تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


ندانستم آخر تویی یا منم ...


راه می‌افتد توی خیابان‌ها، سرگردان. یقه لباسش را بالا زده. به سرعت گام برمی‌دارد. تمام لباسهایش گِلی‌ست. هیچ چیز حواسش را جلب نمی‌کند. صورتش وارفته و چشمهایش گواهی یک روز بی‌خوابی را می‌دهند. موهای خیس تا روی پیشانی‌اش ریخته‌اند. آشفته.  باد توی صورتش می‌خورد. می رود. گویی این مسیر را تا انتها باید برود.
یک روز مانده به بهار، آدمها مثل مور و ملخ ریخته‌اند توی خیابان. همه چپ‌چپ نگاهش می‌کنند و خودشان را جمع می‌کنند تا از کنارشان بگذرد. چیزهایی به هم می‌گویند.     او همچنان می‌رود. پریشان. بی‌توجه. تنه می‌زند. بوق ممتدی - به ناگه- و در پی آن حرکات دست و لب راننده، طنین انداز می‌شود.

/ همه این‌ها را بعدا، از مرورشان می‌فهمد /

صدای زنگی از داخل جیبش می‌آید. آنقدر، تا دیگر نیاید. و دوباره. و تکرار.
همه نگاهش می‌کنند اما این نگاه‌ها بر وی سنگینی نمی‌کند. اصلا نمی‌داند. شاید هم سنگینی‌ای حس نمی‌کند. تازه سبک شده‌است.
وارد محوطه ساختمان‌ها می‌شود. نگهبان چند بار صدایش می‌کند، فریاد می‌زند. یک‌سر می‌رود تا به راهروهای خاموش برسد. چندین هکتار خالی از سکنه.
و
می‌رود زیر دوش آب گرم. با هر آنچه پوشیده‌است. نمی‌داند چقدر گذشته. هنوز هیچ به زبان نیاورده.  کاغذ مچاله‌ای از جیبش درمی‌آورد که فقط کلمه «دلنشین» اش قابل خواندن است. سرش را آرام به دیوار تکیه می‌دهد، چشمانش را می‌بندد و لحظاتی به خواب می‌رود. شاید چند ثانیه.
.
.
.
ساک بسته بوی چایی می‌دهد با هیچ. هیچ یعنی همه چیز. چایی خالی و لبخند. بوی نیمکت می‌دهد زیر چراغ مهتابی.

....
....
بوی گندم مال من هر چی می کارم مال تو
....
....


زمان نمی‌گذرد، کلافه‌ام. مثل وقتهایی که آدم بخواهد با عجله یک کروات لعنتی پیدا کند و با پیراهنش ست کند؛ یا یک اسکناس تاخورده را بخواهد توی قلک بیندازد و لبه هایش هی گیر کند. یا حتی مثل مواقعی که آدرس خانه یادت برود و مدتها کنار خیابان بایستی و تاکسی‌ها از جلویت رد شوند.   دست من در پی چیزی میگردد. یک شبانه‌روز است که مداوم باران شدیدی می‌بارد. این وقت صبح هوا تاریک است. بهاری. تازیانه می‌زند. باد می‌آید.
/تمام دیشب را کنار پنجره ایستادم/
از صبح - سر کار - بیش از هزار بار ساعتم را نگاه کرده‌ام. پا شده‌ام قدم زده‌ام و دوباره نشسته‌ام.
می‌روم یک فنجان چای پررنگ برای خودم می‌ریزم و می‌روم لب پنجره. بارانها که نباید از پشت پنجره ببارند. (چون آنوقت شیشه پنجره را میشوید)
لباسم را می‌پوشم و ساعت ۹ می‌زنم بیرون. اگر قرار بود امروز سر ِ کار نروم چرا پیش‌تر عزم وطن نکردم؟ دلیلی بهتر از این نیست :

می‌روم بیرون شهر، آنجا یک گندمزار طلایی می‌شناسم. وسیع و پهناور. انسانی نیست. موجودی نیست. سکوتی که فقط با صدای باران به هم خورده‌است. فقط باران است و تکانهای یکنواخت تمام ساقه ها.
موهای خیسم روی چهره ریخته‌اند اما از آن لابلا هنوز چشمانم می‌بینند.
تفاوتی بین زلالیت باران‌های روی صورتم نمی‌یابم.

