضيه ؟!)
5- يك ضربالمثلي بود ميگفت: «دارم اشتباه مي كنم» يادتونه؟ حالا تبديل شده به «داشتم اشتباه ميكردما !»
از دست و زبان كه برآيد كز عهده شكرش به در آيد
به عنوان مثال :
جونمي جون بالاخره فهميدم فاصله دكمه دوم و سوم پيراهنش چقدره! چنين اطلاعات مرموزي منو به وجد مياره. در ضمن بقالي سر كوچه كه ميرم يه پارچه زير كفشم ميچسبونم كه جاي پاهام جايي نمونه و بابت خريد پنير از صاحب مغازه يك رسيد با سه تا امضا ميگيرم كه بعدا با دليل و مدرك بتونم ثابت كنم ازش خريدم. سرم با همين چيزا مشغوله!
يك كتاب هم مينويسم با عنوان «خودآموز جاسوي» يا «چگونه جاسوس خود باشيم»
6- ياد گرفتهام از دقيقه دقيقه لحظاتم استفاده كنم. كاملا اتفاقي پيش اومد. وقتي نمودار Simulation time-CPU time و Array size effect رو كشيدم، انگشتمو گذاشتم رو مانيتور و چند دقيقه خيره شدم. دكتر گفت «يه دستآورد بزرگه. ايدهت فوق العاده بود»
ولي اون لحظه به دستآورد مهمتري فكر ميكردم، نه به نتيجه كار.
.
.
.
گاه به صرافت ميافتم و ميخواهم كاش بيش از بيست و چهار ساعت وقت داشتم. برنامهام پر از تمامي فعاليتها از هر نوعي شده. اين هر نوع برايم خيلي باارزش است. البته تقريبا ناهار از برنامهام حذف شده، گاهي بالاجبار گاهي هم يادم ميرود ! شب هم 4.5 ساعت خواب. حمام به فراموشي سپرده شده؛ (التماس دعا دارم وقتي حمام تشريف ميبرين! چي؟ شمام سال به سال نميريد؟)، فوتبال هاي ساعت چهار و نيم از راديوي گوشي حين سفرهاي درون شهري و يا حضور در كلاس، پخش ميشود! تو خود حديث مجمل بخوان از اين مفصل !
همه چيز باهام راه ميآيد. گويي در و تخته و كائنات دست به دست هم دادهاند.
و من چون هميشه تمام لذتم را از زندگي ميبرم. ايدهآلهاي دست يافتني. شكر.
آستينها را بالا زدهام تا اثبات كنم :
«يك اراده قوي بر همه چيز مسلط ميشود حتي بر زمان»
7- عهدي گذاشتهايم؛ هر وقت ميرود يك پيام كوتاه برايم ميفرستد. بهش گفتم برو روي پله اتاق فريدون بنشين. بعد، بعد بخوان.
خودم هم چراغ اتاقم را خاموش كردم و رفتم توي بالكن، روي صندلي نشستم و پاهايم را روي لبهاش گذاشتم و منتظر شدم. باد خنك شبهاي اينجا پر از خاطره است.
خرم آن روز كزين منزل ويران بروم ...
چه زود خواندي...
8- ثبت وقايع براي خودم.
ديروز ارائه يك كنفرانس براي مديران بازرگاني و تجاري و صاحبان كارخانههاي ملي كشور داشتم! بيست دقيقه مونده به ارائه، رسیدم به محل کنفرانس. استادم كمي نگران و کلافه بود چون تا لحظه آخر فايل ِ ارائه رو نديده بود.
وقتي تموم شد هيچكس فكر نميكرد كه 40 دقيقهس دارم حرف ميزنم. گاهي صداي خنده جمع و گاهي سكوت محض حاكم ميشد. فقط يه سوتي خارج از كنترل دادم ! (بقيه سوتيهام قبلا طراحي شده بودند !)
بين صحبتها برگشتم گفتم : « بذارين يه مثال كاملا ديناميكي بزنم، وقتي يه توپ ميخوره زمين ... !!!!»
آخه اين چه مثالي بود؟ حالا با چه رويي ادامهش بدم؟ هيچ جوريم نميشه ماسمالش كرد. همه گوشاشونو تيز كردن كه ميخوام چي بگم. يه بار ديگه جمله آخرو تكرار كردم كه فرصت بيشتري براي فكر كردن داشته باشم. اما ديگه ضايع شده بود. مثلا ميتونستم بگم وقتي يه توپ ميخوره زمين به روي خودش نميآره و به حركت خودش ادامه ميده! يا مثلا وقتي يه توپ ميخوره زمين باعث رشد فرهنگي طبقه فقير جوامع سوسيال دموكرات ميشه!
خلاصه براي سومين بار جمله آخرو تكرار كردم و اينجوري تمومش كردم : « وقتي يه توپ ميخوره زمين، با عرض معذرت از حضار، هوا ميره !»
وقتي تموم شد و كنار دكي نشستم، برگشت گفت : « عالي بود. دستت درد نكنه» خداييش خستگي دو هفته همونجا از بين رفت.
9- چه اندك تفاوتي بين نشانه هاي جاودان بشريت. علي شريعتي و مصطفي چمران. 29 و 31 خرداد ماه.
لحظاتي كه سكوت را جايز ميدانم. خامشي بهتر.
خدايشان رحمت كناد.
10- احسنت. باريكلا. كارت درسته. وقتي شنيدم اونقدر خوشحال شدم كه حد نداره. مطمئنم به تموم موفقيتهات ميرسي.
يك عجيبالخلقه بااستعداد ! تو فوقالعادهاي.
يه ماچ به اين گندگي به همراه تف مالي طلبت. جايزهت پيشم محفوظه. « از اون بالا كفتر ميايَه ! يك دانَه دختر ميايه» با صداي ماندگار خودم !
I miss you
فقط این دفه آهنگ مخصوصی که وقتی من زنگ میزنم صداش در میآد رو عوض کن تا سر کلاس ضایع نشی. «اِ توپ دالم لنگاوالنگه !»
مبارکه امتحانات تموم شده. ![]()
11- وارد بازي خطرناكي شدي. آخه چرا؟
دنبال دردسر گشتن، در فرهنگ لغات به اين معني است «تنت ميخاره، خوشي زده زير دلت؟» آره؟ آره؟ ها؟
12- لطفا به وسايل اتاقهايتان جابجايي نكنيد !!!

پينوشت: «پيش از آنكه از نردبان ترقي صعود كنيد، مطمئن شويد كه به ساختماني كه مد نظر داشتهايد تكيه داده شدهاست.»
استفان كاوي

