
+/+ گزینه صحیح را به دلخواه (!) انتخاب کنید :
الف- آه نامبرده دل به باد داده است (لطفا کلمه ها را جابجا نخوانید!)
ب- آه نامبرده شکستی سنگین و اندوه بار خورده است. او همچنان با حیرت و افسوس ساعتها به دوردست خیره میشود!
ج- آه نامبرده قصد استرلیزه کردن کلبهاش را دارد و وقت سمپاشی سالانه فرا رسیدهاست!
د- آه ! کلاً، دور هم باشیم !!
+/+ بیایید کیکهایمان را باهم بخوریم. زردی تو از من، انرژی من از تو !
+/+ خدایا عقل مردم را در چشمانشان قرار بده.
- هاممین !![]()
+/+ میگوید : « آدم اگر برای این زن میگرفت که لباسهایش را بشوید، میرفت یک ماشین لباسشویی میخرید !»
به نکته قابل توجهی اشاره کرد. چرا تا حالا به فکر خودم نرسیده بود. این فرد هی مرا در تعجب فرو میکند.
این دفه که خیابان جمهوری رفتم یک ماشین لباسشویی هم قیمت میکنم!
+/+ تمام تجربه زندگیام در این خلاصه میشود :
« یادم باشد برای بچههایم تا دیر نشده سس قرمز بگیرم تا با ماکارونی بخورند! »
+/+ گمان کردی که من لیلی پرستم؟ / من آن لیلای لیلی میپرستم
[عین الیقین]
+/+ بالاخره صحبتهای اولیهمان را کردیم. کاملا بهش توضیح دادم که مهمترین معیار من این است که نون شب برایم از شام واجبتر است. فکر میکنم قبول کرد. کمی خجالتی است. البته آداب اجتماعی را رعایت نکرد. چندین بار وسط صحبتهای به آن مهمی داد زد، ماما ! یک بار هم به من گفت نینی !
یک نظر که نگاهش کردم دیدم الکی دل مرا نبرده!
سختش است چایی بریزد بیاورد. من هم انقدرها توقع ندارم.
کمی متفاوت به زندگی نگاه میکند ! برایم جالب است. اصولا تنوع را دوست دارم، به عنوان مثال
هر گیاهی (گل و سبزه و درخت) : گل است !
هر انسانی به غیر از خودش : نینی !
هر حیوانی (از مورچه گرفته تا فیل) : جوجو !
قرار شد برای مهریه ۱۳۸۴ پستونک و یک سفر رفت و برگشت به دَدَر! عندالمطالبه پرداخت کنم. یک دستگاه روروئک هم به نامش میکنم! جهیزیهاش هم یک دست پوشک آکبند ساید بای ساید ! و یک دست کامل جغجغه شش نفره باشد.
صحبتهایمان که تمام شد و به تفاهم رسیدیم، یک ماچ گنده یواشکی ازش کردم و گفتم به مامانت نگیها !!! ![]()
[photo1] ، [photo2]
پینوشت :
سـلسـله مـوی دوسـت حلقـه دام بـلاسـت
هرکه در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
بهترین و پربرکتترین لحظات را برایتان آرزو میکنم.
عید بزرگی است [٪]
میلاد دو عزیز.
مبارکتان باشد.
برای همهتان دعا میکنم.
رهای ساکت
الهه غایب
مریم صورتی ای
بهاره بهاری
حمید عزیز
محمد بزرگوار
سعید شاعر
مهدی برادر
سهیل خندان
فاطمه رمانتیک ونوسی
مهرزاد ناظر
فرشته مهربان
سروش مسافر
مریم هشتاد و خورده ای
آلوچه طناز
مسیله منتظر قائم
پارمیدا کوچولوی نقاش
کلاه کلاه
افقی
و همه
کوتاه و مختصر اینکه :
هر آنکسی که در این حلقه نیست زنده به عشق/بر او نمرده به فتوی من نماز کنید
نخوانید. برای شما ننوشتهام.
میایم و میروم به آرامگاهم سری بزنم. این روزها خورۀ سراج شدهام. توی بزرگراههای شهر پایم را روی پدال میگذارم و برای لحظاتی رکوردم را میشکنم. فقط چند لحظه. بعدش دوباره با سراج هم آوا میشوم.