در دل من چیزی‌ست مثل یک بیشه نور
و چنان بی‌تابم
که دلم می‌خواهد
بدوم تا ته دشت


روز آخر سال عاشق طلایی گندمزار می‌شوم. روز آخر سال که نه، بوده‌ام، حالا غرقش می‌شوم.
لباس‌هایم در باد می‌رقصند در آسمانی تاریک که امتداد قطرات همه آن را خط‌خطی کرده‌اند.

آشنا هستم با سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت

چه لذتی دارد بعد از آنکه آنقدر دویدی که از پا دربیایی، دراز بکشی روی زمین گِلی، بین ساقه‌های قد کشیده و مخفی شوی. دستهایت را باز کنی و باران را بنگری که به سمتت میآید.
ای خدااااااا
.
.
.
سه ساعت گذشته و متوجه نشده‌ام. سردم است. و کمی بی‌تابم. درست مثل لحظه‌های اذان‌های رمضان.
پا می‌شوم خودم را می‌تکانم. سبک شده‌ام. می‌روم لب جاده، نه اشاره‌ای می‌کنم و نه حرفی می‌زنم. آنقدر می‌ایستم تا مردی سیه‌چرده که سختی روزگار بر چهره‌اش چین و چروک افکنده [ شاید دلش می‌سوزد و ] سوارم می‌کند. پنجره را باز می‌کنم و سرم را در مسیر باد می‌گذارم. پنج دقیقه بعد باران قطع می‌شود. یک شبانه‌روز تمام. آغازش را خوب به خاطر دارم. یادآوری زیبایی‌ست.
خورشید همه جا را روشن می‌کند. زرد، پرنور، شفاف. همه جا برق می‌زند. طبیعت زیبا. و کمی بعد رنگین‌کمان درست روبرویم انتهای جاده به من خیره شده‌است. رنگین کمان زیباست، قبول دارم اما باران بهانه نیست....
.
.
راننده چند بار دهانش را پر می‌کند چیزی بگوید اما منصرف می‌شود. کمی که وارد شهر شدیم نگه می‌دارد تا پیاده شوم. دستم را در جیبم نکرده گاز می‌دهد و می‌رود. و می‌مانم وسط خیابان. قبل از اینکه راهی خیابان‌ها شوم، از جیبم کاغذی در می‌آورم و می‌نویسم :


« وقتی روزهای تاریک دلنشین هستند»

نامبرده ،ا 19:40 ا. لینک 

 close an empty !

- یا قبل از مصرف تکان دهید
یا بعد از مصرف تکان بخورید !


- خیلی برایم جالب بود. سالنامه جدید را که نگاه می‌کردم دیدم امسال خرداد سی و یک روزه است !


- چرا گریه می‌کنی پسرم؟ تو از هیچی نباید بترسی به غیر از خدا !


- بابام جان من پسوند پیشوند یادم نمی‌مونه. نژاد، فرد، زاده، پور، وند !
کلی به مغزم فشار آوردم و با اعتماد به نفس بادی به غبغب انداختم و گفتم صبح عالی به خیر آقای جلال‌وند ! نگاه معناداری کرد و گفت جلیلی نصب هستم ! ظهر حضرتعالی هم به خیر.
(بعدِ دو هفته ! ) به من چه فامیلیشو عوض کنه.  (که من آب نشم برم تو زمین)


- اومده هنر نمایی کنه ترانه بخونه !

 الهی ببینم تموم شغالا حلقه زدن دور و برت
 الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرت
الهی سوسکا تیکه تیکه‌ت کنن
الهی ببینم پات لیز بخوره با کله بری تو جدول خیابون مغزت ولو شه رو زمین
الهی کلاغ نوک بزنه تو چشمت خون بچکه !
خدا بگم آجر از طبقه بیستم صاف بیاد بخوره تو ملاجت.

