پیر میخانه چهخوش گفت به دُردیکش خویش
که مـگو حال دل سـوخته با خـامـی چند
خدایا یک بار دیگر لیستت را چک کن. مطمئنی اشتباهی رخ نداده است؟!
بند سوم انگشت کوچک دست راستم سالم است.
!
نمایش (!) گاه کتاب و حواشی۱ آن
صبح اول وقت میروم نمایشگاه. راننده تاکسی وحشیانه از راههای محیر العقول مالرو ویراژ میدهد. حس میکنم سوار جیپ صحرایی شده ام و در پارک ژوراسیک به سر میبرم.
پیاده که میشوم یکی از مسافران دویست متر دنبالم میدود تا کیفم را که جا مانده بهم بدهد. حواسپرتی است دیگر. ای دل غافل !
به محض ورود اصلا تعجب نمیکنم که سرانه مطالعه هشت دقیقه مطالعه در سال برای هر نفر، چگونه این جمعیت مشتاق به علم را در خود گنجانده است. فوران علم دوستی و کتابخوانی از سر و رویشان می بارد. البته از سر روی بعضیها بیشتر میبارد !
گویی بعضی صبح که از خواب برخاستهاند ملافهشان را دورشان پیچیده و آمدهاند. جنس لباس برخی هم از پرده خانهشان است. گروه کثیری هم آنقدر با عجله آمدهاند که فرصت نشده دمپایی حمام را عوض کنند. با همانها آمدهاند.
یک محاسبه سر انگشتی (با سایر قسمتهای انگشت هم می توان انجام داد) نشان میدهد که افراد برای این گونه حضور در نمایشگاه حدود شش ساعت وقت برای مقدمات و آماده سازی صرف کردهاند. بنابراین چشمهای پف کرده از بیخوابی کاملا توجیهپذیر و منطقی به نظر میرسد. بیچارهها از ساعت سه نیمه شب برای اِعمال انواع هنر بر روی صورت، مو و سایر اماکن بدن زحمت کشیدهاند.
اوه خدای من. برای چند نفر خیلی نگران شدم. گویا از توی پریز ۴۴۰ ولت AC بیرون آمدهبودند !
پسر جوانی میگوید : « آقا میشود یک عکس از ما بگیرید؟ »
- با دوربین خودم؟
چپ چپ نگاهم میکند و دوربینش را به همراه توضیحاتی مفصل میدهد. منم دهانم را باز نگه میدارم و مثل پپه ها نگاهش میکنم ! (نترسید مگس توی دهنم نرفت!) مبهوت تکنولوژیاش شدهام. جلالخارج. آخر چهطور میشود یک دگمه را چیک فشار دهی و عکس بگیرد ؟! الله اکبر.
یاد صحنههایی میافتم که پسرهای سر کچل با لباس شریف سربازی وسط میدان آزادی (!!) عکس یادگاری میگیرند و پشتش می نویسند : تقدیم به ... عزیزم. منتظرم باش. به زودی برمیگردم !! و پستش می کنند به نا کجا آباد. اشک در چشمانم حلقه زده است ! زبانم بند آمده !
آه کجایید چنگیز وثوقی، فردین، علی پروین !
.
.
آدمهای خیلی متمدن و باکلاس یک بطری آب معدنی دستشان گرفتهاند و هر از گاهی یک قلپ میخورند و دهانشان را با نوک دستمال کاغذی پاک میکنند. سانتی مانتال
. بگی منو !
.
.
داشتم به آن آگهی که امروز صبح دیدم فکر میکردم که چهطور میتوانم پولی به جیب بزنم که تجمع برادران و خواهران در محلی حواس مرا بیخود و بیجهت پرت کرد. [عکس]
.
.
تا مرا میبیند هول میکند. « ایشون استادم، ممم چیزه، معلم گیتارم هستند !»
« سلام. به به. خوشبخت بشین ایشالا ! »
.