سه طبقه را بالا میروم اما میبینم محوطه خالی است. نکند اینجا هم سر ناسازگاری دارد؟
روی کاغذ کوچکی نوشته "به طبقه همکف منتقل شد." برمیگردم. آقای صفری با نگاه اول میشناسدم. بهش میگویم اینجا دیگر مثل سابق نیست. سکوت و هوای مطبوعش. میگوید، طبقه سوم چیز دیگری بود. من هم سر درنمیآورم.
نمیدانم شامه من دچار مشکل شده یا واقعا همین طور است. دیگر بوی کتاب نو نمیآید.
بیاینکه داخلش را نگاه کنم کتاب توصیه شده را برمیدارم و میبرم میگذارم روی میزی که کیفم را گذاشتهام. عادتم است. یکی یکی هرچه انتخاب میکنم آنجا جمع میشود.
از جلوی یکی از قفسهها که رد میشوم عنوانی مرا جذب میکند. توی ذهنم مجسم میکنم که هجایش میکنم، برمیگردم لای کتابها چیزی را که دیدهبودم پیدا کنم.
عنوانش عبارتیست که سالها در پی یافتن چنان عبارت کوتاه و کاملی بودم. هیچی هم داخل کتاب نباشد، اسمش برایم کافیست. برش میدارم. کمی ورق میزنم. نه نویسندهاش معروف است و نه مترجمش. اما باید بخرم با اینکه میدانم نخواهم خواند.
.
.
بانک،
یک لحظه رویم را برمیگردانم که تاریخ امروز را ببینم، ...
کاش نمیدیدم. حالا مگر اصلا چه میشد به جای تاریخ امروز مینوشتم ده اسفند؟
متصدی بانک چند بار صدایم میزند.
.
.
دانشگاه قدیمی،
بوی تمدن میآید. بوی اردیبهشت.
چه زود میگذرد ...
اتاق کفاش پیر بسته است.
خانم محسنی به اتاقی دیگر راهنماییم میکند.
حرف توی گوششان نمیرود. پوزخند میزنم.
یکی از بچهها را که احتمالا مُهر اموال جمعداری رویش خورده میبینم.
دکتر هـ. اصلا عوض نشده. فقط به جای دوازده نفر، دو نفر توی اتاقش هستند.
پشت در اتاق پرفسور ر. شعری نوشته شده است. اینجا نمینویسمش، چون وقتی دیدم موهای بدنم سیخ شد.میدانم توی ترک هستم. دور این چیزها را خط کشیدهام. مخصوصا وقتی م.خ. با خنده از پشت تلفن آن حرف را به شوخی گفت.
امروز همه چیز دست به دست هم دادهاند.
.
.
/ حذف شد/
.
.
بچهها گاهی ساختمان بازی میکنند. ساختمانهایشان را روی هم میگذارند تا وقتی بیفتد. وقتی هم میافتد فقط آخری نیست، یکهو همهاش میریزد. مسابقه میدهند که مال کدام بلندتر شدهاست. با دقت و وسواس یکی را میگذارد، بعد که مطمئن شد نمیافتد، یکی دیگر.
مال بعضیها همان دو سه گام اول میافتد.
آن بالا ایستادهای میبینی نمیافتد. وسوسه میشوی میگویی بگذار یکی دیگر هم بگذارم. خُب خوب است. حالا یکی دیگر.
هدف چیست؟ فرو ریختن؟
بگذار. یکی دیگر هم بگذار.
آنقدر بگذار تا خسته شوی. تا دلت به رحم آید.
فقط حالا که تو نیامدی پایین تا چیزی بگویم. خودم میایم پیشت.
آنوقت تو ساکت میمانی تا همه حرفهایم را خالی کنم.
نه.
نشد.
باز هم نشد.
.
.
.
عادت ندارم بنالم.
مردانه میآیم. نه صدایم میلرزد. نه پشتم خم میشود. نه بازمیایستم. نه زخمهای روی بدن تکه پاره را بیرون میریزم، هیچ ِ هیچ. معمولی میایم.
من میشوم خودم، تو هم میشوی مخاطبم.
.
.
.
کم مانده است بروم.
این بار کلبه بسته خواهد شد. شومینهاش خاموش میشود. کلونش انداخته میشود. میآییم بیرون، توی چشمان هم نگاه میکنیم. پیمان میبندیم برای شاد زیستن
و هرکدام به سویی میرویم.
هیچ یک برنمیگردیم پشت سرمان را ببینیم.
روی در تار بسته و کهنه و قدیمی تکه کاغذی خواهم آویخت تا اگر روزی مسافری گذر کند، بیاید بخواند و برود که؛
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
داستان نویس نباش چنان باش که از تو داستان بنویسند !
