تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


پیر میخانه چه‌خوش گفت به دُردی‌کش خویش
  که مـگو حال دل  سـوخته با خـامـی  چند

نامبرده ،ا 16:2 ا. لینک 

خدایا یک بار دیگر لیستت را چک کن. مطمئنی اشتباهی رخ نداده است؟!
بند سوم انگشت کوچک دست راستم سالم است.
!

نامبرده ،ا 18:5 ا. لینک 

نمایش (!) گاه کتاب و حواشی۱ آن

صبح اول وقت می‌روم نمایشگاه. راننده تاکسی وحشیانه از راههای محیر العقول مالرو ویراژ می‌دهد. حس میکنم سوار جیپ صحرایی شده ام و در پارک ژوراسیک به سر می‌برم.
پیاده که می‌شوم یکی از مسافران دویست متر دنبالم می‌دود تا کیفم را که جا مانده بهم بدهد. حواس‌پرتی است دیگر. ای دل غافل !

به محض ورود اصلا تعجب نمی‌کنم که سرانه مطالعه هشت دقیقه مطالعه در سال برای هر نفر، چگونه این جمعیت مشتاق به علم را در خود گنجانده است. فوران علم دوستی و کتابخوانی از سر و رویشان می بارد. البته از سر روی بعضی‌ها بیشتر می‌بارد !
گویی بعضی صبح که از خواب برخاسته‌اند ملافه‌شان را دورشان پیچیده و آمده‌اند. جنس لباس برخی هم از پرده خانه‌شان است. گروه کثیری هم آنقدر با عجله آمده‌اند که فرصت نشده دمپایی حمام را عوض کنند. با همان‌ها آمده‌اند.
یک محاسبه سر انگشتی (با سایر قسمتهای انگشت هم می توان انجام داد) نشان می‌دهد که افراد برای این گونه حضور در نمایشگاه حدود شش ساعت وقت برای مقدمات و آماده سازی صرف کرده‌اند. بنابراین چشمهای پف کرده از بی‌خوابی کاملا توجیه‌پذیر و منطقی به نظر می‌رسد. بیچاره‌ها از ساعت سه نیمه شب برای اِعمال انواع هنر بر روی صورت، مو و سایر اماکن بدن زحمت کشیده‌اند.
اوه خدای من. برای چند نفر خیلی نگران شدم. گویا از توی پریز ۴۴۰ ولت AC بیرون آمده‌بودند !

پسر جوانی می‌گوید : « آقا می‌شود یک عکس از ما بگیرید؟ »
- با دوربین خودم؟
چپ چپ نگاهم می‌کند و دوربینش را به همراه توضیحاتی مفصل می‌دهد. منم دهانم را باز نگه می‌دارم و مثل پپه ها نگاهش می‌کنم ! (نترسید مگس توی دهنم نرفت!) مبهوت تکنولوژی‌اش شده‌ام. جل‌الخارج. آخر چه‌طور می‌شود یک دگمه را چیک فشار دهی و عکس بگیرد ؟! الله اکبر.
یاد صحنه‌هایی می‌افتم که پسرهای سر کچل با لباس شریف سربازی وسط میدان آزادی (!!) عکس یادگاری می‌گیرند و پشتش می نویسند : تقدیم به ... عزیزم. منتظرم باش. به زودی برمی‌گردم !! و پستش می کنند به نا کجا آباد. اشک در چشمانم حلقه زده است ! زبانم بند آمده !
آه کجایید چنگیز وثوقی، فردین، علی پروین !
.
.
آدمهای خیلی متمدن و باکلاس یک بطری آب معدنی دستشان گرفته‌اند و هر از گاهی یک قلپ می‌خورند و دهانشان را با نوک دستمال کاغذی پاک می‌کنند. سانتی مانتال. بگی منو !
.
.
داشتم به آن آگهی که امروز صبح دیدم فکر می‌کردم که چه‌طور می‌توانم پولی به جیب بزنم که تجمع برادران و خواهران در محلی حواس مرا بی‌خود و بی‌جهت پرت کرد. [عکس]
.
.
تا مرا می‌بیند هول می‌کند. « ایشون استادم، ممم چیزه، معلم گیتارم هستند !»
« سلام. به به. خوشبخت بشین ایشالا ! »
.
.
و اما توی سالن.
چیدمان غرقه ها افتضاح است. وقتی از یک طرف، راستگرد شروع به جاروی۲ غرفه ها می‌کنی باید لااقل همه‌شان را یک بار ببینی. اما این‌گونه نیست و آن وسط خیلی‌هایش از قلم می‌افتد. البته توفیر چندانی نمی‌کند. هر سالن بیش از ده دقیقه وقتم را نمی‌گیرد ! دیگر خودتان حسابش را بکنید که سرعت گذرم از کنار هر غرفه چه‌قدر است.
اکثر بازدید کننده‌ها ادکلن مشابهی زده‌اند. بوی لذت‌بخش در همه سالن ها پیچیده‌است. مخصوصا ایرکاندیشن‌ها و تهویه مناسب هوا به طور کاملا تخصصی در نمایشگاه بین‌المملی کتاب کاملا رعایت شده‌است.