نه ولم کن بذار بگم. بذار ببینم چی از جونم می‌خواد. (خون جلو چشاشو گرفته) الهی جز جیگر بخوری ! (با لحن جیغ آلود و کولی‌وار که همه همسایه‌های فضول سرشون رو از پنجره بیارن بیرون !)


- تازگیها مشغول تالیف کتابی هستم با عنوان " ماوس چیست و چرا ! " فکر کنم به تیتراژ نهم برسه!


- عیدتان بگی نگی مبارک باشد مثلا ! اما صدایش را در نیاورید و ماهی‌هایتان را رنگ کنید.

 

بیا دنبالم

پی‌نوشت:
چه شبهایی که چون‌سایه خزیدم‌ پای قصر تو
 به امـیـدی که مـهتاب رخـت بیـنـم در ایـوانـت

نامبرده ،ا 19:5 ا. لینک 


سفید می‌نویسم که خوانده شود
تو هم آبی بخوان تا من هم بشنوم

وقت‌هایی که آرزو می‌کنم کاش نبودم؛    هیچ‌وقت. از ازل.
خدایا راه و رسم پست فطرتی را به من بیاموز.
تنها چیزی که برای آموختنش با ذوق و شوق آستین‌ها را بالا خواهم زد؛
وگرنه برای هرچه غیر آن، از تب و تاب افتاده‌ام.

اگر چشمانم گواهی نمی‌دادند، توی اتوبوس همه جایشان را به من می‌دادند.
به اندازه تمام عمرهایی که زیسته‌ام خسته‌ام.

 امشب دگر ز هر که و هر کار خسته‌ام
 بیزارم از خموشی تقویم روی میز
 وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته‌ام

خدایا این رسمش نبود؛ اگر یک لحظه، فقط یک لحظه دلم به حال خودم بسوزد چه جوابی خواهی داد؟ می‌دانی یک عمر تلاش کرده‌ام به آن نقطه نرسم ولی انگار راهی نمانده است.
جاده‌ها را دنبال کردم، راهها سپری کردم به امید نشانه‌. اما می‌بینی؟ از اینجای راه را بریده‌اند، بقیه‌اش خاکی است، بیابان است. کدامین سو روم؟ از هر طرف می‌توان رفت.
 از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود     زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

بارها افتادم و برخاستم. نه ناشکری کردم و نه اعتراض.
پایم شکست، با دستان آمدم؛
دستانم از هروله بی‌تاب شدند، دل به راه دادم؛
دل هزار تکه شد، با سر آمدم.
نور گرفتی، شمع روشن کردم؛
باد فرستادی شمعم خاموش کند، وجودم را مشتعل کردم.


افتادم. صورتم بر خاک سوزان بیابانت نهادم. چشمانم دارند بسته می‌شوند.
- تو نباید بخوابی. می‌میری.
- بگذار بخوابم، بگذار یک دل سیر بخوابم. بگذار سرم همین جا آرام گیرد. تا ابد. راحت و آسوده.

غیر قابل هضم است عمق فاجعه، من در آستانه فصل آغاز آفرینش چنینم.

 بگذار سر به سینه من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی دردمند را ...


پی‌نوشت: آرام و بی‌صدا نوشتمش. شمرده و آرام بخوان. مبادا از خواب بیدارم کنی.