.
و اما توی سالن.
چیدمان غرقه ها افتضاح است. وقتی از یک طرف، راستگرد شروع به جاروی۲ غرفه ها میکنی باید لااقل همهشان را یک بار ببینی. اما اینگونه نیست و آن وسط خیلیهایش از قلم میافتد. البته توفیر چندانی نمیکند. هر سالن بیش از ده دقیقه وقتم را نمیگیرد ! دیگر خودتان حسابش را بکنید که سرعت گذرم از کنار هر غرفه چهقدر است.
اکثر بازدید کنندهها ادکلن مشابهی زدهاند. بوی لذتبخش در همه سالن ها پیچیدهاست. مخصوصا ایرکاندیشنها و تهویه مناسب هوا به طور کاملا تخصصی در نمایشگاه بینالمملی کتاب کاملا رعایت شدهاست.
توی ذهنم دارم با خودم کلنجار میروم که جبران خلیل جبران با پائولو کوئیلو چه فرقی داشتند و کدوم یکی آن یکی نبوده. آخر من این دوتا را همیشه قاطی میکنم. زیاد هم فرقی نمیکند. کتابهایشان مال رده سنی "ب" است. حتی از این نظر هم مشابهند و مرا در اشتباه فرو میکنند ! باید یک کلمهای، تصویری، چیزی توی مغزم برای یکیش بسازم که یادم نرود. شاید کوئل مناسب باشد. در همین اثنا، با غلظت تمام میپرسد « رُمّان فلان را دارید » احتمالا کلی اهل مطالعه است و اصلا برای افه برای دوستان کناریش دنبال خرید کتاب نیست.
بعضی غرفهها مشتریهای زیادی دارند. نه اینکه فکر کنید خدای نکرده، مربوط به فروشنده است ها. نه. زبانتان را گاز بگیرید و فلفل توی دهانتان پر کنید
. محتوای کتابها خفن است و همه مجذوب کتاب شدهاند و لاغیر !
« آموزش شنا در پنج دقیقه »
« چگونه همسر دلخواه خود را گول بزنیم !»
انواع دیوان حافظ با جلدهای گل منگلی و جوات
سوالهای کاردانی به کارشناسی و کارشناسی به کاردانی
« علوم مامایی و بابایی !»
« مهملات شاملو برای لبو فروشی ها ۳»
« قورباغه ها چه دنیای زیبایی دارند»
« عشق به توان ابدیت»
« ابدیت تقسیم بر سه ممیز چهارده صدم»
« هجوم لاممکن بر اشعار عارفانه گذر پل خواب از تاریکی»
« مجومعه اشعار کویر وحشت»
« محبوب من : ساری گولی خان !»
« ده نمایشنامه ادبی برتر قرن به انتخاب علی دایی »
« آموزش نرم افزار ِ اینترنت و یاهو »
« خاطرات چاپ نشده یک آدم گمنام»
« ژنتیک و اثرات آن در رنگ گاو »
« رزا منتظمی از قابلمه چه میداند»
« پخت سریع ناهار در نود دقیقه»
« فواید تخم آفتابگردان بر سرطان لاله گوش چپ»
« سیگار بهتر است یا بدتر ؟»
« راز و نیاز با یک غاز دراز »
« مربی خود باشیم »
« راز موفقیت یک آدم خیلی موفق»
« فرهنگ، انسان، کار، جامعه، ،زولبیا »
« صد و یک راه برای باز کردن در نوشابه »
« درمان غصه با داروی گیاهی ۴»
« هری پاتر و دیو بیتربیت بدطینت بیشور زشت پلید»
.
.
.
نمایشگاه خیلی قشنگ است و حتی گاهی بهتر. حتی من در انشای «علم بهتر است یا ثروت» نوشته بودم که تمام ثروتم فدای یک تار موی علم !
.