توی ذهنم دارم با خودم کلنجار می‌روم که جبران خلیل جبران با پائولو کوئیلو چه فرقی داشتند و کدوم یکی آن یکی نبوده. آخر من این دوتا را همیشه قاطی می‌کنم. زیاد هم فرقی نمی‌کند. کتابهایشان مال رده سنی "ب" است. حتی از این نظر هم مشابهند و مرا در اشتباه فرو می‌کنند ! باید یک کلمه‌ای، تصویری، چیزی توی مغزم برای یکیش بسازم که یادم نرود. شاید کوئل مناسب باشد. در همین اثنا، با غلظت تمام می‌پرسد « رُمّان فلان را دارید » احتمالا کلی اهل مطالعه است و اصلا برای افه برای دوستان کناریش دنبال خرید کتاب نیست.

بعضی غرفه‌ها مشتری‌های زیادی دارند. نه اینکه فکر کنید خدای نکرده، مربوط به فروشنده است ها. نه. زبانتان را گاز بگیرید و فلفل توی دهانتان پر کنید. محتوای کتابها خفن است و همه مجذوب کتاب شده‌اند و لاغیر !

« آموزش شنا در پنج دقیقه »
« چگونه همسر دلخواه خود را گول بزنیم !»
انواع دیوان حافظ با جلدهای گل منگلی و جوات
سوالهای کاردانی به کارشناسی و کارشناسی به کاردانی
« علوم مامایی و بابایی !»
« مهملات شاملو برای لبو فروشی ها ۳»
« قورباغه ها چه دنیای زیبایی دارند»
« عشق به توان ابدیت»
« ابدیت تقسیم بر سه ممیز چهارده صدم»
« هجوم لاممکن بر اشعار عارفانه گذر پل خواب از تاریکی»
« مجومعه اشعار کویر وحشت»
« محبوب من : ساری گولی خان !»
« ده نمایشنامه ادبی برتر قرن به انتخاب علی دایی »
« آموزش نرم افزار ِ اینترنت و یاهو »
« خاطرات چاپ نشده یک آدم گمنام»
« ژنتیک و اثرات آن در رنگ گاو »
« رزا منتظمی از قابلمه چه می‌داند»
« پخت سریع ناهار در نود دقیقه»
« فواید تخم آفتابگردان بر سرطان لاله گوش چپ»
« سیگار بهتر است یا بدتر ؟»
« راز و نیاز با یک غاز دراز »
« مربی خود باشیم »
« راز موفقیت یک آدم خیلی موفق»
« فرهنگ، انسان، کار، جامعه، ،زولبیا »
« صد و یک راه برای باز کردن در نوشابه »
« درمان غصه با داروی گیاهی ۴»
« هری پاتر و دیو بی‌تربیت بدطینت بیشور زشت پلید»
.
.
.
نمایشگاه خیلی قشنگ است و حتی گاهی بهتر. حتی من در انشای «علم بهتر است یا ثروت» نوشته بودم که تمام ثروتم فدای یک تار موی علم !
.
نکته قابل توجه در خیابانهای بیرون نمایشگاه، انسان دوستی زحمتکشانی بود که به طور رایگان با امکانات رفاهی خاصی مردم را در رساندن به مقاصد همراهی می‌کردند . برای هرکدام از بازدید کننده‌های خسته‌ای که ساعتها به جمع آوری علم و دانش کمر همت بسته بودند، قبل از حرکت ماشین، یک لیوان آب‌پرتقال با نی اضافه و یک دستگاه سشوار خنک به طور مجانی و فقط در ازای یک تراول چک، ارائه می‌شد. سپس بزرگراهها پذیرای تک و توک ماشینی بودند که به سرعت عبور می‌کردند. تو گویی این بزرگراه هیچ وقت روی ترافیک به خود ندیده است !