نامبرده ،ا 1:0 ا. لینک 

بوی باغچه، بوی حوض
بوی آش نذری
بوی گرمای کرسی
بوی قلک سفالی
چرخ و فلک‌های تو خیابون
یه بستنی قیفی
بوی غروب جمعه لب دریا
بوی دار قالی تو خونه کاه گلی

هر چی آرزوی خوبه مال تو
هر چی خاطره داری مال من
این شبای بی قراری مال من

صدای حول حالنای پدرم را می‌پرستم وقتی با آن چشمان زیبا و آرامش تا عمق وجود آدم رخنه می‌کند.
مهربان پدرم، به شرافتم سوگند دوست دارم روزی مثل تو شوم.
دیدی چه راحت عهدم زیر پا گذاشتم و سوگند خوردم. عهد که سهل است تو جانم بخواه.
مبادا روزی اینها را بخوانی و دلت بگیرد. اما اشکالی ندارد اگر کمی هم دیر شده باشد فاتحه‌ای برایم بخوان. به یاد آن حمد شفایی که در پنج سالگی برای درد دندانم خواندی و شفایش به دقیقه‌ای نکشید و هنوز یادم مانده است.
این بار درد دندان نیست، اما تو حمدی بخوان بلکه این شوریده شفایی یابد.

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور


پی‌نوشت:
جایت امشب در تماشا ای پدر خالی
کـودکـی ها باز روی صـحـنه می‌آیـنـد

نامبرده ،ا 0:15 ا. لینک 

paying lip service

وقتی روی جعبه‌ای به عنوان دستور العمل فقط همین جمله را نوشته باشند : « شکستنی‌ست، ضربه نخورد» اصلا تعجب نخواهم کرد که «همین؟!» اولین کاری که می‌کنم قبل از گشودن جعبه این است که دور خیز کنم و با یک پتک با تمام قدرت و توانی که دارم محکم بکوبم که پودر شود و صدایش هم بیاید.

دیگر کاری ندارم که این شیء در برابر تغییرات دمایی، آب و هوا، خوردگی، زنگ زدن، صدا و ... مقاوم بوده است.
مهم این است که Exp. date را رویش اشتباه نوشته‌اند و باید از شرکت متعهد گارانتی پول این یکی را هم بگیرم.

پی‌نوشت :
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سـرم سـایه فکن
چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر
تا کـه گـلـباران شـود کـلبه ویران مـن

نامبرده ،ا 20:30 ا. لینک 

با دستهاي تلوتلو خوران و ولنگ و واز داشتم برمي­گشتم که يهو ميخکوب شدم. اين چي بود من ديدم؟! يه کم چشممو ماليدم. همون پنج قدمي که رد شده بودم عقب عقب برگشتم. (تازگيا فهميدم اين حرکت از نظر بقيه يه کم غير عاديه. مهم نيست. مگه بقيه کارام خيلي عاديه ؟!) بله درست ديده بودم. تو ويترين يه مغازه يه کت بافتني گيرميزي (!) مظلوم يه گوشه نشسته بود و بهم چشمک مي­زد. منم با همون نگاه دوم، يک دل نه هشتاد دل عاشقش شدم  (به ياد فيلمهاي سياه و سفيد دهه چهل)

 

هيچي ديگه سرتونو درد نيارم، بالاي کله­م ابري درست شد و خودمو تو اون لباس ديدم که مدارج بالاي فلسفی و هسته­اي رو دو تا پس از ديگري طي کردم و اسممو مجري اسکار خونده و همه تشويق مي­کنن و با هيجان وصف ناپذيري منتظرن برم و اسکار رو بگيرم و تقديمش کنم به آندره يوهان ساخارز، پدر علم سرگيجه، که منو با دنياي هواهاي نفساني آشنا کرد. همه مجذوب لباسم شده­اند و دلشون مي خواد امضا يا عکسي باهام بگيرند ! مجری تلویزیونی بارها منو تحسین کرد. شبکه‌های داخلی و خارجی درباره طراح لباسم صحبت­ها کردند و سمینارها گذاشتند. نقل مجالس شده­ام !!

در همين عوالم (عالم خلسه. اطرافيان مرا اين گونه مي­بينند که چشمانم را نيمه­باز و خمار کرده­ام و با لبخندي پخمه گرايانه سرم را آرام تکان مي­دهم) بودم که فردي تنه زد و رشته افکار شيرينم گسست ! ] خدا رشته­هاي آشش بگسلد[ ابرهاي بالاي سرم به سرعت تکه­تکه شدند و به جايش گنگشکان (!) با حرکتي دوار بر فرق سر آغاز به جنبش نمودند!