نکته قابل توجه در خیابانهای بیرون نمایشگاه، انسان دوستی زحمتکشانی بود که به طور رایگان با امکانات رفاهی خاصی مردم را در رساندن به مقاصد همراهی میکردند
. برای هرکدام از بازدید کنندههای خستهای که ساعتها به جمع آوری علم و دانش کمر همت بسته بودند، قبل از حرکت ماشین، یک لیوان آبپرتقال با نی اضافه و یک دستگاه سشوار خنک به طور مجانی و فقط در ازای یک تراول چک، ارائه میشد. سپس بزرگراهها پذیرای تک و توک ماشینی بودند که به سرعت عبور میکردند. تو گویی این بزرگراه هیچ وقت روی ترافیک به خود ندیده است !
در پایان از تمام مسوولانی که در انتقال جدی نمایشگاه به بیرون شهر از سالها پیش اقدام کردهاند تشکر میکنم و آرزوی روزگاری خوش با پولهای به جیب زده (از محل بودجه تحقیقات و سمینارهای انتقال نمایشگاه) را مینمایم. ان شاءالله آب خشک از حلقومتان پایین نرواد ! ۵
--------------------------------
۱- حواشی نمایشگاه شامل کتب داخلی، کتب خارجی، اطلاعات و ... میباشد.
۲- اشتباه نکنید، کسی قصد جارو کردن ندارد. متذکر میشوم که کلمه جاروب ناصحیح میباشد. این کلمه معادل sweep در زبان بلاد کفر میباشد.
۳- در چاپ جدید این کتاب، کلمه سبزی فروش هم اضافه شدهاست. یادش گرامی، روحش شنگول !
۴- تحت لیسانس پیتر اند ژرژ فرانسه
۵- پایین رفتن آب تر بلامانع است
- ماشالله خیلی بزرگ شده بود. اصلا نشناختمش. فکر میکنم کامپیوتر خونده باشه. آخه توی مغازهای نشسته بود و داشت کارت اینترنت میفروخت ! راستی رشته شما چیه؟
> بنده رو میفرمایین؟ من لیسانس آبیاری گیاهان دریایی از دانشگاه آزاد واحد تهران وسط دارم. البته این را هم در نظر بگیرید که دیشب یک لیوان و نصفی دوغ خوردهام !
پاشنهاش را بالا کشید و گفت «نوکرتیم حاجی. اتفاقا کاملا احساس باهودگی میکنم ! »
برق تمام منظقه رفته است. انگار شهر در شب، خفقان ظلمت گرفته است.
این کارم را کمی راحتتر میکند.
میپرسم بالاخره نمرهات را دیدی؟
میگوید : تقریبا !
تقریبا؟؟ یعنی چی؟ یعنی مثلا با تقریب خیلی خوبی نمرهات را دیدی؟ یا مثلا از پشت یک شیشه بخار گرفته دیدی؟
ملاحتش مرا کشته است. چنان که نفس از سنگ برآید و از بنده حقیر، نه !
------------
* - این کلمه محاورهای را به زور آنجا چپاندم. چون احساس گردن کلفتی در انگشتانم رخنه کرده است !!
انگار دستش به چیزی گیر کرد.
- نه اینم نیست.
> چی، کبوتر ؟
- بله آقا ؟؟؟!
- هیچی. به کارتون مشغول باشین. از دهن میافته!
بابا دیگه اون طوریام نیستیم. هر چه بهش میگویم عزیز جان کوتاه بیا، هی بلند میاید !
« ببخشید شما از جای دیگهای میشنوید؟!»
لااله الا الله
Off the Record
[]
وصف ناپذیر است قشنگی ِ اسم «لودویک». فکرش را بکنید آدم اسمش لودویک باشد. وای چه باحال !
مطمئناً اسم پسر چهارمم را لودویک میگذارم و صدایش میکنم : «لودویک جان، بابایی بیا اینجا کارت دارم !»