رفـتم بـر آن نـگـار هـمچـون مــه نـو
گفتم که دلم پیش تو مانده به گرو
صد دل ز خَم طره هر مو ش بریخت
گـفتا که دلـت بـجـوی و بـردار و برو
- ببخشید این عینک چنده؟
> تبریک میگم به حسن سلیقهتون! اون اصل ریبان هست و قیمتش پنجاه هزار تومن.
- آینه دارین؟
> بله. اینم عینک.
- نه عینک نمیخوام. فقط آینه !
> بله؟!
- آخه داشتم یه تحقیقی راجع به ابعاد گوشم میکردم !
هم تو غلط میکنی ریبان اصل را به آن قیمت بفروشی و هم من بیخود میکنم بالای یک عینک آفتابی یک کروب پول دهم. میروم از آنهایی که توی خیابان داد میزنند سه تا هزار، میگیرم!
- یه روز هایده مرا دید و خواند ! آن قدیم ندیمها را نمیدانم، اما الان خدا رحمتش کناد !
توجه شما را به ادامه وبلاگم جلب میکنم !
- «زیر بار زور نمیروم مگر اینکه زور خیلی پرزور باشد !»
جمله معروفی از پسر جدم !
- تِق، تَلَق، تَلَق، چِلق، تیک، تَخ ، پوهـ هـ هـ هـ ...
- تلرانس ابعاد بیرونی با حروف کوچک
ابعاد داخلی با حروف بزرگ.
fH
- آخ جوووووون، آخوندک !!!
پینوشت: خدایا تو میآیی پایین یه چیزی در گوشت بگم، یا من بیام بالا؟
I'm going great guns!
گاهی بغل دستی آدم خیلی فضول است.نه اینکه سرش را بکند توی مانیتور ها، نه. فقط وقتی تو سرت را میکنی توی جوب آب و جوندگان و خزندگان کوچک را مینگری، زودی میآید پشت کامپیوتر و هرچی شکلک و آیکون گیرش بیاید از توی مسنجر میفرستد. بعد هم تا آمدی به روی خودش نمیآورد، انگار نه انگار !
شاید هم برای اثبات اینکه هیچ کاری نکرده، سقف را نگاه کند و سوت بزند و با عرق گردنش ور برود !
تازه وقتی برای سرکشی میروی بیمارستان یادت میآید که دعا کنی هیچوقت سر و کار هیچکسی به آنجا نیفتد. حتی اگر لوکس باشد و درهایش چشم الکترونیکی داشته باشند و پرستارهای آنچنانی هم برای ناهار مرغ سوخاری بیاورند و هم آمپول بزنند.
من زنگ میزنم تو در را باز نکن.
صدای زنگ فروش دوره گرد میآید. با ریتم بنان داد میزند!
دیلینگ دیلینگ
قانون : اگر فاصله تا مرکز کمتر از شعاع باشد، دایره بزرگتر نمیشود.
بسم الله ای روح البقا
بسم الله ای شیرین لقا
بسم الله ای شمس الضحی
بسم الله ای روح الیقین !
/ غوغا میکند حسامالدین/
پینوشتـم :
تنت سلامت؛
دلت آرام؛
لبت خندان !
XOR
آدمها همیشه مشغول انجام یکی از این دو کار هستند، یا با چنگال خورش قرمه سبزی میخورند یا انگشتشان را توی دماغشان میکنند !
انگار که آدمهایی که از خیابان رد میشوند امتیاز داشته باشند ها، ویراژ میدهد و دونه دونه دنبالشان میکند. موتوری ها امتیازشان کمتر است. باید هی امتیاز بگیرد تا جانش تمام نشود که بسوزد !
محکم کوبوندم رو کاپوت ماشینش. سرشو آورد بیرون.
- چیه آقا؟
> هیچی، اینجا خط عابر پیادهس و باید واستی من رد شم.
- تا کی وایسم؟
> تا وقتی که من سلانه سلانه، همچین عشقی برم برسم آخرش !
تشدید کلمه سلانه رو غلیظ گفتم. همه یه لحظه ایستادن. همه اونایی که مثل مور و ملخ داشتن رد میشدن. انگار کارای مهمی داشته باشن و عجله کنن !
طوری نگاهش کردم که خودش فهمید اگه از ماشین پیاده شه، با یه دستم میگیرمش و بلند میکنم و پنج متر پرتش میکنم.