در پایان از تمام مسوولانی که در انتقال جدی نمایشگاه به بیرون شهر از سالها پیش اقدام کرده‌اند تشکر می‌کنم و آرزوی روزگاری خوش با پولهای به جیب زده (از محل بودجه تحقیقات و سمینارهای انتقال نمایشگاه) را می‌نمایم. ان شاءالله آب خشک از حلقومتان پایین نرواد ! ۵

 

--------------------------------
۱- حواشی نمایشگاه شامل کتب داخلی، کتب خارجی، اطلاعات و ... می‌باشد.
۲- اشتباه نکنید، کسی قصد جارو کردن ندارد. متذکر می‌شوم که کلمه جاروب ناصحیح می‌باشد. این کلمه معادل sweep در زبان بلاد کفر می‌باشد.
۳- در چاپ جدید این کتاب، کلمه سبزی فروش هم اضافه شده‌است. یادش گرامی، روحش شنگول !
۴- تحت لیسانس پیتر اند ژرژ فرانسه
۵- پایین رفتن آب تر بلامانع است

نامبرده ،ا 15:45 ا. لینک  | 

{} معلوم نیست با من حرف می­زند یا خودش. با دهان پُر یک چیزهایی بلغور می­کند :

 

- ماشالله خیلی بزرگ شده بود. اصلا نشناختمش. فکر می­کنم کامپیوتر خونده باشه. آخه توی مغازه­ای نشسته بود و داشت کارت اینترنت می­فروخت !      راستی رشته شما چیه؟

 

> بنده رو می­فرمایین؟ من لیسانس آبیاری گیاهان دریایی از دانشگاه آزاد واحد تهران وسط دارم. البته این را هم در نظر بگیرید که دیشب یک لیوان و نصفی دوغ خورده­ام !

 

 

 

{} بهش گفتم: «فقط بعد از اینکه از قدم زنی برگشتیم، از با من بودنت احساس بیهودگی نکن. امروز چـِت هستم.»

پاشنه­اش را بالا کشید و گفت «نوکرتیم حاجی. اتفاقا کاملا احساس باهودگی می­کنم ! »

 

برق تمام منظقه رفته است. انگار شهر در شب، خفقان ظلمت گرفته است.

این کارم را کمی راحت­تر می­کند.

 

 

 

{} با این کار خودش خیلی حال می­کند. یک احساس امنیت خاصی بهش دست می­دهد. حتی گاهی واسه خودش هم پشت پا می­گیرد. فکر می­کند همه دارند می­پایندَش*

 می­پرسم بالاخره نمره­ات را دیدی؟

می­گوید : تقریبا !

 

  تقریبا؟؟ یعنی چی؟ یعنی مثلا با تقریب خیلی خوبی نمره­ات را دیدی؟ یا مثلا از پشت یک شیشه بخار گرفته دیدی؟

 

ملاحتش مرا کشته است. چنان که نفس از سنگ برآید و از بنده حقیر، نه !

 

------------

* - این کلمه محاوره­ای را به زور آنجا چپاندم. چون احساس گردن کلفتی در انگشتانم رخنه کرده است !!

 

 

 

{}  از آن آدمهایی­ست که توی جیبش همه چیز پیدا می­شود. چندین دقیقه اون تو دنبال چیزی می­گشت. توی تصوراتم داشتم فکر می­کردم (از آنهایی که ابر بالای کله­ام تشکیل می­شود) که الان کبوتر سفیدی از جیبش درمی­آورد و می­گوید نه این نیست.

انگار دستش به چیزی گیر کرد.

- نه اینم نیست.

> چی، کبوتر ؟

- بله آقا ؟؟؟!

- هیچی. به کارتون مشغول باشین. از دهن می­افته!

 

 

 

{}  این موجود، بدجوری تحویلم می­گیرد. اعتماد به نفسم را می­گیرد با لگد شوتش می­کند بالا !

بابا دیگه اون طوریام نیستیم. هر چه بهش می­گویم عزیز جان کوتاه بیا، هی بلند میاید !

 

 

 

{}  معلوم است بدجوری منتظر همچین جمله­ای بود. آه غلیظی می­کشد و می­گوید «خدا از دهنت بشنوه!»

