تیک تیک تیک تیک تیک تیک تیک تیک داون ! بیست و چند سال پیش در چنین روزی گونیابنمغلطه فرزند پدر و مادرش در شهرستانی دور افتاده پا به عرصه گیتی گذاشت. وی با حضورش بشریت را شرمنده خود کرد و جمع کثیری را بلاتکلیف نمود. خدا وقتی متوجه فاجعه شد که کار از کار گذشتهبود و ونگ ونگ این موجود عجیب الخلقه کوچهها را فرا گرفتهبود. وی تحصیلات ابتدایی را در دبستان سر کوچهشان گذراند و در محضر اساتیدی چون شپشابنغاشیه، چلمنمیرزا و محمدالدعایه به کسب علم و معرفت همت گماشت ! وی سپس وارد حوض شد و دو سالی را نیز در آنجا سپری کرد. در خاطراتش از آن دو سال به عنوان بهترین لحظات عمر یاد میکند ! او بارها و بارها با کله توی دیوار رفت ولی ناامید نشد و همچنان در کشف دیوارهای تازه تر کوشید. تا اینکه در سن سیزده سالگی، ژنده پوشی گمنام به طریق نامحسوسی استعدادش را کشف کرد. از آن زمان بود که پا در میادین بزرگ میوهفروشی گذاشت و به عنوان دادزن استخدام شد ! در سن هجده سالگی در میان ناباوری (ناباروری !) دوستان محله و کسبه و حشمه (!) و با همکاری و تشویق داوطلبان اطرافش، در دانشگاه پذیرفتهشد و با سلام و صلوات او را از خانه بیرون انداختند. چندی نگذشت که گفتند «بیاین بچه تونو پس بگیرین !» اما او بازهم از رو نرفت و همچنان به تحقیق روی آن مبحث ضایع – که به علت معذوریت اخلاقی و شرم و حیا اشارهای نمیشود – روی آورد. در همان زمان در دام عواطفی بس مهلک گرفتار شد و لقب «مپل و نصفی» گرفت و تمام رقیبان را بکشت و به مرحله بعد صعود کرد! اما این پایان ماجرا نبود. دیری دی دیم ! (کلاغه رو نیگا کنین حواستون پرت شه !) روزی دکتری -در حد کمال عجیب- مرا بدید و گفت که « هرگاه تو را بینم او در چشمم مجسم شود!!! بس که شبانه روز باهم بودهاید ! » و من سکته ناقصی زدم و آن شب با صدای نکرهای خون گریستم و عربدهها سر دادم و دیوارها شکستم و زهرها نوشیدم (جو گیر شدم ولم کنین !) و در سر نقشهها بریختم که چگونه موجودی از موجودات زمین به دیار ابدی واصل کنم ! و از آن روز بود که تخم کینه و دشمنی به سمتش پرتاب کردم. باری او سالهای آخر عمرش را به کنج عزلت خزید و همانجا جان به جان آفرین تسلیم نکرد. (پوست کلفت تر از این حرفا بود !) از تالیفات وی میتوان به کتاب ارزشمند «خرچنگها چگونه سوت بلبلی میزنند» و جلد سوم «راهیان بوق» اشاره کرد. اما مهمترین اثر وی که حتی تا مرز جوایز کتب سال پانقولازیا هم پیش رفت، اثر به یاد ماندنی و جاودان غزلیات سعدی است ! که آن شیخ قبلا از رویش کپ زدهبود ! او همچنین شاگردان زیادی را بیتربیت کرد. از مهمترین خاطرات وی، آن عکس معروف است که هنرمند شهیر – نامبرده – به همراه دوست گرامیش فتوشاپ تهیه نمود و در جلسه دفاعیه بر پهنه سالن سایه افکند و جماعتی را به فیض رساند ! (اگه زیاد حرف بزنی همینجا شترق می چسبونمش !) در همین اواخر، اسپیلبرگ شروع به ساختن فیلمی مستند از زندگی وی با هنرمندی کاترین زیتا جونز و علی دایی نمودهاست ! گفتنیست محل فیلمبرداری، موزه آثار حیات وحش میباشد ! آقای لاهیجانی هم از نزدیک با عوامل پشت صحنه چایی خوردند. همچنین مجسمه یادبودی در زیر استخر میدان قارپوز نصب شده است. روحش شنگول یادش گرامافون ! تولدت مبارک گونی !