حرف تو دهنش خشک شد. واستاد تا من سلانه سلانه قدم برداشتم.
با همه فرکانسهایتان کار دارم. باید همهشان تحریک شوند وگرنه میمانند زنگ میزنند. یک تابع پیوسته و صد البته پوشا !
تو اینتجر باش، شاید بتوان curve fit کرد !
سلام خواهشـت* میکنم.
سریمساخ- دیرناخ- جوامع بشری- اینچ بر سانتیمتر
*- حرف ش با سکون ادا شود. در لهجه خاصی این کلمه را این گونه گویند.
وقتی ۷۵ دقیقه به صفحه نگاه می کنی تا یک کلمه، حتی شده یک کلمه بنویسی ولی نمیشود چه کار میکنی؟
مگر میشود سکوت را نگاشت؟
حالا گیرم نوشتم.
وقتی خیلی بیش از این بخواهی حرف نزنی چه میکنی؟ ۷۵ دقیقه که چیزی نیست.
مثلا چندین ماه.
یا مثلا بگذار بهتر بگویم به اندازه شماره سالهای عمرت.
نه اشتباه نکن. زیاد هم پیچیدهاش نکن. همین عمر این بار را میگویم. با قبلیها کاری ندارم. همین بیست و اندی سال.
نه
نه
زیاد جالب نیست.
خوشم نیامد.
چرا چرت میگویم.
بیخیال.
سکوت یعنی چه؟ این مسخره بازیها چیست.
اصلا یک چیز جالبتر.
باز میکنم همانی که مهر سکوت خوردهاست.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
میسوزی نه؟
باز که اشتباه کردی. هنوز باز نکرده بودم.
تو باختی !
باز شود، نمیمانی که بسوزی یا گرمت شود!
.
.
.
.
.
جهنمی به پا میشود !
! Gimme five
بنا به اصل بقای انرژی اگه از يه نوع انرژي کم بشه٬ تبديل به نوع ديگهاي شده و از بين نرفته. حالا اينو اومدن تعميمش دادن گفتن که اگه يه چيزيو گره بزنيم يه چيز ديگه خودبهخود واميشه. مثل سبزه و بخت !
يه بابايي لب بوم گفته :
من رشته محبت خود پاره ميکنم ------- شايد گره خورَد به تو نزديکتر شوم
ولي اين دليل نميشه اگه سفتتر گرهش بزنين بازتر بشه. بعضيا هميچن حرصشونو از سبزههاي زبون بسته درميآرن٬ که يعني پس چرا اين پسر حاج حسين آقا نميآد منو بگيره؟! يکي نيست بگه اگه تو درختم گره بزني هيچ توفيري نميکنه. تو موقع راه رفتن دست و پات به هم گره نخوره٬ يه فکري براي اون دندوناي يکيدرميون شطرنجيت موقع خنديدن تا بناگوش بکن٬ اون بختي که بايد٬ خود به خود وا ميشه.
دلم به حال اون سبزياي مچاله شده روز سيزده تو خيابونا ميسوزه. ايشالا بخت همهتون وا شه.
چي؟ کي بود يه نفس عميق کشيد گفت٬ خدا از زبونت بشنوه؟ ها؟
(آرشیو)

می گه طرف یه جوریه قیافهش منو یاد دزدهای اسب میندازه ؟!
آخه یه اسب دزد چه ویژگی خاصی تو قیافهش هست؟؟؟ حالا مثلا دزد اسب با دزد الاغ چه فرقی دارن؟
اصلا چته تو؟!
پینوشت:
زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم:
چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این میخواهید؟
میشنیدم که به هم میگفتند:
سحر میداند ، سحر !
حرفهایی هست برای گفتن، که اگر گوشی نبود نمیگوییم.
و حرفهایی هست برای نگفتن؛
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمیآرند؛
حرفهایی شگفت زیبا و اهورایی همینهایند.
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهاییست که برای نگفتن دارد.
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا که همچون زبانههای بیقرار آتشاند.
کلماتی که پارههای بودن آدمیاند.
اینها هماره در جستجوی مخاطب خویشند.
اگر یافتند ، یافته میشوند،
و در صمیم وجدان او آرام میگیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند ، نیستند
...
علی شریعتی
ربیع الاوّل
۱- نمیگذارند یک آب خشک از گلوی آدم پایین رود !! خودش میرود خوشگذرانی، مرا که میبیند یاد پروژهاش میافتد.