مثل این میماند که آدم تمشک رسیده را با زیتون کال قاطی کند و مِک بزند !
[]
- خنثی کننده های بمب توی عمرشان فقط یک بار اشتباه میکنند.
> نه. دو بار. بار اولش وقتیست که این شغل را انتخاب میکنند !!!
طبق روال گذشته است. خلوت خلوت. وارد میشوم. تابلوهای روی دیوارها را بارها خواندهام. صاف میروم و گوشهای روی یک سکوی کوتاه مینشینم. سالن بزرگی است. سکوت چندان جالب نیست. انگار چیزی کم است. به مسوول سالن که در کتابفروشی (اتاق کوچکی چسبیده به سالن) نشسته است، میگویم «قبلاها اینجا صدای خود استاد را پخش میکردید. پس چه شد؟» تصدیق میکند. نواری از کولهام در میآورم و بهش میدهم. "حیدر بابا" و در پی آن "در جستجوی پدر" با صدای خود محمد حسین. صدا در سالن طنین انداز میشود. آدمهایی میآیند و عکس میگیرند و دوری میزنند و میروند. بعضی هایشان روی کادر عکس حساسیت خاصی نشان میدهند که همه چیز تمام و کمال بیفتد! سوز صداییست که هنوز به گوش میرسد. نشسته به دیوار تکیه میدهم و گوش میدهم. ساعتی میگذرد. . . تا به آنجا که در بیت آخر، بغضش میگیرد و میگرید. من، هم. . . صدایی مرا به خود جلب میکند. نگهبان محوطه! «آنجا بازی نکن» دختر کوچولویی برمیگردد و میدود پیش پدرش. دوربین فیلمبرداری مادرش حاکی از آن است که برای گردش به این شهر آمدهاند. با تمأنینه از تابلوها فیلم میگیرد. دخترک خسته و کلافه میشود. این چیزها که به درد او نمیخورد. میآید و با فاصله چند متری کنارم مینشیند و دستهایش را زیر چانهاش میزند. (خداییش من بی تقصیر بودم! به من چه، خودش آمد !!) وقتی نگاهم میکند، بهش چشمک میزنم. دست کوچکش را جلوی دهنش میگیرد و پقی میزند زیر خنده. میپرسم «میخواهی بروی آنجا بازی کنی؟» شانهاش را بالا میاندازد و میگوید «نمیذارن که!» «دهِکی؛ کی نمیذاره دختر خوشگلا برن بازی کنن؟ بیا بریم ببینم» زودی میآید پیشم، اما وسط راه میگوید «بذار برم به مامانم بگم.» از این کارش خوشم میاید. «بدّو بگو. من همینجام» میدود پیش مادرش. «مامان من با اون دوست شدم» (با انگشت یواشکی مرا نشان میدهد) و دوباره میآید پیشم. درست همانجایی که زنجیر کوتاهی دور آرامگاهش کشیدهاند، بغلش میکنم و میگذارمش تو. خودم هم همانجا میایستم. کمی که قدم زد و دید نه زیاد هم خبری نبود، دستش را بالا میآورد یعنی بغلم کن بیارم بیرون. راه میافتم تابلوها را برای چندمین بار مرور کنم. زیر چشمی حواسم است، دخترک پشت سرم میآید. به تابلویی اشاره میکند،«اون کیه؟» چه بگویمش؟ «اون مممممم یه آقاییه که شعر ... (حرفم را میخورم) یه آقاییه که کتابای خوبی نوشته» موهای دمب موشیاش را با وسواس خاصی هی سفت میکند. «اون چیه؟» «اون عکس برفه. میبینی؟» قدش اجازه نمیدهد تابلوی روی دیوار را ببیند. میارمش بالا. «کفشام قشنگه؟» خندهام میگیرد. طول کفش صورتیاش به اندازه انگشتم است. «آ آ آ ره، خیلی.» «تازه پاشنه هم داره» پایش را بالا می آورد تا ببینم و کمی راه میرود تا صدای تقتق پاشنهاش را بشنوم. «مثل خانوما شدی» «مثل مامانم، مال اونم پاشنه داره !» یهو نگران می شود. «پس کوشن؟؟» . . هنوز شهریار میخواند. . . موقع رفتن بدو بدو همه راهروها را میگردد تا پیدایم کند. « خدافظ» مینشینم تا همقدش شوم. بچهها را نباید از بالا به پایین نگاه کرد. هم سطح دید خودشان باید بود. «خدافظ موش موشی» بازهم میخندد و دست تکان میدهد و میدود پیش مامانش که کنار در منتظرش است. میروم با آنها هم خداحافظی میکنم و میآیم و بازهم مینشینم و گوش میدهم. محمد حسین عاشق بود. یک عمر. عاشق که ....