ناگهان عددي با کلي رقم و صفرهاي اضافه نظرم رو جلب کرد. اول خودم رو دلداري دادم که اين کد لباسه. آره آره.یه شماره­س. بعد ديدم آخه حماقت هم حدي داره بيشتر از اين نمي­تونم خودمو به اون راه (همون راه قشنگ) بزنم. قبل از اينکه چشام سياهي بره، آب دهنمو قورت دادم و به خودم گفتم «ضايع نکن، همه دارن نيگات مي­کنن. حالا طوري نشده که. جنتلمن باش.» (بگذريم که خودم از حرف آخرم خنده­م گرفته­بود ولي آن يه ذره آبرو را ديگر بايد به هر ترتيبي شده حفظ مي­کردم)

کمي با چانه ام ور رفتم و يک ابرويم را بالا دادم و ژست خاصي گرفتم که يعني دارم لباسها را ورانداز مي­کنم !

 

جالبه

 

ديگر کار از کار گذشته بود و دل من رفته بود. شانس آوردم مغازه بسته بود. خدايا شکرت. فاتحه­اي براي گذشتگان صاحب مغازه خواندم و فوت کردم داخل مغازه !

اما اين پايان ماجرا نبود. تو راه برگشت، نفس شيرين اماره ول کنم نبود و بارها مرا با صداي اکو داري ملامت کرد:

 

- آهاي نامبرده! نکنه منصرف شي. لباس به اون قشنگي. لنگاوالنگي !

> گرونه. تازه فعلا براي رفع حاجت يه چيزي دارم که تنم کنم.

 

- خره ! (با مني؟!) اون کجا و اين کجا.

> نمي­خرم نمي­خرم نمي­خرم (تند تند گفتم و گوشمم گرفتم)

 

- تو که مي­دوني اگه يه چيزي چشمتو بگيره بايد بگيريش وگرنه مريض مي­شي و رسماً تب مي­کني ! (ناکس اينو راس مي­گه. درست انگشت کرد تو نقطه ضعفم!)

> خيلي خب. باشه جهنم (حالا مي­خواي بخري چرا پاي جهنم رو وسط باز مي­کني ؟) پولش مهم نيست. ولي به يه شرط مي­خرم. بايد اندازه­م باشه.

- قبول

 

 

هاها. اين دليل کاملا قانع کننده بود، چون اگه اندازه نمي­شد ديگه بعدا خودمو نمي­خوردم که چرا نخريدي. لابد قسمت نبوده.

خدايا مي­بيني منو به چه اعمالي وامي­داري؟ چرا داري آزمايشم مي­کني؟ آخه چرا؟ خودت کمکم کن از زير بار اين امتحان سربلند بيرون بيام. درسته مرد بايد سنگ زيرين آسيا ( و اقيانوسيه) باشه، اما سنگ رويي هم نبايد اينقدر سنگين باشه!

توی همين اثنا رسيدم مقصد و تصميم گرفتم تا شب که مي­خوام برم مغازه، يه پس­اندازي تو دخل و خرجم بکنم! البته همين يه روز. گفتم چي کار کنم چي کار نکنم که يه لامپ بالا سرم روشن شد و زدم شکوندمش. چي بهتر از چيز مرغ، ببخشيد تخم مرغ. به طرفه­العيني غذا حاضر شد و خيال اون لباس حتي موقع کوفتاندن (صيغه جديدي از فعل خوردن) هم راحتم نگذاشت. نيم ساعتي که خوابيدم هم خوابش را ديدم.

القصه؛ موعد مقرر فرا رسيد و مثلا با کمال بي­ميلي و اکراه ( اَه منو کجا مي­بري. نمي­­آم. ولم کن) لباسمو پوشيدم و راهي شدم. اون شرط اندازه هم سر جاش بود. تا اينکه دوباره چشم افتاد به ويترين. چشمتون روز بد نبينه، ضربان رفت رو چهارده ريشتر. (خودتو کنترل کن. بي­جنبه!) رفتم داخل و امتحانش کردم.