« علی نگذاشتم بخوابی. » « خواب؟ یک عمر خواب بودیم. خواب به دنیا میآییم و خواب از دنیا میرویم. بگو عزیز. » «آخر اینها را برای هیچ کس نگفته ام» « واقعاً ؟؟ این همه سال چگونه پیش خود نگه داشتهای؟ بگو عزیز میخواهم بشنوم. » گفت و گفت. هر از گاه رویش را برمیگرداند. خاطراتش تازه میشد. چشمانش موج میزد. انگار همان جوان بیست ساله بود و از سیامک ها و قاسمها و سعید ها حرف میزد. هریک با لهجه خودش، کرمانشاهی، لری، ترک، شمال، شیراز و ... میخندید. چشمانش را ازم میدزدید. « میدانی که وظیفه آرپیجی زن چیست. بُردش کم است، مجبوری زیاد به هدف نزدیک شوی. همه یا سینهخیزند یا نشسته. در یک لحظه آرپیجی زنها به پا میخیزند و میزنند. بعدش همه چیز شروع میشود. اضطراب زیاد است.....» از شب سوم خرداد گفت، از نیت نمازش، از مقدمات والفجر، ... « بیمارستان صحرایی، پزشک آمد بالای سرم. سیدی؟ نه چطور؟ خدا خیلی بهت رحم کرده، یک سانت بالا یا نیم سانت چپ بود تمام بود. بیست روز مرخصی.» مقاومت کردم، نمیروم. همینجا معالجه کنید؛ مادرم نفهمد. والیوم زدند. «نمیدانم اطراف اهواز را دیدهای یا نه. آب توی خاکش نفوذ نمیکند. باران شدیدی میبارید. بیابان را آب فرا گرفته بود. توی کانکس نشسته بودم. در با صدای مهیبی بسته شد، نا خودآگاه خیز گرفتم و شیرجه رفتم زیر میز. بلند شدم، خودم را جمع و جور کردم. هشت نه نفر بیشتر آن تو نبودند. به هم نگاه کردند و دو نفر اشک ریختند ... معذب شدم. طرف چپم کامل خون بود. اتوبوس آمد، راهیم کردند، باران پشت پنجره شدیدتر شده بود و سوزش دستم کمتر. خوابیدم .... » نتوانست ادامه دهد. بی صدا گریه میکردم. صدای هق ام را میشنید دیگر چیزی نمیگفت. هرچند خودش چشمانش پر بود. اما بیرون نریخته بود. « علی! ساکتی. » (فریادی رساتر از این؟) سکوت کردیم. خیره شد. شروع کردم. سکوت را شکستم. این بار من حرف زدم. گوش کرد. جمله اولم تمام نشده، بغض کرد. کمی که ادامه دادم گریه کرد. اما اما ادامه دادم. اشکهای من نیز بیاختیار همراهیاش میکردند و به روی گونه سرریز میشدند. سرخود ! ولی همچنان میگفتم. و باز هم سکوت و دوباره تعریف کرد. « چند روز مانده بود تمام شود؛ شب یک سر رفتم پیش گروه استراق سمع. نیم ساعتی نشستیم و آرام گپ زدیم. تقریبا کار همیشگیام بود. در آن مناطق دشمن فاصلهاش کمتر از صد متر است. نیم ساعتی هم به دیدهبان سر زدم، هوا خوب بود، بعد ...... ....... دیگر نفهمیدم. وقتی چشم باز کردم که از کُمای چهل روزه برخاسته بودم. تا چند ماه نصف بدنم فلج بود. دکترها قطع امید کرده بودند. اما خدا ... » . . . . . . . . دوستی میگفت درد را با چه حروفی مینویسند. بیا جانم، الفبای درد. حرف اول. حرفی که دیگران با خون دل نوشتند و ما حتی تاب دیدنش را نداریم و فقط میشنویم. مردان خدا پرده پندار دریدند یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند درد آن است که پفیوزهایی چون من که آن زمان اسباب بازیمان جغجغه بود، درباره جنگ و انقلاب و آدمهایش نظر دهیم و شرمآورتر آنکه کارهایشان را زیر سوال بریم. درد آن است که آن بچه پاستوریزهای که تا به حال مثل کنه از امکانات و تسهیلات رایگان 18 سال تحصیلش استفاده کرده و سه کلاس سواد خرچنگ قورباغه هم ندارد، بگوید جامعه و مردم تا به حال برایم چه کردهاند یک عده رفتند برای خودشان جنگیدند و گند زدند به وضع کشور ! شنیدنش برای چون منی گران است چه برسد به آنهایی که تمام زندگیشان اخلاص بوده و هست و اینها را لمس