« ببخشید شما از جای دیگه­ای می­شنوید؟!»

لااله الا الله

 

 

نامبرده ،ا 21:15 ا. لینک 

 Off the Record

[]
وصف ناپذیر است قشنگی ِ اسم «لودویک». فکرش را بکنید آدم اسمش لودویک باشد. وای چه باحال !
مطمئناً اسم پسر چهارمم را لودویک می‌گذارم و صدایش می‌کنم : «لودویک جان، بابایی بیا اینجا کارت دارم !»

مثل این می‌ماند که آدم تمشک رسیده را با زیتون کال قاطی کند و مِک بزند !


[]
- خنثی کننده های بمب توی عمرشان فقط یک بار اشتباه می‌کنند.
> نه.      دو بار.  بار اولش وقتی‌ست که این شغل را انتخاب می‌کنند !!!

نامبرده ،ا 17:0 ا. لینک 

طبق روال گذشته است. خلوت خلوت.

وارد می­شوم. تابلوهای روی دیوارها را بارها خوانده­ام. صاف می­روم و گوشه­ای روی یک سکوی کوتاه می­نشینم. سالن بزرگی است. سکوت چندان جالب نیست. انگار چیزی کم است.

به مسوول سالن که در کتابفروشی (اتاق کوچکی چسبیده به سالن) نشسته است، می­گویم «قبلاها اینجا صدای خود استاد را پخش می­کردید. پس چه شد؟» تصدیق می­کند.

نواری از کوله­ام در می­آورم و بهش می­دهم. "حیدر بابا" و در پی آن "در جستجوی پدر" با صدای خود محمد حسین. صدا در سالن طنین انداز می­شود.

آدمهایی می­آیند و عکس می­گیرند و دوری می­زنند و می­روند. بعضی هایشان روی کادر عکس حساسیت خاصی نشان می­دهند که همه چیز تمام و کمال بیفتد!

سوز صدایی­ست که هنوز به گوش می­رسد. نشسته به دیوار تکیه می­دهم و گوش می­دهم. ساعتی می­گذرد.

.

.

تا به آنجا که در بیت آخر، بغضش می­گیرد و می­گرید.

من،

هم.

.

.

صدایی مرا به خود جلب می­کند. نگهبان محوطه! «آنجا بازی نکن» دختر کوچولویی برمی­گردد و می­دود پیش پدرش. دوربین فیلمبرداری مادرش حاکی از آن است که برای گردش به این شهر آمده­­اند. با تمأنینه از تابلوها فیلم می­گیرد. دخترک خسته و کلافه می­شود. این چیزها که به درد او نمی­خورد. می­آید و با فاصله چند متری کنارم می­نشیند و دستهایش را زیر چانه­اش می­زند. (خداییش من بی تقصیر بودم! به من چه، خودش آمد !!)

وقتی نگاهم می­کند، بهش چشمک می­زنم. دست کوچکش را جلوی دهنش می­گیرد و پقی می­زند زیر خنده.

می­پرسم «می­خواهی بروی آنجا بازی کنی؟»  شانه­اش را بالا می‌اندازد و می‌گوید «نمی­ذارن که!»

«دهِکی؛ کی نمی­ذاره دختر خوشگلا برن بازی کنن؟ بیا بریم ببینم»

زودی می­آید پیشم، اما وسط راه می­گوید «بذار برم به مامانم بگم.»   از این کارش خوشم میاید. «بدّو بگو. من همین­جام»

می­دود پیش مادرش. «مامان من با اون دوست شدم» (با انگشت یواشکی مرا نشان می­دهد) و دوباره می­آید پیشم.

درست همانجایی که زنجیر کوتاهی دور آرامگاهش کشیده­اند، بغلش می­کنم و می­گذارمش تو. خودم هم همانجا می­ایستم. کمی که قدم زد و دید نه زیاد هم خبری نبود، دستش را بالا می­آورد یعنی بغلم کن بیارم بیرون.

 

موش موشک

 

راه می­افتم تابلوها را برای چندمین بار مرور کنم. زیر چشمی حواسم است، دخترک پشت سرم می­آید.

به تابلویی اشاره می­کند،«اون کیه؟»

چه بگویمش؟ «اون مممممم  یه آقاییه که شعر ... (حرفم را می­خورم) یه آقاییه که کتابای خوبی نوشته»

موهای دمب موشی­اش را با وسواس خاصی هی سفت می­کند.