 باورم نمي­شد. انگار ابعاد بدنمو برداشتن و دقيق از روش بافتن. صاف، فيتِ فيت هيکل. حتي چربي­ها و انحناي بالا تنه­م محاسبه شده بود! هر چي گشتم دنبال ايرادي، سوراخي، هيچي نبود که نبود. ديگه تقصير من نيست. خدايا خودت شروع کردي. خودت اينجوري خواستي. پول زبون بسته رو کوبوندم رو ميز و لباس رو برداشتم اومدم بيرون.

يه بار هم ما خودمونو خجالت بديم. نمي­ميرم که، مي­­­ميرم؟؟ فقط نمي­دونم تا کي بايد آنفولانزاي مرغي نوش جان کنم ! 

 

 

پي­نوشت:اين­ديده شوخ مي­برد دل­به کمند/خواهي­که به کس دل­ندهي ديده ببند

 

نامبرده ،ا 19:55 ا. لینک 

  eye-queue

+/+ ولم کنین، ژوبودیـیـیـیــی، جینگولی، فسگلی ، من باید اینو قورت بدم ! گاز بگیرم ! خدا بگم چی کارت کنه  چرا با عواطف من بازی می‌کنی از اینا می‌فرستی؟؟؟؟
  اِ توپ دالَم لنگاوالنگــــه ! 


+/+ بنده کلا با هر مخالفتی موافقم و با هر موافقتی به شدت مخالفم. اقتضای طبیعتم اینه. کاریشم نمی شه کرد !


+/+ فقط به علت تقسیم عادلانه شادی هایم خدمتتان عارضم که اونی که فک می‌کردم «آخ جون گند زدم !» به نحو نامحسوسی نمره اول کلاس شدم !
اما اینی که امروز دادیم رفت پی کارش و ده روز خواب و خوراک ازمون گرفته بود، همچین ارائه کردیم که رقیب سرسخت دکتر (که از حسادت می‌خواد سر به تنش نباشه!) به وجد اومد و علیرغم تلاش وافرش نتونست جلو خودشو بگیره.
یکی از بچه ها می‌گفت «تو چرا موقع ارائه اینقدر صمیمی شده بودی ؟ از همه تکه کلامهات استفاده کردی ! »
/نکته خارج از دستور : شیکمهای مبارکتان را صابون مالی نکنید هیچ خبری نیست./


+/+ آقا یک سوتی‌ای دادیم اساس. الانم که فکرشو می‌کنم لپام گل می‌ندازه. بعد هرگز اومدم گوشیمو گذاشتم رو منشی. به خیال اینکه همون خانوم منشی میاد پرت و پلا بلغور می‌کنه که شماره تونو بذارین و از این حرفا. حالا عدل زد و نیم ساعت بعدش استاد محترم تماس فرمودن هی الو الو می‌کنه ! « آقای علی ! بله چی؟! » بوق بوق بوق
تو دلم می‌گم خدایا این چرا قاط زده بود! یهو دو دستی کوبوندم تو کله‌م (معمولا صدای طبل تو خالی می‌ده !) فهمیدم چه گندی زدم. رو منشی تلفن چند وقت پیش صدای خودمو ضبط کرده بودم با این عبارت « لطفا بعد از شنیدن صدای من بوق بزنید !»
حالا از شانس من به روال هر روز هیچ خل دیوانه زنجیری زنگ نمی‌زنه، یه راست باید جلو استاد آب بشم برم تو کویر !

/ نکته داخل دستور : اصلا به روی خودم نیاوردم، حتی ازشان سوال نکردم که چرا مطابق دستورالعمل رفتار نکرده است !  camel see not see /


+/+ آه ای نازنینم هر روز بندهای کفشم را به یاد سگرمه های همیشه گره‌ خورده‌ات گره می‌زنم !