ماسمالش کردم. دریغ از یک کلمه ! فقط خوردم و خوابیدم. دلم خواست. خوب کردم !
۲- اتفاقا به محسن بگو شکارچی حالش خوب خوب است. فقط گاهی آدم جلوی بزرگترها خجالت میکشد. میخواهد دستش را روی چشمانشان بگذارد بگوید نه شما نبینید !
عجب خدای خوبی دارم. آخر، اصلا قضیه را نمیپیچاند. صاف چهل و هشت ساعت نگذشته میآید میگوید از این غلطها نکنیها ! من هم میگویم چشمم بی بلا !
ای بلا !
۳- حتی از پشت عنوانش هم دل آدم میلرزد؛ « خرابههای شام»
چه محشری. وقتی گفتی توی خرابههای شام گم شدم، رویم نشد بگویم خوش به حالت.
۴- همانطور که شیشه را بالا میکشد میگوید : « من به آدمهای محتاط* کمک نمیکنم! »
* محتاط : نوعی معتاد. کسی که با احتیاط به اعتیاد روی آورده است و روی جنس، وسواس خاصی دارد!
۵- بله. دارم برات. متاسفانه سوراخ دعا را گم کردهای. فکر میکنی اینها یعنی رند بازی. اشکال ندارد. فقط به خاطر یک کار مضحکت (که احتمالا با خودت ساعتها فکر کردی و به آن نتیجه پیچیده رسیدی) چندین بار قهقهه سر دادم. تو گویی آوای شیطانی در من رخنه کرده است !
ابتدا به جهت فلش اشاره میکنم و سپس،
آیین تقوا ما نیز دانیم
۶- بازهم سخاوت من کار دست شما داد ! بنگرید و دانلود کنید ولی اسراف نکنید ! [بادکنک فروش] ، [دوچرخه] ، [زندان؟]
۷- یک ضربالمثل معروف هست که میگه : « دارم اشتباه میکنم !»
شمام شنیدین؟
۸- هم باید بوی قرمه سبزی یک خانه قدیمی که پنجره آشپزخانهاش به کوچه باز میشود و صدای قصه ظهر جمعه از آن میآید را لمس کرد و هم واکس پارکت چوبی براق.
مهمترین نتیجهاش این میشود که آدمها فرار نکنند و بتوانی بیشتر از ده دقیقه با آنها گرم بگیری.
۹- هنوز هم آن بلیتهای یک، دو و سه را توی کیفم دارم. اما هیچگاه نگاهشان نمیکنم. فقط هر وقت کیفم را باز میکنم میبینم لای پولها هستند.
کیف پولم را اشتباهی آورده بودم. انصافا اعتماد به نفست قابل تحسین است. چه جرأتی !
متاسفم. اما کسی که حداکثر داشتهاش سه کلاس سواد ریاضی (آن هم دست و پا شکسته و نصفه و نیمه) باشد که به آن هم با تمام وجود بنازد، مزه ماست را هم با ضرب و جمع بیان میکند. حتی شده برای افهاش !
۱۰- از آن کارهایی است که آدم حین انجامش مطمئن است خاطرهاش با تصویری لذتبخش توی ذهنش میماند.
شب، مثلا بعد از ساعت دوازده، وسط پل عابرپیادهای که روی بزرگراهیست، بایستم تا هر چند ثانیه یکبار ماشینهای رنگارنگی که با سرعت از باندهای مختلف میآیند و میروند را نظاره کنم.
هوا کمی خنک است.
۱۱- برای ثبت در تاریخ مینویسم. اون و اونیکی مبارکم باشه. ها یه چیز دیگه
. واییییییی. بسیار قوی ! حتما باید جفتشونو قاب کنم! ![]()
۱۲- امسال تخم مرغ غاز رنگ کردن !!!
تخممرغ کلمبو، سرشار از اُمگا تی !
۱۳- به صحرای دل بیحاصل مو / گیاه ناامیدی هم نرویو
...
اگر مجنون دل شوریدهای داشت / دل لیلی از او شوریدهتر بی
برای مهدی عزیز، اگر روزی اینجا را بخواند :
سر کلاس دکتر « ا. » که یادته؟ تو اینورم میشِستی و ناصرل اونور. یادته نوشتی [ ز دست دیده و دل ...] ؟ امروز بیش از قبل یادت بودم، چون؛
پیش صاحبش بودم.