، بهتر است بگویم میسوخت. وقتی چیزی بسوزد تمام میشود. پنج دقیقه، ده دقیقه، فوقش نیم ساعت کامل میسوزد و تمام. خلاص. شعله تمام شدنیست. اما محمد حسین ، یک عــمـــر سوخت. نفسش، لحن صدایش هم آتش میزند. . . وقتی میروم نوارم را پس بگیرم میگوید «تا حالا این شعر استاد را با صدای خودش نشنیده بودم» تعجب میکنم، مگر میشود؟ اینجا که دیگر باید کاملترین مجموعهها را داشتهباشد. قرار شد دفعه بعد یک نسخه برایشان ببرم. . . . میآیم بیرون و روز من تازه آغاز میشود. سبک شدهام. راحت. فشار چندین و چند روزهام کمی تخلیه شدهاست. هوا جان میدهد برای پرسهزنی! باد ملایمی میآید. دو بند کولهام را پشتم میاندازم، دستهایم را توی جیبم میگذارم و با کفشهای اسپرت راه میافتم. چنین خیابانی که صبح باران زده و حالا آفتابیست و میلیونها رنگ ترکیبی سبز و زرد منظره غالب است، وصف ناپذیر است. [ broad street ] ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم. این قسمت شهر خلوت است. خیابانهای پهن. پیادهروهای فوقالعاده زیبا و وسوسهانگیز و یک آدم علاف مثل من! البته علافِ یک روزه! جوان رعنای عاطل و باطل!! مسیر سه ساعت مرا میطلبد. همه چیز از کنارم عبور میکنند. اینکه من رد شوم یا آنها، تفاوتی نمیکند. مهم این است که همهشان را میبینم و تجربه میکنم. برجها، درختان، باغ و حتی کوچه باغهایی که سر از شهر در آوردهاند. زوج خوشبختی (!) از کنارم میگذرند. گویا آنها هم علاف یک روزه هستند! هوای خنک استغناست در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی خرقه جایی گرو ِ باده و دفتــر جایی دل که آیینـه صافیست غباری دارد از خدا میطلبد صحبت روشـن رایی . . لذت؛ یعنی سایه درخت آلبالو. دوست داشتن به قشنگی تعطیلی یک ساعت زودتر پنجشنبههای دبستان است؛ و وقتی به نهایتش میرسد که تا رسیدی خانه مشقهایت را تندتند بنویسی و تمام کنی و به پدرت نشان دهی. دیگر روحت در پوستت نمیگنجد. بوی همه چیز عوض می شود. بی اغراق. عصرهای پنجشنبه بوی بهشت فردا میآید. دوست داشتن به لذتبخشی دویدنهاییست که از کلاس بیرون بیایی تا ته حیاط بدوی، دهانت را به شیر بچسبانی و آب بخوری و برگردی سر کلاس، انگشتت را بالا بگیری و بگویی «خانوم اجازه؟» دوست داشتن به زیبایی روزنامهدیواریهای راهروی مدرسه است، زنگ ورزش، رنگ پلهها، سر به سر گذاشتن با معلمها؛ حتی لحظه بعد از آخرین امتحان خرداد. دوست داشتن یعنی کویر. نه کویری که من ببینم، کویری که شریعتی برایم تعریف کند. کعبهای که صورتم را به سنگ داغ زمینش بچسبانم و بگویم؛ سبحان ربی الاعلی و بحمده پینوشت : [ بدون شرح ]![]()
![]()
[ Little Girl ]![]()
بلند زمزمه میکنم:
پرسید : «برادر ساعت چنده؟»
توی دلم گفتم آن وقتها که حرف زور هم میزنید، بازهم گوشه لبتان این لبخند ملیح جا خوش میکند؟ آن وقتها هم همه برادرتان هستند؟
گفتم : «برادر، سی و هشت دقیقه از اذان ظهر گذشته است !»