 

«اون چیه؟»

«اون عکس برفه. می­بینی؟» قدش اجازه نمی­دهد تابلوی روی دیوار را ببیند. میارمش بالا.

 

«کفشام قشنگه؟» خنده­ام می­گیرد. طول کفش صورتی­اش به اندازه انگشتم است. [ Little Girl ]

«آ آ آ ره، خیلی.» 

«تازه پاشنه هم داره»  پایش را بالا می آورد تا ببینم و کمی راه می­رود تا صدای تق­تق پاشنه­اش را بشنوم.

«مثل خانوما شدی»

«مثل مامانم، مال اونم پاشنه داره !» یهو نگران می شود. «پس کوشن؟؟»

.

.

هنوز شهریار می­خواند.

.

.

موقع رفتن بدو بدو همه راهروها را می­گردد تا پیدایم کند. « خدافظ»   می­نشینم تا هم­قدش شوم. بچه­ها را نباید از بالا به پایین نگاه کرد. هم سطح دید خودشان باید بود.

«خدافظ موش موشی» بازهم می­خندد و دست تکان می­دهد و می­دود پیش مامانش که کنار در منتظرش است. می­روم با آنها هم خداحافظی می­کنم و می­آیم و بازهم می­نشینم و گوش می­دهم.

محمد حسین عاشق بود. یک عمر. عاشق که ....، بهتر است بگویم می­سوخت. وقتی چیزی بسوزد تمام می­شود. پنج دقیقه، ده دقیقه، فوقش نیم ساعت کامل می­سوزد و تمام. خلاص. شعله تمام شدنی­ست. اما محمد حسین ، یک عــمـــر سوخت.

نفسش، لحن صدایش هم آتش می­زند.

.

.

وقتی می­روم نوارم را پس بگیرم می­گوید «تا حالا این شعر استاد را با صدای خودش نشنیده بودم» تعجب می­کنم، مگر می­شود؟ اینجا که دیگر باید کامل­ترین مجموعه­ها را داشته­باشد. قرار شد دفعه بعد یک نسخه برایشان ببرم.

.

.

.

می­آیم بیرون و روز من تازه آغاز می­شود. سبک شده­ام. راحت.    فشار چندین و چند روزه­ام کمی تخلیه شده­است. هوا جان می­دهد برای پرسه­زنی! باد ملایمی می­آید. دو بند کوله­ام را پشتم می­اندازم، دستهایم را توی جیبم می­گذارم و با کفشهای اسپرت راه می­افتم. چنین خیابانی که صبح باران زده و حالا آفتابی­ست و میلیونها رنگ ترکیبی سبز و زرد منظره غالب است، وصف ناپذیر است.   [ broad street ]

 

ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.

 

... 

 

این قسمت شهر خلوت است. خیابانهای پهن. پیاده­روهای فوق­العاده زیبا و وسوسه­انگیز و یک آدم علاف مثل من! البته علافِ یک روزه! جوان رعنای عاطل و باطل!!

مسیر سه ساعت مرا می­طلبد. همه چیز از کنارم عبور می­کنند. اینکه من رد شوم یا آنها، تفاوتی نمی­کند. مهم این است که همه­شان را می­بینم و تجربه می­کنم. برج­ها، درختان، باغ و حتی کوچه باغهایی که سر از شهر در آورده­اند.

زوج خوشبختی (!) از کنارم می­گذرند. گویا آنها هم علاف یک روزه هستند!

 

هوای خنک استغناست


بلند زمزمه می­کنم:

 در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی

 خرقه جایی گرو ِ باده و دفتــر جایی

 دل که آیینـه صافی­ست غباری دارد

 از خدا می­طلبد صحبت روشـن رایی

 

.

.

لذت؛ یعنی سایه درخت آلبالو.

 

دوست داشتن به قشنگی تعطیلی یک ساعت زودتر پنجشنبه­های دبستان است؛ و وقتی به نهایتش می­رسد که تا رسیدی خانه مشقهایت را تندتند بنویسی و تمام کنی و به پدرت نشان دهی. دیگر روحت در پوستت نمی­گنجد. بوی همه چیز عوض می شود. بی اغراق.    عصرهای پنجشنبه بوی بهشت فردا می­آید.