+/+ رفتم عکس بگیرم. پرسیدم چقدر می‌شه. گفت شیش‌تا عکس اولی که در می‌آریم سه هزار تومن، شیش تای بعدی دو هزار تومن. گفتم لطفا شیش تای دومو برام در بیارین !
چپ چپ نیگام می‌کنه ! منم یه نگاه سفیه اندر عاقل بهش انداختم حساب کار دستش بیاد.


+/+
- اگه یه روز بمیری چی کار می‌کنی؟!
> ۱۵ دقیقه آب‌پزش کن.


+/+ هرکس یه استعدادی داره ، بعضیام استعداد چاقی دارن !

- ببخشین شما رژیم می‌گیرین؟
> تقریبا.  با این حقوق بخور و بمیری که داریم سعی می‌کنیم همیشه بدنمونو رو فرم نگه داریم !


+/+ جناب میم (آشنا به اصول آرماتف) این بار کامنتهای [post] را بخوان.





پی‌نوشت :  راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
پی‌‌تر نوشت: ناگهان پرده در انداخته‌ای یعنی چه؟
پی‌نوشت‌تر : آنقدر روبروی عمارتت نشستم تا سهم بوی ایوان باران خورده‌ات مرا هم مست کرد.

نامبرده ،ا 0:15 ا. لینک 

White Noise

من شعر می‌گویم و تو باید هموزن تمام قافیه‌های من باشی. بعدش هم ساز می‌زنم و تو به ساز من می‌رقصی.

چه ساده از قانون جاذبه می‌توان گذشت.

بیا برنامه‌هایت را دوباره چک کن :
اول می‌روی فرودگاه، قسمت پروازهای بین‌المللی و یک بلیت برگشت از مسکو به تاریخ دو ماه بعد می‌گیری و آنرا به یک شیرخوارگاه اهدا می‌کنی. بعدش هم به یک شماره با اعداد تصادفی زنگ می‌زنی و می‌گویی ببخشید من شما را جایی ندیده‌ام؟   قبل از اینکه پاسخ دهد سوت بزن و قطع کن.

مردم همه زمین آفتاب را می پرستند، مردم کویر سایه را

کویر جایی‌ست برای پرستش.

پی‌نوشت : پی نوشت

نامبرده ،ا 0:15 ا. لینک 

مقصد : مبدأ


شماره‌ای گمنام زنگ می‌زند و حس می‌کنم باید برش دارم.

- سلام. بفرمایین.
> سلام. آقای علی؟
- بله خودم هستم.
> من از ... تماس می‌گیرم، ......

> .................. ، ....... ؛ ..................
-  
>    ........ ؛ ........


قطع می‌کنم و بلند می‌شوم.
« آقای مهندس»
اجازه نمی‌دهم حرفش را تمام کند. شاید هم چیزی می‌گوید اما بقیه‌اش را نمی‌شنوم. « آقای مهندس بی آقای مهندس»  یا علی.
جلسه را ترک می‌کنم. یک کیلومتر در هوای خشکی که باد مستقیم به صورتم می‌زند، می‌دوم. گلویم می‌سوزد. هیچ نمی‌فهمم. مگر می‌شود خدایا ؟
گیج و مبهوت.
فقط نود دقیقه وقت دارم. محض.

ساعتی بعد، دقیقا روی دقیقه نود کارهایم تمام می‌شود.
بدنم سست شده است. باورش سخت است.

هوای خنک استغنا هنوز می‌وزد و من ساعتهاست که بی‌هدف در خیابان‌ها قدم می‌زنم.

می‌روی لیوانهای همه را پر می‌کنی، وقتی خسته برمی گردی. خسته خسته، چیزی توجهت را جلب می‌کند، زلالی آبی که از ظرفت لبریز شده است. دور و برت را نگاه می کنی، کسی نمی‌بینی.
سرت را بالا می‌گیری،
حرفی نمی‌زنی، حرکتی نمی‌کنی، اشکی‌نمی ریزی، سکوت مطلق
و به یکبار روی زانوانت به زمین می‌نشینی

خدایا این بار هم کـرَمت را با تمام وجودم حس کردم.
شکر

امروز خدا مرا فراموش نکرد.
این جمله بالای هر صفحه روزهایم است.