...
بازهم بگویمت؟
پینوشت: یا اَیها الرَسول. اُبَشِّرُک بخُروج ِ شَهر صفر. بَشِّرنی بدخول الجنّة.
قانون جادهها :
یک باند کار را کمی سخت میکند. دلیلی ندارد کارها همیشه آسان باشند. نه سرعتت از حدی بالاتر میرود و نه پایینتر. نه شانه خاکی برای توقف هست و نه راه خروجی.
حواست باید به همه چیز باشد. آنهایی که از روبرو میآیند، سبقت میگیرند، پشت سرت هستند، دورتر هستند، همه و همه. حتی مواقعی هست که باید بیاحتیاطی ماشینهای بیملاحظه را هم تو پاسخگو باشی و جوری حل و فصل کنی که فاجعه رخ ندهد.
باید بروی. خسته شدم در کار نیست. پلک نزنی. دستانت خسته نشوند. عضلههای پایت یک لحظه هم نگیرند. قانون بیرحمی است. کوچکترین حرکتت باید حسابشده باشد. زاویه پایت روی پدال گاز همانقدر مهم است که حرکت دستت روی فرمان و دهم ثانیه نگاهت به آیینه.
قانون شیشهها؛
به شیشه نگاه کن اما اگر به دور دستها خیره شدی دیگر لکههای شیشه حواست را پرت نمیکند. اصلا نمیبینیشان.
قانون شب؛
اگر ماشین روبرویی نور بالا نزند یا خواب است یا قانون شب را نمیداند.
تازه میتوانی از آیینه نگاه کنی ببینی همه خوابند و تنها کناریت برایت چایی میریزد تا با صدای موسیقی شبانه همراهیت کند.
قانون باران؛
باران خود، قانون است. میبارد تا برفپاککنها رودهای باریکی در کنارههای شیشه بسازند. چرا همه چیز موج میزند؟
قانون مقصد؛ رسیدن است.
دور یا نزدیک
راهش میتوانی خواند
هرچه را آغاز و پایانیست
حتی
هرچه را آغاز و پایان نیست
- خدا هیچ تنابندهای رو به مرض استسقا دچار نکنه. شیکمم صدای استخر میده !
- چی کار داری می کنی؟؟؟ داشتم خفه میشدم !
> اشکال نداره. جونت سلامت !!
- اینو گوش کنین ولی لطفا قر ندین ! من مسولیت هیچیو قبول نـ یـ کنم ! [ نکن از این کارا ... ]
- نماز باران آنقدر تاثیر ندارد که کار ما. کلا وقتی میخواهیم باران ببارد یا ماشین را میشوییم یا شیشههای خانه را تمیز میکنیم ! [-]
امروز دلم بدجور هواشو کرده بود !!!
غلط کرده بود ! چه حرفا. پسرۀ چش سفید. خوبه والاه. میبینی تو رو خدا. دوره زمونه ما بچهها حرف دل و قلوه نمیکردن. یه اینقده حیا داشتن ننه. الان انگار نه انگار.
اونوقتا بچهها کلی خجالت میکشیدن و هزار بار پیغوم پسغوم میفرستادن و لکنت زبون میگرفتن و یه هفته شب و روزشون به هم میخورد تا بتونن یه کلوم سرشونو بندازن پایین و سرخ و سفید بشن و نوک کفششونو بکشن رو زمین و با تته پته بگن « آقا جون من دیگه بزرگ شدم!» حالا آقاجونو میگی ! انگار دنیارو رو سرش خراب کرده باشن، عصبانی و منفجر میشد و صورتش قرمز و عصاشو میآورد بالا یه چیزی تو دهنش گفته و نگفته قلبش میگرفت و پهن میشد سینه حیاط. بعدشم دخترایی که آفتاب مهتاب ندیده بودن و یه عمری صداشونو مرد غریبه نشنیده بود، از تو اتاقای زنبوری پابرهنه میدوییدن تو حیاط و صدای آقاجون آقاجونشون همه محله رو میگرفت. بالا سرآقاجون یک شیونی میکردن بیا و ببین. دل همه ریش میشد. پسره هم هی میکوبید تو کلهش و میگفت «غلط کردم. نفهمیدم. آقا جون شما چشاتونو باز کنین قول میدم دیگه از این جوونیا نکنم!»