کردهاند. البته، به گمانم برای من ثقیل است، چه آنها آنقدر روحشان وسیع است که معاملهشان با دنیا نیست. نفَسشان هم برای خداست. تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند همانهایی که سرود و شعار «ایران ایران» و دم زدن از خاک وطن و پرچم سه رنگ و هزارتا چیز دیگر که من با زبانم امروز یک چیزهایی بلغور میکنم و فردا یادم میرود، عملی کردند. درد ! آن بی هویت بیشرمی است که به اسم مقدسات و دین و مذهب و جنگ و آخرت و عقبی، تیشه به ریشه اعتقادات جوانهای آیندهساز کشور میزند و انتظار از نخبگان دارد. بیاییم هر روز آمار بدهیم نخبگان ما چنیناند. گذشتگان ما ابوعلی سینا بودند و فلانها بودند. کوته فکر سخیف، گذشتگان ما هر چه بودند، الان ما تویی ! اگر آنها هم مثل تو پپه بودند هیچگاه دانشمند و متفکر و دکتر حسابی نمیشدند. اگر تو فقط بلدی آمار و ارقام بدهی و بگویی رشد منفی و صعود مثبت و هزار تا کوفت دیگر ما چه بوده است و اگر بلدی درباره فقر و فحشا و اعتیاد جوانان مقاله و کنفرانس شیک بدهی، بیا به ازای هر یک موردت ده تا بشمارم. مطمئن باش منابع ورودی اطلاع من بیش از توست. هر یک بدبختی را که نشانم دهی، ده تایش را توی چشمت میکنم ! اما این هنر نیست. رسالت چیز دیگری است. دوستی میگفت شاملو را از این جهت دوست دارم که لجن های جامعه را نشان میدهد. گفتم آری راست گفتهای. بهبه ! کسی که داخل منجلاب است چگونه میتواند دست فرد دیگری را بگیرد؟ هنرمند وظیفهاش کمک است، یا علی گفتن است. برخیزیم. بهش گفتم حافظ از این نظر در تفکرم آدم به دردنخوری است چون یک مرفهی بوده که از گل و بلبل سخن میگفته و هیچ مشکلی در زندگی نداشته. حالا دیگر دوره آنها سر آمده. الان باید بگوییم: ای موشهای بنفشگون تیرهبخت به برهنگی اندامم در تیرگی پَست عابران رحم کنید تا صدای عصیان ضجههایم بر گرد می شبانه آرام گیرد !!! و شب شعرها بگذاریم. درد ! یاس و ناامیدی بین آدمهای دور وبرمان است که مثل خوره توی وجودشان رخنه کرده و هریک انتظار دارد برای بهبودیِ کار، دیگری شروع کند. از مدیر و رییس گله میکنیم و نمیدانیم اگر روزی خودمان جایش بنشینیم بهتر از او خواهیم بود یا نه. درد سرابهای خارج از کشور و روشنفکری عذاب آور هم نسلان من است وقتی میگوید آنجا برای آدم ارزش قایلند و بیمه و حقوق شهروندی و تراموا دارد !!! راست میگویی آنجا برای آدم ارزش قایلند نه تو ! آدم کسی است که هویتش، ارزشهایش و مقدساتش را کتمان نکند. . . . درد من این است که برای قرار کافی شاپ شبم کدام پیراهنم را باشلوارم ست کنم. درد جانسوز اسیری که بعد از سالها میآید و صندلی جماران را خالی میبیند از چه جنسی است؟ جایی که وقار و ابهت فردی - حتی تا آخرین لحظات عمر – پشت گرمی آرامش ملتی بود. چشمهای نافذ و گیرایش، سخنان محکم و پدرانهاش، عرفانش، ... ملت منتظر قهرمان نیست. اما خفیف ترین بیان برای توصیفش قهرمان است. پدر ملت، عاشقانه و دلسوزانه تمام سختیها را به جان کشید و شجاعانه برخاست. همه یک صدا شدند. بزرگی که اکنون از نظر خصوصیات کلی یک انسان همه بُعدی، کسی به گرد پایش هم نمیرسد. برای یافتن الگوهای انسانیت به اعماق تاریخ و کتب خطی و جزیرههای دور افتاده نرویم. عیب از ماست اگر دوست ز ما مستور است دیده بگشا که ببینی همه عالم طور است امام خمینی ره خدایا روح امام راحل را از ما خشنود بگردان. / یکشنبه 14 خرداد 1385/
اینها همان انگلهایی هستند که خودشان نه تنها کاری نکردهاند بلکه هر غلطی بگویی مرتکب شدهاند.