دوست داشتن به لذت­بخشی دویدن­هایی­ست که از کلاس بیرون بیایی تا ته حیاط بدوی، دهانت را به شیر بچسبانی و آب بخوری و برگردی سر کلاس، انگشتت را بالا بگیری و بگویی «خانوم اجازه؟»

 

دوست داشتن به زیبایی روزنامه­دیواری­های راهروی مدرسه است، زنگ ورزش، رنگ پله­ها، سر به سر گذاشتن با معلمها؛  حتی لحظه بعد از آخرین امتحان خرداد.

 

 

دوست داشتن یعنی کویر. نه کویری که من ببینم، کویری که شریعتی برایم تعریف کند.

 

کعبه­ای که صورتم را به سنگ داغ زمینش بچسبانم و بگویم؛

سبحان ربی الاعلی و بحمده




پی­نوشت :   [ بدون شرح ]

 

 

 

نامبرده ،ا 16:45 ا. لینک  | 

پرسید : «برادر ساعت چنده؟»
توی دلم گفتم آن وقتها که حرف زور هم می‌زنید، بازهم گوشه لبتان این لبخند ملیح جا خوش می‌کند؟ آن وقتها هم همه برادرتان هستند؟
گفتم : «برادر، سی و هشت دقیقه از اذان ظهر گذشته است !»



مثل آن پیرمردهایی که روی نیمکت پارکی می‌نشینند و برای کبوترها دانه می‌ریزند و هر چند دیقه یک بار، یک عکس هزار تا خورده، له شده که معلوم نیست چندین سال است آنجاست، از توی جیبشان درمی‌آرند و با عینک ته استکانی فریم کائوچویی نگاهشان می‌کنند، داشت غذا می‌خورد !!



عملکِرد، بــِنا، بــِستر،تجر ِبه، پــِژوهش، اِفریقا، عِطر !




اصلا درک نمی‌کنه. بهش می‌گم از بوی بنزین و تینر و رنگ و کبریت سوخته و چسب قطره‌ای خوشم میاد، چپ چپ نیگام می‌کنه.
به من چه تو رمانتیک نداری !



یه روز شب می‌خوابم، بعد فردا شب صبحش بلند می‌شم !
چون این از اون خوبه!



اگر احیانا، خدای نکرده زبانم لال، مشاهده کردید که جوانی ناآگاه به درختی لم داده است و شاید گریه‌ای هم بر صورت فشانده(!) آرام جلو بروید و از وی بپرسید که این سوسول بازیها را از کجا آموخته است.
اگر هق هق اجازه داد کلامی بگوید، احیانا ابتدا خواهد گفت «به تو چه!»  و در صورت ادامه این روند متذکر خواهد شد که « ایششش، بی احساس ! »
توصیه اکید می‌شود که با احساسات لطیف و پاکش بیش از این بازی نکنید. بازیهای بهتری وجود دارد. مثلا فوتبال و حتی بیل زدن !



ممکن است این حرفها تو کَت تو نرود ولی قطعا توی کُت من می‌رود. می‌گی نه ؟
بگو. به من چه. چی کارت کنم؟!



پی‌نوشت :

نامبرده ،ا 22:25 ا. لینک 

کسی یاریم می‌کند ادامه‌اش را بنویسم؟
حافظه‌ام ضعیف شده یا توان نوشتنش را ندارم، فرقی نمی‌کند.


 زندگی صحـ...
 .
 .
 .

نامبرده ،ا 16:42 ا. لینک 

+\+ شونصدتا موضوع توی دوگوله آدم ورجه وورجه می­کنه همین که می­آی بنویسی همه­شون می­رن گم و گور می­شن ! اینم شد زندگی؟

 

 


+\+ آخه گاگول اون چه کلمه­ایه برداشتی برگردوندی به زبون خودت ! هچل هفت ! مجبوری؟ اونوقت می­گین چرا بهتون می­خندن ! «گره دَری » هم شد کلمه؟ من با چه رویی فردا روز (کلمه ایست ادیبانه !) سرمو تو جامعه بلند کنم ؟ عرق خجالت از جبینم همین جور شر و شر می­ریزه.

 

 


+\+ می­فرماید که: «درسته حالا موهای ژولیده بهت میاد ولی ...»  فک کنم روش نشد بگه « ... ولی دیگه نباید که مثل انگل اجتماع اومد تو خیابون !»