یا علی

پی‌نوشت :
   گاه سفر آمد برادر گـام بردار /  چشـم از هـوس از خـورد از آرام بــردار
                 گاه سفر آمد برادر ره دراز است /  پروا مکن بشتاب همت چاره ساز است

نامبرده ،ا 23:55 ا. لینک 

Dance as nobody's watching

من در مجموع چهل و هفت بار زن گرفته ام که از نه تایشان بچه دار نشدم. چهار بارش مشکل از خودم بود، چهار بار مشکل از آنها. یک بارش هم به توافق رسیدیم که یک بچه از پرورشگاه بیاوریم که تا آخر عمر بزرگش کردیم.
تو می‌میری و من باز هم یادم می‌رود که تو را دفن کنم.

دوباره فراموش کردی reset کنی. بار اولت هم نیست خدایا. عادت کرده‌ای.
سرفه‌های خشکم در هوای مرطوب محو شده‌اند.


برزخ : جایی که انسانها قبل از جهنم به آنجا می‌روند.


پی‌نوشت : پرنده کوچک خوشبختی - خانواده دکتر ارنست

نامبرده ،ا 20:20 ا. لینک 

عنوان : سلام

-
یک‌سال تموم سرما نمی‌خوری، شیش متر برف میاد، بارون و سوز و کولاک و انواع اقسام بلاهای طبیعی و زمینی و زیرزمینی و سونامی و خشک کردن موها با پنکه (!) و ... هیچیت نمی‌شه، همین که دم عید می‌شه همینجور الکی الکی بی‌خود و بی‌جهت تب و چرک گلو شروع می‌شه، صدا می‌شه سمباده هفت !
تا دهن باز می‌کنی حرف بزنی، یهو همه برمی‌گردن نیگات می‌کنن که این گودزیلا کیه با این صداش ! طناب‌های صوتی‌ام شده‌اند اندازه لوله پلیکا ! سهمیه سالانه‌س دیگه. کوپونش ته سال اعلام می‌شه.
هیشکی هم نیس یه سوپی، آشی، مایعاتی، زهرماری بده !  غریب !      علی تنها، علی خسته ! علی آغلادی گِدّی یاتّی !!
لطفا در منوی  Options روی مربع  احساس ترحم کلیک کرده و آنرا فعال کنید. همچنین از منوی کشویی حالت « برو جلو بوق بزن» را انتخاب کنید و Apply to all readers  را فشار دهید. در این هنگام کادری باز می‌شود که از شما می‌پرسد ? Are you sure  شما لازم نیست کاری بکنید. فقط زبانی بگویید « به تو چه!» بقیه‌اش حل است (کامپیوتر خودش می‌فهمد با چه اعجوبه‌ای طرف است و بقیه کارها را اتومات خودش انجام می‌دهد ! )


- موهامو کوتاه کردم  اگه بخندین دعا می‌کنم موهاتون یکی در میون بشه !


- در عجبم که استودیو های ضبط صدا را چرا در حمام ها نمی‌سازند !
کف کردم !


-  سلام گوسفند جان
> بع بع
-  چه خبرا ؟
> بع ،       بع !
-  نه ببببابا ، راست می‌گی؟ حالا من چه خاکی تو سرم کنم؟ به نظرت چی کار کنم؟
> بع بع
-  بع بع
!


- کارهایم کاملا روی نظم افتاده است. هر شب دندان‌هایم را مسواک می‌زنم. هر وقت هم دلم بخواهد نمی‌زنم !


- بی‌تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
فکر نکن یاد تو بودم کار نداشتم ول می‌گشتم !


پی نوشت : ما برای پرسیدن نام گلی ناآشنا چه سفرها کرده‌ایم
.................ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود رنج دوران برده‌ایم

نامبرده ،ا 15:15 ا. لینک 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....