بزرگترا یه عزتی داشتن. ارج و قربی. نفس گرمی داشتن. جوونا یه کم شرم و حیا سرشون میشد. الان دختره قرتی بدون اینکه از ماشین سوسولیش پیاده شه، شیشه رو با اون دکمههای کوفتی فشار میده بیاد پایین و میگه پاپا جون این بابکه ! بابک جونش (!) هم یه سری تکون میده و سیگارشو فوت میکنه. این بابکه و زهرمار ! ای خاااااک بر اون ... الله اکبر.
همه چی عوض شده. خدا روحتو شاد کنه آمیرزا. خوب شدی رفتی و این زمونه رو ندیدی. و الا یه دو بار دیگه هم سکته میزدی !
ببخشین سرتونو درد آوردم. حرف حرف میاره.
بفرمایین تو رو خدا. دیگه تعارف نکنین. زری مادر اون استکان حاج رحمت رو بیار براش چایی بریزم.
علی جون تو چرا اونجا نشستی. پاشو برو تو حیاط با بچهها بازی کن. الان وقت بپر بپرتونه. تخم مرغتم بده ببندم گوشه چادرم نشکنه. برو قربونت. رضاااااااا صد دفه گفتم آب بازی نکنین.
بچه اند دیگه. حرف تو گوششون نمیره که.
راستی شنیدم دختر آمیزتقی هم پا به ماهه. خب به سلامتی. والا ما که نفهمیدیم این کی شوور کرد. یهو شیرینی آوردن و خبر دادن دختر فلانی با پسر حاج محمد که تو بازار برو و بیایی داره وصلت کرده. مام که بخیل نیستیم. ایشالا به حق پنج تن همه جوونا عاقبت به خیر شن سفیدبخت بشن. میگن پسره وردست باباش بوده.
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، منم یه چند هفته دیگه دارم میرم پابوس آقا. دست پسرم درد نکنه. هرچی گفتم محمدجان مادر، من که الان دیگه پا ندارم برم. گفت تو کاریت نباشه با هواپیما میفرستمت. حالا سرپیری اونقد اصرار کرد که دیگه گفتم حتما آقا طلبیده. هیچ یادم نمیره اون دفه آخری که با آمیرزا رفتیم چه قدر خوش گذشت. اون موقع هنوز حسینم دنیا نیومده بود قربونش برم. الان بچهش مدرسه میره. خدا حفظش کنه. این نوهمو خیلی دوست دارم. آخه خودشو زیاد برام لوس میکنه.
بفرمایین تو رو خدا. از دهن افتاد.
همه تون صفا آوردین. قدم رنجه کردین. منت گذاشتین.
مصبتیهها. یه جمله گفتم دلم هوای بارون کرده ! گیری افتادیم !
پینوشت: نقل است که درویشی گفت «او را کجا جوییم؟» گفت « کجاش جستی که نیافتی؟»
تذکرة الاولیا - در ذکر ابوسعید
۱- ماشا الله توی خیابان همه میخواهند تمام لباسهای نویی که پوشیده و نپوشیدهاند (!) را به مردم نشان دهند ! حالا من با نصف جماعت کاری ندارم. روی صحبتم با آن یکی نصفش است !
لا اله الا لله
یاد آن حرف باحال الهی قمشهای (الهی قمیشی !) افتادم:
یکی توی ماشین نشسته بود و همینطور چشم چرانی میکرد بعدش هی لبش را گاز میگرفت و میگفت لا اله الا لله ! یکهو راننده برگشت بهش گفت : آقا دو تا لا اله الا لله هم اونجا واستادند !
یادش به خیر، الهی قمشهای. خیلی وقته نرفتم پای صحبتاش ![]()
« یه روز مرحوم پدر به من گفتن حسین تو اون بانوی نازنین امیلی برونته رو می شناسی؟ همونی که همه جاش باهم هارمونی داره ! منم گفتم بله که میشناسم. شکسپیر هم دربارهش گفته She is good !
بنابراین من ختم کنم به این شعر
دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن ... »
(هر موقع میگه « من ختم کنم به این شعر » میفهمم زیاد دیر نرسیدم، هنوز یه چهل دیقه دیگه حرف داره !)
خلاصه اینکه خفه کردید خودتونو با این زلم زیمبوهاتون !
۲- ببینم مگر شما این سیبزمینی های موکت شده را با پوست نمیخورید ؟؟؟ نکند میخواهید بگویید نمک هم رویش نمیپاشید؟
آخیش خیالم راحت شد. کم کم داشتم به خودم شک میکردم !