مثل آن پیرمردهایی که روی نیمکت پارکی مینشینند و برای کبوترها دانه میریزند و هر چند دیقه یک بار، یک عکس هزار تا خورده، له شده که معلوم نیست چندین سال است آنجاست، از توی جیبشان درمیآرند و با عینک ته استکانی فریم کائوچویی نگاهشان میکنند، داشت غذا میخورد !!
عملکِرد، بــِنا، بــِستر،تجر ِبه، پــِژوهش، اِفریقا، عِطر !
اصلا درک نمیکنه. بهش میگم از بوی بنزین و تینر و رنگ و کبریت سوخته و چسب قطرهای خوشم میاد، چپ چپ نیگام میکنه.
به من چه تو رمانتیک نداری !
یه روز شب میخوابم، بعد فردا شب صبحش بلند میشم !
چون این از اون خوبه!
اگر احیانا، خدای نکرده زبانم لال، مشاهده کردید که جوانی ناآگاه به درختی لم داده است و شاید گریهای هم بر صورت فشانده(!) آرام جلو بروید و از وی بپرسید که این سوسول بازیها را از کجا آموخته است.
اگر هق هق اجازه داد کلامی بگوید، احیانا ابتدا خواهد گفت «به تو چه!» و در صورت ادامه این روند متذکر خواهد شد که « ایششش، بی احساس ! »
توصیه اکید میشود که با احساسات لطیف و پاکش بیش از این بازی نکنید. بازیهای بهتری وجود دارد. مثلا فوتبال و حتی بیل زدن !
ممکن است این حرفها تو کَت تو نرود ولی قطعا توی کُت من میرود. میگی نه ؟
بگو. به من چه. چی کارت کنم؟!
پینوشت :
کسی یاریم میکند ادامهاش را بنویسم؟
حافظهام ضعیف شده یا توان نوشتنش را ندارم، فرقی نمیکند.
زندگی صحـ...
.
.
.
