چند هفته پیش بود. داشتم پیاده از یه پیادهرو شلوغ رد میشدم (توضیح اضافه ندادم، خواستم بدونین با موتور تو پیادهرو نبودم! ) که احساس کردم دستم به یه چیزی گرفت و خیس شد. دستمو که بلند کردم دیدم بعلـــه دست و آستین لباس بستنیای شده (عجب ترکیب باحالیه! بستنیای؛ آدم ترمزش میگیره ! )
بعد رومو برگردوندم دیدم یه خانومی مچ دست بچهشو محکم گرفته میکشه که «حواست کجاس؟ چرا مواظب نیستی. دیگه برات بستنی نمیخرم» حالا بچه چند سالشه، یه دخمل کوچولوی سه چهار ساله ناز خوشگل. بعدشم روشو کرد به من « آقا ببخشید. واقعا شرمنده. بذارید دستمال بدم پاک کنین. بچهم یهکم سر به هواس. وای به خدا باعث خجالته همه لباستون کثیف شد» همینجور پشت سر هم حرف میزد.
دختره هم ته بستنی قیفی مونده دستش (آخر منظره باحال ترحم برانگیز!) همچین از ترس بغض کرده که نگو. چشمش به من بود که الان دعواش کنم .از یه طرف خرابکاری بستنی مالیش، از یه طرف بیچاره بستنیشم از دست داده بود! فک کنم یه گاز بیشتر نزده بود. الهی
.
منو میگی، اصلا انگار نه انگار که خانومه با منه. البته یه «خواهش میکنم بابا» بهش گفتم. (روی کلمه بابا شک مایل به یقین دارم که باید احتیاط واجب عمل کنم !) سریع رفتم نشستم جلوی دختره، خندیدم و گفتم «خوشمزه بود؟» چشاشو زود بست و باز کرد که آره. گفتم بذار امتحان کنم ببینم ! آستینمو آوردم بالا لیس زدم ! (حالا منی که هشت ساله بستنی نخوردما !) گفتم « مممم. بهبه.» بعد دو تایی باهم زدیم زیر خنده
. پرسیدم اسمت چیه؟ آروم و یواش گفت: « آیـزو » (آيزووووو ! وای مردم از خنده
، ولی زیادی نخندیدم که فک نکنه مسخرهش میکنم ) گفتم «آرزو خانوم گل»
مامانش هم واستاده بالا سر ما هاج و واج که ببینه ما چی کار میکنیم. جیکشم در نمیآد. یحتمل چشاش به صورت حلزون زده بود بیرون !
خلاصه دیدم یخ دختره وا شد. دیگه نمیترسه. جلوی همون بستنی فروشی بودیم. دستشو گرفتم بردم تو. اونم دستشو از دست مامانش ول کرد. (اینجوری با یه بستنی بچهها رو گول میمالندها. هی مامانتون بگه به غریبه اعتماد نکنین. شمام بگین نه بزرگ شدم ! همینه دیگه) القصه. مامانش بیرون مغازه واستاد. منم رفتم تو گفتم آقا یه بستنی قیفی خوشمزه رنگی میوهای بدین به آرزو خانوم.
بستنی رو گرفتیم و اومدم بیرون. خوشحال رفت دست مامانشو گرفت. رفتم جلو در حالی که دارم با یه دستمال کاغذی آستینمو پاک میکنم به مامانش میگم «طوری نیست. لباس منم تمیزه. مواظب آرزو خانوم باشین» بعد رو کردم به دخمل نازه که « این یکیو مواظب باش همهشو خودت بخوریا ! »
وقتی داشتن دور میشدن، همونطور که تو یه دستش بستنی بود یه دستشم مامانشو گرفته بود، برگشت منو با لبخند نیگا کرد. منم یه چشمک زدم
( به دور از چشم مامانش ! ناسلامتی غریبه نامحرم حساب میشما ! یه کم بیشتر صمیمی شده بودم شمارهمو بهش میدادم، جنبهس دیگه ) دستم بردم بالا و باهاش بای بای کردم.
تو راه برگشت با خودم فکر میکردم که چهقدر میتونیم از دید بچهها دنیا رو ببینیم و فکر کنیم. آیا گاهی می تونیم خودمونو جاشون بذاریم یا نه؟
بازهم تکرار. باز هم ادامه. این بار مهرداد بود و خطری که از بیخ گوشش رد شد. تریلی با سرعت از روی ماشینش رد نشد. اینا رو از پنجره اتوبوس دیدم. اتوبوسی که مستقیم به سمت دریاچه رفت و توش غرق شد و فقط من و مامانم از توش اومدیم بیرون تا ببینیم همه چی به همین راحتی، رفت زیر آب. فقط نظاره و صدای گنگ گریه و کمک گفتنهای زیر آب که به صورت حباب روی سطح آب معلوم بودند.
وقتی از خواب پاشدم، بعد از دقیقا سه ماه به مهرداد زنگ زدم و نیم ساعت باهم صحبت کردیم. گفت آخر هفته میخوام باهات مفصل صحبت کنم. گفتم منم مفصل فقط گوش میدم.
اون که برای شیش ماه رفت اونور بیخداحافظی. اون یکی هم که از خیانت و زیر آب زنی و حسادت و فضولی لذت میبرد، رفت جای اون.
شنیدن اینا برام مهم نیست، میخواستم ببینم اون تریلی قضیهش چیه.
حتی اگه به حرمت طوافی که کردی قسم نمیخوردی هم میدونستم. این روزا خیلی چیزا رو میدونم. خیلی.
فلسفه دونستنم رو هم میدونم.
تو به زمان من کار نداشته باش. حرکت عقربه ساعتشمار ساعتم را به وضوح میبینم.
راستی
صدایم را که در گلویم میاندازم پیرتر هم به نظر میرسم.
...
وقتی چند ماه پیش "ویرگول" را نوشتم، فکرش را هم نمیکردم که بهترین نوشتهام باشد. همان تفمالی شده. همانی که واژگان در بهترین وضع و معنای ممکن هستند.
...

بعد از ظهرهای پاییزی که دلتنگت میشوم، پا میشوم، حیاط را آب و جارو میکنم، سماور را روشن میکنم و دو استکان کوچک روی سینی میگذارم. یک حصیر توی حیاط -همان جای همیشگی، کنار دیواری که کمی از آجرهایش شکسته و خاطرهای برایم زنده میکند- میاندازم و رویش مینشینم. کت پشمیام را روی دوشم میاندازم و دست به سینه میشوم. نوک انگشتانم سر میشود. بعد، چشم به در میدوزم و تو باز هم نمیآیی تا بوی حیاطمان را بشنوی.
حالا حوض پر از گلبرگهاییست که هر غروبِ انتظار، پرپر شدن گلی را نشان دارند.
حصیر را جمع میکنم و روی تاب پوسیده مینشینم. پاهایم روی زمین است. آرام، با تاب جلو و عقب میروم.

کسی نمیبیند
هیچ کس تو را نمیپاید
هراسی به دل راه مده
سر ریز شو
بغض فرو خوردهات را بشکن به تلنگری کوچک
به یاد سادگیهای دل کوچکت
...
.
هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچهایم
نه اسمش را میتوانم بر زبان آورم، نه کمالات و دیدهها و خواندههایم را یارای گفتن دارم. من کیم که چیزی بگویم. اصلا کسی نیست به من بگوید تو را چه به این حرفها که بخواهی درباره چنان انسانی سخنی بگویی؛ حالا تعریف و تمجیدت را کاری ندارم، حتی همین که بگویی من هم او را دوست دارم، تو اصلا که باشی که این را بگویی.
لب باز نمیکنم،
فقط، به نیت همان پیرزن خریدار یوسف، بگذار نام من هم در زمره مریدانت باشد.
میگویم و میروم.
خدایش رحمت کند؛
علامه دهر محمد تقی جعفری
.
بلند بلند داشت سرش داد میکشید.
" آره من احمقم. من احمقم که وقتی اون همه با آب و تاب ازش تعریف میکردی، نمیفهمیدم. اما تو که از اول چشمت دنبال یکی دیگه بود، ... خوردی منو بازی دادی. بعدشم با اون فک و فامیلت نشستی یه بهانه جور کنی که بازم من احساس گناه کنم و فکر کنم اونی که همه چیو به هم زده منم. آره؟"
چند نفر دور و بر ایستاده بودن و نگاه میکردن. اونی که سرش داد کشیده میشد سرشو انداختهبود پایین. نمیدونم داشت مظلوم نمایی میکرد یا نمیخواست اونجا حرفی بزنه.
دووم نیاوردم. دستشو گرفتم و گفتم« آرومتر» دستشو با بیاعتنایی کشید بیرون و گفت:« بذار حرفمو بزنم. آخه تو چه میفهمی؟» گفتم : « من نمیفهمم. خوب؟ ولی آرومتر »
فکر میکرد نمیفهمم.
یه کم تن صداش با من فرق داشت. یه کم.
روشو برگردوند و رفت.
.
مثال قطرههای جیوه یادته؟ رسیدن به هم؟ اون دونه دونه قطرههای کوچیک و بزرگ. بعدشم یادته؟
.
صدای راننده رو شنیدم: « آقا. آقا بقیه پولتون.» سرمو خم کردم جلوی شیشه که بگیرم. « عاشقی؟» گفتم« آره. نیستی؟ » گفت« نه» گفتم « معلومه. و الّا اصلا نمیگرفتی» - «چیو؟» - « چیزیو که بخوای بقیهشو پس بدی ! »
خودمم از حرفم جا خوردم.
اما دیگه فایده نداشت. خودتو نیگر دار. چه غزلخون، چه پریشون.
.
«اگه جای من بودی چی کار میکردی؟»
« فقط میدونم حداکثر، آدم به زور بتونه جای خودش باشه»
.
وقتی صفحه گرامافون یه خش طولی روش میافته خوشم میاد. هر دوری که میزنه، یه صدای کوتاه نامأنوسی میده. یاد آوریِ هر دور.
.
«هر جور عادت بدی»
حواست باشه. وگرنه عادیترین و به حقترین کارهاتم میچسبه روی آسفالت.
ببخشید آدامس میل دارین؟
.
حرف که میزنه، عبارت ثابت تموم جملههاش اینه «,if I am right,»
یه بار باید ازش بپرسم «? what if you were not » اونوقته که همیشه ادامه بده « if I were right,»
پینوشت : « به یاد داشته باشید که اگر برای یک موضوع غلط هزار دلیل بیاورید، میشود هزار و یک غلط» (ابو علی سینا)
فریادم به آسمان بلند شد
رسا
[ دلا چون گرد برخیزی ز هر بادی ]

از این حرکات خوشم میاد :
۱- انگشت سبابهام را بالای کلاه و دو انگشت شست و وسطیام را کنار کلاهم بگذارم، کمی آنرا بالا بیاورم و بگویم "شب عالی به خیر" بعد نگاهی به ساعت جیبی داخل جلیقهام بیندازم و هنرمندانه روی پاشنه یک پا و پنجه پای دیگر بچرخم. عصای چوبی کندهکاری شدهام را روی سنگفرش بزنم و آرام قدم بردارم تا به کالسکهای که در مه برای من ایستاده برسم. آخر سر هم وقتی داخل کالسکه نشستم، در حالی که دارم پـُک اول را به پیپ میزنم، بگویم "راه بیفت"
۲- انگشتم را توی دهان بچه چهار پنج ماههای که هنوز دندان درنیاورده ولی دارد درمیآورد و لثهاش میخارد، بکنم ! البته به دور از چشم مادرش.
۳- دستم را روی یکی از پرههای کرکره افقی گذارم و به سمت پایین خمش کنم تا صدای تق شکسته شدن چند تای آنها به گوش برسد. بعد، از آن جا چشمانم را تیز کنم و بیرون را نگاه کنم.
البته از حرکات محیرالعقول دیگری هم لذت میبرم ولی کمی مازوخیستی تشریف دارند
- مثلا هوا را ته پلاستیک گیر بیندازم و پلاستیک را شونصد دور بچرخانم تا بادکنک کوچکی درست شود. بعد یهو محکم بکوبم تو کله جلوییم و همه شاد شویم و بخندیم !
- وقتی کسی با دقت سریال یا فیلمی نگاه میکند و غرق آن شدهاست و احساس همدردی زاید الوصفی (!) با هنرپیشه ها دارد، تمام حق را به نقشهای منفی فیلم بدهم و با خونسردی و منطق از آنها دفاع کنم !
همچنین است در آوردن صداهای وحشتناک و زجرآور در جاهای حساس و ترسناک فیلم. (به صورت ناگهانی، یا به صورت پشت صحنه فیلم. یوهاهاها !)
و هزاران چیز دیگه. اما حوصله ندارم فردا مامانتون دستتونو بگیره بیاد سراغم که اینا چیه به بچهم یاد دادی ! و الا به همین مقداری که تا حالا وبلاگ نوشتم، دارم براتون !
لباس راحتی بپوشین بیاین بشینین میخوام یه کم تخلیه انرژی کنم. اونایی که اهل پیژامهاند یا اهل دامن یا مثل من اهل شلوارک (!!!) تنتون کنید بیاید دور هم باشیم.
با این فرزاد حسنی (مجری برنامه کولپشتی) خیلی حال میکنم. حالا ممکنه پشت سرش زیاد حرف بزنن ولی کارش درسته دیگه. من یکی خوشم میاد. میبینید دایره لغاتش چهقدر زیاده. دقت کردین؟
معمولا ما که حرف میزنیم کلمههایی که به کار میبریم تو محاوره روزمره از سه چهار هزارتا فراتر نمیره. البته تعداد کلمههایی که معنیشونو بلدیم و متوجه میشیم چند برابر این هست. تو روزنامه و اینترنت و تلویزیون و این و اون میبینیم و میشنویم و میفهمیم. ولی اونایی که خودمون استفاده میکنیم همینه. با همین تعداد تموم جملههامونو میسازیم. خداییش حیف نیست؟
یکی مثل فرزاد حسنی که حرف میزنه آدم جذب نوع صحبتش میشه. کلمهها به کمکش میان. ذهن فعاله. خلاقه. جا نمیمونه. یه کلمهرو ازش بگیری سریع ده تا جایگزین داره. انعطاف داره. علتش چیه؟ من فکر میکنم علاوه بر مطالعه زیاد، دقت و نوع نگاهش هم فرق میکنه. چیزای زیادی دیده، سطحی هم از کنارشون رد نشده. بسیار قوی !
مثلا جناب آقای بوش علاوه بر سایر هنرهایی که دارن، کمترین دایره لغات رو بین رییس جمهورهای کل ادوار آمریکا دارند و آی-کیو شون هم به همچنین (آمار رسمی)
تجربه و دیدن و حس کردن شرایط مختلف خیلی به آدم کمک میکنه تو زندگی. من باورم اینه که اگه یکی بتونه خوب دکمه لباسشو بدوزه حتما کولر خونهشونو راحتتر میتونه تعمیر کنه. دست عادت میکنه. وَرز میاد. ضمیر ناخودآگاه فعال میشه.
من اگه روزی پونصودتا عکس نبینم روزم شب نمیشه.
رو ماهیچههای مغزمون کار کنیم. آره. اجازه بدیم خیلی جاها سیر کنن. هر از چند گاهی استراحت بدیم بهشون و دوباره از نو. مثل تمرین ورزشی.
You only see what arise one to see ; How can life be what you want it to be
مثلا چه اشکالی داره یه جایی که نشستین و هیشکی حرف نمیزنه و منتظره سکوت شکسته شه، شما بلند بگین «یه راه حل سومی هم وجود داره !!!» همینجوری بیمقدمه! حالا اصلا سوال چیه که راه حلش چی باشه و سومش !!! یا مثلا تو تاکسی به بغل دستیتون که صحبتتون گل انداخته، وسط جملههاتون بگین «من به ویرگول اعتقاد دارم!»
شاید باورتون نشه اما من اگه یه جمله از کتاب به دردم بخوره میگم پولی که بالاش دادم هدر نشده. یا یه جمله از یه نفر.
همین هفته پیش پاشدم دو روزه رفتم یه دانشگاه تو یه شهر دیگه فقط به خاطر اینکه یه دانشجوی دکترا رو ببینم که قبلا همو نمیشناختیم و من تو اینترنت دیدم تنها کسیه که تو ایران پروژهشو از روش (method) مورد نظر من حل کرده. یه روش خاصه.پروژه و رشته تحصیلیش متفاوت بودها ولی دو تا ایده فوقالعاده موثر بین جملههاش بود که کلی منو جلو انداخت. البته لطف کرد و همه مقالههاش و حتی کد کامپیوتریشو داد اما همون دو جمله که از وسط حرفهاش کشیدم بیرون ارزش سفر داشت.
حالا هی بیان گیر بدن به مهران مدیری که بدآموزی داره و این حرفا. مصاحبه میکردن با یه خانوم گندهبک، میگفت بدآموزی داره. آخه آدم عاقل تو به خودتم شک داری که بدآموزیهاشو یاد بگیری؟ یا اگه اینطوریه چرا تا تهش میشینی نیگا میکنی میخندی بعد تیریپ روشنفکری میذاری که بدآموزی داره. خوب اگه بده نیگا نکن که بفهمی بدآموزی داره. جلو دوربین میخوای بگی یعنی من فهمیدم ؟!! عجب. یا برای نسل جوون و بچهها داری تئوری میدی؟ اونام اگه تو مدرسه تکه کلامهاشو به هم نگن، میشینن حرفای دیگهای میزنن که ضرر و خطرش برای شمایی که از بچهت تو مدرسه خبر نداری بیشتره.
سریالهای مهران مدیری که شروع میشه مامانم تلویزیونو روشن میکنه میگه علی بیا بشین نیگا کن. از اول تا آخرش با صدای بلند میخندم. بیشتر مامانم از خنده من خندهش میگیره. اصلا به همین نیت منو صدا میکنه. خوب این یعنی زندگی دیگه. بعد آدم تا دو سه روز شارژه. گیریم هیچ نکته آموزندهای هم نداره. همین که من میخندم، فرداش امتحانمو خوب میدم، تصادف که میکنم با عصبانیت از ماشین بیرون نمیام، تو ترافیک بوق نمیزنم، وقتی همه عبوساند من میگم خیلی باحالی جیـــگر ! موقع ورزش انرژیم بیشتره، دیرتر خسته میشم، سلیقهم تو انتخاب و خرید بهتر میشه، کلی ابتکار تو هر زمینهای میاد به ذهنم، زودتر تایپ میکنم، بوی غذای خوشمزه رو بهتر حس میکنم،رنگ برگهارو بهتر تشخیص میدم و بیشتر ازشون لذت میبرم و هزارتا چیز دیگه.
بله همه اینا به هم ربط داره. بعد آقایون میان میگن طنز به درد نخور سطحی. اینا ارتباطشو حتی تو کارای روزمره خودشون هم نمیتونن درک کنن. همه کارا زنجیره وار به هم ربط داره.
خواستم بگم مهران مدیری و نویسندههاش و افرادی مثل اونا ذهن فعالی دارن که تو زندگیشون هم تاثیر فوق العادهای داره. نه حالا دقیقا اینایی که اسم بردم ولی کلا اینطور آدما از زندگی لذت میبرن. میتونن از هیچ، برای خودشون دلخوشی بسازن. متوجهین؟ این خیلی مهمهها. از هیچ برای خود لذت ساختن !
خداییش این نسلهای گذشته ما که نه از اول تلویزیون داشتن نه کامپیوتر و تکنولوژی و ماشین رختشویی، کیفشون کوک بود یا ماها؟ رنج و خستگیشون هم خیلی بیشتر از الان بودا. ولی لذتشون هم بجا بود. بچهها با همون یه قل دو قل و دنبال هم گذاشتن و لیلی و آبنبات قیچی و تو حوض خونه بازی کردن و فوتبال با توپ پلاستیکی و زانوهای خاکی حال میکردن. کیف دنیا رو میبردن. جووناشونم تو سربازی و جون کندن و نوشابه تگری (!) خوردن، لذت میبردن. برای دخترای پشت پرده پنجره همسایه، دم عصری قهرمان بازی در بیارن! برای خودشون لذت خلق میکردن. راضی هم بودن. قانع به خوشیای که میبرن.
دیدید گاهی تو خونه نشستیم کلافهایم؟ هیچی به ذهنمون نمیآد. اینجاهاس که تفاوتها معلوم میشه. آدمای معمولی فکرشون تو رکوده، یه حالت خمود بهشون دست میده. آه میکشن، با کنترل تلویزیون هزار بار کانالها رو دور میزنن، بعدشم لعنت میفرستن که اَه اینم که هیچی نداره. پا میشن میرن سر یخچال یه ساعت درو باز میذارن میبینن اونجام چیز مالی نیست! حسشون هم نیس که یه چیزی درست کنن. بقیه اعضای خونواده هم مشابه. هر کی پی کار خودش. حتی چراغهای خونهشون هم کم نوره. کتاب خوندن هم نعوذ بالله اصلا حرفشو نزن و الخ.
من راه حل نمیگم چون فوقش حرف من میشه برای یه روز یا چند روز. ولی خودتون هم میدونید که تو شرایط یکسان برای دو نفر متفاوت، واقعا نوع زندگی براشون فرق داره.
حتما تا حالا الک کردین دیگه نه؟ اولش همه مثل هم هستن. آخرش اون دونه درشتا تهش میمونه بقیه میریزن. تو مسیر زندگی همه باهم شروع میکنن. آدم به خودش میگه این همه؟ بعد وسطای راه یکی خسته میشه، یکی تشنهش میشه، یکی پاش میگیره و دونهدونه میمونن. سیاهی لشگرها. بعد یه نیگا به دور و برت میندازی میبینی ایول حالا تازه مسیر خلوت شده اون دونه درشتا کنارت هستن. و تویی که ممکنه بارها تا مرز له شدن پیش رفتی اما هیچوقت نشکستی.
کسی منکر بدبختیهای جامعه و نارو زدن و فقر و استرسهای جامعه نیست. متوجه منظورم باشید. این افرادی که میگم اگه بیشتر از بقیه نباشه کمتر سرشون نیومده. اصلا اونایی که پول پارو میکنن و تموم مشکلاتشونو با پول میخرن از همه بیشتر کمبود دارن.
گاهی شبا که برای پیادهروی از خونه میزنم بیرون، بعضی از خونههای آنچنانی ویلایی که میبینم کاملا ازشون سردی میباره. انگار صدها ساله که توش هیچ حرف محبت آمیز یا احساسی گفته نشده. نگاهها سرد. در حد یه سلام و علیک. میشه تصور کرد که مرد خونه شب میاد خونه و کیفشو یه گوشه میندازه، کروات گردنشو کمی شل میکنه، میره سر یخچال یه چیز حاضری – تنهایی – میخوره، تو همون حال خانومش از اتاقش با کله پر از بیگودی میاد بیرون. بچهها اگه اون موقع شب خونه باشن، تو اتاق خودشون، نه میان بیرون که بابا اومده، نه براشون مهمه. هر روز دنبال یه دوست پسر یه دوست دختر. شبا واکمن و سیدیمن تو گوششون کلهشونو تکون میدن با موهای عجیب غریب. ماهواره. بوی ادکلن گیج کننده، بطریهای خالی، زمزمه آهنگهای جنونآور و وحشیانه غربی (بدون اینکه کلمههاشو تشخیص بدن فقط تکرار آوایی میکنن)
اما،
بذار رو پیشونی تو نوشته بشه : در خانه ما رونق اگر نیست صفا هست.
بسازیم خونههامونو، دورو برمونو جامعهمونو. با دست خودمون. کسی برامون این کارو نمیکنه. انتظار برای دیگری بیمفهومه. تو شروع کن، لذت شروعش هم نصیب خودت میشه. بذار همه بهت بگن الکی خوش. شاید حسرت یک لحظه مثل تو بودنو دارن.
نترسیم. چیزی ازمون کم نمیشه. تو همه ابعاد رشد کنیم. نه یک جهت. اونوقته که آرامش، جنب و جوش، اعتقادات، خنده و گریه، علم، کار و پشتکار، عظمت و شکوه عشق (چه زمینی چه ماورای زمینی)، بالا و پایین، موفقیت، روزمرگیهای زندگی، آرزوهای شخصی و همه و همه هرکدوم تو جای خودش و بنا به موقعیت تو بالاترین حد خودش حاصل میشه و هر کدومش روی دیگری هم تاثیر میذاره و تقویتش میکنه، حتی اگه مستقل از هم به نظر بیان.[Link]
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ
زیر هر بوته که میخواهد بیتوته کند
...
رختها را بکنیم
...
گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم
...
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت
یکی از اون دوستای خوب شهرستانیم که فکر میکرد من خیلی بچه پاستوریزهای هستم که بچه تهرونم !!! یه بار ساعت سه نصف شب تو جاده که اوتوبوس نگه داشته بود ازم با لحن خاصی پرسید «گذرت به شهر ما افتاده؟» کمی مکث کردم و ازش پرسیدم «تا حالا هیچ روستایی رفتی؟» گفت «دیدهم» گفتم «نه، دیدم نه؛ زندگی؟» سرشو به علامت منفی تکون داد. گفتم «میتونی تصور کنی من زندگیشونو تجربه کردم؟» باورش براش سخت بود. ازش نپرسیدم که اینو هم میتونه تصور کنه لباس رفتگر شهرداری بپوشی و شب تا صبح جارو بزنی تا اون رفتگر زحمتکش بشینه استراحت کنه و با تعجب نگات کنه که این چرا داره همچین کاری میکنه و کنار آتیش برات درد و دل کنه. بعد صبح بیای یه راست بری حموم که لباسات بو گرفته، فقط چون یه بار تجربه یک عمر ِ اون عزیز رو داشتی و بعدش هم هیچ وقت از اون مسیر عبور نکنی که چشم تو چشم نشین خدای نکرده خجالت بکشه.
میدونم نمیتونست تصور کنه.
خیلی چیزا تو زندگیتون ببینین. هیچ وقت دیر نیست. همه اینا تو ضمیر ناخودآگاه آدم میمونه. بعدا بدون اینکه به اون موارد فکر کنه و اصلا یادش باشه، تو کار دیگهای به کمکش میان. مثلا بهتر از بقیه آشپزی میکنه، سر کار شارژتره، بچهشو بهتر و با دید درست تربیت میکنه، بهتر شعر میگه،عشق میورزه، زندگی میکنه، میسازه، یا اینجوری بگم : بهتر خدا رو میفهمه. با ذره ذره وجودش.
خدایا همواره فرداهایمان را بهتر از امروزهایمان بگردان.
..
نمیدونم چرا ته همه بحث هام این کلمه دلنشین رو میشنوم ؟!
- بیا یه فیلم هست داره جبهه رو نشون میده.
> وای چه خوب. من هر چی توش جبهه باشه دوست دارم.
- یعنی اینی که میگن امروز یک جبهه هوای سرد به سمت شرق در حرکته، دوست داری؟
> زهرمار !
- من نفر اول بین المللی هستم !
> بعله. خوب البته مبارکه. مام یه چیزایی داریم ولی رو نمی کنیم.
- از فروتنی شماست. میگن درخت هرچی بارش بیشتر، افتادهتر. بلا نسبت شما !
> زهرمار !
- من توی شناسنامهم اسمم علی هست ولی تو خونه چیز دیگه ای صدایم میکنند.
> چی صداتون میکنند ؟
- اوهوی !
> ... !
پینوشت: به نظر شما اشکال از منه یا سطح تفکرات مردم بالا رفته و هیشکی منو درک نمیکنه؟!
جواب پینوشت: زهرمار !
کاش آسمان امروز هم، با چشمانم همراهی میکرد نه با دلم.
برف میبارد در صبحی تاریک ؛ و دل تنگ
لای کتاب رو باز کرد. چشمش به این بیت افتاد
بلبل نیم که نعره کنم دردسر دهم پروانهام که سوزم و دم برنیاورم
وقتی داشت کتاب رو میبست ، فیالبداهه آروم زیر لب زمزمه کرد
پروانه من نیم که به یک شعله جان دهم شمعم، تمام سوزم و دم برنیاورم
ببار ای بارون ببار
.
- خوشبختانه این سریالها تمام شد و همه مردهها زنده شدند و همه دخترها پسرها، بیدا بیدا مبارک بیدا شدند. همه شیاطین آتش گرفتند و پلیدها به سزای اعمال کریهشان رسیدند و خوبی و دیمبله دمبول بر همه جا حاکم شد.
من هم به نوبه خودم از شل سیلور استاین، پدر ژپتو، نیکی کریمی، میم الف !! ، پدر و مادرم، ذوالحقوق، ابن السبیل، دوست پسرم، چهارمین نمایشگاه بینالمللی کتاب، امام جمعه موقت برره، رفقا و توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند ، کمال تشکر را دارم.
- بی زحمت من سر در بیارم چی میگی؟ خواسته زیادی که نیس نه؟ در حد یه قل دو قل لطفا.
شربت آبلیمو !
بابا اوستا. ادیب !!! ![]()
- عجب عیدی بود. یعنی بهتره بگم عجب اعیادی بود. پنجشنبه و جمعه !
کلا توی دهن ژئو فیزیک و ژئو پلیتیک میزنیم. گفتم ژئو پلیتیک یاد عمو پیروز افتادم. میشناسینش؟
لفظ عمو را من و بهمن برای اونهایی که دوست داریم (عشقمان می کشد) به کار میبریم !
مشکل دوتا شد. بهمن کیه؟ این یکیو همون بهتر که نشناسین. با واتو واتو نسبت فامیلی دارن. البته من هم تازگیا بارپا پاپا شدم.
- روزه و نمازم قبول باشه. فقط مال من قبول باشه. فقط خودم. اینجوری راحتترم !
- هشت و سی و هفت دقیقه رفتیم. باد که میومد، پیاده هم که رفتیم، چاییمم که یخ کرد، گلپر هم که نبود برای باقالی، به دُکی هم که تیکه انداختین. فکر نکنین یادم میره. همه شو ضبط کردم بعدا براش پخش میشه. تو که هنوز پات گیره. دفاع که نکردی، ها؟ شمام که یه ترمت مونده. آی من دلم میسوزه برای غنچههای نوشکفته !
دارم نمیخونم!
- دقیقا تعریف پاییز همینیه که دارم امروز میبینم. مخصوصا اینجایی که هستم شکوه و عظمتش کاملا پیداست. از رنگ درختها و کوچه و پیادهروهای کاملا پوشیده از برگ تا بارون تندی که بارید و من بازم طبق معمول مجبور شدم موش آب کشیده بشم. (حواستون باشه که این یک نوع اجباره !)
حالا چرا اینو دارم میگم؟ چون دوربینمو دادم خواهر ته تغاری عزیزم و موندم بیدوربین. شما که نمیدونین چه شکنجهای دارم متحمل میشم. من ممکنه شلوار پام نباشه ولی دوربین همیشه همراهمه ! (ای بی تربیت روتو بکن اونور ! )
فداکاریه دیگه. چی کار کنم. ذاتیه، اصلا تو خونمه، تو ژنتیکمه ! شایدم تو ژئو پلیتیکم باشه.
یه سیبیل داش مشدی هم بذارم با این کلاه پَق پَقی ها دیگه کار تمومه. خون میچکه از سیبیلام!
آره دااااشش من.
به منزل سلام برسون.
- یهو از یزد سر در میاری واسه امر خیر؟ چوشمم روشن. بیخبر؟ آره منم باور کردم برای استراحت یهو دو روزه تشریف بردی. نیست منم حساااسسس. سریع باور میکنم.
ظل عالی مستدام ! جناب جیگر
- الان داره مسابقه استقلال و پرسپولیس انجام میشه. منتها از اونجایی که من نون به نرخ روز خور هستم، بذار بعد از اینکه تموم شد میگم طرفدار کدومش بودم !
پینوشت ۱ : در این وبلاگ تیریپ قلدری حکمفرماست. از افرادی که ناراحتی قلبی یا مغزی دارند یا افرادی که به کهولت سن رسیده اند خواهشمند است اینجا نیایند. این اعلامیه شامل افراد بیجنبه هم میشود.
پینوشت ۲ : پینوشت قبلی شامل افرادی است که قلب یا مغز یا سن داشته باشند، که بتواند مبتلا به ناراحتی یا کهولت شود ! و اِلا به گفته علما مصداق عینی ندارد.
میخواهم امروز هیچ ننویسم. هیچ. بل کم.
و فردا
هم
و ...
.
مثل مال همه شما، روی جعبه خرماهای ما هم نوشته شده: «رطب مضافتی بم»
.
- "inam mishe oonam mishe, vali in az oon mishe ! "
- " namana? najoorsang? chi az khodet dar vakoni?"
- " khastam ye kam halo havaye vataneto barat taze konam"
- " akhe chi behet begam? man halam khoobe, mesle inke to ham keyfet kooke"
دیگه هیچ SM ای نزدم. آره. کوکه. دیشب تو موقعیت بدی بودی. حتی رعایت حضور من هم نشد و جلوی من نیم ساعت تموم بدترین لحن صحبت رو شنیدی. هیچ راه دررویی نداشتم. نمیتونستم از محیط خارج بشم. غرورت باز هم زیر پا گذاشته شد اما تو هنوز برای من مَردی. من داداش بزرگت. قبول؟ کیفم هم کوک. برا شما کوک. اختصاصی. اوکی؟
- گاهی افراد لاابالی میبینم که وقیحانه در مورد رمضان، روزه خواری، اصول دینی و ... حرف میزنند و دور گرفتن و چند نفری هم بهبه و چهچهشون میکنند و به گمان خودشون خیلی هم در این دنیای امروزی فلسفی حرف میزنند و تئوری های زندگی و عشق و غم میدن و ... ولی توی دنیای خودشون سالهاست گم شدن و مردن.آدمای همیشه طلبکار از همه موجودات و همیشه شاکی. هر غلطی بگی سر بقیه در آرودن و جالب اینه که خودشونو مظلوم می دونن که دنیا خیلی باهاشون بد کرده.
.اینها مثل اون زر ورقهایی میمونند که تو جشن تولدها برای تزیین میزنن، همه لذت میبرن کیف میکنن اما همین که مراسم تموم شد، مچاله میشن و میرن توی سطل آشغال. کنار پوست خربزه و تفاله چای؛ و تموم میشه و هیشکی حتی یادشون هم نمیافته. اینها برای لذات چند ساعته آدمای دیگه خلق شدن. کار از عاطل و باطل بودن به اینجا میکشه. از پوچیهایی که به زور ازش فرار میکنن. آره جانم. شمام چند روز نوبتتونه. بعدش دورتون تموم میشه هارتو پورتتون میخوابه و میبینید نه ادمی دور و برتونه نه افکار امیدوارکننده زندگی و نه محیط و اجتماع. اونوقته که یهو دنیای اطرافتون خاکستری و کدر میشه. یهو میبینید تنهای تنهایید. چون حتی آدمایی که از کنارتون رد میشن شما رو نمیبینن. تنه میزنن و راهشونو ادامه میدن. همه اینا موقتیه. هیچ وقت نمی تونین لذات دائم رو تجربه کنین چون تمام لحظه های عمرتون ازش فرار کردین.
نمیخوام خودمو مبرّا کنم اما لااقل دارم همچین مواردی میبینم. خدا همیشه کمکم باشه.
میگن فیلمهای سینمایی پنج دقیقهای هستن. یعنی روی تک تک دیالوگها و صحنهها و... فیلم باید اونقدر کار شده باشه که هر پنج دقیقهای رو از فیلم ببری و مجزا برای یکی نشون بدی، طرف جذب بشه. اینو خواستم بگم که هر پنج خطی از نوشتههای متوالی این طور افراد خونده بشه، به روانپریشی اونا میشه پی برد. باعث اکثر عوامل دخیل خودشون هست. متاسفانه نمی خوام مستند صحبت کنم و الا یه جمله معروف از این طور آدما در توصیف خودشون اینجا می ذاشتم که ببینین حتی در مورد خودشون چه نظری دارن.
بهترین توصیفو یک بار یه نفر نوشت. گفت «توی آتیش نشستی داری هی داد میزنی سوختم سوختم. خوب بیا بیرون.»
- Log : an official written record of sth, written over a period of time.
- یه کم پراکنده حرف میزنم. طبق عادت. برای اینکه چیزی از قلم نیفته. آخه بخوام طبقه بندی شده و به ترتیب بنویسم ممکنه چیزایی از قلم بیفته. الان ایجوری قاراشمیش هر چی به ذهنم میاد مینویسم. مثل پر کردن صفحهها دفترچهم :
گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت
خداییش چند بار تا حالا خوندی؟ !
یه ذره استبداد به نفع خودتم بود. دیدی به هر دوش رسیدی؟ اینجا خونه جدیدته. دوربین من حالش خوبه؟
بس نکته غیر حُسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
مبارکه. از هفته بعد ایشالا؟ خوب موقعیه. استراحتتم کردی.
رهی معیری را با من چه کار؟؟ من نیستم ...
فکر کنم همهشو باید خودم پرداخت کنم. تازه اگه شانس بیارم !
زندگی غیر مشترک زیر سقف مشترک!
Fly there, drive back
ظرفی را میشکند تا ظرفیتی را بیازماید
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟
نازنینم برایت چراغ آورده ام
گر بر فلکم دست بُدی چون یزدان برداشتمی من این فلک را زمیان
از نو فلکـی دگـر چنان ساختمـی کـآزاده به کـام دل رسیدی آسان (خیام)
جور مکن جفا مکن نیست جـفا سـزای من
سیر نمیشوم ز تو نیست جز این گناه من
- شاید به یک دوره کمون برم. شاید که نه، حتما. مطالعهم شدیدا افت کرده. به همین خاطر هم هست که پرحرفی میکنم. البته پرحرفیم فقط شامل وبلاگ میشه. نه بیشتر.
پینوشت : گفتی از حافظ ما بوی ریا میآید آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی
بازهم پ.ن. : « هر که مست از چشمه چشم تو نیست، زنده به چیست؟ خدایا الفبای بندگی به ما بیاموز»
... : ...
- SM زده که الان نمیدونم خوشحال باشم یا بمیرم.
خوش به حالت ولی خیلی نامردی حالا که من اینجام تنها تنها میری. اصلا کی گفته پاشی بری محله ما. سوت میزنم بچه محلههامون بریزن سرتا. (هنوز نمیدونه سوت بلد نیستم !)
- سید از اسید حرف زد، اما الان میدونم که عمق فاجعه خیلی دردناکتر از اسید بوده. موندم چه طور از خجالت سید در بیام. خدا که جای خود دارد.
از دست و زبان که برآید کز عهده شکرش به در آید
این بار حرفتو گوش کردم. به خودتم گفتم که. اگه بگی سرتو بذار بمیر، شک نکن که این کارو می کنم. حوض که دیگه قابل شما رو نداره.
اینو دیده بودین؟
سگی را لقمهای هرگز فراموش نگردد ور زنی صد نوبتش سنگ
وگر عـمری نوازی سفلـه ای را به کمتر چیزی آید با تو در جنگ
- خوردن و بردن و ریختن و گفتن و پاشیدن و ... نذاشتن ما دو دیقه بخوابیم. خدا به دور و نزدیک. فردا صبح ناسلامتی کلاس دارما.
تو ملأ عام؟ جا قحطه؟
به قول یکی از دوستای باحالم «والاه مام عاشق بودیم ولی از این قرتی بازیا در نمیآوردیم» !!!
من معذورم. خواستم بدون شرح بنویسم نشد !
- اینقدر این کلمه عشق رو نوشتن، آدم که میخونه، گلاب به روتون میخواد کامپیوترو خاموش کنه بره بخوابه ! هر وبلاگی میری یا نویسندهش یه جوری عاشق دلسوختهس که دست بر قضا روزگار باهاش ناسازگاری کرده، یا تو عنوانش این کلمه هست. واه واه واه.
« فقط عشق» «سرای عشاق» «عاشقتم بیژن هلو » «خاکستر عشق» «دستنوشته های قاصدک عشق» «دانلود نرم افزار- جوک- کمک آموزش کتابداری- عشق- زیر سیگاری - سوت بلبلی» «پیژامهای از جنس عشق» «تنهای عاشق» «عاشق تنها» «عشق ضربدر هفت تقسیم بر صفر = error, divided by zero !» «معشوق من بگشوده در / سوز میاد تو درو ببند» «آموزش عشق در یک جلسه، تضمینی. تمام شهریه بعدا دریافت میشود (به صورت عندالمطالبه!!!)» « حشمت الملوک عشق اول و آخر من» «پرسپولیس عاشقتم حتی اگه ته جدول باشی» «افعی (افـشین عـاشق یـاسمن)» «شاپرک سرگردان» (<-- اونش به شما مربوط نیست که عشق نداره) ....
الان دیگه کاملا این کلمه حساسیتشو از دست داده. هی پشت سر هم بگو. اصلا خیالی نیست. انگار مثلا داری میگی گوشکوب، بیخ دیواری. من میگم از این به بعد به جای عشق بگیم «آچار شلاقی» بلکه کم کم جا بیفته. این کلمه مهجور افتاده. همچین بدم نیست. البته بعدا بازم بر اثر کثرت استعمال همین میشه ولی فعلا جوابگو هست.
بنده آچار شلاقی همهتون هستم !
-نفر سمت راستو که میشناختم. چپیه هم همونطور بود که انتظارشو داشتم. مهربون. یا مثلا اینجوری بگم «آخی !»
چشم شما روشن.
سر به زیرم دیگه. تعجب نداره که.
- می گه نذر کردم امتحانمو خوب بدم، برم چشم چرونی !
گفتم نذرت قبول. اجرت با چشم مچرون (اسم مفعول چشم چران !)
- گنه از جانب ما نیست. درباره mutuality مطمئنی؟
- با مخاطبیهایم !
راحت شدین همه تون؟ کشتین منو. خوش باشین. براتون قاقالیلی میخرم.
جانتون در عذابه مثل اینکه؟
یا اگه جاییتون می خاره، در خدمت هستما، تعارف نکنین.
- being a little assertive
- امروز برای دقایقی شاخص بورس چهار رقمی شد. چشم ما روشن. هی من میخوام بحثو سیاسی نکنم. با این چیزا کاری نداشته باشم، اگه گذاشتن. این فکر میکنه هنوزم تو یه آمفی تئاتر واستاده برای سیصد تا بسیجی حرف میزنه. تو مجبوری دهنتو باز کنی دُر و گوهر تو هوا اسپری کنی؟ کسی بهت گفته؟
هشت سال تو بدترین شرایط و سنگ اندازی از همه طرف با عقل و شعور و صبر و خوشخلقی به اینجا رسوندن دودستی تحویلت دادن که جنابعالی هر روز یه دسته گل جدید به آب بدی؟ مثل اینایی هستن که جمله دائمیشون اینه «باز چی کار کردی»، مام هر ثانیه باید بگیم. بعدشم دنبالشون بیفتیم هر گندی که زدن یه جوری ماسمالش کنیم و تعبیر و تفسیر کنیم بگیم نه شما اشتباه فهمیدین، هدف این بوده و اون.
حرف نزن دیگه. یه ثانیه حرفو تو دهنت مزمزه کن. به جان خودت نمیمیری.
جنابعالی و اون آدمای سهنقطۀ دور و برت اول مردمی که دارن تو کشور خودت از صفحه روزگار محو میشن رو دریاب، بعدا بیا هارت و پورت بینالمللی کن و کشورهای دیگه رو از نقشه پاک کن.
(فاجعه رو فقط عامیانه نوشتم)
- راننده تاکسی میگه «آقا شما دوبلور هستین؟» خواستم بگم آره، نقشهای پدر پسر شجاع، سباستین (توی کارتون بل و سباستین)، سریندیپیتی، جلال همتی !، هزار راه نرفته، اسکیپی، تیتراژ پایانی سریال او یک فرشته بود، نیکبخت واحدی، شِلمن (تو کاتون بامزی)، دهقان فداکار و هاگرید رو من دوبله کردم ! یه بار هم صدای بسته شدن پنجره تو سریال پوآرو هنرنمایی من بود.
گفتم «نه چه طور مگه؟»
گفت «چهرهتون به نظرم آشنا اومد !!!!»
پینوشت : واقعیتها به دلخواه من عوض نمیشوند.
Photo Gallery

مشاوره رايگان
اومده میگه «علی چی کار کنم، می ترسم از دستم بپره (انگار پرندهس!) ديگه بايد برم يه جوری بهش بگم. من خاطرشو میخوام (اين خجالت انگيزترين حرف عمرش بود که جرات به خرج داد و گفت.وای مُردم از خنده)، قلبم، قلبم ...» ديگه نتونست ادامه بده. صورتش گل انداخت.
گفتم بيا اينجا که راه حلش پيش خودمه.
برق چشاشو ديدم. گوشاشو تيز کرد ببينه چی میگم.
گفتم همين فردا میری تو دانشكده بين همه جمعيت وقتي داره با دوستاش صحبت میكنه، چشماتو محكم میبندی، داد میزنی « عروس ننهم میشی؟» !!!
يه لحظه ديدم دندوناشو رو هم فشار میده. سريع گفتم «نه اشتباه نکن، ادامه داره، بذار بگم بعدش چه اتفاقی میافته. اولش يهو سالن سكوت محض میشه. بعدش منفجر میشه از خنده. اما تو نبايد خودتو ببازي و برا اينكه بدونه تو تصميمت چهقدر جدی هستی بلافاصله كه خنده همه تموم شد بازم با صدای بلند میگی هزارتا خروس هم مهريهت میكنم»
اگه فرار نکرده بودم خفهم كرده بود !!
يكی از شبای زمستون پارسال حدود ساعت دوازده شب بود. يه سرباز گشت خودشو تو باجه تلفن جا كرده بود و با چشماش دنبال يه رهگذر میگشت. هيشکی تو خيابون نبود. بخار بازدمش نمیذاشت درست صورتشو ببينم. هوا خيلی سرد بود و فقط يه يونيفورم نازك تنش بود.
سلام كردم. جا خورد. ازم پرسيد «كارت تلفن داری؟ »
با لبخند گفتم « اونو خاموش کن ديگه» انداخت زير پاش. هنوز نصفش موندهبود.
كارتمو كه میدادم بهش ازش پرسيدم «چند ماه خدمتی؟»
همونطور كه داشت كارتو میذاشت تو تلفن يه آهی كشيد و گفت «يه عمر خدمتم»
يه لحظه دلم سوخت... از سؤالم پشيمون شدم.
منتظر شدم با ذوق و شوق و شور و هيجان و حركات دست، تو اون وقت شب با تلفن صحبت كرد و من به فكر آخرين جملهش بودم.
Turbulence
- از رينولدز بالا خوشم نميآد. لطفا تو سطح آبي كه آروم و صاف هست سنگ نندازيد. چطور دلتون ميآد؟
- يادم باشه براي بچههام حتما سس قرمز بگيرم. تا وقتش نگذشته.
- زهرمار !
دو روزه پشت گردنم بدجور گرفته، هر كي يه پيشنهاد ميده. يكيشون چيز خوبي گفت. زهرمار ! بايد بمالم. ولي بوش خيلي نافرمه.
- براي ثبت در تاريخ مينويسم : جناب سامان خيلي ارادت دارم. رسما و مكتوب اينجا مينويسم كه جلوي زبون بازيت كم ميآرم. خيلي اعتراف بزرگيه ها !
- بازم ميگم. .بيشتر هم می گم. ولي اين بار با يه مقدار تفاوت. but now, I don't want to
- يه ايده بزرگي دكتر س. بهم داد با چند تا مقاله خوب. حال ميكنم با اينجور آدما. اونوقت چند سال پيش كارم لنگ يه مقاله بود كه دست بر قضا دست يه استاد ايراني بود تو آمريكا. بهش اي-ميل زديم اينو لطفا ميل كنيد. جواب نداد. دوباره نوشتيم. ايضا. حالا خوبه طرف ايرانيه ها. دفعه سوم استادم يه خط نوشت. Be a good servant for blue eyes
فرق اين طور آدما رو كه هويت خودشونو فراموش يا بهتره بگم انكار ميكنن، با ته سيگارهايي كه تموم شده و بايد ... نميدونم.
- ز بسيار آمدن عزت بكاهد چو كم بينند خاطر بيش خواهد
- خدا رو شكر لااقل سهيل حالش بهتر شد. هفته پيش نگرانم كرد.
بهش ميگم تا حالا ده تا بچه كوچيك باهم خوابوندي؟! مثال بهتر از اين ميخواي؟
- بيا تو. خودت بيا تو.
- باشه کتابو برات میخرم ولي با اين چيزا دل من نميره جانم. اي خدا. خالهم خوب ميگهها. يه بار ازم پرسيد : « علي جون چرا بعضيا فكر ميكنن ما پخمهايم ؟» منم گفتم راهش اينه كه شمام در موردشون اينجوري فكر كنين !
بعدشم دو ساعت تموم تو ماشينش نشستم تا براي اولين بار حرفاشو بزنه. وقتي رسيديم بهش گفتم «شما هميشه حرفاتو ميريزي تو خودت. اما من ميدونم چي تو دلت ميگذره.» وقتي خنديد احساس كردم يه مقدار از اون فشار عصبي كه دو هفته روش بود كم شده. از همه طرف داشت ميكشيد و بيچاره جيكش درنمياومد. همه راهو تو اون سرما پياده برگشتم.
- پريروز يه چيز بسيار قوي خريدم. مثل بچهها گذاشتم جلوم حالشو ميبرم. چي كار كنم دلخوشي منم همينه ديگه! مفتخرم خدمتتون عرض كنم كه بنده به لوازم تحرير فروشي معتادم خفن. چيزاي آنتيك و خاص و جورواجور كه ميبينم بايد مال خودم باشه! حالا همه جور مداد تاشو، خودكار آنتني، رواننويسي كه شبا مينويسه! دفترچه، جاي خودكار و چيزاي كوچيك، وسايل ژيگولي و ... تو وسايلم پيدا ميشه. يكي بهم ميگفت تو مرفه بيدردي. گفتم درست صحبت كن، من مرفه بادردم !
حالا غرض اينه كه يه دفتر يادداشت گرفتم وااااااي. اصلا راست كار منه. طرحش قدمته. پوسيدگي. انگار هزار و دويست و نه ساله كه تو گنجهس. هر كي ميبينه فكر ميكنه بهش دست بزنه پودر ميشه. حالا اگه تونستم عكسشو ميذارم اينجا. ولي آدرس نميدم بخرين. بخيلم ديگه چيه؟
[1] ، [2]
- يكي لطفا يادم بده چه طوري با انگشتاي دست سوت ميزنن. هي من ميخوام تمرين كنم صداي فوت مياد بيرون. باور كنين لازم دارم. اصلا ميدوني چيه، حرصم ميگيره كه نميشه. كاري نداره كه. بذار يه بار ديگه بكنم. ففففففف.
باشه بخندين. احساساتمو جريحهدار كنين. منم ميرم گريه ميكنم. همينا دونه دونه جمع ميشه، عقدههاي ناشي از واپسگرايي بحرانهاي جوانان. بعد چهل سالم كه شد ميزنم آدم ميكشم. حالا هي بيان جلسه بذارن ريشهيابي كنن!
شديدا به مساله تناسخ اعتقاد دارم.
اصلا هم بحث نكنين، دليل و برهان و منطق برام نيارين. بالا برين پايين بياين همينه.
آدم قُد تا حالا نديدين؟ حالا ببينين.