- وقتی برای اولین بار با این هیبت میبیندم، جا میخورد و میگوید چرا درویش شدهای !
حالا میذارید بیام تو یا نه؟!
مهربان، دلسوز و دوست داشتنی.
بی غل و غش، به اندازه مادر خودم محبت میکند.
- [mp3 - DJ barare] تا آخرش گوش وکنین. کلا عقشولانههایتان را چون بادبادکی زشت و بدترکیب در هوای آزاد به پرواز درآورید و شادی و شیون کنید پای بر سر ملت بکوبید که بزرگی۱ میفرماید : « یه شب مرحوم پدر گفتند شادی از هارمونی هم بهتره ! »
- لگد۲ انواع مختلفی دارد :
الف- لگد به تخت : وقتی هیجانات به صورت کابوسی در زمان خفتن بر جان و روح آدم مستولی میشود تصمیم به پراکندن جفتک و گاه زدن لگد به قسمتهای مختلف تخت و احیانا افراد بیچارهای که تا شعاع چندین متری وی قرار دارند مینماید.
ب- لگد به بخت : معمولا زمان مشخصی ندارد و هر از گاه بیخود و بیجهت، عرض اندامی میکند که یعنی مام هستیم دااااش. از من به شما نصیّت۳ این نوع لگد را به خوبی فرا بگیرید تا در مواقع لزوم چنان هنری از خود به نمایش بگذارید که بخت خودتان که سهل است، بخت هفت نسل قبل و بعد را در ریشه به روی ویبره رهنمون شوید !
ج- لگد به رخت : اگر در این خیال باطل به سر میبرید که برای حفظ قافیه کلمه رخت آورده شده است، با تقریب قابل قبولی درست فکر کردهاید ! اما !
اما دارد جانم. لگد به رخت معمولا برای افراد متاهل و بالاخص ذکور رخ میدهد و موعد آن صبحها هنگام رفتن سر کار است. به این گونه که لگد محکمی به سوی رختها حواله میشود و شیههای نیز به تعاقب آن کشیده میشود که تا هفت تا همسایه اونوری و اینوری از خواب شیرین بسان برقگرفتگان از روی تخت عزم به سقف کنند. در این مواقع تنها صدایی که شنیده میشود صدای مرد رومانتیک خانه است که چنین میغرد (!) « هنوز که لباسام کثیفه و اتو نشده ! » و رختها با لگدی که نوش جان کردهاند از در یخچال و لبه مبل و نوک دماغ سایرین آویزان میشود و منظره جالب توجه و فلسفیای ایجاد میشود!
- «دست بالای دست بسیار است» کنایه از «باغیات و سالهات» است.
مثلا وقتی میگویند « فلانی مثل دست بالای دست بسیار است، راه میرود» به این معنی است که «ترافیک سنگینی پیش رو خواهیم داشت» !
- این SO17 1BJ یعنی چی؟ ![]()
- پلیس ضد شورش هم شورش را در آورده است. همه راهها بسته است و پیاده و ویلان۴ ساعت ده شب میرسم به چهار دیواری.
تنها ذوقزدگیام این است که وقتی با همان لباسهایی که شانزده ساعت است به تن دارم مثل میّت ولو میشوم روی بالش، دو نفری میافتند به جانم و حسابی ماساژ و مشت و مال میدهند.
از خجالت در پوست خودم نگنجیدم. بهشان گفتم جبران میکنم، سوخت و سوز داره اما دیر و زود نداره!۵
- آدم را جان به سر میکنند تا روزی یک میلیون تومان درآورد. اصلا نخواستم ! 
- تقدیم به همه علم دوستان : [من الاغی دیدم یونجه را می فهمید! ]
کلمه و ترکیبات کهنه :
۱- از همان بزرگ نقل است که شبی در خواب آن بانوی نازنین هلن کلر را دید و بیدرنگ گفت: «ای من به قربون قد و بالات فدات شم (!)، سوالی برایم پیش آمده است که پاسخش تنها در دهان چون غنچه تو باشد. آیا این صحیح است که خوشگلا باید حرکات موزون از خودشون در کنند؟»
و آن نازنین بانو ملیحانه قهقهای سر داد و گفت :«آری چنان باشد و جز آن نباشد چرا که بیرحمان ایادی مزدور غرب و شرق حتی به گیتار شماعیزاده هم رحم نکردند و آنرا هم با خود بردند! وا مصیبتا !»
۲- گاه برای نمایان کردن میزان اهمیت و عمق فاجعه از واژه بیگانه و نامحرم «لقد» هم استفاده میشود.
۳- نصیّت = نصیحت + وصیت
۴- نسبت خاصی با لیلون ندارد.
۵- ضرب المثلهای کهن فارسی را با اشتیاق وصفناپذیری یاد میگیرم و آنها را به کار میبرم تا دستخوش فراموشی نشوند. باشد که مقبول طبع مردم صاحب نظر شود !
پینوشت : همیشه کارهای سخت کارهای درستی نیستند.
یا ایتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربک راضیة مرضیة
پاسي از شب گذشتهاست. خواب به چشمانم نميآيد. پشت ميز مينشينم، اتاقم تاريك است. چراغ مطالعه را روشن ميكنم، يك دسته برگه سفيد گوشه ميز است. يكي از رويش برميدارم و با يك مداد راحتي شروع ميكنم به نوشتن.
جملهها به پايان نميرسند؛ هربار چند كلمهاي مينويسم و ميبينم چنگي به دل نميزند، مدادم را از روي كاغذ برنداشته برميگردم و يك خط ممتد رويشان ميكشم و دوباره سرخط.
پنجره كمي باز است و باد هر از گاه لبه كاغذ را بلند ميكند.
دستم را دراز ميكنم و راديو را هم روشن ميكنم. صداي آرام موسيقي شبانه.
هوس يك فنجان قهوه كردهام. ميروم لب پنجره دستهايم را توي جيبم ميگذارم ...
ساعتي بعد خيره به برگههاي سياه، فنجاني در دست دارم.
هر جمله ناتمام ساعتها حرف در پي دارد و ماندهام كه بالاخره از چه گويم. ميدانم نوشتن براي كند كردن سرعت تفكراتم است. اگر مدادي نباشد، و كاغذي، عنان از كف ميرود. اما جالب است. اين بار قلم هم لجام گسيخته شده؛ روان است. خارج از اختيار ميلغزد. [-]
يكي از برگهها را كه قلم خوردگياش كمتر از بقيه است، ميخوانم.
از چه گويم.
از كجا شروع كنم.
يكي ميگويم و صدتا از دستم سرريز ميشود. ميريزد. توان نگهداريش نيست با دست ديگر ميگيرم. بگذار اين هم باشد، مواظب باش آن هم از قلم نيفتد.
اما نميشود.
سرمايه ماورايي هر كس ....
جرمش آن بود كه اسرار هويدا ميكرد
.
.
نهايتش همان ميشود كه سالها نوشتهام را به ساعتي سوزاندم. گويي لهيب شعلههايي بود كه از جان خودم برميخاست.
محوطهاي دنج و وسيع. شب. چندين بار نم باران جلوي كارم را گرفت. گويا ميخواست چيزي بفهماند. اما بار آخر، آخرين نگاهم را كردم و ....... "سالها" آتش كشيد و سوخت. صداي زجر آور و سايه لرزان زبانهها توي ذهنم است. در آن دقايق هزاران صحنه از جلوي چشمانم گذشتند اما جايي براي ثبت نبود، يعني بود اما رسالت مهمتري دنبال ميكرد. رسالت سوختن. آتش به دل داشتن.
يكي از برگهها كنار پايم افتاد؛ " تاوان زندگي كردن "
ايستادم تا كامل بسوزد و اين بار، باران باريد تا خاكسترش فروكش كند.
بعد از باران بادي ملايم وزيد تا تكههاي سياه كوچك كاغذ - نه سياهي قلم كه سياهي آتش- در هوا برقصند و نظاره گر باشم.
وقتي برميگشتم كوله سنگيني بر زمين گذارده بودم.
اينك من ماندم و آن كتابچه مندرس ِ هميشه همراه ؛ بزرگترين لذت زندگيام.
جلوه بر من مفروش اي ملكالحاج كه تو / خانه ميبيني و من خانه خدا ميبينم
وين عجب بين كه چه نوري ز كجا ميبينم
صراحی میکشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجـب گر آتـش ایـن زرق در دفـتر نمیگـیرد
اصلا فکر نمیکردم جهنم اینقدر وسیع و گسترده باشد !
تازگیها زیاد میگویم "به جهنم " !
البته اهمیتشان بالا نیست اما تعداد رو به فزونی است.
با تشکر : زوبی زارتا