بابام جان ما خماریم، عارفیم، خراب رفاقتیم، دود سیگار هر چی آدم لوطی بامرامیم فوت کن فنا شیم !، زلف آشفته و خوی کرده­ایم، سر به سرمون نذار، اصلا دست رو دلمون نذار. ما خودمون داغون روزگاریم ! آره مرامتو.

هی !

 

البته خودش میداند اگر رسمی تیپ بزنم تک تک زلفونم*  با خطی که به عنوان مبنا در مرجع مختصات جهانی معرفی می­شود، موازی خواهد شد.

امضا : محفوظ

نام : مرموز


* - این کلمه از از بابا طاهر ِ بی­ادب به سرقت رفته است.

 

 

 

+\+ دیشب بدون اینکه بدونم، اون پسر تاریک با دوستش رویم شرط بندی­ای کرده بود که اگر می­باخت، در جا بیش از پنجاه هزار تومن پیاده می­شد.

تا وارد شدم همه چشمانشان را بهم دوختند. یکیشان کاملا با لحن جدی چیزی گفت. بعد از جوابم، دوستم که گوشه­ای نشسته بود خندید و گفت : «حال کردین؟ دیدین گفتم.»

بعدا وقتی تنها شدیم و جریان را گفت، کف کردم. انصافا توقع نداشتم.

یه جوری باید از خجالتش در آیم.




+\+ رفتم سر یخچال آب بخورم، همه بطری­ها گرم بود، یکی که نسبت به بقیه بهتر بود رو برداشتم. یه لیوان گنده ریختم و قلپی به طرفه العینی سر کشیدم. آخیشششش.

 

یُعـعـعـعـعـعـعـعـع !

- این چی بووود (داد زدم)

> شیشه گلاب

-   واسه چی اینو دم دست گذاشتین؟؟ چتونه شما ها ؟ چرا تو بطری آب ریختینش؟

> به من چه، مگه سواد نداری؟ می خوندی روشو !

(بدهکارم شدم!)

 

 

هیچی دیگه تا 7 ساعت فقط بوی گلاب از دهنم میومد. با هر کی حرف می­زدم اولش می­گفتم گلاب به روتون !!!

البته پیشنهاد کردم یه کم آرد و زعفران هم ببلعم تا یه حلوایی هم به عمل بیاد و دور هم باشیم !

 

 


+\+ بدون اغراق دکتر ب. خنده­ناک­ترین موجودی­ست که به عمرم دیده­ام. دو ساعت تمام، آن وقت شب که همه خسته دور هم جمع شده بودیم، ما را  در قهقهه چپاند. با آن ضرب المثل­ها و لهجه و تن صدای باحالش.

«آخه من گِیرت دارم.» ("دارم" آخر را  کش می­دهد و شیش هفت بار صدایش را کج و کوله می­کند.)

 

 

 

+\+ جیکتون در نیاد. همه­تون ضایع شدین.  هیچی نگو.

نه نگو. آره تو هم نگو.

لا لا لا لا لا لا لا ...

نمی شنوم. به من چه !

 

استقلال خفن ضایتون کرد. مچاله وار.

البته آخرش اون دو رکعت نمازی که وسط زمین خوندن برا این بود که پرسپولیس شیرجه نرفت دسته دو !

 

آن روز، ...

نه

تاب گفتن ندارم.

(آب دهانم را به سختی قورت می­دهم و چشمانم پر از اشک می­شود)

آن روز

تمام حمام­داران و آنهایی که سر چهارراه­ها شیشه ماشین­ها را تمیز می­کنند، لُنگ­هایشان را ...

(بازهم اشک تاب مرا طاق می­کند. هر طور شده باید بگویم. انگار چنگول به گلویم می­زند. امانم را بریده­است. بگذار بگویم و راحت شوم)

 

آن روز

لُنگی ها

لنگ هایشان را در نهانخانه نهان کردند و

فریاد سر دادند و

.

.

خون گریستند !!!!

 

وا اسفا !!!

 

 


+\+ امروز افسردگش شدیدی بر من مستولی گشته، تو گویی دپرس می باشم مثلا !  آه ای ابرها ! آی فلک ! ای چرخ فلک (و سایر ای ها !)

 

 

 

+\+ ویـــیـــیـژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ ژ

 

 

 

پی­نوشت: من نه آنم که زبونی کشم از چرخ مراد

..................................................................... یا علی

 

نامبرده ،ا 21:15 ا. لینک 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....