+\+ شونصدتا موضوع توی دوگوله آدم ورجه وورجه میکنه همین که میآی بنویسی همهشون میرن گم و گور میشن ! اینم شد زندگی؟ بابام جان ما خماریم، عارفیم، خراب رفاقتیم، دود سیگار هر چی آدم لوطی بامرامیم فوت کن فنا شیم !، زلف آشفته و خوی کردهایم، سر به سرمون نذار، اصلا دست رو دلمون نذار. ما خودمون داغون روزگاریم ! آره مرامتو. هی ! البته خودش میداند اگر رسمی تیپ بزنم تک تک زلفونم* با خطی که به عنوان مبنا در مرجع مختصات جهانی معرفی میشود، موازی خواهد شد. امضا : محفوظ نام : مرموز +\+ دیشب بدون اینکه بدونم، اون پسر تاریک با دوستش رویم شرط بندیای کرده بود که اگر میباخت، در جا بیش از پنجاه هزار تومن پیاده میشد. تا وارد شدم همه چشمانشان را بهم دوختند. یکیشان کاملا با لحن جدی چیزی گفت. بعد از جوابم، دوستم که گوشهای نشسته بود خندید و گفت : «حال کردین؟ دیدین گفتم.» بعدا وقتی تنها شدیم و جریان را گفت، کف کردم. انصافا توقع نداشتم. یه جوری باید از خجالتش در آیم. یُعـعـعـعـعـعـعـعـع ! - این چی بووود (داد زدم) > شیشه گلاب - > به من چه، مگه سواد نداری؟ می خوندی روشو ! (بدهکارم شدم!) هیچی دیگه تا 7 ساعت فقط بوی گلاب از دهنم میومد. با هر کی حرف میزدم اولش میگفتم گلاب به روتون !!! البته پیشنهاد کردم یه کم آرد و زعفران هم ببلعم تا یه حلوایی هم به عمل بیاد و دور هم باشیم ! «آخه من گِیرت دارم.» ("دارم" آخر را کش میدهد و شیش هفت بار صدایش را کج و کوله میکند.) +\+ جیکتون در نیاد. همهتون ضایع شدین. هیچی نگو. نه نگو. آره تو هم نگو. لا لا لا لا لا لا لا ... نمی شنوم. به من چه ! استقلال خفن ضایتون کرد. مچاله وار. البته آخرش اون دو رکعت نمازی که وسط زمین خوندن برا این بود که پرسپولیس شیرجه نرفت دسته دو ! آن روز، ... نه تاب گفتن ندارم. (آب دهانم را به سختی قورت میدهم و چشمانم پر از اشک میشود آن روز تمام حمامداران و آنهایی که سر چهارراهها شیشه ماشینها را تمیز میکنند، لُنگهایشان را ... (بازهم اشک تاب مرا طاق میکند. هر طور شده باید بگویم. انگار چنگول به گلویم میزند. امانم را بریدهاست. بگذار بگویم و راحت شوم) آن روز لُنگی ها لنگ هایشان را در نهانخانه نهان کردند و فریاد سر دادند و . . خون گریستند !!!! وا اسفا !!! +\+ ویـــیـــیـژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ پینوشت: من نه آنم که زبونی کشم از چرخ مراد ..................................................................... یا علی
+\+ آخه گاگول اون چه کلمهایه برداشتی برگردوندی به زبون خودت ! هچل هفت ! مجبوری؟ اونوقت میگین چرا بهتون میخندن ! «گره دَری » هم شد کلمه؟ من با چه رویی فردا روز (کلمه ایست ادیبانه !) سرمو تو جامعه بلند کنم ؟ عرق خجالت از جبینم همین جور شر و شر میریزه.
+\+ میفرماید که: «درسته حالا موهای ژولیده بهت میاد ولی ...» فک کنم روش نشد بگه « ... ولی دیگه نباید که مثل انگل اجتماع اومد تو خیابون !»![]()
* - این کلمه از از بابا طاهر ِ بیادب به سرقت رفته است.
+\+ رفتم سر یخچال آب بخورم، همه بطریها گرم بود، یکی که نسبت به بقیه بهتر بود رو برداشتم. یه لیوان گنده ریختم و قلپی به طرفه العینی سر کشیدم. آخیشششش.![]()
واسه چی اینو دم دست گذاشتین؟؟ چتونه شما ها ؟ چرا تو بطری آب ریختینش؟
+\+ بدون اغراق دکتر ب. خندهناکترین موجودیست که به عمرم دیدهام. دو ساعت تمام، آن وقت شب که همه خسته دور هم جمع شده بودیم، ما را در قهقهه چپاند. با آن ضرب المثلها و لهجه و تن صدای باحالش.![]()
)
+\+ امروز افسردگش شدیدی بر من مستولی گشته، تو گویی دپرس می باشم مثلا ! آه ای ابرها ! آی فلک ! ای چرخ فلک (و سایر ای ها !) ![]()