یه مدت تهران نبودم چقدر عوض شده اند ! اگه هیمنجوری پیش بره، فکر کنم دو روز بگذره مردم به جای شلوارک، شلوار بپوشند بیایند بیرون ! و از روی خطکشی عابر پیاده رد شوند !!
جل الخارج
۳- آی حالی میده، آی حال میده ها. شما که نمیدونین چی میگم دلتون بسوزه. بعد عمری پاشی بیای خونه. آی نازتو بکشن. آی لوست کنن ! هی یکی بگه آروم صحبت کنین بچهم* خوابه. قند عسلم الان داره استراحت میکنه. عزیزم برای عصرونه ساعت پنج و چهل و سه دقیقه چی دوست داری بخوری** ؟ ![]()
------------------
* - بچه کنایه از خرس گنده میباشد ! گاهی دیده شده از این عبارات هم به عنوان جایگزین استفاده میگردد : لندهور، اوهوی، طفل (!)، ... ( <-- وزارت ارشاد وبلاگ نویسان اعمال نفوذ - شما بخوانید سانسور- کرده است)
**- نوع خاصی از فعل "کوفت کنی" یا "زهرمار کنی" میباشد. نفس موضوع واحد است !
۴- باید بهش زنگ بزنم بگویم چرا گوشی تلفن را برنمیداری! مگر مردم علاف تو هستند؟
۵-
- خب به سلامتی امسال مشرف میشین. ( پرویز مشرف میشین ! ) . ببینم مدینه قبل هستین یا مکه بعد؟
> خواهش میکنم. شما لطف دارین. راستش . مممممم. ............. ( بیست ثانیه با خودش کلنجار رفت و آخرش با یه حالتی که میخواد هرچی دم دستشه بکوبه تو سرم) چی داری میگیـیـیـیـیـیـی ؟ میشه عین آدم حرف بزنی؟
- وا ! چته تو؟ خب بگو نمیخوام بگم. این ادا اطوارا چیه از خودت در میاری !
۶- ریفیق بامرام داشته باشی همینه دیگه. یه کارت از اونور آب (البته خیس نشده بود) و یه سری چیز میزای باحال به اضافه یه عکس از دو تا خوشتیپ مکش مرگ من !
اصرار نکنید. نه باور کنین را نداره. ای بابا ول کنید دیگه. نمیتونم عکس رو بذارم اینجا. فردا همهتون غش میکنین، ضعف و تب و بند و بساط. خوب نیست اول سالی. شگون ( وشگون ! ) نداره.
بعدش سر به کوه و خیابون میذارین و تارک دنیا میشین و یه عمری ریاضت میکشین.
واسه خودتون میگم ! دنبال دردسر نباشین. زندگی عادی خودتونو بکنید. ما دیدیم این چیزا رو. از منی که دو تا جوراب بیشتر از شما سوراخ کردم آویزون گوشتون کنید.
اصلا تام کروز دیدین؟ ممّدشون !
۷- همّه جا رو رفتم دیدم. خداییش هیچ جا تهران نمیشه. افه نذارینا که دود و دم و این حرفا. کلا سر جمع فلهای همه شهرای دیگه روهم اندازه یک کوچه اینجا نیست. ![]()
چیه حرفیه؟ نه جون من خجالت نکش.
عید هم که دیگه نور علی نور. خیابونا تقریبا خلوت. هوای خنک بهاری. تعطیلی. آجیل ! سیب
، شوکولات ! عیدیـیـیـیـیـی ![]()
۸- لذتبخشترین کار هم اینه که پاچهها رو بدی بالا. یه سطل و چند تا پارچۀ کهنه برداری. بری بیفتی به جون ماشین کنار خیابون پت و پهن با درختای سر به فلک کشیدۀ تنه سفید و یه جوب بزرگ پرآب. حالا نساب کی بساب. صدای رادیو پیام رو هم بلند کنی که از بیرون هم بشنوی.
آب سرد و باد هم دست به دست میدن تا دستات سِر بشن. بی حس!
اما
عجب برقی میزنه. همچینی که آدم میخواد ماچش کنه.
/نکته : هر چیزی که برق میزند ماچ نکنید. دلتون میخواد یکی کله قشنگ شما رو ماچ کنه؟/
۹ - نزدیکیهای کلبهام در بهار
[1] , [2] , [3] , [4] , [5]
پینوشت : آه این روشنی سپیده دم است
بهاریه:
سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش / اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام



